نمايه سياسی اسرائيل و سرزمينهای فلسطينی
 
نقشه اسرائیل و مناطق فلسطینی
تقسيم فلسطين پس از پايان دوران قيموميت بريتانيا بر آن و ايجاد اسرائيل در سالهای پس از جنگ جهانی دوم ريشه درگيريهای نيم قرن اخير در خاورميانه بوده است.

ايجاد اسرائيل نقطه اوج جنبش صهيونيسم است که هدف آن بوجود آوردن ميهنی برای يهوديانی بود که در سرتاسر جهان پراکنده بودند. قتل عام يهوديان توسط نازيها در آلمان باعث افزايش فشار بر جامعه بين الملل در جهت ايجاد کشوری برای آنان شد. بدين ترتيب اسرائيل در سال ۱۹۴۸ تاسيس شد.

از آن زمان بخش عظيمی از تاريخ منطقه را نبرد ميان اسرائيل، از يک سو و فلسطينيها به نمايندگی سازمان آزاديبخش فلسطين، از سوی ديگر، تشکيل می دهد. در اين ميان صدها هزار فلسطينی بی خانمان شدند و چندين جنگ با حضور مصر، اردن، سوريه و لبنان به وقوع پيوسته است.

فلسطينی های ساکن کرانه باختری از جمله بيت المقدس شرقی از سال 1967 تحت اشغال اسرائيل زندگی می کنند. همچنين دولت اسرائيل چندين شهرک يهودی نشین در اين مناطق ساخته که محل سکونت بيش از 400 هزار یهودی است. با آنکه وجود چنين شهرکهايی طبق قوانين بين المللی غیر قانونی به نظر می رسد اما اسرائيل همچنان اين موضوع را منتفی می داند.

در سال 2005 اسرائيل تصميم به تخليه اين شهرکها در نوار غزه گرفت و به اشغال نظامی چهل ساله خود در اين منطقه پايان داد.

در سال ۱۹۷۹، مصر و اسرائيل قرارداد صلحی امضاء کردند. ولی فقط در اوايل دهه ۱۹۹۰ و پس از انتفاضه فلسطينيها بود که روند صلح آغاز شد. به رغم استرداد بخشهایی از کرانه باختری و نوار غزه به فلسطينيان هنوز قراردادی در مورد "وضعيت نهایی" به امضاء نرسيده است.

موانع اصلی شامل وضعيت بيت المقدس، سرنوشت پناهندگان فلسطينی و شهرکهای يهودی نشين هستند.

اطلاعات کلی

حرم الشریف و قبه الصخره
قبه الصخره، حرم الشریف و دیوار ندبه در قلب بیت المقدس

اطلاعات کلی درباره اسرائيل

جمعيت: 6.9 ميليون (سازمان ملل متحد2006)
مرکز دولت: بيت المقدس، هر چند اکثر سفارتخانه های خارجی در تل آويو قرار دارند.
زبان اکثريت: عبری و عربی
اديان عمده: يهوديت و اسلام
اميد به زندگی: مردان 78 سال - زنان 82 سال (منبع :سازمان ملل متحد)
واحد پول: ۱ شکل اسرائيل = ۱۰۰ آگوروت جديد
صادرات عمده: نرم افزار کامپيوتر، تجهيزات نظامی، مواد شيميايی و فراورده های کشاورزی.
ميانگين درآمد سالانه: 18.620 دلار (بانک جهانی 2006)
نشانه حوزه اينترنت: il
کد بين المللی تلفن: 972+

اطلاعات کلی درباره سرزمينهای فلسطينی

جمعيت: 3.8 ميليون (سازمان ملل متحد 2006)
پايتخت پيش بينی شده : بيت المقدس شرقی
زبان اکثريت:عربی
دين اکثريت: اسلام
اميد به زندگی: مردان 71 سال و زنان 74 سال (منبع: سازمان ملل متحد)
واحد پول: ۱ دينار اردن = ۱۰۰فلس
صادرات عمده: مرکبات
ميانگين درآمد سالانه: 1.120 دلار (بانک جهانی 2006)
نشانه حوزه اينترنت:ps
کد بين المللی تلفن: 970+

رهبران

رئيس جمهور اسرائيل: موشه کاتساو

پست رياست جمهوری در اسرائیل مقامی تشريفاتی است و قدرت اجرايی در اختیار کابینه به رياست نخست وزير اسرائیل است. موشه کاتساو، رئيس جمهور ايرانی تبار اسرائیل در سال 2000 از سوی پارلمان (کنست) انتخاب شد.

در ژانويه 2007 پس از آنکه شماری از کارمندان زن دفتر رياست جمهوری اسرائيل ادعا کرده اند که از سوی آقای کاتساو مورد سوء رفتار جنسی و تجاوز قرار گرفته اند، او ضمن رد اين ادعا به مرخصی نا محدودی رفت تا بتواند در اين فرصت برای مقابله با ادعای تجاوز جنسی و سوء استفاده از قدرت آماده شود.

نخست وزير اسرائيل: اهود اولمرت

اهود اولمرت
اهود اولمرت رهبری حزب کادیما را از آریل شارون به ارث برد

در مارس 2006 در جریان انتخابات سراسری اسرائيل، کاديما در رقابتی نزديک با ديگر احزاب پيروز شد و اهود اولمرت رئيس اين حزب، رياست کابينه ائتلافی متشکل از 4 حزب اسرائیلی را بر عهده گرفت.

ژوئيه همان سال او با نخستين دشواری دوران نخست وزيری اش روبرو شد. زمانی که نيروهای اسرائيلی وارد جنگ 33 روزه ای با شبه نظاميان خزب الله لبنان شد که تلفات جانی و مالی بسياری برای هر دو طرف در پی داشت.

مخالفان سیاسی آقای اولمرت او را متهم به ضعف در رهبری جنگ کرده اند. در مقابل او معتقد است که اين یورش نظامی بخش عمده ای از مواضع نظامی و زیرساختاری حزب الله را ويران کرد.

آقای اولمرت می گويد که قصد دارد مرزهای دائمی اسرائيل را مشخص کند. اين تصميم ممکن است با تخلیه بخشی از کرانه باختری و جذب شهرک نشینهای مناطق اشغالی به داخل اسرائيل همراه باشد.

اهود اولمرت که در زمان نخست وزيری آريل شارون، معاونت او را بر عهده داشت، در پی سکته مغزی و به کما رفتن آقای شارون در ژانويه سال 2006 به عنوان نخست وزير موقت اسرائيل قدرت را در دست گرفت. او همچنين جايگزین آقای شارون در راس حزب تازه تاسيس و میانه رو کاديما شد.

آريل شارون در سال 2001 پس از شکست حزب کارگر به رهبری ايهود باراک به نخست وزيری رسيد. دولت تحت رياست او تصميم به ساخت ديواری به طول 640 کيلومتر به دور کرانه باختری گرفت. او معتقد بود که اين دیوار، امنيت اسرائیل را تامين و از ورود بمبگذاران انتحاری فلسطینی به خاک اسرائیل جلوگیری می کند.

در بحبوحه انتفاضه دوم، شارون به نخست وزيری انتخاب شد و تعهد کرد که در اسرائيل امنيت کامل ايجاد کند. يکی از عوامل موثر در وقوع اين انتفاضه بازديد جنجال انگيز شارون از معبد سليمان (تمپل مانت) واقع در بخش قديمی بيت المقدس بود، که مسلمانان آن را حرم الشريف می خوانند و سومين زيارتگاه مقدس خود می دانند.

اشغال لبنان در سال ۱۹۸۲ به شارون نسبت داده شده است زيرا اعزام نيروهای اسرائيلی به بيروت، که مقر سازمان آزاديبخش فلسطين بود، تحت فرمان وی که در آن زمان سمت وزير دفاع را بر عهده داشت صورت گرفت.

اما در پی حکم يک دادگاه اسرائيلی مبنی بر اينکه شارون بطور غيرمستقيم عامل قتل عام صدها پناهنده فلسطينی بدست شبه نظاميان دست راستی لبنانی هم پيمان اسرائيل بوده است او به ناچار از سمت خود کناره گيری کرد.

در پی شکست نسبی حزب دست راستی ليکود در انخابات سراسریف آريل شارون در سال 2005 حزب ميانه رو کاديما را تاسيس کرد که سياسمتداری کهنه کاری چون شيمون پرز، شائول موفاز و اهود اولمرت نيز با آن پیوستند.

رهبر فلسطينیان: محمود عباس

محمود عباس
محمود عباس معروف به ابومازن رئيس حکومت خودگردان فلسطين

ياسر عرفات، رهبر پيشين فلسطينيان روز يازده نوامبر 2004 در سن 75 سالگی پس از مدتی بيماری، به علت اختلال خونی در بيمارستانی در فرانسه درگذشت.

روحی فتوح رئيس شورای قانونگذاری فلسطين نيز تا زمان برگزاری انتخابات سراسری نهم ژانويه به عنوان رئيس دولت خودگردان انجام وظيفه می کرد.

در رای گيری که روز يکشنبه، 9 ژانويه، در کرانه باختری رود اردن، باريکه غزه و بخش شرقی بيت المقدس صورت گرفت، محمود عباس که به ابومازن معروف است با کسب اکثريت آراء به عنوان رهبر تشکيلات خودگردان فلسطينی انتخاب شد.

او در پی مرگ ياسر عرفات، رهبر فقيد فلسطينيان در روز 11 نوامبر 2004، به عنوان رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين برگزيده شده بود.

پیروزی شگفت انگیز جنبش اسلامی حماس در انتخاباتپارلمانی فلسطين در ژانويه 2006، تنش ميان دو حزب قدرتمند حماس و فتح را افزایش داد. درگيری مسلحانه ميان اين دو حزب می تواسنت جرقه ای برای جنگی داخلی باشد. در فوريه 2007 دو حزب به توافق رسيدند که با تشکيل "دولت اتحاد ملی" به اين درگيری خاتمه دهند.

بسياری از تحلیلگران از محمود عباس به عنوان رهبری ميانه رو طاد می کنند که با رشد گروه های شبه نظامی فلسطينی مخالفت می کند و حامی از سرگيری مذاکره با اسرائيل است. اما او پيش از هر چيز بايد گروه های پيکارجوی فلسطينی متقاعد کند که از فعالیتهای ضد اسرائیلی دست بردارند.

محمود عباس در سال 1935 در صافد (شهری که اکنون در شمال اسرائيل قرار دارد) متولد شد. او در اواخر سالهای 1950 با همکاری یاسر عرفات جنبش فتح را بنياد گذاشت که مهمترين شاخه سياسی در سازمان آزاديبخش فلسطين محسوب می شد.

او در سالهای 1970 روابطش را با سياسمتداران چپگرای اسرائيلی تثبیت کرد. از او به عنوان معمار پيمان اسلو ياد می شود که به موجب آن دولت خودگردان فلسطين به رسميت شناخته شد.

او در ماه می 2003 به عنوان نخست وزير تشکيلات فلسطينی برگزيده شد اما چهار ماه بعد استعفا داد.

ياسر عرفات

ياسر عرفات، رهبر فقيد فلسطين
عرفات در سال ۱۹۲۹ در مصر متولد شد و تحصيل کرد. او قبل از تاسيس جنبش فتح (مخفف جنبش آزاديبخش فلسطين به زبان عربی) در سال ۱۹۵۸ رياست يک شرکت مهندسی ساختمان را در کويت به عهده داشت.

عرفات در سال ۱۹۶۴ کويت را به قصد اردن ترک کرد و جنبش فتح حملات چريکی بداخل اسرائيل را آغاز کرد. در سال ۱۹۶۸ عرفات به عنوان رئيس سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) انتخاب شد و در واقع جنبش فتح را به هسته اصلی ساف تبديل کرد.

او در پی اخراجش از اردن در سال ۱۹۷۰ نيروهای خود را بار ديگر در لبنان مستقر کرد. اما تحت فشار نيروهای اسرائيلی مجبور شد که در سال ۱۹۸۲ لبنان را به مقصد تونس ترک کند. در پی تاسيس مرکز فرماندهی ساف در تونس، عرفات از يک حمله هوايی در صحرای ليبی جان سالم بدر برد.

عرفات در اول ژوئيه ۱۹۹۴، پس از گذراندن ۲۷ سال در تبعيد، به نوار غزه بازگشت. وی در اکتبر ۱۹۹۳ از طرف سازمان مرکزی ساف به عنوان رئيس اقتدار ملی فلسطين انتخاب شد و در سال ۱۹۹۶ پس از يک همه پرسی در اين مقام تائيد شد.

اما در آوريل ۲۰۰۲، عرفات با يکی از چالشهای بزرگ زندگيش مواجه شد. شارون او را مهره ای بی ربط توصيف کرد و نيروهای اسرائيلی که ستادش را برای مدت چهار ماه محاصره کرده بودند بيشتر محوطه آن را اشغال و تخريب کردند. اما او به کمک فشارهای بين المللی بر شارون توانست آن وضعيت خطير را با! موفقيت پشت سر گذارد.

برای بسياری عرفات نماد تلاشهای فلسطينيها دربرای حق تعيين سرنوشتشان است.

اما منتقدان فلسطينی او بر اين عقيده بودند که تشکيلات عرفات جنبه بسيار شخصی پيدا کرده و فساد زده بود. آنان همچنان بر اين باور بودند که وی به سبب اعطای امتيازات بيش از حد به اسرائيل و اعتماد نابجا به آمريکا در جهت اعمال فشار لازمه بر اسرائيل برای ترک زمينهای فلسطينيان با شکست مواجه شد.

نخست وزير فلسطينی: اسماعیل هنيه

اسماعیل هنيه يکی ازهمکاران نزديک شيخ احمد ياسين رهبر معنوی سابق گروه حماس بود و دفتر او را اداره می کرد

سمت نخست وزير در پی درخواست ايالات متحده آمريکا که آن را شرطی برای آغاز کار تدوين يک نقشه صلح مورد حمايت بين المللی برای منطقه قرار داده بود، ايجاد شد و در مارس ۲۰۰۳ از سوی پارلمان فلسطين به تصويب رسيد.

اسماعيل هنيه، يکی از چهره های ارشد جنبش اسلامی حماس در مارس 2006 در پی پيروزی غیرمنتظره اين حزب به عنوان نخست وزير فلسطينيان سوگند ياد کرد.

آقای هنيه در سال ۱۹۶۲ در اردوگاه پناهندگان در غرب شهر غزه متولد شد. پدر و مادر وی در جريان جنگ اعراب و اسرائيل در سال ۱۹۴۸ ازخانه خود در نزديکی شهر اشکلون که اکنون يک شهر اسرائيلی است فرار کرده بودند.

او در دانشگاه اسلامی غزه در رشته ادبيات عرب درس خوانده و در همين ايام با جنبش اسلامی حماس آشنا شد.

آقای هنيه در سال ۱۹۸۷ يعنی درست در جريان قيام فلسطينيان موسوم به انتفاضه، فارغ التحصيل شد. او يکی ازهمکاران نزديک شيخ احمد ياسين رهبر معنوی سابق گروه حماس بود و دفتر او را اداره می کرد. پس از ترور شيخ احمد ياسين و عبدالعزيز رنتيسی، رهبران سابق حماس، او يکی از کسانی بود که برای گروه رهبری جمعی حماس انتخاب شد.

حماس که موجوديت اسرائيل را به رسميت نمی شناسد، از سوی دولتهای غربی بايکوت شده است.

رسانه ها

رسانه های اسرائيلی

مطبوعات و رسانه های اسرائيلی متعدد و متنوع هستند و زبانها، عقايد سياسی و نظريات دينی مختلفی را منعکس می کنند.

سازمان راديو و تلويزيون اسرائيل همانند بی بی سی، سرويسهای راديو و تلويزيون عمومی را اداره می کند. بخش اعظم بودجه آنها از طريق حق اشتراک دستگاههای گيرنده تلويزيونی تامين می شود.

کانالهای ۲ و ۱۰ شبکه های اصلی تلويزيونی تجاری هستند. اکثر خانواده ها مشترک تلويزيون کابلی و يا ماهواره ای هستند.

راديوهای تجاری در سال ۱۹۹۵ آغاز به کار کرد. اما افزايش روزافزون راديوهای بدون مجوز رسمی و رقابت با آنان کار را برايشان مشکل کرده است. تعداد راديوهای بدون مجوز در سال ۲۰۰۳ حدود ۱۵۰ ايستگاه تخمين زده شد. تعدادی از اين راديوهای بدون مجوز برنامه های يهوديان افراطی را پخش می کنند.

تمامی جرايد اسرائيلی مستقل و بسیاری از آنها از طریق اينترنت قابل دسترسی است.

سازمان گزارشگران بدون مرز، که يک سازمان بين المللی دفاع از مطبوعات است، در گزارشی که در سال ۲۰۰5 منتشر کرد، رسانه های اسرائيلی را "مقتدر و مستقل" خواند اما افزود ارتش اسرائيل "به کرات مانع" فعاليت روزنامه نگاران فلسطينی و خارجی شده است.

مطبوعات

تلويزيون

راديو


تلويزيون عمومی، اداره کننده راديوهای عمومی، شامل:
راديو راشت الف - ويژه سخنرانيها
راديو راشت بت - ويژه اخبار
راديو راشت گيمل - ويژه موسيقی

راديو گلگلتز : تحت مديريت نيروی دفاعی اسرائيل، ويژه موسيقی و ترافيک

اينترنت

فناوری کامپيوتر يکی از صنايع بزرگ اسرائيل است. حدود 3.7 ميليون نفر تا سال 2006 به اينترنت دسترسی داشتند. ( بر اساس آمار جهانی اينترنت)

رسانه های فلسطينی

تلويزيون رسانه اصلی برای پخش اطلاعات و اخبار در مناطق فلسطينی نشين است. داشتن ماهواره امری معمولی است و رسانه های پان عرب، بخصوص شبکه تلويزيونی الجزيره که از قطر پخش می شود، از محبوبيت فراوانی برخوردارند.

راديو و تلويزيون رسمی فلسطينی با عنوانهای " صدای فلسطين" و " فلسطين تی وی" از اوايل 2006 زير نظر محمود عباس اداره می شود. گفته می شود اين تصميم به هدف گرفته شد که راديو و تلویزيون فلسطينی زير نظر کابينه تحت حکومت حماس اداره نشود.

شبکه های رسمی راديو و تلويزيون اقتدار ملی فلسطين در کنار دهها شبکه مستقل مشغول به فعاليت اند. تلويزيون اردن در کرانه غربی بينندگان زيادی دارد.

گروه های ناظر بین المللی بر عقيده اند که به عمومی رسانه های در سرزمينهای فلسطينی بيش از هر جای ديگری در جهان عرب مستقل هستند؛ اما خطر آزار، حمله و بازداشت از سوی سرويس های امنيتی، فعالان نظامی و گروه های پیکارجو به شدت روزنامه نگاران را تهديد می کند. خود سانسوری نيز عموميت دارد.

بر اساس گزارشی که در سال ۲۰۰5 از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز منتشر شد، خشونت و قتل روزنامه نگاران بدلیل بی ثباتی سياسی "بطور چشمگیری افزایش" یافته است.

در پی انتفاضه دوم رسانه های فلسطينی بر اثر عمليات نظاميان اسرائيلی بشدت صدمه ديدند و شبکه های راديو و تلويزيونی آن تخريب شدند. از جمله شبکه راديو تلويزيونی اقتدار ملی فلسطين در رام الله که در ژانويه ۲۰۰۲ تخريب شد.

مطبوعات

راديو

راديو صدای فلسطين - شبکه رسمی اقتدار ملی فلسطين

تلويزيون

تلويزيون فلسطين - شبکه رسمی اقتدار ملی فلسطين
تلويزيون ماهواره ای فلسطين - واقع در غزه و تحت مديريت اقتدار ملی فلسطين
تلويزيونهای مستقل: القدس - ويژه آموزش و پرورش، المهد، المجد، النورس، الشرق، امواج، بيت اللحم، شپردز، الوطن

خبرگزاری

خبرگزاری فلسطين (وفا)، به زبانهای عربی، انگليسی، فرانسه و عبری

اينترنت

تا سال 2006 حدود 243 هزار نفر دسترسی به اينترنت داشته اند.

 
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 


سال 1916 میلادی، دولت های بریتانیا و فرانسه در مذاکراتی پنهانی – با نظر مثبت روسیه – طرحی برای تقسیم قلمرو حکومتی امپراطوری عثمانی به مناطق 'تحت نفوذ' آماده کردند که بعدها به نام دو نماينده بريتانيايی و فرانسوی به تفاهم نامه سایکس-پیکوت (Sykes-Picot) مشهور شد. اگرچه اين طرح هیچگاه به اجرا در نیامد، اما مقدمه ای شد برای تقسیم نهایی سرزمین های مسلمان نشين عثمانی میان فرانسه و بریتانیا که سرانجام پس از شکست اين امپراطوری در پایان جنگ جهانی اول به سال 1918 ميلادی رخ داد.
فلسطين


با پایان يافتن جنگ جهانی اول در سال 1918 ميلادی، جامعه ملل يا League of Nations، که نهاد متقدم بر سازمان ملل متحد (UN) به شمار می رود، امپراطوری شکست خورده عثمانی را به مناطق تحت کنترل بريتانيا و فرانسه تقسیم کرد. در اين ميان اداره سرزمین فلسطین (شامل نوار غزه، کرانه باختری رود اردن و کشورهای اردن و اسراییل امروزی) به دولت بریتانیا درآمد. این وضعیت از سال 1920 تا 1948 میلادی، یعنی سالی که کشور اسراييل رسما اعلام موجوديت کرد، کم و بيش ادامه داشت.
فلسطين


دهه های 1920 و 1930 ميلادی شاهد درگيری های خشونت بار ميان عرب های ساکن فلسطين و مهاجران يهودی بود. با آغاز جنگ جهانی دوم در سال 1939 ميلادی و در پی کشتار يهوديان به دست آلمان های نازی، سرنوشت يهوديان برای افکار جهانی اهميت ويژه ای يافت. پس از جنگ، در سال 1947 میلادی، پيشنهادی در مجمع عمومی سازمان ملل ارایه شد که سرزمین فلسطین را به دو بخش تحت کنترل یهودیان و تحت کنترل کشورهای عربی تقسیم می کرد. شهر بيت المقدس نیز به منطفه ای بین المللی تبدیل می شد. چیزی نگذشت که با مخالفت قاطع اعراب، این راه حل به فراموشی سپرده شد.
فلسطين

با پایان گرفتن جنگ جهانی دوم و خروج نيروهای بریتانیا از سرزمین فلسطین، درگيری ميان ساکنان عرب و يهودی آن دوباره بالا گرفت. سال 1948 ميلادی یهودیان رسما تاسيس کشور اسراییل را اعلام کردند. در کوتاه زمانی نیروهای نظامی کشورهای عرب همجوار به سرزمین فلسطین سرازیر شدند تا اولین جنگ تمام عیار میان اعراب و اسراییل شکل بگیرد. پس از هشت ماه با مداخله سازمان ملل و مشخص کردن یک مرز صلح، آتش بس برقرار شد. در نتیجه این تحولات و مرزبندی ها، کرانه باختری رود اردن و نوار غزه به عنوان مناطق مستقل جغرافیایی تعيين شدند.
فلسطين


در فاصله سال های 1948 تا 1967 میلادی، کرانه باختری تحت کنترل کشور اردن بود و نوار غزه را ارتش مصر اداره می کرد. سال 1956 جمال عبدالناصر رییس جمهور وقت مصر، کانال سوئز را ملی اعلام کرد. این اقدام با واکنش نظامی اسراییل، بریتانیا و فرانسه مواجه شد و صحرای سینا به اشغال نیروهای اسراییل در آمد. این نیروها مدتی بعد عقب نشستند تا نیروهای سازمان ملل در مرز مصر و اسراییل مستقر شوند. سال 1967، تنش میان دو کشور بالا گرفت؛ عبدالناصر خواستار خروج نیروهای سازمان ملل شد؛ و گذرگاه آبی دهانه شرم الشيخ را بر کشتی های اسراییلی بست. جنگ قطعی می نمود.
فلسطين


ژوئن سال 1967، اسراییل که تهدید را جدی تر از همیشه می دید، حمله ای پیشگیرانه عليه مصر، و متحدانش سوریه و اردن، ترتیب داد. حمله غافلگیرانه اسراييلی ها موجب شد بخش بزرگی از نیروی هوایی مصر که نقطه قوت نیروی نظامی این کشور به شمار می رفت، پیش از برخاستن از زمین نابود شود. در ادامه این نبرد بسیار کوتاه، که به "جنگ شش روزه" مشهور شد، ارتش اسراییل کرانه باختری رود اردن، نوار غزه، بلندیهای جولان در سوریه و صحرای سينا را اشغال کرد. در کمتر از يک هفته، مساحت زمين های تحت کنترل اسراييل چند برابر و نقشه سياسی خاورميانه دگرگون شده بود.
فلسطين


از آن زمان به بعد، مبنای همه مذاکرات فلسطینیان و اسراییلی ها را اصل "صلح در برابر زمین" تشکیل داده است؛ اصلی که پس از جنگ شش روزه در سال 1967 بر اساس آن قرار شد اسراییل سرزمین های اشغالی را در ازای به رسمیت شناخته شدن کشورش توسط همسایه های عرب بازپس دهد. از میان سرزمین های اشغال شده در سال 1967، صحرای سینا در قرارداد صلح 1979 به مصر بازگردانده شد؛ در سال 2005 نیروهای اسراییل و شهرک نشين های یهودی از نوار غزه خارج شدند. اشغال سرزمین های دیگر، با گذشت قریب به سه دهه از جنگ و به رغم نظر جامعه بین الملل همچنان ادامه دارد.
فلسطين

  

نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

عرب اسرائيلی کيست؟
 
کودکان عرب
عرب اسرائيلی اصطلاحی است که در مورد فلسطينيان ساکن خاک اصلی اسرائيل به کار می رود
عرب اسرائيلی اصطلاحی است که در مورد فلسطينيان ساکن خاک اصلی اسرائيل به کار می رود، يعنی در سرزمينهايی که تحت حاکميت دولت اسرائيل قرار دارد، هر فلسطينی که جايی غير از کرانه باختری و نوار غزه زندگی کند، عرب اسرائيلی ناميده می شود.

به اين دسته از فلسطينيان، عربهای 48 نیز می گويند، چون در سال 1948 که جنگ نخست اعراب و اسرائيل درگرفت، بخشی از فلسطينيانی که در کشور تازه تأسيس اسرائيل ساکن بودند از اين کشور خارج شدند و به کشورهای عرب همسايه پناه بردند و آنهايی که ماندند، يا آنهايی که پيش از بسته شدن مرزها در پی اين جنگ به اسرائيل بازگشتند، همين عربهای اسرائيلی کنونی اند.

با اين حال دولت اسرائيل در آمار رسمی خود، عنوان عرب اسرائيلی را بر فلسطينيان ساکن شرق بيت المقدس و همچنين ساکنان بلنديهای جولان نيز اطلاق می کند، هرچند اين دسته از اعراب بر خلاف عربهای معروف به عرب 48 تابعيت اسرائيلی ندارند و تنها از اجازه اقامت دائم در اسرائيل بهره مندند.

شرق بيت المقدس مورد اختلاف بين فلسطينيان و اسرائيل است و بلنديهای جولان بخشی از خاک سوريه است که در جنگ 1967 به تصرف اسرائيل درآمد و هرچند سوريها در جنگ 1973 توانستند بخشی از آن را از اسرائيلی ها بازپس بگيرند، بخش اعظم آن همچنان در تصرف اسرائيل قرار دارد.

ساکنان اين دو منطقه کارت شناسايی آبی رنگی دارند که با آن می توانند بين سرزمينهای اشغالی و اسرائيل رفت و آمد کنند اما گذرنامه اسرائيلی ندارند و بنابراين در صورتی که از اسرائيل خارج شوند ممکن است ديگر قادر به بازگشت به اسرائيل نباشند.

ساکنان کرانه باختری و نوارغزه که سرزمينهای فلسطينی تحت اشغال اسرائيل به شمار می روند کارت اقامت سبزرنگی دارند که با آن به دشواری می توانند به سرزمينهای اسرائيلی رفت وآمد کنند و باز هم در صورت سفر به خارج ديگر ممکن است حتی قادر به ورود به سرزمينهای فلسطينی نيز نشوند.

فلسطينيان می گويند که با وقوع جنگ 1948، اسرائيليها آنها را از کشور اخراج و خانه هايشان را تصاحب کردند اما روايت اسرائيلی ها اين است که آنان به ميل خود و با وجود اينکه دولت اسرائيل از آنها خواسته بود کشور را ترک نکنند از کشور خارج شدند.

از حدود 950 هزار فلسطينی که در اسرائيل زندگی می کردند تنها 156 هزار نفر آنها در اسرائيل باقی ماندند

همچنين گفته می شود دولتهای عربی که در حال جنگ با اسرائيل بودند و همچنين برخی روحانيون مسلمان به فلسطينيان ساکن اسرائيل اعلام کردند که از اسرائيل خارج شوند تا گرفتار آتش خودی نشوند و ارتشهای عرب بتوانند فارغ از بيم قربانی شدن آنان، دولت يهود را در هم بکوبند.

بدين ترتيب از حدود 950 هزار فلسطينی که در اسرائيل زندگی می کردند تنها 156 هزار نفر آنها در اسرائيل باقی ماندند.

اما نتيجه جنگ به سود اسرائيل تمام شد و پس از جنگ هم مرزها بسته شد و فلسطينيانی که خانه و کاشانه خود را رها کرده بودند ديگر حق بازگشت نيافتند و تاکنون در لبنان و سوريه و مصر و اردن و ديگر نقاط جهان پراکنده اند.

خانه ها و اموال آنان نيز بنابر قوانينی که مجلس اسرائیل یا کنست تصويب کرده بود، به مصادره دولت درآمد و خانه هايشان در اختيار مهاجران يهودی قرار گرفت که روانه اسرائيل شده بودند.

تنها استثنا، گروهی يازده هزار نفری، معروف به ساکنان وادی عره بودند که به اردن گريخته بودند و دولت اردن براساس توافقنامه صلحی که با اسرائيل امضا کرد، آنان را به اسرائيل بازگرداند.

کنست یا مجلس اسرائيل در سال 1952 به ممنوعيت بازگشت فلسطينيان جنبه قانونی داد و اين قانون تاکنون از مهمترين نکات اختلاف ميان فلسطينيان و اسرائيل است و دولت اسرائيل هنوز حاضر نشده است به معاهده صلحی تن بدهد که حق بازگشت آن دسته از فلسطينيان را که سکونتگاه اصلی شان در خاک اسرائيل بوده به رسميت بشناسد.

بنابر آمار رسمی دولت اسرائيل، 82 درصد عربهای اسرائيلی مسلمانند، 9 درصد مسيحی و 9 درصد دروزی که البته مسلمان دانستن يا ندانستن دروزيها خود جای بحث دارد، چراکه دروزيها در اصل از شيعيان اسماعيله منشعب شدند اما باورها و آداب و رسومی برای خود برگزيدند که متفاوت و گاه مغاير با باورها و آيينهای رسمی دين اسلام است، دروزيها از اين جهت نزديک به علويهای ترکيه و سوريه و همچنين جمعيتی اند که در ايران به اهل حق و در عراق به کاکه ای شهرت دارند.

دروزيها که اغلب اطراف حيفا در شمال اسرائيل زندگی می کنند، بر خلاف فلسطينيان مسلمان و مسيحی تمايل کمتری به مخالفت و رويارويی با دولت اسرائيل داشته اند و حتی در سالهای نخست تشکيل اسرائيل و بين سالهای 1948 تا 1966 که عربهای اسرائيل تحت حکومت نظامی زندگی می کردند و حق خروج از شهرهای محل سکونت خود را نداشتند، رهبران دروزيها با دولت اسرائيل توافق کردند که در ازای خدمت جوانان دروز در ارتش اسرائيل، به دروزيها حق رفت و آمد آزاد در اسرائيل داده شود.

البته بخشی از دروزيها که جمعيتشان حدود بيست هزار نفر برآورد می شود، ساکنان بلنديهای جولانند که شهروند اسرائيلی شناخته نمی شوند و تنها اجازه اقامت در اسرائيل دارند.

فلسطينيان مسلمان عموماً سنی مذهبند اما چند روستا در نزديکی مرز لبنان قرار دارد که ساکنان آن همچون اغلب ساکنان جنوب لبنان شيعه مذهبند، هرچند بسياری از جمعيت اين روستاها جزو آن دسته اند که در جنگ 1948 از اسرائيل خارج شدند و به لبنان رفتند و پس از آن در ميان شيعيان لبنان حل شدند.

آمار رسمی دولت اسرائيل، جمعيت عربهای اسرائيلی را بيش از يک ميليون و چهارصد هزار نفر برآورد می کند که يک پنجم کل جمعيت اسرائيل را تشکيل می دهد.

رشد جمعيت در ميان عربهای اسرائيلی بيش از يهوديان اسرائيل است.

شمار عربهای اسرائيلی در سال 1952 يکصد و شصت و هفت هزار نفر بوده که طی نيم قرن جمعيتشان9 برابر شده است.

بنابر آمارهای رسمی، هر زن مسلمان در اسرائيل به طور متوسط چهار فرزند به دنيا می آورد؛ در حالی که اين رقم در مورد زنان يهود دو و هفت دهم است، همچنين نرخ رشد جمعيت در ميان مسلمانان سه درصد و در ميان يهوديان يک و نيم درصد است.

برخی آمارها حاکی از اين است که از هر چهار کودکی که در اسرائيل متولد می شود يکی از آنها مسلمان است و همچنين 42 درصد جمعيت مسلمانان زير پانزده سالند، در حالی که جمعيت در سنین زير پانزده سال يهودی بيش از 26 درصد نيست، در مورد سالمندان نيز سه درصد مسلمانان بيش از شصت و پنج سال دارند در حالی که بالای شصت و پنج ساله های يهودی، دوازده درصد جمعيت آنها را تشکيل می دهند.

چنين روند رشدی مايه نگرانی برخی يهوديان اسرائیل شده است. آنها ظاهرا بيم زمانی را دارند که جمعيت عربها از جمعيت يهوديان نيز بيشتر شود و موجوديت تنها دولت يهود در جهان، نه از خارج، بلکه بدون جنگ و خونريزی و از درون مورد تهديد قرار گيرد.

>عربها در اغلب نقاط اسرائيل ساکنند اما مناطقی که در آنها اکثريت دارند، کوهستان الجليل، منطقه موسوم به المثلث و صحرای نگب در جنوب اسرائيل است

عربها در اغلب نقاط اسرائيل ساکنند اما مناطقی که در آنها اکثريت دارند، کوهستان الجليل، منطقه موسوم به المثلث و صحرای نگب در جنوب اسرائيل است.

بيشتر عربها در روستاهای اين سه منطقه زندگی می کنند و بنابر آمار، تنها شانزده درصد شهرنشينان اسرائيلی را عربها تشکيل می دهند.

عربهای ساکن صحرای نگب عمدتاً اعراب باديه نشينند که زندگی قبيله ای دارند و به بدو، يا اعراب بدوی شهرت دارند.

بر خلاف ديگر فلسطينيان که از لحاظ تاريخی ممکن است تبار عربی نداشته باشند و همچون بسياری از مردم ديگر کشورهای عربی، تنها زبانشان به دليل تسلط اعراب، به عربی تبديل شده باشد، اعراب صحرای نگب از تبار قبائلی اند که با لشکرهای فاتح عرب در صدر اسلام از جزيرة العرب به فلسطين آمدند و همانجا ماندند، از جمله قبائل صحرای نگب، شاخه ای از قبيله قريش است که پيامبر اسلام نيز از اين قبيله برخاسته است.

بخش عمده ای از رشد جمعيت اعراب اسرائيلی به باديه نشينان صحرای نگب باز می گردد که جمعيتشان تا هشتصدهزار نفر برآورد می شود اما به علت اينکه بسياری از مردهايشان بيش از يک همسر دارند و پراولاد هستند، رشد جمعيتشان چشمگير است.

عربهای اسرائيلی به عنوان شهروندان اين کشور رسماً از حقوق مساوی با شهروندان يهودی برخوردارند هرچند در عمل، از تبعيض شکايت دارند.

عربها در تمام دوره های مجلس کنست نماينده داشته اند و اکنون هم از 120 نماينده مجلس کنست، دوازده نفرشان را عربها تشکيل می دهند.

عربهای مسلمان احزاب سياسی خودشان را دارند اما دروزيها ترجيح می دهند در حزبهای اصلی اسرائيلی، حتی احزاب راستگرا فعاليت کنند.

نائب رئيس کنونی مجلس کنست، مجلی وهبه که عضو حزب راستگرای کديماست، عرب دروزی مذهب است.

صالح طريف

تاکنون دو عرب توانسته اند در اسرائيل به کابينه راه يابند: صالح طريف که دروزی مذهب است و سمت وزيرمشاور داشته و غالب مجادله که مسلمان است و اکنون در دولت امير پرتز، وزير مشاور است.

در دستگاه قضائی تاکنون يک عرب مسلمان توانسته به مدت نه ماه رئيس يکی از شعب ديوان عالی باشد و يک عرب مسيحی هم رياست دائم يکی از شعب ديوان عالی را دارد.

در دستگاه سياست خارجی، نواف مصالحه نخستين عرب مسلمان بود که به سمت معاونت وزارت خارجه دست يافت و علی يحيی که او هم مسلمان است، نخستين عرب اسرائيلی است که به مقام سفارت رسيد.او در سال 1995 سفير اسرائيل در فنلاند شد و اکنون سفير اسرائيل در يونان است.

از ميان دروزيها هم وليد منصور سفير اسرائيل در ويتنام و رضا منصور، سفير اسرائيل در اکوادر شده است.

عربها حق دارند مدارس خود را داشته باشند و به زبان خود درس بخوانند، هرچند فراگيری زبان عبری هم در مدارس برای آنها اجباری است.

با اينکه در اسرائيل خدمت نظام وظيفه حتی برای دختران اجباری است، عربهای مسلمان و مسيحی عملاً از خدمت نظام وظيفه معاف می شوند اما دروزيها بر اساس توافقی که سالها قبل کرده اند اجباراً به خدمت فراخوانده می شوند و برخی از آنها در خدمت ارتش به درجه ژنرالی و مناصب بالايی همچون فرماندهی نيروهای مرزبان رسيده اند.

هرچند شماری از عربهای مسلمان و مسيحی هم هستند که به ميل خود به سربازی می روند.

گروهایی از عربهای اسرائيلی با اينکه تابعيت اسرائيلی دارند اما همچون فلسطينيان ساکن سرزمينهای اشغالی در مبارزه عليه دولت اسرائيل شرکت دارند و بسیاری ازعاملان بمبگذاريهای انتحاری در شهرهای اسرائيلی، عربهای شهروند اسرائيلند.

در کنار عربهای اسرائيلی، عربهای يهودی نيز هستند که همچنان به زبان عربی صحبت می کنند و در واقع يهوديانی اند که يا از ديرباز در فلسطين زندگی می کرده اند يا اينکه از کشورهای عربی به فلسطين و سپس اسرائيل کنونی کوچيده اند.

اين دسته از يهوديان، عمدتاً به اين دليل که بنابر تعبير رسمی دولت اسرائيل، يهوديت علاوه بر مذهب، قوميت نيز محسوب می شود، خارج از عربهای اسرائيلی طبقه بندی می شوند، هرچند در ميان مردم اسرائيل به عرب يهودی شهرت دارند.

 
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

افغانستان در سالی که گذشت
 

 
 
مردم افغانستان، سال هزار و سيصد و هشتاد وسه خورشيدی را با حوادث خونينی آغاز کردند.

دوم حمل هزار سيصد وهشتاد و سه

در دوم حمل ميرويس صادق وزير هوانوردی و توريسم افغانستان در هرات کشته شده و به دنبال آن جنگ شديدی ميان هواداران اسماعيل خان والی هرات و ظاهر نايب زاده قرمانده فرقه (تيپ) ۱۷ هرات درگرفت که در نتيجه دهها تن کشته ومجروح شدند.

ظاهر نايب زاده مجبور به ترک هرات شد و جنگ چندين روز طول کشيد.

سرانجام هياتی که از کابل به هرات اعزام شده بود توانست جنگ را پايان دهد.

دولت وعده داد که عاملان قتل وزير هوانوردی و دهها تن از اهالی هرات را به محاکمه بکشد اما با گذشت يک سال هنوز هيچ کسی در رابطه به اين جنگ محاکمه نشده است.

بيست و دو حمل

روزهای پايانی ماه حمل با جنگ ديگری در شمال افغانستان مصادف شد.

هواداران ژنرال عبدالرشيد دوستم، با هاشم حبيبی فرمانده فرقه ۲۰۰ فارياب درگير شدند.

به دنبال آن در نتيجه تظاهراتی که از سوی هواداران ژنرال دوستم عليه هاشم حبيبی فرمانده فرقه ۲۰۰ و عنايت الله عنايت والی فارياب راه اندازی شد يک تن از تظاهرات کنندگان کشته شد.

سرانجام هاشم حبيبی فرمانده فرقه و والی فارياب مجبور به ترک اين ولايت شدند.

به دنبال اين حادثه برای نخستين بار واحدهايی از ارتش ملی و يک واحد از نيروهای ياری امنيت ( ايساف) به ولايت فارياب اعزام شدند.

سی حمل

جلسه سازمان همکاريهای اقتصادی ( اکو ) در کابل برگزار شد.

در اين اجلاس دو روزه ، اعضای اکو بر سر انتقال مقر اتاقهای تجارت اکو به کابل توافق کردند و رياست اتاقهای تجارت اکو نيز برای دو سال به عهده افغانستان گذاشته شد.

در اين اجلاس علاوه بر نمايندگان کشورهای عضو، ۴۰۰ تن از سرمايه داران داخلی و خارجی شرکت داشتند.

شش ثور

حامد کرزی که رياست دولت انتقالی افغانستان را به عهده داشت طالبان را به مشارکت در بازسازی اين کشور و همکاری در برگزاری انتخابات رياست جمهوری اين کشور دعوت کرد.

آقای کرزی گفت به جز ۱۵۰ تن از رهبران و فرماندهان ارشد گروه طالبان بقيه افراد اين گروه می توانند به زندگی عادی برگردند.

همچنين آقای کرزی برای اولين بار اظهار داشت که دولت با چهره هايی از گروه طالبان ميانه رو در حال مذاکره است.

دوازده ثور

دور دوم ثبت نام رای دهندگان برای شرکت در انتخابات رياست جمهوری به جز ۴ ولايت جنوب و جنوب شرق در سراسر افغانستان آغاز شد.

اين برنامه بيش از ۴ ماه به طول انجاميد و حدود ده و نيم ميليون نفر برای شرکت در انتخابات ثبت نام کردند.

برنامه ثبت نام با مشکلاتی نيز همراه شد، از جمله در نتيجه يک حمله مسلحانه افراد ناشناس بر کارمندان برنامه ثبت نام، درولايت ننگرهار، شماری از اين کارمندان کشته شدند.

بيست و چهار ثور

شورای وزيران دولت انتقالی افغانستان قانون انتخابات اين کشور را تصويب کرد.

اين قانون چارچوب عملکرد و رقابت نامزدهای رياست جمهوری، پارلمان و شوراهای ولايتی و شوراهای ولسوالی را مشخص کرد و تعداد اعضای پارلمان افغانستان در اين قانون ۲۴۹ تن پيشبينی شد.

بيست و يک جوزا

افراد مسلح ناشناس به کارگران چينی که سرگرم بازسازی جاده کندوز – بغلان بودند حمله کردند که منجر به کشته شدن ده تن از اين کارگران شد.

مسئولان امنيتی، اعضای حزب اسلامی گلبدين حکمتيار را متهم به دست داشتن در اين حمله مسلحانه کردند و بعد از مدتی چهار تن از اهالی کندوز به اتهام دست داشتن در اين حمله باز داشت شدند که سه تن از آنها از سوی يک دادگاه محکوم به اعدام شدند.

هفت اسد

سازمان پزشکان بدون مرز به دنبال کشته شدن پنج تن از کارمندان اين سازمان در ولايت بادغيس، بعد از ۲۴ سال فعاليت در افغانستان اين کشور را ترک کرد.

اين سازمان با انتشار اعلاميه ای وضعيت امنيتی در افغانستان را نامساعد خواند و دولت افغانستان را متهم کرد که بخاطر دستگيری عاملان قتل کارمندان اين سازمان در ولايت بادغيس اقدام جدی نکرده است.

سازمان پزشکان بدون مرز در افغانستان حدود ۸۰ کارمند خارجی و هزار و چهار صد کارمند افغانی داشت.

بيست و چهار اسد

شهر هرات شاهد درگيری خونين ديگری شد.

مخالفان مسلح اسماعيل خان که در آن زمان والی هرات بود، از سه جهت به سوی شهر هرات حمله کردند.

در نتيجه جنگ ميان فرمانده امان الله يکی از فرماندهان محلی و اسماعيل خان، دهها نفر جان شان را از دست دادند.

سرانجام اين جنگ با استقرار نيروهای ارتش ملی افغانستان و نيروهای ائتلاف بين المللی ضد تروريسم در فرودگاه نظامی شيندند پايان يافت.

به دنبال آن، اسماعيل خان از سمتش به عنوان والی هرات برکنار شد و در ۲۱ سنبله دولت افغانستان او را به عنوان وزير معادن و صنايع افغانستان منصوب کرد، اما او اين پست را نپذيرفت.

بالاخره بعد از پيروزی آقای کرزی درانتخابات، اسماعيل خان وزارت انرژی و آب را به عهده گرفت.

هشت سنبله

انفجار شديدی شهر کابل را تکان داد.

در نتيجه اين انفجار که در مقابل دفتر يک شرکت امنيتی آمريکايی رخ داد چهار آمريکايی و سه افغان کشته شدند.

اين شرکت آمريکايی مسئوليت آموزش محافظان رييس جمهور کرزی را به عهده دارد.

دو روز قبل از اين حادثه، انفجار بمبی در يک مدرسه دينی در ولايت پکتيا منجر به کشته شدن ۹ کودک و يک بزرگسال شد.

بيست و دو ميزان

برای نخستين بار در تاريخ سياسی افغانستان انتخابات سراسری برای گزينش رييس جمهوری برگزار شد.

در اين انتخابات بيش از هشت ميليون نفر شرکت کردند و جريان شمارش آرا يک ماه به طول انجاميد.

در جريان شمارش آرا، در هفتم عقرب، سه تن از کارمندان خارجی انتخابات، از شهر کابل توسط افراد مسلح ناشناس ربوده شدند.

گروگانگيران که خود را عضو گروهی موسوم به جيش المسلمين می خواندند، خواستار رهايی زندانيان طالبان از زندانهای آمريکايی در گوانتانامو و افغانستان شدند.

سرانجام بعد از ۲۵ روز، با رهايی مرموز گروگانها، اين ماجرا پايان يافت.

سيزده عقرب

نتيجه انتخابات رياست جمهوری افغانستان اعلام شد.

از ميان ۱۸ نامزد احراز پست رياست جمهوری، حامد کرزی با کسب بيش از ۵۵ در صد کل آرا برنده انتخابات شناخته شد.

بعد از آقای کرزی، بيشترين آرا را يونس قانونی از آن خود کرد و محمد محقق و ژنرال عبدالرشيد دوستم در رديف سوم و چهارم قرار گرفتند.

ساير نامزدها هر کدام حدود يک درصد آرا را نصيب شدند.

هفده قوس

حامد کرزی نخستين رييس جمهور منتخب افغانستان، در حضور دهها تن از مهمانان خارجی و داخلی سوگند ياد کرد.

شش جدی

حامد کرزی رييس جهموری افغانستان، اعضای کابينه جديدش را اعلام کرد.

در کابينه جديد آقای کرزی که متشکل از ۲۶ نفر بود، شمار زنان به سه نفر رسيد.

به دنبال اعلام کابينه جديد، شماری از اهالی ولايات شمال و شمال شرق افغانستان در اعتراض به ترکيب قومی کابينه آقای کرزی دست به تظاهرات زدند.

بيست و پنج جدی

نيروهای آمريکايی مستقر در افغانستان ۸۰ تن از افغانها را از بازداشتگاهی در بگرام رها کردند.

فضل الهادی شينواری رييس داد گاه عالی افغانستان در مراسم آزادی اين زندانيان گفت که دولت افغانستان برای رهايی شماری از زندانيان گوانتامو نيز تلاش می کند.

ولی از آن به بعد تاکنون کسی از زندان گوانتامو آزاد نشده است.

اول دلو

ژنرال عبدالرشيد دوستم از يک سو قصد جان سالم به در برد.

برادر وی، عبدالقادر دوستم و چند تن ديگر در اين سو قصد که در روز عيد قربان روی داد، مجروح شدند.

مسئولان امنيتی اين حادثه يک عمليات انتحاری خواندند و گفتند که فرد مهاجم از بين رفته است.

سه دلو

يک هواپيمای بويينگ ۷۳۷ شرکت هواپيمايی کام اير افغانستان که از هرات به مقصد کابل پرواز کرده بود، در اطراف کابل سقوط کرد.

يک روز بعد از سقوط هواپيما بخشهايی از بدنه آن در۳۵ کيلومتری شرق کابل پيدا شد.

يازده روز بعد از اين حادثه، نيروهای ياری امنيتی (آيساف) توانستند خود را به محل حادثه برسانند و بدين ترتيب جستجو برای يافتن اجساد ۱۰۴ مسافر اين هواپيما آغاز شد.

نيروهای آيساف و ارتش ملی افغانستان حدود يک و نيم ماه سرگرم عمليات جستجو، انتقال و شناسايی اجساد قربانيان حادثه بودند.

سرانجام متخصصان خارجی توانستند۴۲ تن از اين قربانيان را شناسايی کنند و به بازماندگان شان تحويل دهند که ۱۷ تن از آنها خارجی بودند.

ده دلو

کميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان گزارشی را به نام " صدای مردم برای تامين عدالت" منتشر کرد.

در اين گزارش، نظر مردم در مورد نحوه برخورد با عاملان نقض حقوق بشر در سه دهه اخير باز تاب يافته است.

براساس اين گزارش، اکثر افغانها خواستار تامين عدالت و محاکمه نقض کنندگان حقوق بشر هستند.

يازده حوت

ژنرال عبدالرشيد دوستم که همواره از ترکيب کابينه جديد افغانستان اظهار نارضايتی می کرد سرانجام از سوی حامد کرزی بعنوان درستيز وال يا رييس ارکان سرفرماندهی نيروهای مسلح افغانستان منصوب شد.

سيزده حوت

حامد کرزی، رييس جمهور افغانستان، يک زن را به عنوان والی در ولايت هزاره نشين باميان منصوب کرده است.

حبيبه سرابی به پيشنهاد وزارت کشور و تصويب رييس جمهور، به عنوان نخستين والی زن در تاريخ افغانستان، به ولايت باميان برگزيده شد.

بيست و پنج حوت

دولت افغانستان، بودجه عادی اين کشور برای سال ۱۳۸۴ خورشيدی را تصويب کرده است.

منابع مالی پيش بينی شده برای سال ۱۳۸۴ خورشيدی افغانستان، ۶۷۸ ميليون دلار، معادل ۳۲ ميليارد و ۸۳۳ ميليون افغانی است.

دولت افغانستان می گويد که ۳۳۳ ميليون دلار از اين مبلغ، از محل درآمدهای داخلی اين کشور تامين خواهد شد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

 

روشنفکر و روشنفکر دولتی

 

طی سالهای اخیر کلمه ای روشنفکر مانند ده ها کلمه ای تعریف ناشده ای د یگر موارد مصرف گوناگونی پیدا نموده  و در شرایط  و ادوار مختلف  افراد و گروه های جهت تأ مین، تحکیم و گسترش منافع گروهی و سیاسی شان  دانسته و یا ندانسته، بدون در نظرداشت، درک و فهم واقعی کلمه روشنفکر، با توسل به آن  از ین نام سؤ استفاده نموده و چه بسا مصائب جبران نا پذیری  را بر ملت ها  و جوامع  تحمیل نموده اند. در جامعه ما نیز در دوره های مختلف از ین کلمه استفاده های نادرستی صورت گرفته و میگیرد ، از ین رو جهت روشن شدن موضوع تلاش گردیده  با استفاده از منابع مختلف  در رابطه به توضیح  مفهوم روشنفکرو رابطه ای روشنفکر و دولت مطالبی خدمت خواننده گان عزیز عرض گردد.

 

 با تأسف اکثراً در جوامع شرق و بخصوص در جامعه ای ما افرادی وجود دارند که بعد از رفتن به مکتب و درس خواندن و یا بعد از تحصیل در داخل و یا خارج، بدون شناختن و دانستن  ابتدائی ترین اساسات جامعه شناسی و بدون دانستن مفهوم روشنفکر ، خود را روشنفکر قلم داد نموده و در مقابل دین فرهنگ و مقدسات جامعه خود   قد علم میکند. در حالیکه روشنفکر تحصیل کرده می تواند باشد اما هرتحصیل کرده روشنفکر نیست ، تحصیل کرده حد اکثر توزیع کننده ای کالای رو شنفکر می تواند باشد.

 

روشنفکران  مؤلد اندیشه اند ، نه مقلد   و گاه مبدأ تحولات  عظیم می شوند. روشنفکران کارشناسان تأمین حاجات ثانویه  اند،  مؤلد ان  فکر و نقد و نظرند و ازین جهت راه شان با حکومت که و ظیفه اش   تأمین حاجات اولیه جامعه است ، جدا است ، البته نه لزو ماٌ متضاد.

 

 تعلق خاطر یک روشنفکر گشودن گره های معرفتی و کلی جامعه است در حالیکه تعلق خاطر یک سیاست مدار در درجه ای اول گشودن گره های معیشتی و جزئی است یا به عباره ای دیگر کار یک سیاست مدار موضعی و مقطعی است اما کار یک روشنفکر تاریخی و فرهنگی است.     

ماهیت روشنفکری استقلال از قدرت را اقتضا می کند ، روشنفکر نباید از راه روشنفکری  ارتزاق کند ، ارتزاق معنای وسیع و عریضی دارد  و از ثروت گرفته تا قدرت ، منصب سیاسی همه را شامل می شود.

 

روشنفکر نباید متمتع از پیامد های نظر خود شود ، یعنی اگر حزبی در اثر اندیشه های او به قدرت رسید ، سهمی ازین قدرت نباید به روشنفکر برسد و یا اگر جریده ای در اثر طرح وتوضیح و تر ویج اندیشه های رو شنفکری جایگاه و سهمی از قدرت در جامعه پیدا کرد ، این بر خورداری نباید با روشنفکر تقسیم شود.

 

چون شرط روشنفکری حریت و وظیفه ای روشنفکر هدایت گری است و تمتع شخصی داشتن از هدایت گری ، خطا است.

 

روشنفکر نباید مصرف کننده ای مزایای سیاسی و اقتدارات حاصل از اندیشه های خود باشد ، او باید در مقام تولید بماند.

 

روشنفکری شمع صفتی و خورشید منشی است، کارش نور پاشی ، روشنگری ، گشاده دستی ، کریمی ، اندیشه ورزی و دلیری است.

البته گشاده دستی و نور پاشی و دوری از تمتعات  سیاسی ، به معنی  دوری از فعالیت های سیاسی و ساکت نشستن  در عرصه ای جدال حق وباطل نیست بلکه  او از تمتع دست می کشد تا در تصرف دست گشاده باشد و چابک تر و دلیر تر به وظایف انسانی اش که گاه عمل مستقیم سیاسی است بپردازد.

 

به نظر کارشناسان تعلق روشنفکر به قدرت آفات متعددی را به دنبال خواهد داشت که از جمله به عمده ای آن اشاره میگردد.

 

اول اینکه روشنفکر بعد از چسپیدن به قدرت ، به زبان قدرت سخن میگوید نه زبان منطق، دوم آنکه هرجا که از علم و منطق و حجت کم آورد، این کمبود را با قدرت پر میکند، سوم آنکه ایدیولوگ، مدافع و توجیه گر قدرت میگردد و چهارم آنکه حریت ، استقلال و دلیری عملی و نظری خود را از دست داده ، سرا پا در خدمت قدرت قرار میگیرد.

 

وظیفه ای روشنفکر اساساٌ دادن طرحهای از بالا برا ی جامعه و ایدیولوژی سازی نیست. اما غالباً در بسیاری از جوامع چنین اتفاقی افتاده است یعنی روشنفکران کوشیده اند  تا جامعه را از بالا طراحی کنند و ساکنان جامعه را ملزم به قبول اجباری طرح خاصی کنند که البته نتایج تلخ و فاجعه باری به بار آورده است.

 

هرگاه روشنفکر منتقد و مبدع به قدرت دست یافت ، خواه قدرت سیاسی و خواه قدرتی که محصول و پیامد عمل روشنفکری او باشد ، انسان دیگری می شود و با سوار شدن به مرکب تازه ، سوار کار تازه خواهد شد. داستان هگل و هایدگر و نزدیکی شان باارباب قدرت سیاسی درس و پند خوبی میتواند  در زمینه باشد.

 

هایدگر در سال 1933 به حزب نازی پیوست و با حمایت حزب ، رئیس دانشگاه فرایبورگ آلمان شد و به اصل اطاعت از پیشوا سخت ایمان داشت و خود را نیز پبشوای دانشگاه نامید و اعلام وفاداری  به حزب نازی و هیتلر کرد و کمک مالی به دانشجویان مارکسیست و یهودی را قطع کرد و تا آخر عمر هم از عضویت حزب استعفا نکرد و روح فاشیستی در فلسفه ای او مشخص است.

 

نگته ای دیگر اینکه  روشنفکران نباید به خطا تصور کنند که با نشستن بر مسند قدرت، زمام فرهنگ کشور را  به نحو سازنده تری در دست میگیرند. اصولاٌ سیاست مداران و حکومتگران توان و مسؤلیت فرهنگ سازی را ندارند . فرهنگ را مردم می سازند و حد اکثری که سیاستمداران می توانند بکنند این است که زنجیر ها را از دست و پای مبدعان و مؤلدان فرهنگ باز کند . بنابرین این تفکر هم درست نیست که روشنفکر با به قدرت رسیدن می تواند  فرهنگ را تقویه کند .آنها با دور ماندن  و با فاصله گرفتن از قدرت به امر فرهنگ سازی بیشتر خدمت می کنند و جامعه از آنها بهره مند خواهد شد .

 

حکومت منافع طبقاتی دارد و روشنفکر منافع طبقاتی ندارد . روشنفکر یک قشر است نه یک طبقه ای مربوط به ابزار تولید خاص.

و معمولاٌ کسانی باید سیاستمدار باشند که منافع طبقاتی و ملی داشته باشند و به منافع صنفی خود نیندیشند.

 

اما در جامعه ای ما تحصیل کرده های که خود را روشنفکر جا می زنند ، خود را یک گروه اجتماعی – سیاسی مجرد می دانند که با این عمل، خود شان را منحیث یک گروه و یا قشر خاصی از جامعه میابند و این تحصیل کرده ها کم کم در کتابها و رشته های تحصیلی و تحقیقاتی شان فرو می روند و از عینیت عالم و از واقعیات روز مره ای مردم و جامعه ای شان دور و بی گانه می شوند و تحصیل کرده های روشنفکر نما خودش را یک گروه مجرد و مجزا از جامعه و زمانش احساس می کند ، بی خبر ازینکه تحصیل کرده و یا روشنفکر ما  در هر حالتی و با هر بینشی که باشد عضو جدا نا پذ یر جامعه  است و جامعه ای ما جامعه ای است مذهبی  و تاریخ ما مذهبی و فرهنگ ما نیز فرهنگ دینی است . در چنین جامعه ای اگر روشنفکر عبارت باشد از گروه آگاه و خود آگاه که مسؤلیت ، هدایت و آگاهی جامعه اش را در خود احساس میکند ، اولویت این روشنفکر قبل از هرچیز باید ایجاد پُلی بین خودش و جامعه اش باشد و چنین ارتباط و پُلی جز تکیه به مذهب و دین ، آشنا شدن با دین و مذهب و تحلیل دقیق علمی  دین و مذهب که متن روحی جامعه را تشکیل میدهد ، میسر نیست.

 

اما متأ سفانه  اکثراً تحصیل کرده های روشنفکرنمای ما ، تقلید از فرم دارند نه محتوا و در خارج ساخته شده اند  و هم بستر و ادبیات فکری و ذهنی  و اعتقادی شان را  از ادبیات خارجی ویا غربی گرفته اند و با دین و فرهنگ و مناسبات اجتماعی خود بیگانه و یا آشنائی کامل ندارند ، با استفاده از هر وسیله ای  تلاش می ورزند تا تفکرات وارداتی را که در شرایط و زمان و مکان دیگر با زیر بنا های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی دیگر مورد استفاده بوده ، در جامعه ای خود تطبیق نمایند.

 

ازینکه روشنفکر نما و تفکر وارداتی اش با مناسبات اجتماعی و شرایط جامعه هم خوانی ندارد بناءً جامعه وجود شان را احساس نمی کند و جامعه زبان شان را نمی فهمد و انتقادی که می کنند هیچ تناسبی با متن زنده گی مردم ندارد. در نتیجه به اصطلاح روشنفکر از مردم و متن  جامعه جدا میماند و بصورت یک قشر جامعه در میآیند و تبدیل به وسیله ای استعمار فرهنگی و سیاسی بیگانه میگردد.

 

با در نظر داشت آنچه گفته شد اگر به جامعه ای خود درست نگاه کنیم  به وضوح خواهیم دید کسانیکه خود را روشنفکر جا میزنند  اصلاٌ اینها روشنفکر چه که از کوچه ای روشنفکری هم گذری نکرده اند. اینها نه مؤلد اندیشه اند، نه گره کشا و نه هم مستغنی اند و نه هم استقلالیت دارند بر عکس اینها مقلد ، مشکل ساز، تشنه ای قدرت و در گرو بیگانه اند.

به عباره ای دیگر اینها یکعده دلالان و فروشنده گان و یا مصرف کننده گان تفکر و یا کالای فرهنگی وارداتی  بیگانه و ساختار اجتماعی بیگانه اند و اینها تا زمانی داد و فریاد و سنگ روشنفکری به سینه می زنند تا به هدف و قدرت برسند. و بعد از رسیدن به هدف و قدرت ، برده وار برای حفظ آن با همه چیز سرا پا در خدمت اهداف دستگاه حاکم قرار میگیرند. و حاکمیت های غیر مردمی نیز شدیدأ به چنین قماش ها و عمالی نیاز دارد تا با استخدام و جذب چنین روشنفکر نما ها از یک طرف دهن منتقدین را بسته و خود را مترقی ومردمی جا زده و از طرفی هم از توانائی روشنفکر نما ها در تبلیغ سیاست ها ، اهداف و تحکیم قدرت و سرکوب مخالفان به نحو احسن سود میبرد. یا به عباره ای بهتر این روشنفکر نما ها را به روشنفکر حاکمیت و یا رو شنفکر دولتی تبدیل مینماید.

 

چنانچه در حکومت کرزی، بعد از به خدمت  درآمدن یا به آخوردولتی بسته شدن چندین تن ازین روشنفکر نما هاِ (آقای رنگین خان سپنتا ، داؤد خان میر ، سنگ چاره کی ، ظاهر خان طنین وغیره) می بینیم که عملأ این روشنفکران خوش نام و بد نام سرا پا در خدمت حاکمیت ، قدرت و استعمار قرار گرفته اند و با فراموش نمودن همه چیز و چرخش  موضع و فکر   180  درجه ای به مبلغان، مدافعان و سخنگویان سر سپرده ای نظام حاکم  و استعمار تبدیل شده اند. و نشخوار دهن شان پس مانده های سیاست  نظام و حاکمیت بوده و این طور تصور میگردد که  در هر جمله ای که از دهن این روشنفکر نما ها خارج میگردد با ید یکی  دو بار محترمانه اسم آقای کرزی  و امریکا برده  شود.

چه بجا گفته اند بهترین حاکمان کسانی اند  که به خدمت  عالمان  بروند  و  بدترین  عالمان  کسآنی  اند  که  به  خدمت  حاکمان  بروند.

 

 

 

                                                                     ضیاء سائس

                                                                   میزان جوزا  1385

 

 

 

 

 

 

مأخذ!

روشنفکری و راز دانی............داکتر سروش

تاریخ و شناخت ادیان.............داکتر شریعتی

یاداشت های متفرقه..............

 

  

نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥

 

باز گشت به امارت طالبان و حکمتیار

يكشنبه ۱۴ عقرب ۱۳۸۵

اندیشمند


رئیس جمهور کرزی باری در یکی از سفر های خارجی خود به تعدادی از دیپلوماتهای افغان گفته بود که اگر این جنگ سالارها بسیار مجبورم کنند، حکومت را به طالبان و حکمتیار میسپارم. در حالیکه این اظهار کرزی در آن زمان بگونۀ شوخی و طنز آمیزی غرض تهدید و ترساندن رقیبان او در داخل دولتش بود اما به نظر میرسد که اکنون آن تهدید در شرایط جدید تحول و انکشاف اوضاع حالت جدی و واقعی می گیرد.


بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اگرروزی سقوط دولت کنونی افغانستان به زعامت حامد کرزی قطعی و حتمی شود، رئیس جمهور و تیم همراه و اصلی او در حاکمیت قلباً در صدد صعود امارت طالبان و حکمتیار بدنبال این سقوط خواهند شد. هرچند که رئیس جمهور قلباً از انکشاف اوضاع در چنین مسیری که تخت و تاج خود را از دست میدهد، نا خشنود و ناراض باشد. هنوز بدرستی مشخص نیست که امریکایی ها و حامیان اروپایی دولت رئیس جمهور کرزی چه زمانی با دست کشیدن از حمایت این دولت زمینه های چنین سقوط و صعودی را مساعد میکنند، اما نشانه هایی از شکل گیری چنین رویدادی در آتیۀ دگرگونی و تحول سیاسی – نظامی کشور از همین اکنون قابل مشاهده است. مسلماً دگرگونی که یک عقبگرد قهقرایی در تمام عرصه های حیات جامعه وکشور ما محسوب می شود. 

ایالات متحدۀ امریکا طی این پنج سال گذشته از انجام هرگونه کار زیربنایی و اساسی که متضمن استحکام دولت، گسترش حاکمیت قانون، ثبات دراز مدت، انکشاف و پیشرفت پایدار در تمام عرصه های حیات افغانستان باشد، خود داری کرد. حتی در عرصۀ نظامی و امنیتی که در آغاز تشکیل حکومت کرزی از تجهیز و تقویت ارتش و پولیس توسط سلاح و تجهیزات امریکایی سخن در میان بود، اکنون پس از پنج سال خبری از آن سلاح و تجهیزات نیست. اکنون امریکایی ها چه از طریق سازمان ملل و چه بگونۀ مستقیم خودشان نیاز مذاکره و مصالحه با طالبان را مطرح میکنند. این در حالی است که انگلیس ها عملاً در هلمند با طالبان به آتش بس پرداختند و پس از تحمل تلفات شدید، ولسوالی موسی قلعه را به طالبان رها کردند. دیگر این یک راز سر به مهر و پوشیده ای نیست که امریکایی ها پس از سرنگونی رژیم طالبان دست پاکستان را در تقویت و ظهور مجدد طالبان باز گذاشتند. علاوه برآن، آنها هیچ گامی را در راستای حل ریشه ای اختلاف و منازعه میان کابل و اسلام آباد برنداشتند.  بدون تردید ظهوردوبارۀ طالبان و قدرت نمایی گلبدین حکمتیار در سایۀ سیاست و عملکرد امریکایی ها درمورد افغانستان پرسش بر انگیز و شگفت آور است. آیا امریکایی ها، افغانستان را دوباره به پاکستانیها واگذار خواهند کرد؟ 

سیاست پنهان کاری و غیر شفاف دولت افغانستان و نیروهای نظامی خارجی در مورد وضعیت جنگ با طالبان یکی از نکات پرسش بر انگیز دیگریست که به ابهام و پیچیدگی اوضاع می افزاید. دولت افغانستان و ناتو ترسیم روشنی از وضعیت نظامی طالبان و گلبدین حکمتیاردر مناطق جنوب و جنوب شرق ارایه نمیکنند. آنها در مورد موسی قلعۀ هلمند با تناقض صحبت می نمایند. در حالیکه عملیات نظامی تابستان سال جاری (1385- 2006) را در پنجوایی قندهار از مؤفق ترین عملیات تصفیوی خود اعلان کردند و از بازسازی پنجوایی به عنوان نمونه در میان ولسوالی های افغانستان نام بردند، اما بعداً دیده شد که طالبان در پنجوایی جنگ را از سر گرفتند. کسانیکه در مناطق جنوب و جنوب شرق رفت و آمد دارند از قوت و نیرومندی رو به افزایش طالبان سخن میگویند. 

در چنین اوضاع مبهم و پیچیده، رئیس جمهور کرزی در پیامی ازملاعمررهبر طالبان و گلبدین حکمتیاررهبرحزب اسلامی طالب مذاکره و گفتگو شد. در حالیکه قبل از تقاضای کرزی، ملاعمر و حکمتیار در پیام های خود بمناسبت عید رمضان از پیروزی خویش در جنگ علیه نیروهای خارجی و حکومت دست نشاندۀ آن سخن گفتند. حکمتیار پیام خود را با قدرت نمایی و از موضع یک رهبر ملی و آزادیبخش! صادرکرد. پیام او حکایت ازپیروزی قریب الوقوع موصوف در بیرون راندن نیروهای خارجی و دسترسی به قدرت سیاسی داشت. روزهای بعد از این پیام گلبدین حکمتیار بود که هفتۀ گذشته (جمعه 27 اکتوبر 2006) رئیس جمهور کرزی او و ملاعمر رهبر طالبان را به گفتگو دعوت کرد.  در اینکه گفتگو و مذاکره با هرکسی از جمله با گلبدین حکمتیار و ملاعمر بمنظور ختم جنگ و تحقق صلح و ثبات یک امر مثبت است، شاید نتوان تردیدی داشت؛ اما آنچی که در این میان مایۀ نگرانی محسوب می شود، انطباق تفکر طالبان و قرائت گلبدین حکمتیاراز اسلام با قوانین موجود کشور و ارزش های رایج در عرصۀ سیاسی و اجتماعی از یکسو و از جانب دیگر ابهام و پنهان کاری دولت در مورد این گفتگو ها است. رئیس جمهور کرزی در حالی گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی را به گفتگو فرا می خواند که حزب موصوف بیشتر از هر حزب و گروه جهادی و غیر جهادی درحکومت کرزی، وزیر، والی، رئیس و ولسوال دارد. وبسیاری از این مقامات دولتی وابسته به حزب اسلامی با رهبر خود در ارتباط اند. ازجانب دیگر دفاترحزب اسلامی حکمتیار در شمشتوی پشاور فعال است و غرض جنگ با دولت کرزی و علیه حامیان خارجی اش به همکاری و حمایت پاکستان سرباز و نیرو تنظیم میکند. و از سوی دیگر شخص گلبدین حکمتیار در میان جنگجویان اسامه بن لادن و القاعده در نواحی مرزهای شرقی کشور با پاکستان قراردارد. او چند ماه قبل، انقیاد و اطاعت خود را در جنگ، از فرماندهی تروریستان عرب القاعده درافغانستان اعلان کرد. گلبدین حکمتیار همچون دوران صدارت خود در دولت مجاهدین که در چهار آسیاب کابل در دونقش متضاد صدراعظم و راکت زن ظاهر شد، اکنون نیز با دولت کرزی مشغول یک بازی دوگانه است. 

هنوز که از پیروزی رهبر حزب اسلامی در این بازی دوگانه خبری نیست، سخنگوی اسبق حزب اسلامی حکمتیارهفتۀ قبل (1نومبر2006) درگفتگوبا رادیو بی.بی.سی ازمخالفت حزب مذکوربا آزادی های موجود مدنی واجتماعی در افغانستان سخن گفت. او اظهار داشت که حزب اسلامی تنها به آزادی های مطابق به اسلام در افغانستان اجازه خواهد داد. البته موضع طالبان و ملاعمر در مخالفت با آزادی و ارزش های جامعۀ مدنی و دمکراسی شدید تر از موضع رهبر حزب اسلامی در پیام اخیر رهبر طالبان منعکس گردید. نکتۀ مصیبت بار و وحشتناک در این موضع گیریها و اظهارات رهبران طالبان و حزب اسلامی و سخنگویانشان همین انگشت گزاری و تأکید آنها در انطباق اسلام با آزادی ها و تحولات اجتماعی و سیاسی است. زیرا آنها برداشت و تعبیر خود را درمورد مسایل مختلف به عنوان اسلام و شریعت اسلامی ارایه می کنند و با زور و خشونت به جامعه تحمیل میدارند. هیچ معیار و میکانیزمی وجود ندارد که قرائت و تعبیر آنها را در مورد اسلامی بودن و نبودن مورد سنجش و داوری قرار دهد. هر گونه تفسیر متفاوت و متناقض با نظریات آنها و هر گونه مخالفت با باور و استنتاج آنها، غیر اسلامی و غیر شرعی تلقی می شود. درچنین حالت است که اسلام به عنوان ابزارسلطه واِعمال خشونت ازسوی آنها مورد بهره برداری قرارمی گیرد. آنگونه که هم گلبدین حکمتیار و هم طالبان در گذشته با وحشتناکترین شکل از اسلام استفادۀ ابزاری کردند.  

در حالیکه موضع مبهم امریکایی ها، هوشدار فرمانده ناتو مبتنی بر بازگشت طالبان تا شش ماه دیگر در صورت عدم بهبود اوضاع، نیرومندی و سلطۀ روز افزون طالبان در جنوب و شرق و موضع گیری های غیر شفاف و مبهم کرزی در مورد تماس و گفتگو با ملاعمر و گلبدین حکمتیار،باز گشت امارت طالبانی و حکمتیار را در افغانستان به یک موضوع پرسش برانگیز، پیچیده و نگران کننده مبدل کرده است، موضع اخیر برهان الدین ربانی در مورد طالبان به این نگرانی و پیچیدگی می افزاید. وی به گزارش خبر گزاری “ایرنا” هفتۀ گذشته در مصاحبۀ اختصاصی با روزنامۀ “واکیت” ترکیه اظهار داشت که در صورت ورود طالبان به کابل با نیروهای طالبان نمی جنگد. همچنان او از دیدار برخی رهبران جبهۀ متحد سابق معروف به ائتلاف شمال با طالبان سخن گفت. هر چند موصوف اظهار داشت که دیدار و ملاقاتی میان او وطالبان صورت نگرفته است اما از گفتگوی موصوف در روزهای اخیر عید رمضان با نمایندگان طالبان و گلبدین حکمتیار در شهرجدۀ عربستان سعودی صحبت می شود. هنوز از واکنش رسمی رهبر جمعیت اسلامی در مورد اظهارات او و گفتگویش با طالبان و حزب اسلامی حکمتیار خبری انتشار نیافته است، اما صحت و درستی این ادعا ها می تواند احتمال با زگشت امارت طالبانی و حکمتیار را در افغانستان تقویت کند. البته این امر جای بحث دارد که آیا تصمیم رهبران جبهۀ متحد مبنی بر پذیرش امارت طالبان آنگونه که در اظهارات رهبر جمعیت اسلامی بارتاب یافت، به پایان منازعه و جنگ می انجامید یا خیر؟ صرف نظر از هر موضع گیری و دیدگاهی که رهبران جبهۀ متحد سابق طالبان در تایید امارت طالبان و نظام طالبانی داشته باشند، سقوط مجدد افغانستان در دامن امارت طالبان و حکمتیار هیچگاه به استقرارصلح، ثبات، پیشرفت و عدالت در کشورنمی انجامد. بازگشت امارت طالبان به افغانستان بازگشت منازعۀ خونین و پایان ناپذیر، بازگشت جهل، تبعیض و بی عدالتی در افغانستان خواهد بود. 


  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

 

دغدغه های مشترک دو روشنفکر ناراضی
 
اکبر گنجی روزنامه نگار ناراضی ايرانی در يک گفتگوی طولانی با نوآم چامسکی فيلسوف و زبانشناس مشهور آمريکا که يکی از بزرگترين منقدان دولت جورج بوش شناخته می شود، نظرات وی را درباره مسائل مختلف جهانی جويا شد و از جمله از توجه وی به مسائل مربوط به نقض حقوق بشر در ايران پرسيد.

آقای چامسکی در اين ديدار که در دانشگاه ام آی تی بوستون صورت گرفت، ضمن انتقاد شديد از سياست های دولت آمريکا، حکومت ايران را به دليل آنچه ناديده گرفتن خواست های دموکراتيک مردم خواند، سرزنش کرد.

اين زبانشناس برجسته، حکومت ايران را "سلطانی" معرفی کرد و در مورد فعاليت های هسته ای ايران ضمن آن که غنی سازی را حق مردم ايران دانست گفت حکومت ايران حق ندارد در نهان به کار ساختن سلاح های هسته ای مشغول باشد.

خلاصه ای از اين گفتگوی طولانی توسط اکبر گنجی در اختيار سايت فارسی بی بی سی قرار گرفته که آن را می خوانيد:


اکبر گنجی: چهره ای که از شما در ایران ترسیم می شود، چهره یک روشنفکر مترقی ضد آمریکایی – ضد اسرائیلی است. آیا این چهره تمام وجوه شما را در برمی گیرد؟

نوام چامسکی: وقتی شما سیاست های دولت آمریکا را مورد انتقاد قرار می دهید، معنای آن این نیست که شما ضد آمریکایی هستید و با مردم آمریکا دشمن هستید. همانطورکه وقتی من سیاست های دولت ایران را مورد انتقاد قرار می دهم، معنای آن این نیست که من با مردم ایران مخالف ام. شما هم از سیاست های دولت ایران انتقاد می کنید، اما شما مخالف مردم ایران نیستید.

آیا می توان به طور همزمان با سیاست خارجی دولت آمریکا، اسرائیل و ایران مخالف بود و سیاست های سرکوبگرانه ایران را هم در عین حال محکوم کرد؟

این کاری است که من همیشه انجام می دهم، مشکلی در این زمینه وجود ندارد. شما هم همین کار را انجام می دهید. همه ما می دانیم چگونه این کار شدنی است. البته من منتقد همه سیاست ها نیستم. من فقط منتقد سیاست هایی هستم که به آنها انتقاد وارد است.

 دولت بوش از مجموعه محدودی از تصمیم گیرندگان تشکیل می شود و از این جهت بسیار شبیه به حکومت ایران است، این گروه محدود تصمیم گیرنده به روشنی نشان داده است که می خواهد امریکا را به کشوری یاغی تبدیل کند. در عین حال فکر نمی کنم آنقدر دیوانه باشند که به ایران حمله کنند، آنچه ظواهرنشان می دهد این است
 
چامسکی

اما انتقاد های شما از سیاست های سرکوبگرانه رژیم ایران به هیچ وجه در ایران منعکس نمی شود؟

تعجب نمی کنم، همین طور است. همه انتقادهایی که من درباره کشورهای دیگر می کنم، از جمله ایالت متحده امریکا که آزادترین کشور دنیاست نیز تماما انتشار نمی یابد. این را هم باید اضافه کنم که اسرائیل در این زمینه یک استثنا است. به عنوان مثال در جریان جنگ لبنان من با یکی از روزنامه های اصلی اسرائیل یک مصاحبه بسیار انتقاد آمیز داشته ام که تماما در آنجا منتشر شد، اما این تجربه را من در امریکا نیز نداشته ام.

به گمان شما چه انتقادهایی بر دولت ایران وارد است؟

اولا این دولت سلطه گر است. زمام امور در دست روحانیون افراطی قرار دارد. البته صورتی از دموکراسی وجود دارد، اما حیطه ای که نیروها می توانند در آن حرکت کنند محدود به همان حدود است که دولت تعیین می کند. همانطوری که می دانید و نیازی نیست که من به شما بگویم اگر این حاکمیت بخواهد اعمال فشار کند، دست اش باز است و آنها می توانند خیلی خشن و بی رحم باشند.

این نکته را هم باید گوشزد کنم که من نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد تمام کشورها با توسعه سلاح های هسته ای مخالف ام، من نمی توانم ثابت کنم که ایران به دنبال سلاح های هسته ای است ولی این تردید و شبهه وجود دارد. ایران به تحقیقات بین المللی در این زمینه پاسخ درستی نداده است. اگرچه من معتقدم که ایران قانونا حق غنی سازی اورانیوم را دارد ولی به هیچ وجه حق ندارد که به طور مخفیانه در صدد تولید سلاح های هسته ای باشد. جنبه های دیگری هم وجود دارد که من می توانم از آنها انتقاد کنم، مردم ایران حق دارند که نظام خودشان را با آزادی تمام انتخاب کنند، در فعالیت های حقوق بشری آزادانه مشارکت کنند و این حق آنهاست که در این زمینه مقید به هیچ حدی هم نباشند.

آقای گنجی پس از آزادی از زندانی چند سال در ايران برای دريافت جايزه قلم طلايی به عنوان روزنامه نگار برگزيده سال 2006 در اوايل ماه ژوئن از ايران خارج شد

جمهوری خواهان ایرانی با حمله نظامی آمریکا به ایران با هر قصد و نیتی مخالف اند. آنها دموکراسی را مربوط به ایرانیان می دانند و تصویب بودجه 75 میلیون دلاری امریکا را به زیان دموکراسی ایران می دانند در عین حال رژیم ایران هیچ حرکت مستقل دموکراسی خواهی را هم تحمل نمی کند و هرگونه مخالفتی را، براندازی و ارتباط با دشمن تلقی می کند. طی هفته های اخیر یکی از زندانیان سیاسی پس از اعتصاب غذا در زندان درگذشت. رژیم ایران با نادیده گرفتن درخواست خانواده او مبنی بر معاینه جنازه توسط پزشکان مستقل بین المللی، جنازه او را دفن کرد. روشنفکران و دگر اندیشان را زندانی می کنند و در سلولهای انفرادی به شیوه های استالینستی آنها را مجبور به اعتراف به جاسوسی و انقلاب صورتی و مخملی می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟

نظرمن کاملا روشن است من همه اینها را محکوم می کنم همانطور که همه آنها را تحت حاکمیت شاه محکوم می کردم. مقایسه ای که شما با استالین می کنید البته خالی از دقت نیست اما شما می توانید اینها را با نمونه نزدیک یعنی حکومت شاه (ايران پيش از انقلاب) که یکی از بی رحمانه ترین کارنامه ها را در زمینه سرکوب حقوق بشر داشت مقایسه کنید. حکومت فعلی هم همان شیوه ها را ادامه می دهد من از دهه پنجاه با بسیاری از ناراضیان سیاسی ایران در ارتباط بودم، آنها خواستار تشکیل حکومت دموکراتیک در ایران بودند. اما کسانی که به ایران بازگشتند، برخی از آنها دوباره مجبور به ترک ایران شدند و برخی دیگر در ایران زندانی شدند.

به نظر من رژیم حاکم بر ایران، نظام سلطانی است، شما هم رژیم حاکم بر ایران را با رژیم شاه مقایسه می کنید. آیا به نظر شما رژیم فعلی ایران رژیم سلطانی به تعبیر ماکس وبر است؟

"من نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد تمام کشورها با توسعه سلاح های هسته ای مخالف ام"

از برخی جهات مشابه نظام سلطانی است. برای اینکه قدرت به نحو بسیار متمرکز در دست یک عده خاص سرکوبگر است. البته ماهیت قدرت متمرکز با زمان شاه فرق کرده است، اما این دو رژیم نتایج واحدی دارند.

آیا امریکا به دنبال حل مسائل خود با ایران است؟

وقتی در سال 1382 دولت خاتمی پیشنهاد کرد که تمام مسائل فی مابین را به گفتگو بگذارند، دولت بوش این پیشنهاد را رد نکرد، بلکه اساسا بدان پاسخی نداد و تنها کاری که کرد این بود که دیپلمات سوئیسی رابط این پیام را توبیخ کرد. این ماجرا کماکان وجود دارد، آمریکا و اسرائیل تهدید می کنند که به ایران حمله خواهند کرد و این تهدید به تنهایی تخطی از قوانین بین المللی است. تردیدی نیست که برنامه های مخفیانه و پنهانی در دست انجام دارند. البته هیچ یک از این برنامه ها، توجیه کننده و مشروعیت بخش اعمال سرکوبگرانه حکومت ایران نیست. من می دانم و شما بهتر از من مطلع هستید که ادامه اینگونه فشارها و تهدید ها باعث افزایش فشار به جریان آزادی خواهانه ایران می شود و از این جهت دولت آمریکا و دولت ایران در سرکوب مردم ایران با هم شریک اند.

به نظر شما احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران تا چه حد جدی است؟ نیروهای دموکرات ایران به طور جدی نگران این مساله هستند و حرکات نظامی به ضرر جنبش دموکراسی خواهی ماست، در ضمن ما نگران برخی از حرکاتی هستیم که به منظور به راه انداختن حرکات تجزیه طلبانه در ایران صورت می گیرد.

گمان می کنم که شما باید این نگرانی را داشته باشید. ما دسترسی به برنامه های درون دولت بوش نداریم، ولی نوعا حکومت ها مردم تحت حکومت خودشان را بزرگترین دشمن خود می دانند اما همانطور که گفتم آمریکا کشور آزادی است و از این جهت ما نسبت به سایر کشورها از اطلاعات بیشتری برخورداریم به همین دلیل بخش عظیمی از منابع غیر محرمانه وجود دارد که بدان ها دسترسی داریم و من در آنها به نحو گسترده مطالعه و تحقیق کرده ام دیگران این کار را کرده اند. یک نکته به روشنی دیده می شود و آن اینکه مساله امنیت، بخش بسیار کوچکی از مساله است و بخش عمده آن این است که مردم را از برخورداری اطلاعا ت محروم می کنند. مثالی برای شما بیاورم، اصل بر این است که بعد از 30 سال حکومت اسناد محرمانه را آشکار کند، اما دولت ریگان تصمیم گرفت که اسناد مربوط به ساقط کردن دولت مصدق در ایران را آشکار نکنند و به احتمال زیاد آنها را باید از بین برده باشند. من هم مثل شما به شدت مخالف هرگونه شیوه قهرآمیز یا غیر مستقیم دولت امریکا جهت بر سر کارآوردن حکومت دلخواه در ایران هستم . ما خوب می دانیم که آنها چه می خواهند. به تاریخ ایران نگاه کنید، لزومی به تاکید نیست که آمریکا بیش از نیم قرن مردم ایران را شکنجه کرده است. بعد از کودتای 1332 و براندازی حکومت مردمی مصدق، این کار با حمایت از رژیم شاه و آماده سازی نیروهای ساواک همراه شد.

به محض اینکه شاه سرنگون شد آمریکا تلاش کرد تا یک کودتای نظامی در ایران به راه اندازد، پس از شکست کودتا، حمایت از صدام در دستور کار قرار گرفت. دولت ریگان از طریق کمک های وسیع مالی و کمک های تسلیحاتی برای تولید سلاح های کشتارجمعی و در نهایت با ورود مستقیم در جنگ به صدام کمک کرد. به کشتی های عراقی اجازه می داد تا با پرچم آمریکا حرکت کنند، هواپیمای مسافربری ایران را سرنگون کرد و پس از آن تحریم اقتصادی سخت گیرانه ای را به ایران تحمیل کرد و حتی تقاضای ایران برای بستن قرارداد و مذاکره را نپذیرفت، دولت تمام این اطلاعا ت را از مردم پنهان می کند، دلیل این امر تامین امنیت آمریکا نبود، بلکه هدف جلوگیری از دسترسی مردم به اطلاعات بود و این چیزی است که به طور منظم انجام می شود و اینک هم در حال انجام است. حکومت مایل نیست مردم از کار او سر در بیاورند، مساله امنیتی وجود ندارد، تنها مساله امنیتی، امنیت دولت در مقابل مردم است. در عین حال ما اطلاعات زيادی در دست داریم که نشان می دهد نیروهای نظامی مایل به حمله نظامی به ایران نیستند و تقریبا نیروهای اطلاعاتی هم با حمله نظامی به ایران مخالف اند. با این حال دولت بوش از مجموعه محدودی از تصمیم گیرندگان تشکیل می شود و از این جهت بسیار شبیه به حکومت ایران است، این گروه محدود تصمیم گیرنده به روشنی نشان داده است که می خواهد آمریکا را به کشوری یاغی تبدیل کند. در عین حال فکر نمی کنم آنقدر دیوانه باشند که به ایران حمله کنند، آنچه ظواهرنشان می دهد این است.

آنها به تهدیدات خود می افزایند تا حکومت ایران در واکنش به این تهدیدها، سرکوبگری بیشتری از خود بروز دهد و به این ترتیب برنامه براندازی در ایران امکان پذیر شود. لزومی ندارد من به شما بگویم که جامعه ایران با گروههای بسیار متنوعی که دارد، جامعه بسیار پیچیده ای است. اطلاعاتی دال بر این وجود دارد که نشان می دهد دولت آمریکا به دنبال ایجاد نا آرامی در بخش های آذری نشین و منطقه نفت خیز خوزستان است. اگر بتواند جنبش آزادی خواهانه اهواز را تشکیل دهند، احتمالا به بهانه دفاع از جنبش تجزیه طلبانه، وارد فاز حمله نظامی به ایران خواهند شد و باقی مناطق ایران را هم بمباران خواهند کرد. اینها برنامه هایی است که رامسفلد و چنی دنبال می کنند. با توجه به مسدود کردن نشر اطلاعات در مورد ایران، من راهی جز گمانه زنی ندارم. آنچه باعث نگرانی است فاجعه عظیمی است که در عراق ایجاد کردند، این یکی از رسواترین فاجعه های تاریخ نظامی است، از جمله برای اهدافی که آنها به دنبال تحقق آن بودند. یکی از پیامدهای این جنگ این است که آنها به تقلا افتادند و در این دست و پایی که می زنند ممکن است با پوتک به کل سیستم بکوبند و همه آن را ویران کنند. اگر شما یک ببر را در حیاط خلوت خود نگاه دارید، البته خطرناک است اما اگر یک ببر آدم خوار زخمی داشته باشید خیلی خطرناک تر است این وضعیتی است که در حال حاضر ما گرفتار آن هستیم.

به نظر برخی از کارشناسان سیاسی، حمله نظامی اسرائیل به لبنان، مقدمه حمله نظامی به ایران بود، یعنی این حمله با هدف نابودی حزب الله، بعنوان نیروی تحت امر ایران درلبنان، صورت گرفت، تا اگر به ایران حمله شد، ایران قادر به نشان دادن واکنش نباشد.

باز هم ما راهی جز نظریه پردازی نداریم، به گمان من یک جنبه ایرانی در این تهاجم وجود داشت، یعنی یکی از اهداف آمریکا این است که هرگونه مانع حمله به ایران را از سر راه بردارد، اما من فکر می کنم هدف اصلی همکاری مشترک آمریکا و اسرائیل، فلسطین است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

گفتگوی اکبر گنجی با فرانسيس فوکوياما
 
فرانسيس فوکوياما و اکبر گنجی
اکبر گنجی، روزنامه نگار ايرانی، که در حال حاضر در ادامه سفر خارج از کشور خود در آمريکا به سر می برد، روز پنجشنبه 31 اوت گفتگويی با فرانسيس فوکوياما، استاد اقتصاد سياسی در دانشگاه جان هاپکينز، انجام داده که متن آن در زير آمده است.

فرانسيس فوکوياما، که تا پيش از حمله آمريکا به عراق از انديشمندان نزديک به نومحافظه کاران محسوب می شد، یبيش از هر چيز با کتاب پايان تاريخ و آخرين انسان شناخته می شود. در اين کتاب که به سال 1992 ميلادی نوشته شده، فوکوياما تحت تاثير پايان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهير شوروی 'جدال ايدئولوژی ها' را تمام شده می انگارد و از 'ليبرال دموکراسی' به عنوان تنها انديشه و منش پيروز ياد می کند. وی با اين نگاه به جهان، سير تحول تاريخ بشر را - به لحاظ درگيری انديشه های متضاد - 'پايان يافته' می نامد. فوکوياما پس از حمله 11 سپتامبر از مدافعين حمله و برکناری صدام حسين بود، اما با گذشت زمان تغيير موضع داد و به منتقدين حمله نظامی به عراق پيوست.


اکبر گنجی: مسايل واحدی در منطقه خاورميانه ( عراق، افغانستان، فلسطين و ...) ما و شما را به يکديگر گره زده است. دراينکه اين منطقه نيازمند رهايی از حکومت های خودکامه و ايجاد نظام های دموکراتيک است، اختلاف نظری بين ما وشما وجود ندارد. اما بر سر شيوه های رسيدن به دموکراسی اختلاف نظرهای جدی وجود دارد.

 تصويری که از منطقه خاورميانه در رسانه های غربی ارائه می شود، تصويری ايدئولوژيک و غير واقعی است. گويی کل منطقه خاورميانه را می توان به بنيادگرايی و تروريسم تحويل کرد. در اين منطقه صدای ديگری هم وجود دارد که بايد شنيده و جدی گرفته شود: صدای دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و صلح
 
اکبر گنجی

شيوه ميليتاريستی دولت امريکا برای دموکراتيک کردن منطقه نتيجه معکوس به بار آورده است. بنيادگرايی و تروريسم در منطقه رشد کرده است، راديکال های دو طرف، برای بقا به يکديگر نيازمند اند و صدای همديگر را بلند کرده و به گوش جهانيان می رسانند. تصويری که از منطقه خاورميانه در رسانه های غربی ارائه می شود، تصويری ايدئولوژيک و غير واقعی است. گويی کل منطقه خاورميانه را می توان به بنيادگرايی و تروريسم تحويل کرد. در اين منطقه صدای ديگری هم وجود دارد که بايد شنيده و جدی گرفته شود: صدای دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و صلح.

اين صدا به روشهای مسالمت آميز در حال مبارزه با نظام های خودکامه برای استقرار دموکراسی در منطقه است. دموکراسی مساله ای است مرتبط با ساختارهای پايدار اين منطقه و هيچ يک از اين ساختارها با حمله نظامی، آنگونه که در عراق اتفاق افتاد و شما در ابتدا موافق آن بوديد و اينک مخالف آن، دگرگون نمی شود.

 دموکراسی بايد به وسيله مردم منطقه بوجود آيد. روند آن هم دشوار و طولانی است. اما بوش و هم فکرانش بدنبال يک فرايند سريع بودند. ولذا از حمله نظامی استفاده کردند تا آن روند سريع تر به وقوع بپيوندد. متاسفانه نتيجه اين اقدام معکوس بود. هرچه بيشتر فشار آوردند، بنيادگرايی و تروريسم بيشتر رشد کرد
 
فرانسيس فوکوياما

پايان تاريخ شما ليبراليسم بود اما شما می دانيد که در جوامع غربی، ليبراليسم تقدم تاريخی – وجودی بر دموکراسی دارد. در اين جوامع ابتدا ساخت ليبرالی در طی چند سده ايجاد شده است، آنگاه دموکراسی به طور طبيعی برروی اين ساخت نشست، اين منطقه فاقد ساختار ليبرالی است. اين مساله به اضافه سياست خارجی ميليتاريستی امريکا در منطقه، مساله فلسطين و ظلمی که از سوی اسرائيل با حمايت يک جانبه امريکا بر مردم فلسطين وارد می شود ؛ بستر مناسبی برای رشد بنياد گرايی در منطقه فراهم کرده است. بدين ترتيب اگر در کشورهای عربی خاورميانه اينک يک انتخابات آزاد و منصفانه برگزار شود، بينادگرايان پيروز خواهند شد و نظام هايی خودکامه تر از نظام های فعلی تاسيس خواهند کرد. مسائل اين منطقه بايد به طور ريشه ای حل و فصل شود. اقتصاد بازار پيش شرط دموکراسی است. دولت های نفتی اين منطقه با در دست داشتن نفت، امکان پيدايش اقتصاد بازار را بسيار سخت و دشوار کردند. شما در اين زمينه چگونه می انديشيد؟

فرانسيس فوکوياما: با تمام نکاتی که شما بيان کرديد موافق هستم. من هم مثل خيلی از افراد موافق حمله نظامی به عراق بودم، اما بعد به اين نتيجه رسيدم که آن فکر درست نبود. همانطور که اشاره کرديد سياست خارجی امريکا برای ايجاد دموکراسی از طريق حمله نظامی کارساز نيست.

دموکراسی بايد به وسيله مردم منطقه بوجود آيد. روند آن هم دشوار و طولانی است. اما بوش و هم فکرانش بدنبال يک فرايند سريع بودند. ولذا از حمله نظامی استفاده کردند تا آن روند سريع تر به وقوع بپيوندد.

فرانسيس فوکوياما
 رويداد بد ديگری هم اتفاق افتاد. امريکا مشروعيت بين المللی و اعتبار اخلاقی خود را از دست داد و زمان بسيار زيادی طول خواهد کشيد تا آن اعتبار بازسازی شود
 
فرانسيس فوکوياما

متاسفانه نتيجه اين اقدام معکوس بود. هرچه بيشتر فشار آوردند، بنيادگرايی و تروريسم بيشتر رشد کرد. نيروهايی از بند رها شدند و به طور افسارگسيخته عمل می کنند که قرار بود از طريق حمله نظامی به کنترل در آيند. مدتی است که من در حال طرح اين نظريه هستم که به جای حرکت های تند نظامی، بايد سياست های آرام تری دنبال شود.

رويداد بد ديگری هم اتفاق افتاد. امريکا مشروعيت بين المللی و اعتبار اخلاقی خود را از دست داد و زمان بسيار زيادی طول خواهد کشيد تا آن اعتبار دوباره بازسازی شود.

اسلام دين اکثريت منطقه خاورميانه است، برخی بر اين گمان هستند که اسلام با مدرنيته، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر تعارض بنيادين دارد و به همين دليل دين را بزرگترين عامل عقب ماندگی مردم منطقه قلمداد می کنند. درحاليکه ازمتون مقدس دينی حداقل سه روايت سنت گرايانه، بنيادگرايانه و تجددگرايانه وجود دارد و لااقل قرائت تجددگرايانه از اسلام با دموکراسی و آزادی و حقوق بشر سازگار است. بيش از اين شما گفته ايد اسلام با مدرنيته تعارض ندارد. در اين زمينه چگونه فکر می کنيد؟

من هنوز همان اعتقاد را دارم. هيچ دينی الزاما با مدرنيته و دموکراسی تعارض ندارد.

به هر حال اديان متعلق به جهان گذشته اند و مدرنيته از آن جهان جديد است. مساله، مساله سازگاری دو جهان متفاوت، است. چگونه می توان اين دو فرهنگ را سازگار کرد؟

اين کار دشواری است. بايد مفسران، تفسيری از دين ارائه کنند که با مدرنيته هماهنگ باشد و شرط لازم چنين تصويری پذيرفتن تفکيک حوزه عمومی از حوزه خصوصی است.

 تفکيک يک پديده الزاما غربی نيست. کسانی فکر می کنند چون اين تجربه اولين بار در جوامع غربی روی داد، پس سکولاريزم پديده ای غربی است، درحاليکه اين تجربه بشری را می توان به همه جا تعميم داد
 
فرانسيس فوکوياما

در مسيحيت همين اتفاق روی داد. در دوران طولانی پادشاهان احکام و فرامين دينی را ديکته می کردند. سالها جنگ و کشتار فرق مذهبی، عده ای از متفکران را به اين نتيجه سوق داد که بايد بين دين و دولت تمايز قائل شد. در واقع اين تفکيک يک پديده الزاما غربی نيست. کسانی فکر می کنند چون اين تجربه اولين بار در جوامع غربی روی داد، پس سکولاريزم پديده ای غربی است، درحاليکه اين تجربه بشری را می توان به همه جا تعميم داد.

درمنطقه خاورميانه شرايط اينک بسيار حساس و خطرناک است. حادثه سالها جنگ و کشتار در عالم مسيحيت مابين پروتستان ها و کاتوليک ها، احتمال دارد در جهان اسلام بين شيعيان و اهل تسنن تکرار شود. به همين دليل تنها چاره آن است که مسلمانان تفاسير جديدی از دين ارائه کنند که سکولاريسم و تفکيک عرصه عمومی از خصوصی را بپذيرند.

به گمان من برای حل مسائل فعلی و در مقابله با بنيادگرايان مسيحی، يهودی و مسلمان پروژه دين در محدوده صلح را بايد دنبال کرد و اجازه نداد تا زير پرچم دين خشونت و ترور و جنگ صورت بگيرد. دين فقط برای صلح، دوستی، آرامش، عشق و جهانی انسانی ؛ نه جنگ و ستيز.

من با رويکرد شما مشکل ندارم. اما چگونگی نهادينه کردن اين امر مهم است. در هر صورت بايد بين حوزه عمومی و حوزه خصوصی تفکيک قائل شويد. اگر دولت مردان بتوانند نظرات دينی خودشان را به مردم تحميل کنند، بازهم درگيری و جنگ وجود خواهد داشت.

 نوگرايان دينی به سکولاريزم به معنای تفکيک نهاد دين از نهاد دولت باور دارند و معتقد نيستند که تفسير دين کار دولت است. بلکه معتقدند تفسير دين کار مفسران است. هر قرائتی از متون مقدس در حوزه عمومی عرضه و در يک رقابت آزاد، از طريق نقد مورد داوری قرار خواهد گرفت. اگر قرائتی از اين آزمون سربلند بيرون آيد بطور طبيعی به گفتمان رايج در ميان دين داران تبديل خواهد شد
 
اکبر گنجی

نوگرايان دينی به سکولاريزم به معنای تفکيک نهاد دين از نهاد دولت باور دارند و معتقد نيستند که تفسير دين کار دولت است. بلکه معتقدند تفسير دين کار مفسران است. هر قرائتی از متون مقدس در حوزه عمومی عرضه و در يک رقابت آزاد، از طريق نقد مورد داوری قرار خواهد گرفت. اگر قرائتی از اين آزمون سربلند بيرون آيد بطور طبيعی به گفتمان رايج در ميان دين داران تبديل خواهد شد.

درست است. تفاسير مختلف بايد توسط عالمان دين مطرح شوند. ولی همان تفاسير بايد بوسيله حقوق و قوانين کشور و سياستمداران هم تاييد شوند.

پس به اين ترتيب شما دوباره دولت را وارد ساحت دين می کنيد؟

نه، مديران دولتی بايد برخورد بی طرفانه ای نسبت به روايت های مختلف از دين از خود نشان دهند.

يکی از مهمترين مشکلات منطقه دولت های نفتی است. نفت به جای اينکه به عنوان عامل توسعه منطقه عمل کند، به عامل ضد دموکراتيک تبديل شده است. دولت های نفتی نيازی به مردم ندارند. ثروت خدادادی نفت، قدرت سرکوب و توان فساد بالايی به اين رژيم ها داده است. اگر اقتصاد بازار پيش شرط ايجاد جامعه مدنی و دموکراسی باشد، بايد يک راه حل اساسی برای مساله نفت جستجو کرد.

من کاملا با شما موافقم. نفت چيز نامبارکی است. من در تابستان گذشته در ونزوئلا بودم. ونزوئلا شباهت زيادی به ايران دارد. ثروت در آنجا از طريق کار مردم و بخش خصوصی به دست نمی آيد، بلکه از طريق منابع طبيعی بدست می آيد. اين نظر که نفت مانع ايجاد بخش خصوصی است و کمکی به فرآيند دموکراسی در اين منطقه نکرده است، نظر درستی است.

چه راه حلی برای مساله نفت وجود دارد تا نفت از دست دولت درآيد و بعنوان عامل توسعه و دموکراسی عمل کند؟

روی جلد کتاب پايان تاريخ
فرانسيس فوکوياما با کتاب 'پايان تاريخ و آخرين انسان' شهرتی جهانی يافت

تا زمانيکه قيمت نفت بالا باشد، به راحتی نمی توان راه حلی برای اين مساله پيدا کرد، متاسفانه وقتی قيمت نفت بالا می رود، دولت های منطقه با درآمدهای نفتی پروژه های بسياری را شروع می کنند ولی تا قيمت نفت پايين می آيد ديگر نمی توانند آن روند را ادامه دهند. درحال حاضر به دليل احتياج مبرم چين و هند به نفت، قيمت آن بالاست. به هر حال مساله نفت را نبايد جدای از مساله دموکراسی تعريف کرد.

شما در نوشته های اخيرتان نئوکانها را با لنينيست ها مقايسه کرده ايد. چه وجوه اشتراکی در آنها می بيند؟

اولين ويژگی مشترک آنها اين است که دنيا را به گونه ای می بينند که می خواهند و تمايل دارند دنيا آنگونه باشد، يعنی مطابق ايدهها و ايدئولوژی شان. دومين ويژگی مشترک آنها استفاده از قدرت برای پيشبرد اهداف بدون توجه به پروسه های تحولات اجتماعی است.

تصور در انحصار داشتن حقيقت مطلق و حقانيت محض در اينجا چه نقشی دارد؟

وقتی می گويم نئوکانها اعتقادات غير واقعی دارند، دقيقا همين نکته را مراد می کنم. آنها خيال می کنند هر چه در ذهن دارند، در اختيار هم دارند. حتی پس از مشاهد واقعيات عراق، هنوز هم سعی نمی کنند که واقعيت را درک کنند. اسرائيل هم در لبنان گرفتار همين ديدگاه شد. تصور کردند که مسائل سياسی را می توان با تهاجم نظامی حل و فصل کرد. ديديم که اين روش نتيجه نداد.

سياست خارجی پرخطای امريکا در منطقه خاورميانه راچگونه می توان تحليل کرد؟ به عبارت ديگر يک دولت مدرن در يک جامعه دموکراتيک چگونه اين همه خطا مرتکب می شود؟ گويی شناخت آنها از ايران، عراق و افغانستان و لبنان بسيار کم باشد. چگونه ابر قدرت جهان از کمبود اطلاعات رنج می برد. برخی براين گمان اند که اين سيستم، سيستمی پيچيده است و اطلاعات بسيار دقيقی درباره ديگر کشورها در دست دارد. اما در عمل اتفاقاتی که روی می دهد اين تصور را تاييد می کند.

 درباره دموکراسی امريکا بايد به يک نکته مهم توجه کرد. اين سيستم اشتباه می کند اما به دليل وجود نظام پرسشگری – پاسخگويی ، خطاها بعدا تصحيح می شوند
 
فرانسيس فوکوياما

اگربه کل کشور نگاه کنيد، بخش های مختلفی وجود دارد، برخی از بخش ها مسائل را خوب می فهمند وتحليل می کنند. اما وقتی به دولت بوش نگاه می کنيد می بينيد که آنها مطابق يک ايدئولوژی خاص مسايل منطقه را دنبال می کند. به همين دليل وقتی ديدگاههای ديگران مطابق با خواسته های آنها نباشد، هيچ تمايلی به شنيدن ديدگاهها و انتقادات آنها نشان نمی دهند. اما درباره دموکراسی امريکا بايد به يک نکته مهم توجه کرد. اين سيستم اشتباه می کند اما به دليل وجود نظام پرسشگری – پاسخگويی، خطاها بعدا تصحيح می شوند.

در هر صورت اين نظام دموکراتيک بايد دارای يک بدنه کارشناسی قوی باشد که اطلاعات دقيق و خوبی از مسائل جهانی داشته باشد. درست است که گروه حاکم يک گروه ايدئولوژيک اند اما اين گروه حاکم که دولت را در اختيار دارند چگونه می توانند بدون توجه به نظرات کارشناسان و محققان کار خود را دنبال کنند؟

تمايز افراد متخصص از ايدئولوگ ها کار ساده ای نيست. اگر به بخش های دانشگاهی خاورميانه نگاه کنيد به راحتی متوجه خواهيد شد که آنها بسيار سياسی کاراند. بخش مهمی از مساله به مساله اعراب و اسرائيل باز می گردد. انواع دو قطبی ها در اينجا وجود دارد. به همين دليل توصيه های افراد متخصص هم تا حدود زيادی سياسی و ناشی از تعلقات ايدئولوژيک آنهاست. مثلا فوآد عجمی شيعه لبنانی در دانشگاه جان هاپکينز طرفدار جنگ عراق بود. چگونه يک متخصص دانشگاهی می تواند اين گونه باشد. به هر حال دولت امريکا يک دولت پيچيده است که می تواند اشتباه کند، اما اين اشتباهات تا ابد ادامه پيدا نخواهد کرد و خود را دائما تصحيح می کند.

اکبر گنجی
 دموکراسی در ايران مساله ای است که آن را ايرانيان بايد ايجاد کنند و اگر مردم آن را نخواهند با حمله نظامی ايران دموکرات نخواهد شد
 
اکبر گنجی

مردم ايران با حمله نظامی به کشورشان مخالف اند. اولا حمله نظامی کشور ما را نابود می کند، ثانيا پروژه دموکراسی خواهی ايرانيان بسيار تضعيف و بنيادگرايی راديکاليسم را رشد خواهد داد. ثالثا امريکا را درگير فرايندی می کند که پيامدهای آن چه از نظر تلفات انسانی و چه از نظر خسارات مالی و ديگر ابعاد که قابل پيش بينی نيست. اگرمساله دموکراسی مطرح باشد، دموکراسی در ايران مساله ای است که آن را ايرانيان بايد ايجاد کنند و اگر مردم آن را نخواهند با حمله نظامی ايران دموکرات نخواهد شد. مگر نظام سياسی يک کشور با فرهنگ و شخصيت و روحيات آن کشور تناسب ندارد؟

من کاملا با نظرات شما موافقم و حمله نظامی را عمل غلطی می دانم.

اين احساس وجود دارد که اگر تمام محافظه کاران به دنبال حمله نظامی به ايران نباشند لااقل بخشی از محافظه کاران اين پروژه را به طور جدی دنبال می کنند و چون کاملا ايدئولوژيک فکر می کنند و زخم خورده اند ممکن است گوش شنوايی برای شنيدن نظرات کارشناسانه نداشته باشند. شما احتمال حمله نظامی به ايران را تا چه حد جدی تلقی می کنيد؟

بله ، ولی فکر نمی کنم امريکا در مقام حمله به ايران باشد.

چگونه می توان مانع حمله امريکا به ايران شد؟

بايد همين ايده ها را از طريق رسانه ها با افکار عمومی در ميان گذاشت. سعدابن ابراهيم ناراضی سياسی مصری، از همين موضع سياست خارجی امريکا را به شدت مورد انتقاد قرار داد و اعلام کرد حمله نظامی کار غلطی است. مقاله شما در نيويورک تايمز در اين باره را خواندم برای مجله ما هم می توانيد مقاله بنويسيد و همين ديدگاهها را مطرح کنيد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

پاپ بنديکت شانزدهم، از دوران نازی تا رهبری کاتوليکهای جهان
 
يوزف راتسينگر، پاپ بنديکت شانزدهم
يوزف راتسينگر به عنوان يکی از مقامات صاحب نفوذ واتيکان قبلا مواضع سياسی سازش ناپذيری اتخاذ کرده است
کاردينال يوزف راتسينگر، 78 ساله، که از هم اکنون به عنوان 'پاپ بنديکت شانزدهم' شناخته خواهد شد، از نظر بسياری از مقامات کليسای کاتوليک، فردی مطلوب برای تصدی پستی به شمار می رود که از زمان درگذشت پاپ فقيد، ژان پل دوم، خالی مانده بود.

وی به عنوان يکی از بانفوذ ترين مردان واتيکان، مسئوليت اداره مراسم تشييع و تدفين پاپ ژان پل دوم را برعهده داشت.

يکی از اولين فعاليت های وی، مخالفت با موضوع مذهب در راه آزادی بود که در ميان برخی از کشيش های منطقه آمريکای لاتين و چند جای ديگر جهان به عنوان راهی برای مداخله کليسا در فعاليت های اجتماعی و مسائل حقوق بشر طرفدارانی دارد.

پاپ بنديکت شانزدهم، هشتمين فرد آلمانی است که به اين مقام می رسد، به 10 زبان صحبت می کند و گفته می شود پيانيست است و به بتهوون علاقه دارد.

کاردينال راتسينگر در سال 1927 در يک خانواده مزرعه دار سنتی در استان باواريای آلمان متولد شد. با اين حال پدرش مامور پليس بود.

او در طول جنگ جهانی دوم زمانی که در مدرسه علوم دينی تحصيل می کرد، به عنوان خدمه يک واحد ضدهوايی در مونيخ به خدمت گرفته شد و تحصيلاتش برای مدتی نيمه کاره ماند.

حاميان وی می گويند که تجارب او در دوران رژيم نازی او را قانع کرد که کليسا بايد به دفاع از حقيقت و آزادی برخيزد.

اما منتقدان آقای راتسينگر می گويند او مدافع منع هرگونه بحث و مناظره در داخل کليسا است.

ولفگانگ کوپر، صاحب نظر امور دينی در آلمان، پيش از انتخاب او گفت که اين کاردينال می تواند به چهره ای تفرقه انگيز بدل شود.

وی پيش از اعلام نتايج روز سه شنبه و معرفی کارينال راتسينگر به عنوان پاپ گفته بود: "فکر می کنم اگر کاردينال راتسينگر پاپ شود، احتمال دارد ميان رهبران کليسا و اهل ديانت فاصله زيادی ايجاد شود."

آقای کوپر می گويد کاردينال راتسينگر فرد "فاضلی" است که "مباحثات فکری را ترجيح می دهد"، درحالی که بسياری از کاتوليک ها خواهان کشيش ها و اسقف هايی هستند که "در دل مردم جا بگيرند."

پاپ بنديکت شانزدهم در سال 1977 توسط پاپ پل ششم به مقام کاردينالی مونيخ منصوب شد.

کاردينال راتسينگر از سال 1981 به بعد سرپرست "مدافعان اصل ايمان" بوده است. اين نهاد واتيکان وظيفه حراست از ارتدکسی (درست آيينی) را به عهده دارد.

وی در اين مقام مواضع سياسی سازش ناپذيری اتخاذ کرده و برای مثال در جريان انتخابات رياست جمهوری اخير آمريکا خواستار آن شد تا سياستمداران حامی سقط جنين (در آن مورد جان کری) از حضور در مراسم عشاء ربانی منع شوند.

پاپ بنديکت شانزدهم همچنين از مخالفان به رسميت شناخته شدن حقوق همجنس گراها است.

وی همچنين استدلال کرده است که ترکيه نبايد اجازه عضويت در اتحاديه اروپا را پيدا کند.

انتظار می رود وی به عنوان دويست و شصت و پنجمين جانشين سن پيتر، صدايی روشن و گاه راديکال برای کليسا باشد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

روحانيِت منهای اسلام

دکتر سروش تز اسلام منهای روحانيت را وارونه ساخت
دکتر سروش تز اسلام منهای روحانيت را وارونه ساخت
 
دکتر عبدالکريم سروش جمعه شب 13 ژوئن در دانشگاه وست مينيستر در لندن به مناسبت سالگشتِ وفات دکتر علی شريعتی انديشمندِ اسلامی سخنرانی داشت.

به عقيده‌ی دکتر سروش، شريعتی به تدريج تاريخی‌تر می‌شود. تاريخی شدن به اين معنا که آثارش بسط پيدا می‌کند و در اثر اين بسط می توان او را بهتر ديد.


هيچ فاعلی را به خاطرِ آثاری که از کارِ او بعدها پديد می‌آيد و از پيش نمی‌توان ديد نمی‌توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد.
عبدالکريم سروش
سروش بر اين باور است که حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن بايد ديد که گذشت زمان آنها را به حرف در می‌آورد و باطنشان را آشکارتر می‌کنند. اين ماجرا در خصوص انقلاب اسلامی هم صادق است.

برای نمونه، در باب ولايت فقيه سروش يادآوری کرد که همان‌گونه که در اول انقلاب گفته است ولايت فقيه امری سربسته است که گذشت زمان ماهيت آن را آشکار می‌کند و قطعاً باطن آن را پديدار خواهد ساخت، کما اينکه کرده است و باز هم خواهد کرد.

روحانيون و شريعتی

دکتر سروش شريعتی را «بانگ بلندی در طول حيات ايرانيان» می‌داند. از نظر او موضع‌گيری عمومِ گروه‌ها و طبقات جامعه درباره‌ی شريعتی چه در دوران حيات و مبارزه‌ی او و چه پس از وفات وی دستخوش تغيير شده است الا موضع‌گيری روحانيون درباره‌ی وی که همواره نگاهی ثابت در خصوصِ وی داشتند و آن موضع اين بود که او مطرود و غيرمقبول است و سخنانش سخنان ضد دين است و خدمتِ او نه خدمت بلکه خيانت است.


موضع‌گيری عمومِ گروه‌ها و طبقات جامعه درباره‌ی شريعتی دستخوش تغيير شده است الا موضع‌گيری روحانيون درباره‌ی وی که همواره نگاهی ثابت در خصوصِ وی داشتند و آن موضع اين بود که او مطرود و غيرمقبول است
عبدالکريم سروش
سروش روحانيون را چنين توصيف می‌کند که آنها يک جا ايستاده اند (چه اين را حمل بر رسوخ اعتقاد کنيم چه حمل بر رکود و جمود) و درباره‌ی او و پديده‌های مشابهِ او نظری يکسان دادند.

از طرف ديگر، گروهی که در دوران حيات و مبارزه او از وی ستايش می‌کردند پس از انقلاب اسلامی تحليل خود را تغيير دادند و گفتند که آن حرکت و مبارزاتی که به اين نوع حکومت انجاميده است از اصل معيوب و فاسد است چون نتيجه و ميوه‌ای فاسد داده است. گرچه گروهی ديگر اصلِ آن حرکت را حرکتی درست می‌دانستند.

اما سروش برای هيچ يک از اين تحليل‌های تاريخی بهای چندانی قائل نيست از آن رو که به زعمِ وی «هيچ فاعلی را به خاطرِ آثاری که از کارِ او بعدها پديد می‌آيد و از پيش نمی‌توان ديد نمی‌توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد. هر کسی را بايد در پرتو داده‌های خود او مورد داوری قرار داد. کسی که به اندازه خاصی می‌داند و می‌بيند، کارش را بايد در همان شعاع مورد داوری قرار داد و بيش از آن رفتن خلاف انصاف و خلافِ علم و دانايی است». شريعتی به گمان سروش کسی بود که چشمِ خود را از جهان فروبست و چشم‌های زيادی را گشود و از سخن اقبال لاهوری مدد جست که: ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد / چشمِ خود را بست و چشمِ ما گشاد

اسلام رساله ای: عالم در فقه و عامی در تبيين

از نظر سروش، شريعتی مسايلی را طرح کرد که مردم را از پرداختن به مسايل خرد و حقير رهانيد. از نظر او مهم هم نيست که آيا به سؤالاتی که طرح کرد پاسخی داد يا نداد و يا پاسخ‌های او درست بود يا نبود.

سروش در جای دیگری از «اسلام رساله‌ای» و معادل ديگرش«اسلام فقاهتی» انتقاد کرد که تمام هنرش پرداختن به جزييات و مسايل حرام و حلال و نجاست و طهارت است و کار کثيری از فقها و روحانيون اين بوده و هست. کارِ شريعتی از نظرِ سروش تغيير دادن سطح پرسش‌ها و نجات دادن جوان‌ها از اشتغال به سؤال‌های تکراری و بی‌اهميت بود. از اين رو، آن اسلام اسلامی بود که درست نقطه‌ی مقابل تفکر شريعتی بود.

از ديد سروش در آن دوران روحانيت تنها خود را در اين راستا تجهيز کرده بود و هر گاه که از روحانيی سخنی از تفسير قرآن می‌پرسيدند، در حد آدمی عامی بودند و آنگاه که از حلال و حرام می‌پرسيدند «دست افادت از از آستين حکمت بيرون می‌آوردند و داد سخن می‌دادند چون اصلاً متاعشان اين بود و مريدان خود را هم برای چنين سؤالاتی پرورش می‌دادند . . . حداکثر اينکه ربا چگونه است و مثلاً در کشورهای کاپيتاليستی ربا می‌خورند يا نه، حسن است يا قبح. اصلاً آن سؤالات و سخن‌های کلان و ديدن مسلمان‌ها در يک منظره‌ی تمدنی و تاريخی بزرگ، ديدن جنگ بزرگی که در عالم است مطرح نبود».

از نظر دکتر سروش، دليل مخالفت روحانيت با شريعتی مخالفت با آن سؤال‌ها بود از آن رو که خود سؤالات ديگری برای طرح نداشتند و طبيعتاً نشستن در پای آن سفره‌ شريعتی جوانان را از پای سفره‌ی روحانيت بر می‌داشت.

اسلام منهای روحانيت يا روحانيت منهای اسلام؟

اما تازه ترين سخن دکتر سروش در اين سخنرانی برعکس کردن تز شريعتی در باره اسلام و روحانيت بود و درآوردن آن از حالت پيش بينی به تحليل شرايط واقع شده تاکنون.


من می‌خواهم عرض کنم که ايشان اشتباه کرد. آينده‌ی ايران نه تنها اسلامِ منهای روحانيت نبود بلکه روحانيِت منهای اسلام بود.
دکتر سروش
سروش در بابِ پيش بينی شريعتی از آينده گفت: او در پيش بينی آينده شايد خطا کرد و می‌خواهم در اينجا سخن نسبتاً درشتی بگويم و آن را خواهم گفت. مرحوم دکتر شريعتی در يکی از نامه‌هايی که از فرنگ در سفر مرگش به يکی از دوستانش نوشته بود، آورده بود که آينده‌ی اسلام، اسلامِ منهای روحانيت خواهد بود. البته اين پيش بینی او درست در نيامد و wishful thinkingيا بيان آرزو بود تا واقعيت.

"من می‌خواهم عرض کنم که ايشان اشتباه کرد. آينده‌ی ايران نه تنها اسلامِ منهای روحانيت نبود بلکه روحانيِت منهای اسلام بود."

گرچه فاصله گرفتن دکتر سروش از اسلام حکومتی از مدتها پيش آغاز شده است اما تعبير تازه او از تز شريعتی نشانگر آن است که او حاکميت موجود را ديگر به قيد دينی هم مقيد نمی بيند.
 
   صفحه نخست
   ايران
   منطقه
   اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
   فرهنگ و هنر
   سخنگاه
   آموزش انگليسی
 
  بشنويد
   برنامه های راديو
   شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

اسلام و غرب: رویارویی یا همزیستی؟
 

 
 
سمينار اسلام و غرب
دو روز کنفرانس به هفت جلسه نود دقیقه ای تقسیم شده بود که هر جلسه به موضوع خاصی در رابطه با رویاروئی اسلام و غرب اختصاص داشت
کنفرانس "آیا اسلام خطری برای غرب محسوب می شود؟" در لندن به کار خود پایان داد.

در جلسات متعدد این کنفرانس دو روزه (چهارشنبه اول و پنجشنبه دوم ماه ژوئن) که در انستیتوی سلطنتی امور بین المللی با کمک مالی بنیاد خیامی برگزار شد جمعی از متفکران دینی و کارشناسان سیاسی شرکت داشتند و نظرات خود را بیان کردند.

رزماری هولیس مدیر بخش مطالعات انستیتوی سلطنتی امور بین المللی هدف از برگزاری این کنفرانس را تلاش برای آغاز گفتگو میان دو تمدن اسلامی و غربی عنوان کرد تا شاید کمکی باشد برای از بین بردن شکاف عمیقی که در سال های اخیر به ویژه پس از وقایع سپتامبر سال 2001 میان جهان اسلام و غرب ایجاد شده است.

دو روز کنفرانس به هفت جلسه نود دقیقه ای تقسیم شده بود که هر جلسه به موضوع خاصی در رابطه با رویاروئی اسلام و غرب اختصاص داشت. در هر جلسه یک مسلمان و یک کارشناس غربی سخنرانی کردند و نظر مسلمانان و غربی ها را در رابطه با آن موضوع مشخص توضیح دادند و در پایان هر جلسه به سوالات حاضرین که در مواردی بسیار پیچیده و هوشمندانه بود پاسخ دادند. مختصر جلسات به این شرح بود:

جلسه اول- همزیستی یا مواجهه؟ نقش مذهب:

در این جلسه آیت الله شیخ احمد البهدلی از حوزه علمیه نجف گفت که دیالوگ و گفتگو در اسلام از واجبات است که البته باید در آن عزت انسانی حفظ شود و نباید طرفی بر طرف دیگر برتری یا مزیت داشته باشد. او همچنین اسلامگرائی افراطی را رد کرد و گفت آنچه که افراطیون تبلیغ می کنند، پیام واقعی اسلام نیست.

در همین جلسه اسقف ریاح ابوالعسال، اسقف کلیسای انگلستان در بیت المقدس ادیان الهی را با یک دیگر مساوی دانست و گفت چون هیچ یک بر دیگری برتری ندارد پس گفتگو میان آن ها هم امکان پذیر است و نباید مانعی در این راه وجود داشته باشد. هر دوی این علمای مذهبی معتقد بودند که اگر ادیان از سیاست و حکومت دور نگاه داشته شوند، نه تنها مقابله ای با هم نخواهند داشت که می توانند همزیستی مطلوب و نافعی هم داشته باشند.

جلسه دوم – کدام طرف تحت تهدید است؟:

در جلسه دوم ابتدا پروفسور طارق رمضان اهل مصر و مقیم سوئیس سخنرانی کرد و خود را استاد مستعفی دانشگاه نتردام آمریکا معرفی کرد و توضیح داد که پس از وقایع سپتامبر 2001 ویزای ورود او به آمریکا به دلایل نامعلوم امنیتی لغو شد و او از تدریس در نتردام بازماند. آقای رمضان در سخنان خود گفت آنچه باعث تضاد میان اسلام و غرب شده بیش از آن که متکی بر واقعیات باشد زائیده برداشت هائی است که در خیلی موارد هم نادرست است. او به عنوان مثال گفت که مسلمانان چون از لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی از غرب عقب مانده اند، این برداشت را دارند که غرب در تمام زمینه ها بر آنان مسلط است بنا بر این هیچ گونه گفتگوئی امکان پذیر نیست.

در مقابل، به گفته طارق رمضان، غربی ها هم فکر می کنند که تمام مسلمانان در پی از بین بردن ارزش های غربی هستند و از این رو سیاست های خود را بر اساس آنچه که او آن را ایدیولوژی وحشت نامید بنا می کنند. به اعتقاد آقای رمضان، آنچه که به "برخورد تمدن ها" معروف شده در واقع برخورد جهالت ها است.

پس از طارق رمضان، پروفسور فرانسوا بوگارت از انستیتوی مطالعات جهان عرب و اسلام در پاریس، ریشه تروریسم را که به اعتقاد او شکاف میان اسلام و غرب را عمیق تر کرده است، در اعمال سه گروه دانست. اول رهبرانی که آن ها را پینوشه های عرب نام گذاشته است. به گفته پروفسور بوگارت پینوشه های عرب رهبرانی هستند که به مخالفان خود اتهامات ایدیولوژیک وارد می کنند تا بتوانند به راحتی آنان را زندانی، شکنجه و حتی اعدام کنند. او گفت این رهبران زمانی به مخالفان انگ کمونیست بودن می زدند اما پس از سقوط امپراتوری کمونیسم در جهان، آنان را اسلامگرا می خوانند. گروه دوم دست راستی های اسرئیلی هستند که هم کرانه غربی رود اردن را می خواهند، هم صلح و آشتی را و هم می خواهند که فلسطینی ها لبخند رضایت بر چهره داشته باشند. گروه سوم به اعتقاد فرانسوا بوگارت نومحافظه کاران آمریکایی هستند که با تکیه بر دین، دیگران را نفی و متهم به جنایتکار بودن می کنند.

جلسه سوم – آیا آزادی راه حل است؟:

در این جلسه که به ریاست لیز دوست خبرنگار پرسابقه بخش جهانی بی بی سی برگزار شد ویتالی نامکین رئیس مرکز بین المللی مطالعات استراتژیک مسکو اشکال اصلی را در فقدان آزادی در کشورهای خاورمیانه دانست و گفت هیچ کشور اسلامی نتوانسته است جهان را قانع کند که حکومت مذهبی و متکی بر شریعت آزادی های اساسی و موازین حقوق بشر را تضمین می کند به ویژه در مورد نقش زنان که خیلی از سوالات بدون پاسخ مانده است.

او حکومت جمهوری اسلامی ایران را مثال زد و گفت که این حکومت ليبرالیسم غربی را رد می کند اما بسیاری از مظاهر آن را به اشکال دیگر مورد استفاده قرار می دهد. در همین جلسه الیزابت مک کان سفیر پیشین ایالات متحده آمریکا در قطر که هم اکنون وزیر مختار در سفارت آمریکا در لندن است از قول جورج دبلیو بوش رئیس جمهوری آمریکا گفت که آزادی حق هر انسانی است و در هیچ کجای دنیا نمی توان این حق اولیه و اساسی را از او سلب کرد. خانم مک کان نیز به وضع زنان در خاورمیانه اشاره کرد و با استناد به نتایج نظرخواهی ای که اخیرا در میان مردم عرب خاورمیانه صورت گرفته گفت که اکثریت عظیم این افراد طالب دموکراسی هستند. او همچنین نظام آموزشی عقب مانده و فقر مالی را از عوامل دیگر کشش مردم خاورمیانه به سوی افراطی گری خواند.

جلسه چهارم – جاذبه رویارویی در خاور میانه:

در آخرین جلسه روز اول کنفرانس، جان آلترمن معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا و رئیس برنامه خاورمیانه مرکز مطالعات بین المللی و استراتژیک واشنگتن گفت که اعراب فکر می کنند که مشروعیت حکومت هایشان از مردم نیست بلکه از ایالات متحده آمریکا است و چون از حکومت ها ناراضی هستند از آمریکا هم متنفر شده اند.

پس از دکتر آلترمن، مها عزام از انستیتوی سلطنتی امور بین المللی سه عامل را عوامل اصلی ستیزه خواند: روابط مردم با حاکمان، تضاد اسلام سیاسی با روشنفکران سکولار و مسلمانان میانه رو و دخالت آمریکا در منطقه. خانم عزام گفت که در دهه های اخیر بسیاری از مسائل منطقه شکل مذهبی به خود گرفته است از جمله مساله اسرائیل و فلسطینی ها که جنبه ملی خود را از دست داده و در هر دو سو یعنی در اسرائیل و فلسطین و در میان مسلمانان و یهودی ها به صورت یک مساله مذهبی درآمده است.

جلسه پنجم – جاذبه رویارویی در غرب:

در این جلسه مارتین کریمر از مرکز موشه دایان برای مطالعات آسیائی و آفریقائی در تل آویو این فرضیه را رد کرد که غرب به شرق به عنوان یک دشمن بالقوه نیاز دارد و گفت که برداشت جدید نومحافظه کاران آمریکا از اسلام بدبینانه نیست بلکه فکر می کنند که می توان جوامع اسلامی را تبدیل به جوامع دموکراتیک کرد. آقای کریمر گفت که برخورد تمدن ها در واقع برخورد دولت ها و حکومت ها است.

در همین جلسه پروفسور فرد هالیدی استاد روابط بین الملل در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه لندن گفت که اگر قرار باشد برخورد صحیحی با اسلام صورت گیرد باید توجه داشت که هویت مسلمانان در جهان یکسان نیست و ملیت در آن تاثیر فراوان دارد مثلا مسلمان مصری با مسلمان ایرانی بسیار متفاوت است. او همچنین منافع ملی را در تصمیمات حکومت های مسلمان موثر دانست و نمونه ایران را ذکر کرد. به گفته فرد هالیدی سیاست کلی جمهوری اسلامی ایران حمایت از تمام مسلمانان جهان است اما بر اساس منافع ملی در مناقشه قره باغ علیا از ارمنی ها، در چچن از روسیه و در مساله کشمیر از هند جانبداری می کند.

جلسه ششم – دموکراسی، عدالت و حقوق بشر در اسلام:

در جلسه ششم که به رياست راجر هاردی تحليلگر امور اسلام و خاورميانه بی بی سی برگزار شد، دیلیپ هیرو نویسنده 27 کتاب در مورد اسلام و خاورمیانه در سخنان خود گفت که بیش از شصت در صد از مسلمانان جهان در جنوب و جنوب شرقی آسیا زندگی می کنند که جوامع دموکراتیک است و آن ها مخالفتی با دموکراسی ندارند.

او سپس به ایران اشاره کرد که رای دادن در انتخابات یک وظیفه اسلامی عنوان شده. اما در مورد عراق گفت که در آن کشور تضادهایی وجود دارد. در حالی که آیت الله سیستانی تنها بر اساس اصول اسلام فتوی داد که شرکت در انتخابات واجب است، شورشیان بر اساس همان اصول انتخابات را تحریم کردند.

آقای هیرو اشکال را در تفسیرهای متضاد از احکام اسلامی دانست. سید فاضل میلانی، روحانی ایرانی و مدیر بخش فقه و حقوق اسلامی کالج عالی اسلامی لندن هم بر این این نکته تاکید کرد و گفت اکثر مشکلات امروز اسلام در اثر این تفسیرهای غلط از موازین اسلامی است. وگرنه به گفته آقای میلانی تعالیم اسلامی در قرآن تماما مطابق با موازین حقوق بشر است.

در مورد دموکراسی آقای میلانی گفت حق قانونگذاری در اسلام متعلق به خداوند است اما در حکومت های دموکرات مردم قانونگذار هستند پس در این زمینه اسلام دموکراتیک نیست. اما، فاضل میلانی اضافه کرد، در زمینه حکومت، هم اسلام و هم دموکراسی حکومت را بر اساس عدالت و مساوات تعریف می کنند. در زمینه حقوق بشر آقای میلانی گفت که هیچ کس را نمی توان در اسلام به خاطر مذهب از حقوقش محروم کرد و مورد اذیت و آزار قرار داد، چه بهائی باشد چه صوفی و چه هر مذهب دیگر.

جلسه هفتم – درک متقابل میان اسلام و غرب:

در آخرین جلسه این کنفرانس دو روزه، لرد کری اسقف اعظم پیشین کلیسای انگلستان گفت ادیان الهی ارزش های مشترک دارند که بسیاری از آن ها هم در غرب و هم در جوامع اسلامی محترم شمرده می شوند. از آن گذشته حضور 12 میلیون مسلمان در اروپا و میلیون ها مسلمان دیگر در آمریکا نشان می دهد که این مسلمانان می خواهند غربی هم باشند.

او اضافه کرد همان طوری که مسلمانان به حق توقع دارند که در غرب از حقوق مساوی برخوردار باشند در کشورهای خودشان هم باید حقوق اقلیت ها را تامین کنند و به بهائی ها و پیروان کلیسای انگلستان در ایران اشاره کرد.

در همین جلسه دکتر عبدالکریم سروش استاد فلسفه و متفکر اسلامی در مورد خطر اسلام برای غرب صحبت کرد و گفت اسلام سنتی که همان اسلام روحانیون است برای غرب خطری ندارد چون این نوع اسلام هیچگونه برنامه اقتصادی و سیاسی ندارد. اسلام به گفته او اصلاح شده هم اصولا کثرتگرا است و می تواند با ادیان دیگر همزیستی داشته باشد پس این اسلام هم خطری برای غرب ندارد اما می تواند رقیبی جدی برایش باشد.

دکتر سروش اضافه کرد که این اسلام مجموعه ای از قوانین است که به غیر از قانون جهاد، بقیه منافاتی با دموکراسی ندارند و در عین حال برای اجرای این قوانین نیازی نیز به روحانیت نیست. به گفته عبدالکریم سروش آنچه که برای غرب خطر دارد اسلام به عنوان یک هویت است آن هم وقتی مورد تجاوز قرار بگیرد و تحقیر شود.

در پایان دو روز کنفرانس رزماری هولیس مدیر بخش مطالعات انستیتوی سلطنتی امور بین المللی و احمد قریشی رئیس پیشین دانشگاه ملی ایران از سوی بنیاد خیامی به سوالات حاضران پاسخ دادند و به گفته آنان نظیر این کنفرانس ها برای ادامه دادن دیالوگ میان غرب و اسلام در آینده نزدیک برگزار خواهد شد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

روشنفکری که از نوشته هايش توبه کرد
 

 
 
سيد محمود القِمنی، فيلسوف و تاريخ‌نگار اسلامی، در مصر، با اعلام برائت از نوشته‌ها و انديشه‌های پيشينِ خود در زمينه سنت اسلامی، گفته است که از اين پس ديگر نخواهد نوشت.

او اين نوشته‌ها را "الحادی" و "بدعت‌آميز" توصيف کرده و گفته است از پانزدهم ژوييه به اين سو، سه نامه تهديد به قتل از سوی گروه‌های اسلامگرا دريافت کرده که در نامه آخر به وی يک هفته مهلت داده شده برای حفظ جان خود از همه انديشه‌هايش برائت بجويد.

آقای القِمنی تأکيد کرده که نمی‌خواهد بدين شيوه جان بسپارد و تصميم دارد زندگی‌اش را وقف خانواده و فرزندان‌اش کند. به گفته اين استاد دانشگاه، به ضميمه نامه تهديدآميز آخر، اعلاميه ای از گروه القاعده درباره قتل ايهاب الشريف، فرستاده ديپلماتيک مصر به عراق فرستاده شده بود با اين پيام که "تو هدف بعدی هستی". اين نامه‌ها امضای گروه "الجهاد فی المصر" را داشته است.

مقاماتِ امنيتی مصر در حال بررسی اصالت اين نامه‌ها هستند و هنوز اظهارنظر رسمی دراين‌باره نکرده‌اند؛ اما برای حفاظت از جان سيد محمود القِمنی تدابيری انديشيده شده است.

ترديد در ادعاهای القمنی

آقای القِمنی با اعلام خودداری از نوشتن و توبه از انديشه‌های گذشته‌اش، موجی از واکنش‌ها را در ميان روشنفکران، نويسندگان و روزنامه‌نگاران مصری و عربی برانگيخت. برخی از آن‌ها گفته‌اند ادعاهای آقای القِمنی برای جلب توجه به سوی اوست و حقيقت ندارد. همچنين، برخی بنيادگرايان گفته‌اند آقای القِمنی با "ادعاهای واهی" تلاش می‌کند دولت را به حفاظتِ امنيتی بيشتر از روشنفکران ليبرال و افزايش فشار بر اسلام‌گرايان وادار کند.

شماری ديگر باور دارند سخنان سيد محمود القِمنی درباره دريافت تهديد به قتل، برای پيشگيری از منتشرنشدن آثار وی در مصر و جهان عرب است. همچنين، پاره‌ای از روشنفکران ليبرال عرب، آقای الِقمنی را به ضعفِ برخورد و جنجال‌سازی متهم کرده اند.

سنت توبه در ميان روشنفکران مصر

شاکر النابلسی، نويسنده ليبرال فلسطينی، مقيم ايالات متحده آمريکا، در مقاله‌ای با عنوان "سيد القِمنی، شما چه روشنفکرِ ضعيفی هستيد"، در وبسايت ايلاف، از ترس‌زدگی آقای القِمنی ابراز تأسف کرده و آن را به "سنتِ عقب‌نشينی در روشنفکران مصری" پيوند داده که به باور او از دهه بيست سده بيستم آغاز شد.

در سال 1925، شيخ علی عبدالرازق، يکی از انديشمندان سياسی برجسته جهان از اسلام، به دليل فشارِ اسلام‌گرايان و محافل سنتی اسلامی، اعلام کرد که از انديشه‌های خود در کتابِ اسلام و مبانی حکومت دست کشيده است. همچنين و به همين دليل، در سال1926 طاها حسين از ايده‌های خود در کتاب شعرِ دوران جاهليت تبری جست و يکی از فصول آن را در چاپ‌های بعدی يک‌سره حذف کرد.

در ادامه همين سنت، شيخ خالد محمد خالد نيز در سال 1981 از عقايد خود در کتابِ دولت در اسلام واپس نشست.

آقای النابلسی اين پديده را «عقده گناهِ دينی» روشن‌فکرانِ مصری در سده بيستم ناميده و سيد محمود القِمنی را به فهرست اين دسته از روشنفکران توبه‌گر افزوده است.

همدلی با القمنی

تحليل‌گرانِ بسياری نيز بر واکنش آقای القِمنی به تهديدهای به قتل صحه گذاشته‌اند. آنها می‌گويند جدا از انفجارهای هفته گذشته در شرم الشيخ و نيز قتلِ سال گذشته کسانی چون تئودور ون‌گوگ، فيلم‌ساز هلندی به دستِ يک جوان بنيادگرای مراکشی، بنيادگرايان در مصر نشان داده‌اند که در حذف فيزيکی روشن‌فکران مصمم هستند.

در کنار ترور کسانی چون فرج فوده، نويسنده سودانی منتقدِ سنت اسلامی، نجيب محفوظ، رمان‌نويس و برنده جايزه نوبل در ادبيات نيز به خاطر مخالفت با فتوای آيت الله خمينی درباره قتل سلمان رشدی، نويسنده بريتانيايی هندی‌تبار، هدف حمله بنيادگرايان قرار گرفت و با ضربات عميقِ چاقو زخمی شد.

نصر حامد ابوزيد، يکی از قرآن‌شناسانِ پرآوازه مصری نيز به دليل نوشته‌ها و رويکردِ هرمنوتيک-زبان‌شناختی به قرآن، به تيغِ تکفيرِ شيوخ الازهر گرفتار و به جدايی از همسرش محکوم شد. وی سرانجام مصر را ترک کرد و استاد مطالعات اسلام‌شناسی دانشگاهِ لايدن در هلند شد.

اين دسته از تحليل‌گران باور دارند نبايد از نظر دور داشت که شعله‌های بنيادگرايی، پيرامون جهانِ ما، در حالِ گسترش است و بنيادگرايان بسياری هستند که در دل طناب دارِ روشنفکران را می‌بافند و به محض يافتن فرصت، رؤيای خود را تحقق می‌بخشند.

تکفير روشنفکران در مصر

در سال‌های اخير، خليل عبدالکريم نويسنده کتاب "جامعه يثرب؛ رابطه زن و مرد در زمان پيامبر و دو خليفه نخستين"، سعيد العشماوی، نويسنده کتاب "حقيقت حجاب" و فاطمه مرنيسی، نويسنده کتاب "جنسيت به مثابه هندسه‌ای اجتماعی" از روشنفکران مسلمانی هستند که در مصر تکفير شده‌اند و کتاب‌های آن‌ها از انتشار و پخش بازمانده است.

آثار سينماگرانی چون يوسف شاهين، کارگردانِ فيلم مهاجر، نيز از نمايش ممنوع شده است.

دانشگاهِ الازهر، به طور سنتی، هر از گاه، با صدور بيانيه‌ای فهرست کتاب‌های "شبهه‌ناک و مسموم برای اذهان مسلمانان" را منتشر می‌کند و ناشران را از چاپ و پخش دوباره آنها بازمی‌دارد.

سيد محمود القِمنی، نويسنده دهها کتاب و مقاله است که در سالهای اخير يک بار به خاطر کتاب‌اش با عنوان "پروردگار اين دوران" (ربّ هذا الزمان) به اتهام ترويج شرک و الحاد در دادگاه محاکمه و تبرئه شد. به خواست دانشگاهِ الازهر نيز کتاب ديگرش با نام "ممنون! بن لادن!" (شکراً بن لادن) از کتاب‌فروشی‌ها جمع‌آوری شد.

زندگی و سلوک فکری

سيد محمود القمنی، در روستايی در شهر واسطی، در جنوب مصر، در سال 1947 به دنيا آمد. خانواده او مذهبی بودند و پدرش از مريدان فکری شيخ محمد عبده، شاگرد سيد جمال الدين اسدآبادی، و در لباس روحانی بود.

سيد محمود القِمنی، دانش‌آموخته رشته فلسفه دانشگاهِ عين شمس قاهره است. پس از شکست اعراب از اسراييل در سال 1967، ذهن وی - آن‌گونه که خود گفته است – به پرسش از دلايل شکست درگير شد و از اين روی به مطالعه ميراث اسلامی روی آورد و کوشيد رويکرد انتقادی به سنتِ اسلامی را در گفتاری قومی و عرب‌گرايانه بگنجاند.

پس از اشغال کويت به دست عراق در سال 1991، آقای القِمنی به نقد سياسی پرداخت و به گفته خود از گفتارِ قومی تحت تأثير جمال عبدالناصر گسست و به ليبراليسم – در مقام الگوی فکری برای آزادی و رهايی کشورهای عربی – گرايش يافت.

اين تاريخ‌نگارِ اسلامی در آثار خود کوشيده است سرگدشت پيامبر اسلام (سيره نبوی) را با روش جامعه‌شناختی-تاريخی مطالعه کند. سيد محمود القِمنی در مصاحبه‌ای با روزنامه الشرق الاوسط آماجِ اصلی تلاش‌های فکری خود را تفسير رويدادها و انديشه‌های سنتِ اسلامی در درون سياق تاريخی دانست و تقدس‌زدايی از آن‌چه مقدس نيست را وظيفه‌ مهمِ روشن‌فکران مسلمان برای جبرانِ انحطاط اجتماعی و سياسی انگاشت.

الازهر، صدر اسلام و بنيادگرايی

در اين راستا، وی نقدی صريح و تند از شيوخ دانشگاهِ الازهر کرد و آنها را به فساد سياسی و مالی متهم نمود. او باور دارد پيوند روحانيتِ اسلامی با قدرت سياسی مانعی جدی برای داشتن تصويری تاريخی و واقع‌بينانه از اسلام و گذار از عصبيت‌های فرقه‌ای، تعصب‌های هويت‌سازِ اسلامی و گشودگی به روی ايده‌های تجدد است.

از اين رو، وی به مطالعه تاريخی قرآن از چشم‌اندازی سياسی پرداخت و انديشه‌های سياسی اسلامی دورانِ پيامبر را در درون بستر تاريخی آن پژوهيد. "حزب هاشمی، جنگ‌های دولتِ پيامبر" و شماری ديگر از نوشته‌های جنجال برانگيز سيد محمود القِمنی، فراورده نگرش به سنتِ اسلامی از چشم‌انداز روش‌های مدرن پژوهش است.

او باور دارد بنيادگرايیِ اسلامی، صورتی مشوش، غيرعلمی و خشونت‌بار از تاريخِ صدر اسلام می‌سازد و با گرايش انتقادی-تاريخی به سنت دشمنی می‌ورزد. او در مجله روز اليوسف در مقاله‌ای با عنوانِ "خود را نفريبيم: آيا تاريخِ ما گذشته‌ای پرافتخار بود؟" نوشت بنيادگرايان می‌خواهند به گذشته بازگردند و آن را دوباره در زمان حال بازسازی کنند، در حالی که هيچ گذشته‌ای به تمام و کمال قابلِ بازسازی نيست و تاريخِ گذشته عربی، سرشار از خشونت‌ها و کژرفتاری‌هايی است که اگر بازگشت به گذشته ممکن بود، فاجعه‌ای بيش پديد نمی‌آمد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

سارتر، بر فراز معبد روشنفکری
 

 
 
سارتر
ژان پل سارتر (1905-1980)
ژان پل سارتر يکی از برجسته ترين فيلسوفان معاصر فرانسه صد سال پيش به دنيا آمد.

سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.

در اين سنت روشنفکر هم ارج و مقامی بالا دارد، و هم وظايفی سنگين. مرجعی آگاه است که حق ندارد در برابر نابرابری ها و ناروايی های اجتماعی خاموش بماند. او در هر "وضعيت" بايد "درگير" شود و به مسئوليت وجدانی خود عمل کند.

سارتر در 21 ژوئن سال ۱۹۰۵ در پاريس متولد شد. به خاطر مرگ زودهنگام پدر، در خانه پدر بزرگ مادری خود شارل شوايتزر که کارشناس برجسته زبان و نديشه آلمانی بود، بزرگ شد.

کودکی بس تيزهوش، اما گوشه گير بود. در اثر درخشانی به نام "کلمات" که خاطرات کودکی او را در بر دارد، شرح می دهد که سالهای کودکی را بيش از هرجا ميان انبوه کتابها به خواندن آثار مهم ادبی و تاريخی گذرانده است.

سالهای اول زندگی را در پاريس و سپس در شهر بندری لوآور گذراند. پس از گرفتن ليسانس، معلم ادبيات و فلسفه شد.

با بهره گيری از بورس تحصيلی به آلمان رفت و در برلين به ادامه تحصيل پرداخت. اينجا بود که با فلسفه اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) مارتين هايدگر و پديدارشناسی ادموند هوسرل آشنايی عميق تری پيدا کرد.

 سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.
 

سارتر که در نخستين نوشته های نظری خود، ژرف بينی کم نظيری در درک و تحليل مسائل فلسفی نشان داده بود، به زودی به عنوان پيشقراول اگزيستانسياليسم غيردينی فرانسوی شناخته شد.

سارتر به نشر ايده های فلسفی خود، که همواره با استنتاج های اجتماعی همراه بود، پرداخت. او در قلمرو انديشه همواره مدرن و سنت شکن، و در بيان افکار خود پيوسته بی باک بود.

در انديشه سارتر، انسان مرکزيت تام و مطلق دارد. او محکوم به زندگی در دنيايی است که آن را انتخاب نکرده، اما برترين سرور آن است.

سارتر در ۱۹۳۸ با انتشار رمان تکان دهنده "تهوع" به شهرتی فراگير دست يافت. در اين اثر دلهره وجود و بيهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی سابقه ترسيم شده است.

سارتر برای بيان نظريات فلسفی خود، از قالب های ادبی بهره می گرفت. با اين روش تازه می توانست نظريات خود را روشن تر و با کششی بيشتر تشريح کند.

در جنگ جهانی دوم با حمله ارتش رايش سوم به فرانسه، سارتر لباس سربازی پوشيد، به جبهه اعزام شد و به اسارت در آمد. پس از فرار از اردوگاه اسيران، به جنبش مقاومت پيوست و در صفوف رزمندگان کمونيست به مبارزه با اشغالگران نازی پرداخت.

سارتر در پهنه ادبيات

سارتر
سارتر در ميدان مبارزه، پشت سر او ميشل فوکو ايستاده است.

سارتر بعد از پايان جنگ، خود را وقف نوشتن کرد، و نشريه چپ گرای "دوران مدرن" را منتشر ساخت، که از بانفوذترين نشريات تاريخ مطبوعات فرانسه به شمار می رود.

در جريان بحث های داغ پس از جنگ بود که سارتر نظريات خود را صيقل داد و در سطحی وسيع منتشر کرد.

او با نشر انبوهی از مقالات سياسی و فرهنگی، در برابر رويدادهای مهم اجتماعی و سياسی واکنش نشان داد، و با هر مقاله، در محافل فکری و روشنفکری ولوله به پا کرد.

برای سارتر نوشتن نوعی عمل اجتماعی برای تحقق آزادی است. انسان در انديشه و کنش اجتماعی ناگزيز از انتخاب است. آزادی او از همين "اجبار" بر می خيزد. به گفته او: "انسان محکوم به آزادی است. انسان با آمدن به اين دنيا، مسئول تمام کارهايی است که انجام می دهد."

برخلاف آنچه رايج است، سارتر نويسنده را به "تعهد" فرا نمی خواند، او نوشتن را در ذات خود عملی تعهد آميز می داند. از ديد او نويسنده در نهاد خود و به اقتضای کنش اجتماعی خود "درگير" است.

سارتر در ميدان سياست

بسياری از منتقدان سارتر، انديشه و آثار او را ميان اگزيستانسياليسم و مارکسيسم سرگردان ديده اند.

سارتر را شايد بتوان از پيشروان "چپ نو" دانست، اما انديشه او بی گمان با "مارکسيسم سنتی" و "کمونيسم ايدئولوژيک" ناسازگار است.

سارتر با نوشتن رشته ای از مقالات، به خفقان حاکم در اتحاد شوروی و اقمار "سوسياليستی" آن سخت حمله کرد. او همچنين تجاوز ارتش شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶ و اشغال چکسلواکی را در سال ۱۹۶۸ به باد انتقاد گرفت.

سارتر اساسا بينش ايدئولوژيک را با آزادی انسانی مغاير می داند؛ با تشکيلات و تفکرات ايدئولوژيک سر سازگاری ندارد. نمايشنامه "دستهای آلوده"، نقد ديدگاه ها و شيوه های رايج در احزاب کمونيست است.

سارتر فيلسوفی برج عاج نشين نبود. با اينکه متون فلسفی او در عالی ترين سطوح آموزشگاهی تدريس می شد، اما خود او مرد کافه و خيابان بود. از گفتگو با روشنفکران ناراضی، دانشجويان معترض و کارگران اعتصابی خسته نمی شد.

از ديد سارتر، اعتراض و نفی شرايط موجود، در سرشت هر روشنفکر واقعی است. ديدگاه های او چه بسا افراطی و گاه جنجال برانگيز بنمايد، اما همواره سرشار از صداقت و بی باکی است.

در کنار سيمون دو بووار، يار و همراه زندگی

سارتر در هر فرصتی مخالفت بنيادين خود را با نژادپرستی، استبداد و استعمار بيان می نمود. از جنبش های رهايی بخش ملی در آسيا و آفريقا حمايت می کرد. از استقلال طلبان الجزاير دفاع کرد. به کوبا سفر کرد و به پشتيبانی از انقلابيون چپ گرا پرداخت. از مقاومت مسلحانه مردم ويتنام در برابر ارتش آمريکا ستايش کرد.

سارتر از آزادی بيان در همه جا و برای همه دفاع می کرد. او در حمايت از انتشار روزنامه های چپ گرای افراطی، پشتيبانی از جوانان آنارشيست و حتی جنبش های تروريستی (مانند فراکسيون ارتش سرخ در آلمان) فعالانه پا به ميدان گذاشت.

سارتر نه تنها در آفرينش ادبی، بلکه در نقد ادبی نيز مقام بالايی دارد. نوشته های او درباره شاعرانی مانند بودلر و مالارمه، و دو کار سترگ او درباره گوستاو فلوبر (به نام ابله خانواده) و درباره ژان ژنه (ژنه بازيگر يا شهيد) از بهترين نمونه های تک نگاری های ادبی در قرن بيستم به شمار می روند.

ميراث سارتر

ارزش ادبی آثار سارتر يکسان نيست. امروزه برخی از آثار او کمتر خوانده می شوند، و برخی همچنان پرخواننده هستند. برخی از نمايشنامه های او مانند "مگسها"، "دستهای آلوده" و "گوشه نشينان آلتونا" همچنان بر صحنه های تئاتر اجرا می شوند، درحاليکه اثری مانند "شيطان و خدا" به ندرت روی صحنه می رود.

جايزه نوبل در ادبيات در سال ۱۹۶۴ به سارتر تعلق گرفت، اما او از قبول آن خودداری کرد.

پير
سارتر در آخرين سالهای زندگی

سارتر در سراسر عمر روشنفکری مسئول، بيدار و ستيهنده باقی ماند، و هنجارهای مسلط را رد کرد. او در زندگی خصوصی خود نيز سنت شکن بود. از سال ۱۹۲۹ تا پايان عمر به رابطه ای باز و آزاد با سيمون دوبووار نويسنده فمينيست ادامه داد.

هنگامی که در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت، بيش از پنجاه هزار نفر از هم ميهنانش پيکر او را در پاريس تا گورستان مون پارناس مشايعت کردند.

سارتر يک ربع قرن بر زندگی ادبی و روشنفکری فرانسه و اروپا تأثير گذاشت، اما نفوذ او در سالهای اخير رنگ باخته است. "تعهد" او در زمانه ای که شک و ترديد در تمام ارکان زندگی و انديشه بشری رسوخ کرده، رنگ و بوی خود را تا حد زيادی از دست داده است.

سارتر دهها رساله فلسفی، مقاله سياسی، داستان، نمايشنامه و فيلمنامه نوشته است. شماری از کارهای او، بيشتر از آثار ادبی و نمايشی او، به فارسی ترجمه شده اند. در اين راه فضل تقدم با صادق هدايت است، که داستان کوتاه "ديوار" را به فارسی برگرداند.

از برخی نوشته های سارتر به همت مصطفی رحيمی و ابوالحسن نجفی ترجمه های خوبی در دست است.

مهمترين اثر فلسفی سارتر به نام "نقد خرد ديالکتيک" هنوز به فارسی ترجمه نشده است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

سارتر، بر فراز معبد روشنفکری
 

 
 
سارتر
ژان پل سارتر (1905-1980)
ژان پل سارتر يکی از برجسته ترين فيلسوفان معاصر فرانسه صد سال پيش به دنيا آمد.

سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.

در اين سنت روشنفکر هم ارج و مقامی بالا دارد، و هم وظايفی سنگين. مرجعی آگاه است که حق ندارد در برابر نابرابری ها و ناروايی های اجتماعی خاموش بماند. او در هر "وضعيت" بايد "درگير" شود و به مسئوليت وجدانی خود عمل کند.

سارتر در 21 ژوئن سال ۱۹۰۵ در پاريس متولد شد. به خاطر مرگ زودهنگام پدر، در خانه پدر بزرگ مادری خود شارل شوايتزر که کارشناس برجسته زبان و نديشه آلمانی بود، بزرگ شد.

کودکی بس تيزهوش، اما گوشه گير بود. در اثر درخشانی به نام "کلمات" که خاطرات کودکی او را در بر دارد، شرح می دهد که سالهای کودکی را بيش از هرجا ميان انبوه کتابها به خواندن آثار مهم ادبی و تاريخی گذرانده است.

سالهای اول زندگی را در پاريس و سپس در شهر بندری لوآور گذراند. پس از گرفتن ليسانس، معلم ادبيات و فلسفه شد.

با بهره گيری از بورس تحصيلی به آلمان رفت و در برلين به ادامه تحصيل پرداخت. اينجا بود که با فلسفه اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) مارتين هايدگر و پديدارشناسی ادموند هوسرل آشنايی عميق تری پيدا کرد.

 سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.
 

سارتر که در نخستين نوشته های نظری خود، ژرف بينی کم نظيری در درک و تحليل مسائل فلسفی نشان داده بود، به زودی به عنوان پيشقراول اگزيستانسياليسم غيردينی فرانسوی شناخته شد.

سارتر به نشر ايده های فلسفی خود، که همواره با استنتاج های اجتماعی همراه بود، پرداخت. او در قلمرو انديشه همواره مدرن و سنت شکن، و در بيان افکار خود پيوسته بی باک بود.

در انديشه سارتر، انسان مرکزيت تام و مطلق دارد. او محکوم به زندگی در دنيايی است که آن را انتخاب نکرده، اما برترين سرور آن است.

سارتر در ۱۹۳۸ با انتشار رمان تکان دهنده "تهوع" به شهرتی فراگير دست يافت. در اين اثر دلهره وجود و بيهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی سابقه ترسيم شده است.

سارتر برای بيان نظريات فلسفی خود، از قالب های ادبی بهره می گرفت. با اين روش تازه می توانست نظريات خود را روشن تر و با کششی بيشتر تشريح کند.

در جنگ جهانی دوم با حمله ارتش رايش سوم به فرانسه، سارتر لباس سربازی پوشيد، به جبهه اعزام شد و به اسارت در آمد. پس از فرار از اردوگاه اسيران، به جنبش مقاومت پيوست و در صفوف رزمندگان کمونيست به مبارزه با اشغالگران نازی پرداخت.

سارتر در پهنه ادبيات

سارتر
سارتر در ميدان مبارزه، پشت سر او ميشل فوکو ايستاده است.

سارتر بعد از پايان جنگ، خود را وقف نوشتن کرد، و نشريه چپ گرای "دوران مدرن" را منتشر ساخت، که از بانفوذترين نشريات تاريخ مطبوعات فرانسه به شمار می رود.

در جريان بحث های داغ پس از جنگ بود که سارتر نظريات خود را صيقل داد و در سطحی وسيع منتشر کرد.

او با نشر انبوهی از مقالات سياسی و فرهنگی، در برابر رويدادهای مهم اجتماعی و سياسی واکنش نشان داد، و با هر مقاله، در محافل فکری و روشنفکری ولوله به پا کرد.

برای سارتر نوشتن نوعی عمل اجتماعی برای تحقق آزادی است. انسان در انديشه و کنش اجتماعی ناگزيز از انتخاب است. آزادی او از همين "اجبار" بر می خيزد. به گفته او: "انسان محکوم به آزادی است. انسان با آمدن به اين دنيا، مسئول تمام کارهايی است که انجام می دهد."

برخلاف آنچه رايج است، سارتر نويسنده را به "تعهد" فرا نمی خواند، او نوشتن را در ذات خود عملی تعهد آميز می داند. از ديد او نويسنده در نهاد خود و به اقتضای کنش اجتماعی خود "درگير" است.

سارتر در ميدان سياست

بسياری از منتقدان سارتر، انديشه و آثار او را ميان اگزيستانسياليسم و مارکسيسم سرگردان ديده اند.

سارتر را شايد بتوان از پيشروان "چپ نو" دانست، اما انديشه او بی گمان با "مارکسيسم سنتی" و "کمونيسم ايدئولوژيک" ناسازگار است.

سارتر با نوشتن رشته ای از مقالات، به خفقان حاکم در اتحاد شوروی و اقمار "سوسياليستی" آن سخت حمله کرد. او همچنين تجاوز ارتش شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶ و اشغال چکسلواکی را در سال ۱۹۶۸ به باد انتقاد گرفت.

سارتر اساسا بينش ايدئولوژيک را با آزادی انسانی مغاير می داند؛ با تشکيلات و تفکرات ايدئولوژيک سر سازگاری ندارد. نمايشنامه "دستهای آلوده"، نقد ديدگاه ها و شيوه های رايج در احزاب کمونيست است.

سارتر فيلسوفی برج عاج نشين نبود. با اينکه متون فلسفی او در عالی ترين سطوح آموزشگاهی تدريس می شد، اما خود او مرد کافه و خيابان بود. از گفتگو با روشنفکران ناراضی، دانشجويان معترض و کارگران اعتصابی خسته نمی شد.

از ديد سارتر، اعتراض و نفی شرايط موجود، در سرشت هر روشنفکر واقعی است. ديدگاه های او چه بسا افراطی و گاه جنجال برانگيز بنمايد، اما همواره سرشار از صداقت و بی باکی است.

در کنار سيمون دو بووار، يار و همراه زندگی

سارتر در هر فرصتی مخالفت بنيادين خود را با نژادپرستی، استبداد و استعمار بيان می نمود. از جنبش های رهايی بخش ملی در آسيا و آفريقا حمايت می کرد. از استقلال طلبان الجزاير دفاع کرد. به کوبا سفر کرد و به پشتيبانی از انقلابيون چپ گرا پرداخت. از مقاومت مسلحانه مردم ويتنام در برابر ارتش آمريکا ستايش کرد.

سارتر از آزادی بيان در همه جا و برای همه دفاع می کرد. او در حمايت از انتشار روزنامه های چپ گرای افراطی، پشتيبانی از جوانان آنارشيست و حتی جنبش های تروريستی (مانند فراکسيون ارتش سرخ در آلمان) فعالانه پا به ميدان گذاشت.

سارتر نه تنها در آفرينش ادبی، بلکه در نقد ادبی نيز مقام بالايی دارد. نوشته های او درباره شاعرانی مانند بودلر و مالارمه، و دو کار سترگ او درباره گوستاو فلوبر (به نام ابله خانواده) و درباره ژان ژنه (ژنه بازيگر يا شهيد) از بهترين نمونه های تک نگاری های ادبی در قرن بيستم به شمار می روند.

ميراث سارتر

ارزش ادبی آثار سارتر يکسان نيست. امروزه برخی از آثار او کمتر خوانده می شوند، و برخی همچنان پرخواننده هستند. برخی از نمايشنامه های او مانند "مگسها"، "دستهای آلوده" و "گوشه نشينان آلتونا" همچنان بر صحنه های تئاتر اجرا می شوند، درحاليکه اثری مانند "شيطان و خدا" به ندرت روی صحنه می رود.

جايزه نوبل در ادبيات در سال ۱۹۶۴ به سارتر تعلق گرفت، اما او از قبول آن خودداری کرد.

پير
سارتر در آخرين سالهای زندگی

سارتر در سراسر عمر روشنفکری مسئول، بيدار و ستيهنده باقی ماند، و هنجارهای مسلط را رد کرد. او در زندگی خصوصی خود نيز سنت شکن بود. از سال ۱۹۲۹ تا پايان عمر به رابطه ای باز و آزاد با سيمون دوبووار نويسنده فمينيست ادامه داد.

هنگامی که در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت، بيش از پنجاه هزار نفر از هم ميهنانش پيکر او را در پاريس تا گورستان مون پارناس مشايعت کردند.

سارتر يک ربع قرن بر زندگی ادبی و روشنفکری فرانسه و اروپا تأثير گذاشت، اما نفوذ او در سالهای اخير رنگ باخته است. "تعهد" او در زمانه ای که شک و ترديد در تمام ارکان زندگی و انديشه بشری رسوخ کرده، رنگ و بوی خود را تا حد زيادی از دست داده است.

سارتر دهها رساله فلسفی، مقاله سياسی، داستان، نمايشنامه و فيلمنامه نوشته است. شماری از کارهای او، بيشتر از آثار ادبی و نمايشی او، به فارسی ترجمه شده اند. در اين راه فضل تقدم با صادق هدايت است، که داستان کوتاه "ديوار" را به فارسی برگرداند.

از برخی نوشته های سارتر به همت مصطفی رحيمی و ابوالحسن نجفی ترجمه های خوبی در دست است.

مهمترين اثر فلسفی سارتر به نام "نقد خرد ديالکتيک" هنوز به فارسی ترجمه نشده است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

قسيم اخگر: ملازمه روشنفکری و دينداری
 

 
 
روشنفکر را فارسی زبانان معادل واژه Intellectual در زبانهای اروپايی می شناسند و بر همين اساس نيز کار روشنفکری را چنان چه از معنای واژه اروپايی آن استنباط می شود تفکيک کردن دانسته اند، تفکيک کردن دو چيز از همديگر.

با اين حال هنوز تعريف جامع و مانعی از مفهوم روشنفکر ارايه نشده است و نمی توان به صورت دقيق گفت که کار روشنفکری چيست؟

ژان پل سارتر روشنفکر را آدم رسالتمند می شناخت و آلبرکامو از آن به عنوان انسان معترض سخن می گفت.

ادوارد سعيد نويسنده کتاب معروف شرق شناسی و نقش روشنفکر، روشنفکر را انسان در تبعيد تعريف می کند و ميشل فوکو فيلسوف پساساختارگرای فرانسه چيزی به اين نام را اصلا به رسميت نمی شناسد.

در گفتگويی با قسيم اخگر نويسنده کتاب ستاره های بی دنباله که به تاريخ روشنفکری افغانستان اختصاص يافته خواستم تا معنايی روشنفکری را در گفتمان افغانی آن جستجو کنم.


قسيم اخگر
'روشنفکری با دين ملازمه ندارد'
می خواهم اين گفتگو را با سخن مشهور ميشل فوکو آغاز کنم که می گفت من افرادی را می شناسم که پزشک هستند، کسانی را می شناسم که روزنامه نگار و حقوقدان هستند ولی کسی را به نام روشنفکر سراغ ندارم ، نظر شما در مورد برداشت فوکو از روشنفکر چيست؟

اخگر: تا حد زيادی من هم با اين اظهار نظر موافق هستم چون واقعا تعريف روشنفکر مشکل است به ويژه برای ما که متاسفانه تا حالا چنين موجودی را فقط در سيمای چند تن شايد يافته باشيم.

گاهی است که ما روشنفکری را به عنوان يک حرفه تعريف می کنيم و گاهی هم به عنوان يک تعهد که دو حرف جداگانه است .

در معنی اول آن که عمدتا از جامعه شناسی مارکسيستی الهام گرفته خيلی کسان می توانند زير اين عنوان بگنجند از مامور بانک و تانک تيل (پمپ بنزين) گرفته تا نويسنده و شاعر و رمال شامل تعريف روشنفکری می شوند.

ولی اگر روشنفکری را به عنوان يک تعهد تعريف کنيم که من البته بيشتر با همين تعريف موافق هستم، می خواهم به چند ويژگی روشنفکر اشاره داشته باشم:
اول : منتقد است و معترض.
دوم : تعهد اعتقادی دارد و وقتی می گويم اعتقادی، به معنی ايدئولوژی حزبی نيست آن گونه که ما داشتيم.
سوم : تعهد اجتماعی و انسانی دارد.
چهارم : وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد.

ويژگی هايی را که برشمردم شايد کاملا نتوانند روشنفکری را تعريف کنند ولی براساس وجوه مشترکی که به نحوی در تعاريف مختلف وجود دارد می تواند آغازی باشد برای گفتگو.

شما اشاره کرديد که روشنفکر بايد اعتقاداتی داشته باشد يا به ديگر سخن پايه گاه اعتقادی داشته باشد آيا چنين پايگاهی کارروشنفکری را در حد ايديولوژی های سياسی مطرح نمی کند؟

ببينيد وقتی من می گويم که تعهد اعتقادی يا به گفته شما پايگاه اعتقادی، دقيقا منظورم اين است که روشنفکر به يک سری از ارزشها بايد معتقد باشد، نه آنگونه که منظومه استراتيژيک داشته باشد. چيزی که در افغانستان معمول بود.

در ميان روشنفکران ما، اساسا من معتقدم که چيزی به نام ايديولوژی وجود نداشت بلکه آنها استراتژی حزبی خود را نام ائديولوژی داده بودند و من با چنين برداشتی مخالفم. ولی معتقدم در عين حال تعهد در قبال آرمانهايی مثل آزادی و عدالت انسانی لازمه روشنفکری است.

پس به اين صورت به نظر شما روشنفکر می تواند به ايديولوژی ها نيز تمايل داشته باشد يا اين که کار روشنفکری با کار ايديولوژيکی متفاوت است؟

تازه بر سر تعريف ايدئولوژی توافق وجود ندارد، آنچه را که در جامعه افغانستان روشنفکران از ايديولوژی فهميده اند هيچ وقت ايديولوژی نبوده، بلکه استراتژی حزبی بوده و چنين چيزی شديدا کار روشنفکر را ضربه می زند ولی آخرين تعريفی که از ايديولوژی شده همان چيزی نيست که ما داشتيم ، من خودم ايديولوژی را به معنی نوع خاصی از خود آگاهی و خود شناسی می دانم. که چنين تعريفی فکر نمی کنم که منافات با کار روشنفکری داشته باشد.

طوری که ديده می شود در جهان هم همان گونه که شما اشاره کرديد با تعريف مشخص و جامع و مانعی از روشنفکری مواجه نيستيم به گونه مثال می توانم به گفته های رامين جهانبگلو اشاره کنم که معتقد است که وظيفه روشنفکر کشف حقيقت است ولی مصطفی ملکيان به اين نظر است که کشف حقيقت کار عالم و دانشمند است اما کار روشنفکر دوچيز است کشاندن اين حقيقت کشف شده تا آستانه آگاهی مردم جهانی و دوم کاستن از درد و رنج شهروندان کشور خود و يا شهروندان جامعه جهانی يا آن گونه که خودش می گويد وظيفه روشنفکر تقرير حقيقت و تقليل مرارت است. ديدگاه شما نسبت به اين دو برداشت چگونه است؟

'ويژگيهای روشنفکر'
منتقد است و معترض
تعهد اعتقادی دارد
تعهد اجتماعی و انسانی دارد
وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد
قسيم اخگر

من فکر می کنم حتی اگر تعريف دوم را بپذيريم روشنفکر که خودش کاشف حقيقت نباشد چگونه خواهد توانست باور کند که حقيقت چيست و باطل کدام است، يک گام پيشتر برويم ، ببينيد ما اين مفهوم را اگر داريم مثل خيلی از مسايل مدرن نظير دموکراسی ، حقوق بشر همه اش از غرب آمده.

بياييد برگرديم به اين که در غرب چه وقت اين مقوله به وجود آمد و چگونه تعريف شد.
شايد حوالی سال ۱۸۹۸ و يا ۱۸۹۷ وقتی دادگاه دريفوس در فرانسه داير می شود يک يهودی را می خواهند محاکمه کنند. در همين وقت اميل زولا در دفاع از اين يهودی بر می خيزد با وجود آن که روحيه انتی سيميتسم يا يهود آزاری که در آن زمان در فرانسه مانع از آن است که انسان های با وجدان در دفاع از اين يهودی سخن بگويند، اما اميل زولا اين جسارت را می کند و يک اعلاميه می نويسد که بعد اين اعلاميه به نام "من متهم می کنم" منتشر می شود و در همين زمان است که مفهوم روشنفکر به کار گرفته می شود که ما حالا با ترجمه آن رو در رو هستيم.

در همين زمان يک توافق وجود دارد که شعار روشنفکر حقيقت و عدالت است. زيرا در آن وقت غرور ملی ارتشيان فرانسه مانع از آن بود که دريفوس را تبريه کنند هر چند که حقيقت را می فهميدند. من فکر می کنم حالا هم آنچه که روشنفکر را از سياستمدار، از پادشاه ، از وزير و رييس جمهور جدا می کند دقيقا همين دو شعار است ، حقيقت و عدالت.

يعنی هرانسانی که در جامعه با اين دو ويژگی وجود داشته باشد می توان به او اطلاق روشنفکر کرد؟

بله ، چنين است.

روشفکر مذهبی؟
 من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد
 
قسيم اخگر

بسيار خوب ، حالا برمی گرديم به اين که امروز از روشنفکر تعاريف و برداشتها دچار دگرگونی شده، امروز حتی از روشنفکر دينی سخن گفته می شود و در برخی کشورها اين اصطلاح رواج دارد. به نظر شما گذاشتن صفت دينی در کنار واژه روشنفکر با تعابيری که مطرح کرديد متناقض نما به نظر نمی آيد؟

يک نکته را با کمال تاسف عرض کنم که ما همان قسم که می گوييم که دموکراسی داريم دروغ می گوييم يا خيلی از مسايل ديگر، ما روشنفکر هم نداريم و يا لااقل اين ادعای من است.

روشنفکری تخته خيزی بوده برای دست يابی به قدرت، وزير شدن، رييس شدن وغيره وغيره. پس وقتی چنين کسی را نداشته باشيم دينی و غير دينی آن نمی تواند مطرح باشد.

من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد.

ولی آن چه را که در جامعه افغانستان می خواهم بگويم اين است که روشنفکر چه معتقد باشد چه نباشد لااقل بايد دين را بشناسد نه اين که در مورد اسلام از روی کتابهابی که مثلا لنين نوشته، يا استالين نوشته و يا حتی مارکس نوشته قضاوت کند.

آغاز جنبش
سيد جمال الدين
 معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد
 
قسيم اخگر

رسيديم به مساله افغانستان و روشنفکری . هرچند که اين يک بحث بسيار جداگانه می تواند باشد ولی من فکر می کنم به شکل عام می توان نکاتی را مطرح کرد. شما پيشتر اشاره کرديد که در افغانستان چيزی به نام روشنفکر وجود ندارد، در آغاز می خواستم بدانم که چرا به چنين نتيجه ای رسيده ايد؟

ما در افغانستان يک مشکل اساسی داريم و آن اين است که آن چه را که ما به نام روشنفکر در افغانستان می شناسيم وارث انحرافات و بدآموزی هايی بوده که متاسفانه در تاريخ ما يک تعداد به نام روشنفکر مرتکب شده اند.

من منکر شخصيتهای معدودی نيستم که در تاريخ ما بوده اند. شخصيت های مثل مرحوم غبار و محمودی يا نظاير اين ها. ولی اينها اشخاصی بودند که می شود عنوان روشنفکر را به آنان اطلاق کرد ولی وقتی در کل از يک جريان حرف می زنيم من منکرش هستم. هرگز در افغانستان جنبش روشنفکری نتوانست تداوم منطقی و طبيعی خود را داشته باشد.

به اطلاع شما برسانم که من يک نوشته دارم زير عنوان "ستاره های بی دنباله" که کوشش کردم جنبش روشنفکری و تحولات آن را دريابم. از ويژگی هايی که من در اين نوشته برای جنبش روشنفکری افغانستان ذکر کرده ام اين است که جنبش روشنفکری در افغانستان دارای يک گسستگی بوده به خاطر حاکميت استبداد.

معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد.

و به اين شکل روشنفکر مجال اين را که عمر طبيعی خود را طی کند ندارد بنابراين درهر دوره قطع می شود و بايد از نو و از صفر کار را آغاز کند بدون آنکه از ميراث گذشتگان به نحو احسن بتواند سود ببرد.

رابطه با دين
عبادت
 اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد
 
قسيم اخگر
شما قبلا به مقوله روشنفکری اشاره داشتيد و اين که می تواند روشنفکر دينی باشد و يا نباشد. ولی از سوی ديگر در افغانستان روشنفکر در معرض اتهام قرار داشته يعنی اين که نگاه به روشنفکر نگاه به آدم غير دينی بوده است و حتی يک تن از رهبران مجاهدين در واکنش به چنين روشنفکرانی گفت که به نظر او روشنفکر کسی است که مسلمان باشد. می خواستم بدانم ريشه های اين گونه برداشت ها در کجاست؟

به هرحال جدا از اين که از طرف مقابل مثل هميشه سوء نيت در کار است که هر حرکتی را که داعيه پيشروی دارد با چماق تکفير بکوبد، بدبختانه در سرنوشت روشنفکران به ويژه حزب دموکراتيک خلق افغانستان در يک مقطع زير اين عنوان عمل کرد حرفهای زيادی وجود دارد، مثل ضديت شان با دين، علم کردن ماترياليسم و ديگر مسايل.

ولی اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد.

در دنيا کسان زيادی بودند که اعتقادات دينی نداشتند ولی روشنفکر بودند. روشنفکر می تواند ديندار باشد و هم روشنفکر باشد و الزاما دين داشتن روشنفکری او را نقض نمی کند با اضافه اين که ما از دين چه تلقی داريم اگر تعريف ما از دين تعريف طالبانی باشد و تعريف بنياد گرايانه باشد و دين را به عنوان يک ساختار منجمد نا پويای مرده فکر کنيم، طبيعی است که با روشنفکری در تعارض است ولی از سوی ديگر اگر روشنفکر هم اين تعريف از دين راداشته باشد در آن صورت او هم روشنفکر نيست، بلکه بايد روشنفکر تلقی يا تعريفی که از دين دارد دين را به عنوان يک شريعت پويا، پاسخگو به نياز هر زمان بشناسد.

در قران يک سوره داريم به نام والعصر و اميدوارم که تمام کسانی که مدعی دين داری اند و خود را دعوت گر می دانند اين سوره را يک بار ديگر بخوانند.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 



۱- بخشی از اظهارات اخیر وزیر خارجه بعد از بازگشت از سفر اخیرش به اروپا و روسیه جالب توجه است.
" افغانستان ديگر حالا در سالهای مقاومت و جنگ نيست که کشورهای مختلف با احزاب بيرون از دولت رابطه ايجاد کنند. افغانستان دارای دولت و حکومت مشروع و منتخب است و هر ارتباطی با اين کشور بايد از اين طريق برقرار شود."
البته نفس این سخنان هیچ بدی ای ندارد، اما آیا واقعاً در افغانستان "احزاب مختلف" با روسیه هنوز رابطه دارند؟ اگر دارند چرا دولت افغانستان از آن جلوگیری نمی کند و آن احزاب را که بر خلاف قانون اساسی کشور و منافع ملی افغانستان با کشورهای بیگانه هنوز رابطه دارند غیر قانونی اعلام نمی کند؟ اگر چنین چیزی وجود ندارد، آیا اظهارات وزیر خارجه جو سازی بیهوده ، و پیچیده کردن بیشتر بحران داخلی افغانستان نیست؟ اگر این اظهارات بنا بر اطلاعات استخباراتی است باید به سمع مردم رسانیده شود و طبق عرف دیلماتیک سفیر روسیه به وزارت امور خارجه فرا خوانده شده و مراتب اعتراض افغانستان را در زمینه اعلام بدارند. اما اگر اظهار نظر و گمان شخصی خود وزیر امور خارجه است نباید در یک سفر رسمی به کشور دیگری چنین اظهاراتی مطرح گردد. چه اینکه منافع ملی افغانستان منافع یک شخص یا حزب و یک گروه و یا یک قوم نیست. به نظر عجیب می آید که یک سفر مهم به یک کشور مهم تحت تاثیر اظهاراتی این چنینی بی ثمر شود.

این اظهارات را بیشتر ناشی از همان مشی خام وزیر خارجه است که بین دیپلماسی و لکچرهای درسی نتوانسته اند موازنه ای بر قرار کنند. چنین می نماید که سخنان آقای وزیر خارجه در وجه ساده اش، جدای فهم تئوری های سیاسی، چیزی شبیه اظهار نظرهای بی خلته آقای مجددی است. مشت زدن ها بر هوا و جو سازی برای ماهیگیری در عرصهء خارجی و بدنام کردن رقیبان سیاسی اش در عرصهء داخلی.
راه میان بر برای سواری بر این ملت انگشت نهادن با نقطهء خواب آنها است: دشمنی و حساسیت در مقابل روسیه.
هرقدر ما در مقابل ایران و روسیه مشی خصمانه تری بگیریم در آن واحد در موازات آن بنابر تحلیل سیاست سازان در وزارت خارجه وزنهء نزدیکی به غرب سنگینتر می شود و اتحاد استراتژیک با غرب قویتر. همچنان خوراک داخلی این تبلیغات بعد از فروکش کردن نسبی تب حمله به جنگ سالارها، مطرح کردن مسایل جدیدی است تا خلق در آن مشغول شوند. چه چیزی بهتر از خواستن از روسیه برای ارتباط بر قرار نکردن با "احزاب مختلف"!
آیا در همین رابطه هیچ هشداری به دیگر کشورها که بودیجه نشریات و احزاب را تامین می کنند داده می شود؟ آیا گفته می شود که آن کمک ها باید از طریق دولت افغانستان باید صورت بگیرد؟ و مهمتر از همه آیا روسیه اصلا چنین رابطه ای با " احزاب مختلف" دارد؟
من به عنوان شاگرد "مکتب علم سیاست"* از دیپلماسی "عوامزده" موجود، که وضع داخلی را نا دیده می گیرد و ظرفیت مانور افغانستان در فضای بین المللی و منطقه ای را مد نظر ندارد سخت در عجب آمده ام!

۲- زمانی که کودتای کمونیستی در افغانستان پیروز شد و حکومت انقلابی روی کار آمد، ادارات دولتی و جامعهء افغانستان در اثر سیاست های انقلابیون از افراد تحصیلکرده ای که در صف انقلابیون نبودند خالی شد. عده ای از آنها از همان دفاتر دولتی و یا محل زندگی شان در اثر سیاست پاکسازی دولت روانهء زندان و یا اعدام شدند و عده ای دیگر به تبعید اجباری تن دادند. دولت نو بنیاد کمونیستی افغانستان خواهان برقراری عدالت اجتماعی و بر قراری نظامی سوسیا لیستی بود که می بایستی به زودترین فرصت آن را در جامعهء افغانستان پیاده می نمود. حزب کمونیست افغانستان با درکی قشری از مارکسیسم بیشتر از آنکه به جنبه های انسانی مارکسیسم و سوسیالیسم توجه کنند همت خود را صرف انقلاب و چگونگی حفظ قدرت و نظام کودتایی نموده و با الهام گیری از مارکسیسم-لنینیسم برای دفاع از انقلاب به حکومت پلیسی روی آورده و با ایجاد دستگاه رعب انگیز اکسا و بعدها خاد هم خود را صرف سرکوب فیزیکی مخالفین و از میان برداشتن آنها نمودند.

اختناق و سرکوب رژیم کمونیستی در کشور ما فقط با دوران سیاه نادری و طالبان قابل مقایسه است. در دوران نادرخان مخالفین به تبعید فرستاده می شدند و یا در زندانهای رژیم با حبس های طولانی مدت از پای در می آمدند اما در حاکمیت رژیم کمونیستی حذف فیزیکی مخالفین، با کشتارهای جمعی، و شیوه های نو تری از کشتار نظیر از هلیکوبتر به پایین انداختن و محاکمهء صحرایی صورت می گرفت. همهء این تمهیدات برای برپایی نظامی مدرن بود که از خرافات و سنت های پوسیدهء جامعهء افغانستان رها باشد.
این مقدمهء طولانی را فقط برای ذکر این نکته گفتم که رژیم دست نشاندهء شوروی در افغانستان برای نزدیکی بیشتر به کرملین سیاست خارجی اش را بر اساس دکترین سیاست خارجی اقمار کشورهای کمونیستی تدوین نموده بود و همانگونه که وزیر خارجه فعلی می گوید تا سیاست خارجی افغانستان از حالت منفعلانه به سیاست خارجی ای پویا در عرصهء بین المللی تبدیل شود. اگر محققین به بیانیه ها و موضع گیری های رژیم کمونیستی افغانستان دسترسی پیدا کنند می توانند شباهت های آن را در مسایل بین المللی و منطقه ای با بیانیه ها و موضع گیری های وزرات خارجهء امروز ما به خوبی مشاهده نمایند.

نزدیکی استراتژیک به شوروی محور سیاست خارجی کشور بود و بعد از نزدیک سه دهه باز سعی می شود سیاست خارجی کشور به نزدیکی استراتژیک با ابر قدرتی دیگر تدوین گردد. در این میان نکتهء حائز اهمیت افراط در نزدیکی زیاد به حامیانی است که معلوم نیست با چه شرایط و امتیازاتی همکاری خویش را با کشور ضعیفی چون افغانستان ادامه می دهند. ممکن است تا زمانی که بحران هسته ای ایران و پاکستان در میان باشد این سیاست خریدارانی در عرصهء بین المللی داشته باشد اما به محض از میان رفتن این عوامل افغانستان نقش فعلی اش را به احتمال زیاد از دست خواهد داد.

پرسش اساسی اینجاست که در نظام روابط بین الملل فعلی، با توجه به رشد روز افزون قدرتهای منطقه ای و جهانی در پیرامون افغانستان نظیر پیمان همکاری های شانگهای -که خواهان کمرنگ شدن نقش غرب در همسایگی خویش است و روابط نزدیک ایران و پاکستان با قدرتهایی نظیر چین و روسیه، آنها توانایی بیش از اندازه به تاثیر گذاری در بحران افغانستان را دارند- نشان دادن نزدیکی بیش از اندازه به غرب با پس زمینه ای اطمینان بخش صورت می گیرد یا خیر؟
همانگونه که دیده می شود قدرت گرفتن طالبان موازی بوده است با عدم نا رضایتی کشورهای منطقه از سیاست خارجی افغانستان. سیاست مداخله گرانهء افغانستان در مسایل منطقه ای، در زمانی که هنوز از توانایی مانور داخلی و منطقه ای بر خوردار نیست- که اکت هایی است برای پرستیژ یابی و کسب موقعیت از دست رفته- چقدر منطقی است باید سیاست گذاران ما به آن توجه جدی نمایند. 

۳ - اصلاحات در وزارت امور خارجه، مخصوصا امتحان ورودی یک موفقیت بسیار خوب برای دستگاه سیاست خارجی کشور است. سیاست کدری وزارت امور خارجه باید جذب افراد تحصیلکرده بر اساس شایستگی استوار باشد با نگاهی به تامین مشارکت قومی. لذا این حرکت را به فال نیک می گیریم.


مقاله ارسالی از محترم محمد علی هروی
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

 

 

امریکا  و انگلیس  جنایت کار تر از اسرائیل

 

چنانچه میدانبم که رژیم اسرائیل در ماه می 1948 توسط حکومتهای  انگلیس و امریکا با پلان های مشخصی ، همچو غده ای سرطانی در قلب ملت های مسلمان جا سازی شد و بعدأ عمیقاً و وسیعاٌ مورد حمایت های مادی و معنوی کشور های غربی قرار گرفت و میگیرد. این حمایت ها به حدی بوده  که گفته می شود ارتش  اسرائیل یکی ازجمله ای  پنج ارتش برتر دنیا است و همچنان  با بر خورداری از حمایت های بیدریغ امریکا و غرب ، اسرائیل بطور غیر قانونی دارای زراد خانه و سلاح هستوی است.

 

 ازینکه این رژیم از حمایت  کامل غرب برخوردار است ، کسی حق و جرئت انتقاد به اسرائیل  را ندارد و این رژیم هم به هیچ یک از موازین بین المللی خود را متعهد نمی داند و تا حال  ده ها قطعه نامه ای سازمان ملل متحد و شورای امنیت مبنی بر تعین مرز ها و تقبیح اعمال جنایت کارانه ای رژیم اشغال گر در سر زمین های اشغالی ، توسط امریکا   وتو  گردیده و میگردد.  این رژیم از بدو تأ سیس  منطقه و جهان را به خطر مواجه کرده وتاکنون  چندین جنگ را  با کشور ها ی همسایه اش پشت سر گذاشته  که در هر جنگ با حمایت غرب قسمت های از سرزمین های کشور های دیگر را اشغال و غصب نموده است.

 

 

جنایات اخیر پلان شده ای رژیم صهییونیستی و استفاده از غیر انسانی ترین شیوه ها جنگ و حمایت بی دریغ شیطان بزرگ (امریکا) و همدستان شان ازین جنایات، آدم کشی و ویرانی ،  یکبار دیگر درنده خوئی ، بی رحمی و اشتیاق و قصد جدی استکبار جهانی را در قتل عام مردم مسلمان نشان داد. و همچنان نشان داد که این ومدافعان بظاهر دمو کراسی و حقوق بشر در جهان، چگونه از قتل عام انسان های بیگناه ، اعم ازمرد، زن و کودک و ویرانی منازل مردم  لذت میبرند و به جنایت کار ترین رژیم  در  جامعه ای جهانی یعنی اسرائیل فرصت و میدان داده و سلاح ومهمات و انواع توپ های مدرن و ویران کن در اختیارش مبگذارند ودست  این سفاک قرن 21 را در ترور ، قتل وویرانی سرک ، منزل و شفاخانه باز می گذارند. چنانچه ارقام نشان میدهد در اثر بمباردمان هوائی و قوای توپ خانه اسرائیل بیش از هزار نفر لبنانی جان خود را از دست داده و هزاران انسان دیگر زخمی ، بیش از یک ملیون  نفر آواره و بخش اعظم جنوب لبنان کاملا ویران گردیده است.

 

غرب با تائید تسلیح  و  سکوت در برابر جنایات وحشیانه ای رژیم اشغال گر ، عملا شریک جرم در قتل عام وویرانی لبنان و فلسطین می باشد.

ازین بد تر سکوت ننگین و مرگبار رژیم های مزدور، غیرمردمی  و توتالیتر کشور های عربی در مقابل این همه وحشت و جنایت به رژیم خونخوار اسرائیل مجال و جرئت بیشتری بخشیده تا در قتل و ویرانی بدون در نظر داشت موازین بین المللی چنگیز وار عمل کند.

 

قتل عام اهالی قانا در لبنان به تاریخ 30 جولای 2006 صفحه ای سیاه دیگری را در کار نامه های جنایت کارانه ای رژیم اسرائیل  و حامیان آن به ثبت رسانید.

 

در قتل هر مرد وزن و کودک  فلسطینی ، عراقی ، لبنانی و افغانستانی دست های خونین  امریکا و انگلیس مستقیمأ دخیل است و این ها از جمله جنایت کار ترین کشور های قرن 21 اند.  گفته می شود که  در زمامداری  40 ساله ای صدام  دیکتاتور بیش از 50 هزار نفرعراقی یه قتل رسیده اما امریکا و انگلیس بد تاریخ و بد  سابقه طی جهار سال اشغال شان در عراق بر علاوه ای ویرانی و تباهی اقتصادی ،  باعث  قتل حدود  200 هزار انسان عراقی و غیر عراقی شده اند.

پس سؤال مطرح است که کی جنایت کار تر است ، امریکا و انگلیس و یا صدام؟

مسؤل این همه قتل و جنایت در عراق کیست؟

آیا اینست دیموکراسی نمونه ای بوش سفاک برای طرح خاور میانه ای بزرگش؟

 

بوش جنایت کار با طرح خاورمیانه ای بزرگ و یا جدید که در حقیقت منشأ ازخصلت توسعه طلبی و استعماری امریکا میگیرد به منظور دست یابی و کنترول بیشتر ودائمی  منابع انرژی خاور میانه  با استفاده از هر وسیله ای بنام  صدور دموکراسی  وحقوق بشر، تعین سرنوشت برای جوامع دیگر و اینکه چه نظامی برای مردم کدام کشور مناسب است ، دست به تحمیل عمال و دست نشانده های خود ، با طرح ها و نقشه های مزبوحانه و پلان شده ای قبلی میزند ، که از جمله اشغال و حمله به عراق ، افغانستان و لبنان را می توان درین راستا دید.

 

 بعد از افشای جنایات انگلیسی ها و امریکائی ها در عراق و افغانستان و جنایات اسرائیل در لبنان و فلسطین واضح گردید که این سردمداران صلح و عدالت انسان دوستی و دموکراسی جهت تطبیق برنامه های خود به هیچ گونه موازین اخلاقی و انسانی پابند نبوده و به هرگونه ویرانی ، جنایت و قتل انسانهای بی گناه بنام طالب ، القاعده و تروریست که همه دست پرورده های خودشان اند ، دست می زنند. اما حق در نهایت پیروز است و می بینیم که یکی از پنج ارتش بر تر دنیا با حمایت غرب مدت یکماه است که در مقابل اراده ای یک حزب زمین گیر شده و کاری از پیش برده نمی تواند . امید است مقاومت شجاعانه ای حزب الله لبنان  خوف و ترس را از دل عرب های عیاش ، بزدل و فروخته شده بر دارد  و به ایشان جرئت دهد  تا حق و حقوق حقه ای خود را ، از نظم ظالمانه ای حاکم بر جهان بگیرند.

                                      

                                                                         س. ض. ایمان

                                                                   

سرطان 1385          

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

مرگ ارزش ها، نقدي بر پلوراليزم ديني چاپ ايميل

به قلم: عبدالحفیظ منصور. پلوراليسم يا كثرت گرايي يكي از مباحث جذاب و پراهميت ايست كه در دهه هاي پسين وارد حوزه ادبيات فارسي- دري گرديده است. كسي كه بيش از همه در ميان انديشه ورزان فارسي زبان دراين عرصه شهرت يافته است، دكتر عبدالكريم سروش است. او كسي است كه در حال حاضر از زمره پانزده روشنفكر اثر گذار در سطح جهاني شناخته شده است.

سروش در اين باب سخن فراوان گفته است؛ ليكن در "صراط هاي مستقيم" او بطور اختصاصي به اين مسأله پرداخته است. از ميان نويسندگان كشور مان چندي پيش آقاي اشراق حسيني مقاله اي زير عنوان "تحليل و تأويل پلوراليزم" در روزنامه آرمان ملي به نشر سپردند، كه در سه شماره آن روزنامه به روز هاي 24، 25 و 26 جوزا زيور طبع يافت.
نبشته كارشناسانه آقاي اشراق حسيني باعث شد، تا از پهلوي ديگر نيز به اين مسأله مهم نگريسته شود و جوانب تاريك مسأله اندكي روشن گردد.
پلوراليست ها از آنجايي كه دين را يك امر فردي مي دانند، در دلايل شان از عرفا و متصوفين به كثرت استفاده مي برند. در ميان عرفاي مسلمان محي الدين ابن عربي مشهور به شيخ اكبر كه بزرگترين عارف از لحاظ عرفان نظري شناخته شده است، براي نخستين بار تئوري "وحدت الوجود" را ارائه نمود. او اين نظريه را در دو اثر معروف خويش بنام هاي "فتوحات مكيه" و "فصوص الحكم" شرح و بسط داده است. پس از آن مولاناي روم يكي از اثر گذار ترين عارف جهان اسلام در اثر جاوداني خويش- مثنوي شريف- نظريه "وحدت الوجود" را شرح بيشتر بخشيد و با توجه به زبان وهنر مولوي در بيان مسايل، نظريه "وحدت الوجود" مخاطبان بيشتري پيدا كرد.
نظريه "وحدت الوجود" سير پيشرونده به خود پيدا كرده بود و با گذشت زمان سرزمين هاي بيشتري را زير سلطه خويش در مي آورد؛ تا اينكه يكي از امپراطورهاي مغول –جلال الدين محمداكبر- را مجذوب خود گردانيد، و او در مقام يك زمامدار به اقدام منحصر به فردي مبادرت ورزيد. اكبر از تركيب آداب و مناسك چند دين كه در قلمرو امپراطوري اش بود، ديني واحد بنام "دين الهي" بوجود آورد. خود و همكاران او به آن دين گرويدند و ديگران را نيز به آن تشويق داشتند.
همزمان با اين رويداد،‌ عالم، عارف و مجاهد بزرگي –امام مجددالف ثاني- در "سرهند" قد برافراشت و مسؤوليت مبارزه و جهاد با اين فتنه را بدوش كشيد و از اين ميدان سربلند بيرون آمد. امام مجدد به  نقد نظريه "وحدت الوجود" پرداخت و نظريه "وحدت الشهود" را جاگزين آن گردانيد. (1)
اقدام امام مجدد الف ثاني چنان قاطع و برنده افتاد، كه نظريه "وحدت الوجــود" ديگر كمر راست نكرد و آثــار عرفاي وحدت الوجودي در شبه قاره متروك شدند، مي توان اين ضربت را با اقدام امام محمدغزالي مقايسه نمود كه در رد فلسفه اثري متين و پرمغز بنام "تهافت الفلاسفه" (تناقض گويي فيلسوفان) نگاشت و از همان روز تا اكنون فلسفه يوناني در جهان اسلام از رونق افتاد و جان تازه يي نگرفت.
هرچند نظريه وحدت الوجود و پلوراليسم (كثرت گرايي) شباهت هايي دارند و طرفداران هردو نظريه به تسامح و تساهل ديني تاكيد مي ورزند. از جنگ و كشمكش به شدت بيزار اند و انسان ها را به محبت و دوستي فرا مي خوانند؛ اما تفاوت هاي سختي ميان اين دونظريه وجود دارد:
1- پلوراليست ها معتفد به حق هاي متعدد اند. در حاليكه وحدت الوجودي ها حق را يكي دانسته و هر يك از موجـودات را مظهــر يكي از صفات و اسمـاي حق مي شمارند.
2- پلوراليست ها معتقد به يك خداي غيرفعال يا متقاعد -حتي از نظر نيچه مرده- اند. به باور آنها تنها قوانين وضع شده بر كائنات است كه بر امور جاري تسلط دارد. در مقابل وحدت الوجودي ها به خداي فعال كه "رب" بودن و "لا تأخذه سنه و لا نوم" از صفات اوست، ايمان راسخ دارند.
مولوي كه اشعري مذهب است،‌ نقش اراده خدا را در رابطه علت و معلول چنين بازگو مي دارد:
از قضا سركنكبين صفرا نمود
روغن بادام خشكي مي فزود
از هليله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
پس از مولوي بزرگ، "برهان وجودي" كه در فلسفه يكي از براهين مهم در اثبات وجود حضرت باري است، مطرح گرديد. دكارت فيلسوف نامدار فرانسوي روي اين مسأله شرح وبسط فراواني داده است.(2)
ملاصدرا بعدها به توضيح بيشتربرهان وجودي پرداخت وبرپايه آيه مباركه "كل يوم هو في شأن" (خداوند هرروز درنحو كاري است) نظريه "حركت جوهري" را مطرح كرد.(3)
   فشرده برهان وجــودي اين است: كائنات همان گونه كه براي هستي خود به آفريننده يي نياز دارد، براي بقاي خود به نگهدارنده يي نيز نيازمند است. وجود كائنات به توجه و فيض دوامدار حضرت باري ضرورت دارد و اگر لمحه اي اين فيض قطع شود. طومار كائنات درهم پيچيده مي شود و از آن اثري برجا نمي ماند. مولوي با مثال هاي دلكش خود در دفتر اول مثنوي مي گويد، آتش نه تنها براي آتش بودن خود، بلكه براي حفظ خصلت سوزندگي خود به اراده خدا محتاج است. همين گونه آب، باد، خاك و امثال آنها. (4)
3- پلوراليست ها بيشتر به كاستي ها، نواقص و پهلوهاي شرانگيز انسان ها التفات دارند. (5) و در نظر وحدت الوجودي ها انسان موجود گرامي ايست، كه از سوي خداوند كرامت يافته است.
و اما پلوراليسم؛ كثرت گرايي از سه ديدگاه كه در جهان امروز حضور نيرومندي دارند، تاثير پذيرفته است و به سخن ديگر از اين سه مكتب چيزهايي گرفته، تغذيه نموده به خود شاخ و برگ ساخته است. اين ديدگاه ها عبارتند از:
(1) اومانيسم  (2) ليبراليسم  (3) مدرنيسم
از نظر ما مفهوم اومانيسم تنها انسان دوستي و نوع پروري نيست، بلكه جوهره اومانيسم انسان گرايي و انسان مداري است. بگونه اي كه انسان خود را محـور هستي مي پندارد و خداي دلخواه خويش را دارد. در ليبراليسم حق و باطل وجود ندارد؛ آنچه وجود دارد، تفاوت راه ها و روش هاست. از همين جاست كه ليبرال هاي افراطي گناه را به رسميت نمي شناسند. (6) خطاهـا و غلطي ها را ناشي از مرض ناتواني و نافهمي مي دانند كه بايد معالجه گردد. يكي از مباحث در مدرنيسم اين است كه انسان امروز ديگر در پي تسخير طبيعت نيست؛ بلكه در تلاش آن است؛ تا طبيعت را به ميل خويش دگرگون سازد. (7) و اين دگرگون سازي به عرصه هاي خداشناسي و دين نيز كشيده است. آيا چنين ديدگاهي درست است و يا اينكه نظريه ايست كه بايد در موردش محتاط بود؟
كثرت گرايان براين نكته تاكيد دارند كه گوهر اديان يكي است، آنچه تفاوت دارد، قشر اديان است. در اينجا مغالطه اي وجود دارد. و آن اينكه پلوراليست ها غريزه تقدس جويي را با خداپرستي يكسان انگاشته اند. دركهيم جامعه شناس فرانسوي مي گويد: جامعه بدون دين وجود ندارد و تصور آن نيز نمي رود. بنابر اين غريزه خداجويي انسان كه در نهاد او وجود دارد يك مسأله است، مسأله مهمتر اين است كه آيا اين انسان در شناخت خدا راه صواب پيموده و يا خير؟ از همين بابت است كه گفته اند، پيامبران الهي براي ايجاد عقيده نيامده اند،  انسان بالذات خداجو است، بلكه پيامبران براي اصلاح عقيده ماموريت يافته اند. چه بسا كه پيامبران خدا تلاش فراواني به راه انداختند؛ تا عبادت انسان ها را از حدغلو آن به حداعتدال برسانند. لــذا با صرف عبادت نمي توان حكم به صدق آن كرد، بلكه تاكيد براين امر است كه اين عبادت در جهت درست آن بوده باشد و اين اساس ماموريت پيامبران را تشكيل مي دهد.
پلوراليست ها دين را از مولفه هاي فرهنگ دانسته و آن را در رديف زبان، قوم، سنن و عنعنات اجتماعي قرار مي دهند و اين يكي از محور هاي اساسي بحث است. آيا براستي دين و زبان در زندگي داراي ارزش برابر است؟ و آيا نقش عنعنات اجتماعي و دين در زندگي برابر و يكسان است؟ پلوراليست ها با همرديف ساختن دين با قوم و زبان همانگونه كه بر تنوع قومي و زباني استدلال مي دارند و برآن پا مي فشارند، بر تكثر ديني نيز عين حكم را جاري مي سازند.
دكتر سروش در "بسط تجربه نبوي" از علامه اقبال لاهوري در باب "خاتميت" نقل مي دارد، خاتميت به معني وارد شدن بشريت از دوران غريزي به عهد عقل گرايي و خرد ورزي مي باشد. بااين سخن، سروش وحي و ضرورت انسان ها را به پيامبران الهي مربوط به دوران گذشته مي شمارد، كه ديگر زمانش رفته است. او در برخي از سخنراني هاي پسين خويش "دين" را از متاع هاي دنياي قديم انگاشته، كه اكنون "عقلانيت مدرن" جايش را گرفته است، و اين سخن، سخن سهل وساده اي نيست.
پلوراليست ها عصبيت هاي قومي، زباني و ديني را در يك پله مي گذارند، و به نكوهش از آن مي پردازند. درحاليكه در نصوص اسلامي ميان جايگاه قوم، زبان و جايگاه دين تفاوت بنيادي وجود دارد. اولي تنها براي معرفت و شناخت است و ديگري به منظور رهيابي به فلاح و رستگاري. لذا آنهايي كه براي برتــري قومي و زبـاني مي رزمند، مستحق عذاب اند و كساني كه در راه اعتلاي اسلام مبارزه مي كنند، سزاوار پاداش.
پلوراليست ها وقتــي به طــرح مسأله مي پردازند. به گفته خودشان لباس دين از تن بيرون مي دارند و ذهن و دماغ خود را از سيطره دين خالي مي سازنــد و بــه آن مي گويند، نگاه از بيرون دين نسبت به دين. اينجاست كه در عالم واقع با دين هاي متعددي مواجه مي شوند كه هر كدام آنها ادعاي حقانيت مي نمايد و براي ثبوت ادعاي خود دلايلي نيز پيشكش مي دارند. به گفته كانت اديان در اين باب به "تكافو ادله" رسيده اند، يعني هيچ يك از آديان به كمبود دليل براي ثبوت ادعاي خود مواجه نمي باشند.
سروش مي گويد: در پلوراليزم بحث برسر حق و باطل نيست. سخن برسر روش ها هم نيست، بلكه مسأله برسر وجود اديان متعدد است.  موصوف درجايي هم از ميان همه اسماي حضرت باري تنها "هادي" را بــر مي گزيند و مي گويد: اگر از ميان انسان ها، شمار اندكي از آنها مومن بوده باشند، اين مسأله با "هادي" بـودن الله منافــات پيدا مي كند. هادي بودن خدا ايجاب مي دارد كه دست كم اگر كل به هدايت نرفته باشند،‌ اكثريت بايد به راه راست بوده باشند.
آنهايي كه بــه اين مسأله از درون ديـــن مي نگرند، و براي دين در زندگي جايگاه رفيعي قايل اند استدلال مي كنند، اگر تعدد اديان دليلي بر تعــدد حق شده مي تواند، چرا از وجود پيامبران الهي و كتب آسماني كه همه در يك خط قرار دارند و همه بر اسلام تاكيد مي نمايند، چشم پوشي صورت مي گيرد و اين جريان، بعنوان يك واقعيت برجسته تاريــخ انساني محاسبه نمي گردد؟ به سخن ديگر اگر از يكسو به واقعيت تعدد اديان روبرو هستيم، از سوي ديگر واقعيت پيامبران و كتاب هاي آسماني را نيز داريم، و لازمه واقعگرايي اين نيست كه يك واقعيت گرفته آيد و واقعيت ديگر رد شود. اعتقاد به حق هاي متعدد، ارزش ها را از بين مي برد و ديگر چيزي قابل اعتماد در ميان باقي نمي ماند. و در آن حالت زندگي مفهوم خودرا از دست مي دهد و به گفته داستايوسكي "در خانه اگر كسي نيست، با ادب نشستن و بي ادب نشستن هر دو يكي است".
در حوزه خداشناسي، باور كثرت گرايان بيرون از سه حالت نيست:ش
الف- خدا مورد نظر شان دساتير مختلف و متضادي را به بندگان خويش فرستاده،‌ كه همه براي او از ارزش و اعتبار يكساني برخوردار مي باشد. صدور دساتير و قوانين ضد ونقيض ازخصايص خدا بوده نمي تواند.
ب- يا اينكه خدايان متعددي وجود دارد، كه هر يكي ديني را منظور نموده است. اعتقاد به چندگانگي خدا داراي پايه و اساس علمي و عقلي نيست.
ج- يا خدايي وجود ندارد، و پلوراليست ها براي آرامش ذهني خود، خدايي را فرض كرده اند، كه‌در اوقات ‌فراغت به آن مي‌پردازند و خاطر آشفته خويش را تسكين مي بخشند.
عده يي از پلوراليست ها استدلال مي دارند، كه تاريخ بشر شاهد درگيري هاي خونين ديني بوده است و پلوراليسم راهي براي پايان دادن به اين مخــاصمت ها مي باشد، بنابر اين بايد از اين نظريه جانبداري نمود. بدون ترديد خون ريزي هاي وحشتناكي زير پرچم دين صورت پذيرفته است؛ اما آيا اين نبردها از جنگهايي كه براساس منافع اقتصادي، و عوامل قومي ونژادي صورت پذيرفته مدهش تر است؟
  پلوراليسم ديني به تضعيف اعتقادات و باورهاي ديني نظردارد؛ تا عصبيت هاي ديني را تضعيف نمايد و در فرجام جنگ "هفتاد دوملت" راخاموش سازد،‌ ولي جنگ با انگيزه هــاي غيرديني همچنان باقـي مي ماند، با اين تفاوت كه با تضعيف ارزش هاي ديني و اخلاقي، جنگها و مخاصمت هاي غير ديني بطور لجام گسيخته اي گسترش مي يابد و ابعاد به مراتب خشن تر از گذشته مي يابد.
پا ورقي:
1- براي شرح بيشتر رجوع كنيد به "تاريخ دعوت و اصلاح" نوشته علامه ابوالحسن ندوي و "مكتوبات امام رباني"
2- براي تفصيل بيشتر رجوع شود به تجلي خدا در آفاق وانفس نوشته علامه سلجوقي و سرحكمت در اروپا اثر محمدعلي فروغي
3- رجوع شود به نهاد نا آرام جهان -سروش
4- دفتر اول مثنوي معنوي
5- رازداني، روشنفكري و دينداري- نوشته سروش
6- مراجعه شود به دانش سياسي- اثر حسين بشيريه
7- مراجعه شود به سنت و سكولاريسم- مقاله دكتر سروش
8-مراجعه شود به صراط هاي مستقيم- سروش

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

 

 درود بر روان  پاک  قربانیان  8 جوزا

 مرگ  بر امریکا  صدای  اکثریت  خاموش

 

جهانیان 8 جوزا   یا 29 می  2006  را از یاد نخواهند برد ، درین روز صدای اعتراض خود جوش اکثریت خاموش مردم  گوش حاکمان خود فروش ، کاخ نشین  مست  از شراب امریکائی و بادارن شان  را کر، و از خواب زمستانی بیدار شان نمود ، و این شبیه صدای بود که در 3 حوت 1358 خواب گران ارتش سرخ شوروی و نوکران سرخ پرست و سرخ پوش شان را حرام نموده بود. البته این معمول است هر حاکمیت و نظامی هر نوع  حرکت اعتراضی و ضد خود را به دشمنان داخلی و یا خارجی و یا آشوب گران نسبت می دهند. اما واقعیت این است که تظاهرات خود جوش  روز دوشنبه مردم  کابل قبل از همه نشاندهنده ای نا رضایتی  اکثریت مردم از وضع موجود نا به سامان حاکم در کشوراست.

 

پنج سال  پیش مردم با شهامت و خسته از جنگ افغانستان به امید به اصطلاح توجه جامعه ای جهانی و کمک های بین المللی در بهبود زنده گی و آبادی و عمران کشور شان ، تجاوز ، توهین  ، تحقیر و موجودیت قوای خارجی را تحمل نمودند. و توقع داشتند ، که با آمدن قوای خارجی و سرازیر شدن کمکها ، افغانستان جنگ زده که همیشه قربانی منافع کشور های دیگر بوده است ، بالاخره در راه شگوفائی اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی گام های  بلند وسریعی بر خواهد داشت. و مردم با فریب وعده ها ی  داده شده ، منتظر بودند که بعد از دادن ملیون ها کشته و ویرانی کامل در همه ساحات ، نوبت سکون و ارامش و امنیت فرا رسیده و دیگرمردم این سرزمین در فضای صلح و آرامش در کنار هم  زنده گی بهتری خواهند داشت.

 

اما طوریکه مشاهده گردید  خارجی ها و حکومت دست نشانده ای شان بیشتر به فکر منافع خودشان بودند تا منافع مردم رنج کشیده ای افغانستان ، ودیده شد که  با ترفند های گوناگون برنامه ریزی شده ای سیاسی قبلی ، باسؤ استفاده از تجارب تلخ گذشته ای مردم افغانستان دست به پیاده نمودن طرح ها وبرنامه های استعماری زده و با دائر نمودن  نمایشنامه های گران قیمت و نقش های از پیش تعین شده بنام لویه جرگه ها و انتخابات ها پرداختند و با فریب  مردم به تحکیم پایه های خود و یا در تلاش به مشروعیت بخشیدن حاکمیت خود بر آمدند.

 

 طی پنج سال گذشته  شاهد بودیم که سران دولت دست نشانده  به بیرحمانه ترین شکل در حیف و میل کمکهای بین المللی که حق مردم بیچاره و رنج کشیده ای افغانستان است ، با هم به رقابت پرداختند و همچنان دولت کرزی با  در اختیار داشتن همه ای امکانات و کابینه های مختلف امریکائی اش بی بر نامه عمل نموده و یا  هیچ برنامه ای منظم و پلان شده  نداشته و نتوانست کو چکترین دردی مردم را دوا نماید . درین دوره نادار نادار تر و غنی غنی تر گردید ، بی امنیتی ، بی سرپناهی  ، فقر ، بیکاری ، مواد مخدر ، بی سرنوشتی ، قوم پرستی ،  فساد بی سابقه ای اداری و اجتماعی   همچنان بیداد می کند.

 

از طرف دیگر قوای خارجی در رأس آن امریکا با اعمال ضد انسانی همراه با تکبر و غرور در بر خورد با  مردم افغانستان ، زندانیان ، و بمباردمان کور قرأ و قصبات که منجر به کشته شدن  دها  مرد و زن وکودک بی گناه میگردد و جهان را چون شهر هالیود و خود را قهرمانان فلمهای آن میداند و از هیچ کس گوش شنوا ندارد ، موجب گردیده تا روز به روز دید و نظر مردم نسبت به حضور قوای خارجی  نماید و مردم آنها را قوای امداد گر نه بلکه به نظر قوای اشغال گر ببینند . که این تغییر نظر و  دیدگاه  به ذات خود برای قوای خارجی و هم برای اینده ای افغانستان بسیار خطرناک خواهد بود و زمینه ای رفتن کشور را به بحران و بد بختی میسر می سازد.

 

تظاهرات  روز دوشنبه همچنان  نشاندهنده ای ضعف نیرو های امنیتی نیز بود و معلوم شد که  با وجود صرف ملیون ها دالر ، هنوز نیرو ها امنیتی  دولت دست نشانده قادر نیست تا  تظاهرات را کنترول نماید ،  و پرسش مطرح میگردد که ملیونها دالر به کجا مصرف شد. پولیسی که مردم را به گلوله می بندد چگونه پولیسی است؟ ما دیدیم که از جمله 20 نفر کشته شده صرفاً یک نفر آن در اثر حادثه ای ترافیکی جان داده متباقی همه به اثر شلیک گلوله ای امریکائی ها و یا پولیس به اصطلاح ملی جان داده اند.

 

البته این به هیچ کس قابل قبول نیست که قوای خارجی مست شده و یا  هر دلیلی دیگر افراد بومی و اصلی سر زمینی را در سرزمین خود شان به رگبار گلوله ببندند و بعد چون  آن  سرزمین ویا ما مشکل اقتصادی داریم و آنها پول ، بیایند و جنایات خود را با چند دالر بخرند و موضوع را مختوم اعلام کنند و هیچ کسی هم قادر نبوده و نیست تا از آنها باز خواست و عاملین را مجازات نماید.  من نمی دانم تا چه زمانی ملت افغانستان به خاطر قطع نه شدن  چند دالر کمک خارجی که آنهم به اکثریت تعلق نگرفته  واکثریت  از آن بی بهره اند  ، به این زنده گی ننگین  همراه با تحقیر ، توهین و ذلت تن خواهند داد

 

به نظر من ، پیام 8 جوزا مشخص بود ودرسی خوبی بود به قوای خارجی و حاکمیت دنباله رو آن ، که امید است  قوای خارجی  و حاکمان مست از شراب امریکائی را بیدار نموده و متوجه  اشتباهات محاسباتی شان گردانیده باشد که درصورت ادامه ای چنین  وضع ،  مسؤلیت همه نا بسامانی های بعدی را بدوش خواهند داشت .

و جهت جلو گیری از عواقب وخیم بعدی  بهتر خواهد بود تا هر چه زود تر ملل متحد  رهبری نیرو های خارجی را  از نیرو های امریکائی بدست  گرفته  و  زندانهای قوای امریکائی را  در افغانستان و گوانتانامو  ببندند. و هم  حضور نیرو های امریکائی در افغانستان را به حد اقل برسانند  و جای آنرا با  نیرو های کشور های اروپائی و سائر کشورها ی که حساسیت ملی و بین المللی کمتری ایجاد می کند ، پر نمایند.

 در غیر آن با شناختی  که از مردم افغانستان و تاریخ آن وجود دارد (این مردم را میشود   به  کرایه گرفت ، اما نمی شود خرید) امکان گسترش چنین نا آرامی ها به سائر نقاط کشور مساعد است و مردم صرفاً منتظر فرصت ها وجرقه های ازین دست هستند.

 

 

                               

 س. ض. ایمان

 

جوزا1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥

 

درنگی بر واژهِ روشنفکر

جریان رویکردها و باورها در جامعهِ ما و دیگر جوامع همگون ما ، بگونهِ است که در بسیاری اوقات ماه ها وسالها میگذرد و ما نه تنها پدیده ها ، ارزشها و واژه ها را  کاپی  یا تقلید میکنیم که بلکه شیوهِ بکار گیری آنها را نیز چنین میکنیم و چه بسا حالاتیکه این ارزشها ، واژه ها و نماد ها میایند ، استعمال میشوند ، کهنه میشوند و بدور افگنده میشوند بدون آنکه ما شناختی درست و آگاهانهِ ازان و شیوه های کار برد آن داشته باشیم درست همانند چله پوشان در عروسیهایمان که اگر چنین مراسمی را بجا نکنیم احساس میکنیم که مراسم ما نا تکمیل است اما نمیدانیم که این مراسم چه وقت ، چرا و به کدام منظور به میان آمده وفلسفهِ وجودی حضور آن چیست؟ شاید خوشبینانه ترین جواب مان این باشد که این نماد تاهل است یا اینکه علت افگندن آن به انگشت دست چپ را نزدیکی دست چپ به قلب بدانیم زیرا ما تقلید میکنیم نه اقتباس و فرق تقلید با اقتباس درینست که اولی نا آگاهانه میشود و دومی آگاهانه.واژهِ روشنفکر از زمانه های دور بدینسو در بازار های ادبیات ، فرهنگ و سیاست سر زمین ما دست بدست شده و هنوز هم میشود که بدون شک هنوز هم بسیاری درک درست ازین واژه را در حافظهِ خود ندارند ، گاهی معیار روشنفکری ضدیت با شاهان و ستمگران بود و گاهی مخالفت با سنتها و ارزشها.گاهی معیار روشنفکری تجدد گرای و مدرنیزم بود و گاهی هم ستیزه جویی با استعمار و استثمار.روزگاری مشروطه خواه روشنفکر بود و شاه طلب مرتجع ،  زمانی هم مارکسیست روشنفکر بود و جمهوریخواه تاریک اندیش. آنان که دیروز روشنفکر مینمودند، امروز دیگر روشنفکربه شمار نمیروند و آنان که امروز روشنفکرند دیروز روشنفکر به شمار نمیرفتند ، شاه طلب دیروز امروز روشنفکر شده و ضد شاه امروز تاریک اندیش گشته است که علت این همه تسلط جابرانهِ فرهنگ تقلید کورکورانه ، ذوق زدگی فرهنگی ، شوقک گرفتگی سیاسی توام با تحمیل است.آن تعبیری که دیروز وامروز در جامعهِ ما از روشنفکر شده و میشود ، یا عوام الناس بدان معتقدند یا حد اقل عدهِ از روشنفکر نمایان مدعی بودند وهنوز هم هستند، اینست که روشنفکری یعنی مخالفت با رسوم ، سنتها ، ارزشها و فرهنگ کهن همزمان با پذیرش ، کاپی ، تقلید و تبلیغ ارزشهای وارداتی .  اگر بهتر بگوییم در یک کلام پشت پا زدن به ارزشهای خویشتن و چسپیدن به ارزشهای دیگران.که بدین اساس هر کس که به اعتقادات سنتی و دینی پابندی نداشت و فرقی بین حلال و حرام را نکرد در گذشته و حال خود را روشن فکر میداند و دیگران را تاریک اندیش ، مرتجع و خرافاتی.وخلاصه اینکه عنصرتقلید در اعمال ، کردار و گفتار روشنفکر مابان ما مسلط بوده که هیچگاهی از خود حرف برای گفتن نداشتند و کاری برای کردن که بدین اساس مقلد محض بودند و هنوز هم هستند یا حد اقل ما اینگونه برداشتی داریم.اما آنگاهیکه متون کهن و نوین را ورق میزنیم ، صفحاتی نوشته های بزرگانی از خود و بیگانه را بز میگردانیم آنچه را که در محیط خود میبینیم و انچه را که در متون میخوانیم زمین تا آسمان فرق میکند.زمانیکه کتاب "روشنفکران" پل جانسون نویسندهِ فرانسوی را ورق میزنیم فهرست نامهای افرادی چون ژان ژاک روسو ، کارل مارکس ، ژان پل سارتر ، راسل وصدهای دیگر را میبینیم که همه چیزشان با روشنفکران جامعهِ ما تفاوت دارد آنان گروهی را بدنبال خود کشاندند در حالیکه خود میدانستند که به کجا میروند واینان بدنبال گروهی میروند که خود ان گروه نمیداند مقصدش کجاست؟ یا بهتر بگوییم آنان رهبران آگاه بودند و اینان رهروان گم کرده راه.بدین اساس لازم دیدیم که تا قبل ازین که این واژه در زیر دست و پای واژه ها و ارزشهای بازارگیر تر و پرزرق وبرق تر دیگر له شود بحثهای را پیرامون آن براه اندازیم تا حد اقل روشنفکران و ناروشنفکران شناختی دقیقی از موقیعت و هویت خود داشته باشند نه اینکه مانند زندانیان گوانتاناما چندین سال را بنام ملا عمر و ملا خیر الله در زندان سپری نمایند ودر آخربا یک  "ساری" رخصت شوند.نخست از خودیها شروع میکنیم زیرا اگر از واژه ها و اصطلاحات اگر چیزی دسترس مان نشد حد اقل نامشان که با ما آشناست از علی شریعتی که هم با علی اش آشنایی داریم و هم با شریعتش می آغازیم بعد برای اینکه شبه روشنفکران خفه نشوند به سراغ ژان ژاک روسو و دیگران میرویم که نه ژانش را میشناسیم و ژاکش را و نه روسو اش را. روشنفکر از دیدگاهِ شریعتی آگاه ترین انسان اندیشمند است ، یک متفکر سیاسیست، او میگوید معنی روشن همینست یعنی انسانی که میداند کجاست ، نسبت به وضع خود آگاهی روشن دارد، بنابران اگر مفاهیم قبلیی را که مغز ما بدان خو گرفته است ، کنار بگذاریم میتوانیم گفت که با تفکیک دو مفهوم ، خدمت و اصلاح و از نظر جامعه شناسی فایده وارزش ، علوم مفید و خدمتگزار میکوشند تا به انسان آنچنان که هست برخورداری تسلط بر طبیعت ، رفاه و دریک کلمه خوشبختی ببخشند و کسانیکه چنین تعهدی را به عهده دارند در یکی معنی عام تحصیلکرده ها یا انتلکچولها هستند و در ورای آن یک نوع خود آگاهی اجتماعی ویژهِ است بنام آگاهی سیاسی  که در صورت ایمان و ایدیولوژی ، مکتب اجتماعی ، مسلکی و آرمان خواهی انسانی ،ملی، طبقاتی تجلی میکند و میکوشد تا انسان فرد و جامعه را از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" براند و هدف مستقیمش ، نه آسودگی و خوشبختی وبرخورداری و تسلط او بر طبیعت ، بلکه حرکت ، انقلاب ، کمال و قدرت معنوی انسان و تسلط او بر خویش است، علوم میخواهند انسان را چنان مقتدر کنند تا طبیعت را آنچنان که میخواهد رام سازد و ایدیولوژی میکوشد تا اورا چنان در قدرت اراده، انتخاب ، ایمان و خود آگاهی نیرومند و متکامل سازد تا خود را آنچنان که میخواهد بسازد.انسانکه آزادی و سرنوشت خویش را به نیروی علوم از سه زندان طبیعت ، تاریخ و جامعه رها میکند به اعجاز ایمان و خود اگاهی از دشوارترین زندان خویش یعنی "خویشتن" نجات میبخشد تا خود آفرینندهِ خویش ، جامعه ، تاریخ و جهان خویش گردد.کسانیکه چنین رسالت را در جامعهِ انسانی و در سیر تاریخ بدوش دارند در گذشته پیامبران بودند و بعد از خاتمیت عصر وحی روشنفکرانند.بنابرین روشنفکران بر عکس تحصیلکرده ها یک گروهی مشخص دارای پایگاهِ اجتماعی ممتاز نیستند. روشنفکران بر خلاف تحصیلکرده ها از نظر طبقهِ اجتماعی در برابر یا در کنار توده، مردم یا عوام الناس قرار نمیگیرند زیرا روشنفکری یک صفت بارز معنوی در انسانست نه یک فرم اجتماعی مشخص.روشنفکران الزاماً تحصیلکرده و دانشمند نیستند و میان تحصیلکرده و روشنفکر رابطهِ دو جانبهِ "عموم و خصوص من وجه" وجود دارد . وظیفهِ تحصیلکرده و دانشمند ادارهِ زندگی و پیشرفت قدرت جامعه وبرخورداری و رفاه و بهبودی انسانست. رسالت روشنفکر حرکت زندگی ، هدایت جامعه و دگرگونی و تکامل و به شدن انسانست.دانشمند میتواند سیاسی نباشد ، فاقد آگاهی و درک زمان باشد زیرا او در گوشهِ ازین کاروان عظیم بشری مشغول کار خویشست ووظیفهِ تخصصی خود را انجام میدهد یک جراح، یک طبیب ، یک تکنیسن یا یک مهندس کاروان فقط میتواند کار خویش را انجام دهد بدون آنکه بداند این کاروان به کجا میرود و باید برود.اما روشنفکر زمام دار کاروانست راه و منزلها و مقصد و مبارزه با موانع راه و خطرات و بسیج مردم و همآهنگی معنوی کاروان بر عهدهِ اوست (و سیاسی بودن بدین معنیست) ، نفس وجودواقیعتهای چون ظلم، فقر ،تناقض طبقاتی ، استعمار،استثمار، خیانت یا انحطاط در بطن یک جامعه عامل حرکت ، انقلاب و دگرگونی نیست بلکه احساس اینها ایجاد حرکت و انقلاب اجتماعی میکند وتا آگاهی عمومی نسبت به واقیعتهای تلخ وشیرین وسیاه وسپیدزندگی اجتماعی در وجدان جامعه ، پدید نیاید جامعه میتواند با پنهان داشتن همهِ این عقده ها و بیماریها به زندگی زمستانی وبستهِ خویش قرنها ادامه دهد درینجاست که روشنفکربه عنوان عنصر آگاهِ جامعه متعهد میشود وتعهدش نیز روشنست "وارد ساختن این واقیعتها در آگاهی و احساس مردم و به عبارت دیگر"خود آگاه کردن جامعه".در یک کلام تعهد روشنفکر دادن خود آگاهی به جامعه است.با تقلید صرف ، مطالعهِ کتاب ، آشنایی با دانشمندان ، فیلسوفان و هنر مندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان ، میتوان دانشمند ، هنرمند، فیلسوف و یا متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم از خود جوشی ، سازندگی ، قدرت تشخیص و استنباط و قضاوت مشخص در برابر واقیعتها جدای ناپذیر است.تحصیلکرده میتواند با جامعهِ که دران زندگی میکند بیگانه باشد، نداند که در کجاست؟ ونشناسد که در چه زمانی زندگی میکند و با کیها زیست دارد. اما روشنفکر! شاخصهِ بارزش ، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه اش  و تفاهم بامردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها ونیازها و ایده آلهای زمانش است.روشنفکر کسیست که بیش از هر چیزی باید تضمین کند که جامعهِ او در چه دورهِ از تاریخ قرار دارد؟یا به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست؟جامعه شناس و مورخ تحصیلکرده اند، اینها جامعه وتاریخ را به عنوان دوزمینهِ علمی وعقلی میشناسند اما کیفیت شناخت روشنفکراز جامعه وتاریخش باآنها یکی نیستجامعه شناس کسیست که برای طبقهِ اجتماعی ده ها تعریف علمی میداند، تاریخ تحولات طبقاتی را تحصیل کرده است وروانشناسی طبقاتی را بر اساس نظریات جامعه شناسان معروف جهان خوانده است اما روشنفکر کسیست که طبقهِ اجتماعی خویشرا حس میکند ازان یک شناخت مستقیم وعینی و تجربی دارد ، جنگ طبقاتی را در کتابهای سوسیالیستی و ماخذهای معتبر جامعه شناسی نخوانده است بلکه آنرا درون خود میابد ، برروی پوست و گوشت خویش لمس میکند ، برای جامعه شناسان "توده" ترجمهِ کلمهِ انگلیسی "مس" است و نظرات مارکس و انگلس و بلخانف و لوکاچ ودیگران در مورد آن. اما روشنفکر این حقایق را از چهرهِ مردمی که او میبیند ومیشناسد و در جمع آنانست باز میشناسد. ماخذ علمی او کوچه وبازار وکارگاه ومزرعه وروستاهاو حوادث و آداب و رسوم وزبان ووضع زندگی مردمست.شناخت او از تاریخ نیز با شناخت مورخ یکی نیست.مورخ همه حوادث و شخصیتهای تاریخ را میداند، همه اسناد و ماخذ را میشناسد ، برای او تاریخ "گذشتهِ" است که دران حوادث بزرگ روی داده وقهرمانان بزرگ آمده اند و رفته اند، برای روشنفکر تاریخ حال است، زنده و جاریست ، آنرا در متن جامعهِ خویش ، در رفتار و گفتارو افکاروعواطف و احساسات و همه عادات وآداب ووروش و در اعماق روح خویش حس میکند تاریخ برای او یک ذهنیت، یک خاطرهِ واقیعتهای منتفی شده و مدفون در قرون"خالی" نیست ، عینیت دارد و حقیقتی زنده و گرم و متحرک است ، او خود همچنین متن بکر جامعه اش، تجسم عینی تاریخست ، تاریخ برایش توالی حوادث و تسلسل دوره های زمانی و کرونولوژیک نیست رودخانهِ است که از عمق فطرت و ماهیت نژاد، و ملیت و مذهب و معنویت او سر چشمه میگیردوازتوالی نسلها میگذرد ودر رود جامعهِ او جریان دارد.تحصیلکرده میتواند یک متشبه بیگانه باشد میتواند یک متجدد یا متحجر، مرتجع یا منجمد باشد در قالبهای سنتی و موروثی و محصور در یک جهان بینی تاریک.اما روشنفکر نمیتواند در هیچیک ازین قالبهای متضاد محصور بماند.تجدد و تقدم دو قالب تحمیلیست که تابع شرایط خارجی بوده و بدست عوامل ارثی یاوارداتی بگونهِ ناخود آگاه تحصیلکرده یا عامی را در خود میگیرد اما روشنفکر به علت آنکه آگاه است ، هر چیز راخود انتخاب میکند. روشنفکر تقلید نمیکند بلکه اقتباس میکند وی اگر ارزشهای نوین را میپذیرد به علت آنست که این ارزشهارا کالبد شگافی کرده و به اهمیت آن پی برده است و بدین اساس آنرا آگاهانه میپذیرد و اقتباس میکند نه تقلید واگر وی به پایگاه های سنتی خود باز میگردد این بازگشت اگاهانه است و برای نیل به هدفیست در حالیکه متقدم به علت عدم آگاهی درین پایگاه ها باقیمانده است.گاندی جی که لنگ میپوشد و کفش چوبی بپا میکند و چرح میریسد آن هندی بدوی و منحط نیست وی ازان هندی انگلیسی ماب ، جنتلمن و تحصیلکردهِ که شکسپیر میخواند و راک رول میرقصد مترقی تر و متمدن تر است.قوام نکرومه که هنگام شرکت در جلسهِ سازمان ملل با آن عمامهِ بزگ و لباسهای چیت گلدار و همراهانش با کلاه های سرخ و آرایش های بدوی نیمه وحشی افریقایی به نیویارک میاید و خطابه های خود را به زبان غنایی ایراد میکند ازان جهت نیست که نمیتواند دریشی بپوشد و مثل بلبل انگلیسی بگوید و یا بلد نیست که امروز باید چگونه در مجامع بین المللی اشتراک کند و در نیویارک چگونه رفتار نماید ، تا امریکایی ها ، اروپاییها و میمونکهای مقلدشان بگیند که اینها متمدن نیستند ، آیین زندگی و آیینهای دیگر دیل کارنگی را نخوانده اند ، این گونه رفتار در عقل آسمیلیه های افریقایی و آسیایی نمیگنجد ، این اروپایی و امریکای است که آنرا میبیند و احساس میکند که در برابر یک واقعهِ تازه قرار گرفته است، انسانی را میبیند که در اوج شخصیت و اصالت ، وآگاهی و روشنفکری ودرک مترقی از زمان و تمدن وفرهنگ از افریقا آمده است که کار دستی اونیست ، عروسک خوش ادای مقلد استعمار نیست بلکه خودش است ، انسان دیگریست.آنگاهیکه نهرو وراداکریشنان با تنبان سفید و عمامهِ هندی به اروپا میرود برای آن نیست که پوشیدن دریشی و نکتایی را بلد نیست یا اینکه فرهنگ پوشیدن آنرا بلد نیست بلکه  میخواهند به تمدن وفرهنگ اروپایی که مدعی است که فرهنگ و تمدن منحصر به فرد بشری است و بشریت جز پذیرفتن فرم و محتوی آن راهی دیگری ندارد ، به استعمار فرهنگی غرب که مدعیست آسیاو افریقای نیمه وحشی را من متمدن ساخته ام خبر دهد که در هند ملتیست که تسخهِ بدل و تخریف شدهِ دروغین، مضحک و رقتبار شما نیست بلکه خود یک اثز مستقل بشری است با ارزشها، اصالتها ، فضیلتهای متعالی بشری و کیفیت بینش و رفتار و تلقی ویژهِ از جهان و حیات.بدینگونه روشن فکر کسیست که اگر به سنتهای خود بر میگردد و آنرا الگو قرار میدهد آگاهانه است و اگر ارزشهای نوین را میپذیرد آنرا اقتباس میکند نه کاپی که اینهم اگاهانه است. معیار عملکردهای روشنفکر اختیار و اقتباس آگاهانه است در حالیکه معیار عملکردهای الینه شده هاو متجددها  تقلید کورکورانه و نا آگاهانه است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥

 

نشنلیزم کور قومی در ادارات بیداد میکند

اگر بخواهیم واقعاً این وطن را وطن بسازیم باید حقایق را به بر رسی بیگیریم ، گره ها را بکشاییم در غیر آن با حلوا ، حلوا گفتن دهن شیرین نمیشود و تلاش برای فریب دادن دیگران با الفاظ و انتخاب شیوه های نامردانه در عمل در نهایت جز رسوایی چیزی را به دنبال نخواهد داشت.هیچ شکی درین نیست که یک ربع قرن کشمکش ، جدال ، نفاق و تحرکات سیاسی باعث آن گردیده است که درین سر زمین دیگر حتی یک انسان هم که حقایق را نداند و خوب را از بد تفریق نکند وجود ندارد ، امروز همه میدانند که شیر سفید است و دلیه شور.

همه میدانیم که این وطن متعلق به همهِ ساکنان امروزی این سر زمینست و هیچ قومی ، گروهی یا فرقهِ فرمان مالکیت شخصی آنرا ندارد که اگر داشته باشد هم تقلبی و ناچل است.این سر زمین سر زمینیست که هر قوم ساکن دران قرنها وقرنها دران حاکمیت داشته و فرمان رانده اند که البته مهم طول زمان نیست بلکه مهم دستاورد ها و افتخاراتیست که میشود امروز بران بالید ، این سر زمین تاریخ صد ساله یا دوصد ساله ندارد که همه هست و بود خویش را دران خلاصه نماییم بلکه تاریخ تکمدان و فرهنگ این سرزمین از مرز 5000 سال هم فراتر رفته است، روزگاری تاجیکها با شکوه و جلال هر چه بیشتربران فرمان رانده اند و تمدنها  افتخارات جاویدانرا آفریده اند ، زمانی هم ازبکها با امیر علی شیر والغ بیکشان مشعل تابناک تمدن و فرهنگ را فروزان نموده اند، زمانی هم اجدادهزاره ها حاکم این مرز وبوم بودند و سالیانی هم پشتونهاپرچمدار حاکمیت و کشورگشای بوده اند که در همه این زمانه ها اگر قوم حاکم امتیازاتی بیشتری را داشت ، اقوام دیگر نیز سهم بزرگی در ادارهِ کشور و پیشبرد امور داشتند اما این بدان معنی نیست که امروز هرکدامی این قوم به تنهای ادعای میراث نموده و دیگران را حاشیه نشین و تماشاگر نماید بلکه زمانی آن فرارسیده است تا همه دست بدست هم داده افتخارات گذشتگان خود را بصورت مشترک و دسته جمعی زنده سازند و ثابت نمایند که واقعاً وارثین اصلی نیاکان خویشند نه اینکه با ایجاد تفرقه و نفاق و خود خواهی همین یک پارچه سر زمینی را که از آن آریانای کبیر و خراسان بزرگ برجا مانده پاره پاره نموده و از نقشهِ جهان محو نمایند.

آنچه که درین سالهای سخت و دشوار گذشت یک نکته را به همگان روشن ساخت که افغانستان خانهِ مشترک همه ساکنان این سر زمین بوده و هیچ قو می ، قبیلهِ، ملیتی یا گروهی نمیتواند بابکار برد زور وزر و تزویر یا به کمک خارجیها دیگران را نفی کرده و خواستهای خود را به آنها تحمیل نماید و عاقلانه است تا بدین نتیجه برسیم که اگر همگان میخواهیم درین گوشهِ دنیا دارای سر نوشت ، وطن ، عزت ، آبرو و شرف باشیم بهتر است همدیگر را تحمل نماییم ، حقایق موجود را در نظر بیگیریم و همه ساکنان این سر زمین را بدون در نظر داشت قوم و قبیله و نژادو مذهب و دیگر تعلقات دارای حقوق ووجایب و مسوولیتهای یکسان دانسته و این حقیقت را در عمل پیاده نماییم نه اینکه در گفتار شعار وحدت ملی را سر دهیم اما در عمل همه چیز را برای خود وقوم و فرقه و بستگان خودبخواهیم.

 جابجایی افراد در بعضی پستها و نهاد های دولتی همین حالا بگونهِ است که اگر جلو آن گرفته نشود کشور مارا به پرتگاهی دیگر سوق میدهد.هستند اداراتی که مسوولین بصورت آگاهانه و سازمان یافته بیشترین کارمندان را از قوم و قبیلهِ خود مقرر نموده و پستهای کلیدی، پول ساز و امتیاز خیز را رد اختیار وابستگان نزدیک خود قرار داده اند.همین حالا هستند اداراتی که از پیاده گرفته تا وزیر ومعین و ریس از یک قوم انتخاب شده و زمانیکه انسان دران ا داره ها قدم میگذارد گمان میبرد که در دفتر یک حزب راسیست گام نهاده است نه یک ادارهِ دولتی یک کشور کثیر المله. این مهم نیست که مسوول اداره مربوط به کدام قومست اگر تاجک است بیشترین پرسونل اساسی را از تاجیکها انتخاب میکند و اگر پشتون است از پشتونها، اگر ازبک است از ازبکها و اگر هزاره است از هزاره ها. ایکاش که این انتخاب به اساس معیارات قومی میشد که چنین نیست اگر نه حد اقل یک قوم اگر به یک وزارات قناعت میکرد قومی دیگر به وزارتی دیگر قناعت میکرد بلکه درین انتخاب نیز خویشاوندی ، پیوندها و روابط شخصی در همان قوم باز رعایت میشود.در یک کلام هستند اداراتی که همینقدر مانده در دروازهِ آن نوشته شود این وزارات مربوط فلان قومست هر قومی دیگر اگر دعوی کند جگرش کباب شود.اگر این وضع ادامه یابد آتش نفاق و اختلافات قومی ، قبیلهِ و گروهی تیز تر شده و زمینه برای رشد گرو ها و سازمانهای راسیست ، قومگرا ، قبیله گرا و سمت گرا مساعد شده و رویایی ایجاد یک کشور واحد ، رسیدن به تفاهم همگانی عملی و ایجاد وحدت ملی واقعی وراستین که تاکنون هرگز درین سر زمین تحقق نیافته و فقط در سطح شعار باقیمانده است ، هیچگاهی به حقیقت نخواهد پیوست.جهت علاج این مرض خطرناک و مهلک راه اساسی اینست تا پارلمان کشور دست بکار شده کمیسیونهای را موظف نمایند تا کیفیت ، کمیت و ترکیب ادارات دولتی را بصورت دقیق و منصفانه بر رسی نموده و زمینهِ رعایت اصل تقسیم عادلانهِ وظایف و مسولیتها را در ادارات دولتی مساعد سازند.آنعده از مسوولینی را که به بیماری روانی و غیر قابل علاج قوم گرای، قبیله گرای ، سمت گرای و فرقه گرایی مصاب اند از راس ادارات کنار بزنند و افراد خبره، کارفهم ، با احساس ، افغانستان گرا ، عادل ووطندوستی را که همه باشندگان این سر زمین را بیک چشم دیده و فرقی برای آنها قایل نباشند به کار گمارند تا همه ساکنین کشور خود را در ادارهِ کشور سهیم بدانند بهتر است تا جهت تقسیم عادلانهِ مسوولیتها ووجایب، ترکیب ادارات را بصورت عادلانه با در نظر داشت حقایق موجودِ جامعهِ ما رعایت نماینداگر در یک اداره وزیرپشتونست باید معینانش از اقوام دیگر باشد اگر ریس تاجک باشد بهتر است تا معاونانش از اقوام دیگر باشند، نباید مسوول درجه اول و دوم یک اداره از یک قوم باشد در غیرآن اگر همه مسولین از یک قوم ، گروه یا فرقه باشد باید فاتحه اداره و در نهایت کشور را خواند که در چنین حالتی رسیدنبه آرمان وحدت ملی واقعی، رفاع اجتماعی و تفاهم سراسری محالست و جنونست و خیال.اگر صدها میلیارد دالر بدین سر زمین سرازیر شود تا زمانیکه یک ادارهِ سالم ، دلسوز وواقعبین بوجود نیاید این وطن آباد،آرام و آزاد نمیشود.تا زمانیکه افراد دلسوز ، کار فهم ، با احساس و افغانستانگرا در راس کارها قرار نگیرند گلیم بدبختی مردم ماجمع نخواهد شد.

  • تا زمانیکه افراد به اساس شناختهای شخصی ، پیوندهای خونی ، تعلقات قومی و قبیلوی ووابستگیها گروهی به کار گمارده شوند آبادی این سر زمین افسانهِ بیش نیست.تا زمانیکه افراد راسیست (نژاد پرست) ، قومگرا ، فرقه گرا و سمت گرا در راس ادارات و پستهای مهم قرار دارند نباید به سعادت مردم این سر زمین دل بست. یکی از راهِ حلهای معضلات کنوننی جامعهِ ما بدور ریختن زباله های متعفن قومگرایی ، فرقه گرایی و سمت گرایی و حامیان این پدیده های شوم و ننگین از حریم ادارات دولتیست، باید این جراثیم را به هر قوم و ملیتی که تعلق دارند ، بهر فرقه و گروهی که وابسته هستند هر چه زود تراز رهبری ادارات و تاسیسات دولتی بدور افگند در غیر آن مرض مهلک آنها که سخت ساری است بدیگران منتقل شده و ایپیدمی وحشتناکی را که خطر ناکتر ازانفلونزای مرغانست بوجود خواهد آورد.

 داکتر خاکساری

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

نمادها ابزاری برای رسیدن به اهداف سیاسی

 

همانگونه که میدانیم دربحرکت در آوردن چرخهای کارگاه سیاست سه عنصر نقش کلیدی دارد سیاستگزار ، سیاستمدار و سیاست پیشه.

 

طرح اساسی توسط سیاستگزاران آماده میشود ، مواد خام ، بودجه و راهکار های اساسی آن تهیه شده در اختیار سیاستمدار گذاشته میشود ، سیاست مدار بعد از محاکمه وضعیت و محاسبات دقیق جهت یافتن کوتاهترین راه جهت رسیدن به اهداف سیاستگزار، برنامه های اساسی را تهیه ، مواد خام را به مواد پخته تبدیل کرده و آن را در اختیار سیاست پیشه میگذارد. ازین به بعد این سیاست پیشه است منحیث بازیگر اصلی در صحنه سیاست بمیدان میاید و عوام بدین گمان اند که سر رشتهِ همه کارها بدست اوست در حالیکه او درست مانند یک روبوت ( آدمک برقی)عمل میکند و ادارهِ اعمال او توسط ریموت کنترولی صورت میگیرد که دردست سیاستمدار است و اطلاعات سیاستمدار منحصر به رهنمود هایست که در که در گاید بوک ( کتابچه با ورق رهنمای استفاده از وسیله الکترونیک) موجود است که توسط سیاست گزار تهیه شده است درست همان کاغذ رهنمایی تولیدات الکترونیک که به چند زبان نوشته شده و همیشه ضمیمه این تولیدات مانند تلویزیون ، ماشین کالا شوی و.. میباشد.

 

بدین ترتیب هدایات توسط ریموت به سیاست پیشه ارسال میشود و سیاست پیشه جهت پیشبرد امور کاریی خود افرادی را از صفوف مردم استخدام میکند که خوب قابل کنترول بوده ، وفاداری و فرمانبرداری آنها تضمین شده باشد درتمام این گزینش ها از آغاز تا انجام معیار اساسی سر سپردگی و وفاداری گماشته ها در نظر گرفته میشود نه دانش ، استعداد، تقوی ، شخصیت فردی و پایگاه مردمی آنها.

 

جهت رسیدن به اهداف نهایی، بکار گرفتن اینهمه اجیر که بتواند یک پروژهِ سیاسی را از آغاز تا انجام بدون کم و کاست  تطبیق نماید، کار سادهِ نیست زیرا یا بودجهِ سنگینی را در بردارد که پرداخت ان بر سیاستگذار دشوار است که اگر برایش آسان هم باشد ، سیاستمدار حاضر به دل کندن ازین ثروتهای باد آورده نیست که اگر او هم با دل نا خواسته حاضر به چنین کاری شود، سیاست پیشه که خود تاجری حریص و بازیگری تردستی است بهیچ قیمتی حاضر نیست تا آنرا در اختیار صفوف قرار دهد همینجاست که پای نیاز به گزینه های ارزان و داشته های رضا کار و حشری به میان میاید که سیاستگذار از قبل راه حل آنرا پیشبینی نموده است.

 

ابزار ها نظر به زمان و مکان و شرایط خاص محیطی تعغیر مینماید که ما در کارزارهای سیاسی افغانستان در چند دههِ اخیر بکار گیری انواع گوناگون الگوهای خوب و نمادین را شاهد بودیم که منحیث ابزاری جهت رسیدن به اهداف نا خوب استعمال شد که شامل مذهب ، ملیت ، قوم ، قبیله ، ایدیولوژِی ، طبقه و...بود. تازه ترین نماد های که درمیدان کارزار های سیاسی کشور ما و کشورهای همانند کشور ما، منحیث ابزار بکار گرفته شده است نماد های بازارگیری مانند حقوق بشرو حقوق زن است.

 

این خصلت فطری جوامع عقب نگداشته شده و سیاست پیشگان آنهاست که همیشه یک اقلیت  متحرک ، فعال اما منفی گرا و عجول به شکل افراطی جان و دل را در گرو پدیده های وارداتی و بازار گیری که تبلیغ میشود میگذارند بدون آنکه از خواص، کیفیت و کمیت پدیده ها کوچکترین آگاهی داشته یا اینکه از اهداف مبلغین آنها و در نهایت درجهِ مفیدیت آن برای خود و جامعهِ خود شان تحلیلی داشته باشند.

 

در کشور ما بعد ازینکه طالبان سقوط  نمود وطبل دموکراسی کوفته شد وضعیت درست بگونهِ آمد که که در یک مکتب کودکانه زنگ رخصتی زده شود همانست که هر کسی با سلیقه خویش راه خروج از صنف و محوطهِ مکتب را در پیش میگیرد اما یک اصل کاملاً مشهود است که گروهی با شدت هر چه تمامتر دوان دوان به سوی دروازهِ خروجی رو میاورند که اگر دروازه بسته باشد بعضیها از دیوار ها هم بالا میروند که در جریان این گیر ودار ها بعید نیست که عدهِ زیادی هم زمین بخورند یا دیگری را زمین بزنند ، پاپوشی کسی از پایش بیرون میرود ، کتاب کسی می افتد ، قلمی کسی گم میشود که در نهایت، همه از محوطه بیرون میروند و بازی تمام میشود به مجرد خروج شور و شعف فروکش مینماید ، کودکان از دوش باز می افتند آنگاه خسته و آرام شانه ها را پایین می اندازند و راه خانه های خود را در پیش میگیرند.در حالیکه عدهِ دیگر با خاطر آرام کتابهای خود را میبندند ، آرام و بیصدا با دوستان خویش صحبت کنان راهی خانه های خود میشوند بدون اینکه اذیت شوند ، زمین بخورند یا قلم خود را گم کنند.  اما ذوق زدگان و شوقک گرفتگان شبیه همان کودکان عجول و دونده اند که در مسیر راه خود به ده ها تن تنه زده و در نهایت خود هم خسته و کوفته میشوند وعدهِ دیگری را هم متضرر میسازند. اینها در استفاده مشروع و نامشروع از هر ابزاری افراط نموده و در نهایت به هیچ میرسند. اینها درست مانند شاگردانی اند که درس را به صورت میخانیک از یاد نموده اما از جذب و هضم آن بهرهِ ندارند نوشته ها را خط به خط میخوانند و کوشش مینمایند تا آنرا درجامعه پیاده نمایند که این خود باعث فاجعه میگردد.

 

به گونهِ مثال در کشور ما که در جریان چند دهه اخیر جرم و جنایت مود شده است نهاد های دفاع از حقوق بشر بر اعدام مجرمان یا قاتلان حرفوی که از طرف محاکم محکوم میشوند احتجاج میکنند و داد وفریاد راه میاندازند در حالیکه در امریکا بزرگترین مدعی حقوق بشر امسال هزارمین اعدام به صورت رسمی صورت گرفت و این کشور تا کنون معاهدهِ منع اعدام را امضا نکرده است در حالیکه بیشتر از یک قرن از عمر دموکراسی دران کشور میگذرد.

 

 

 

 

 

داکتر خاکساری

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ذوق زدگی فرهنگی بیماری فاجعه بار

در سر زمین ما همیشه یک اقلیت ذوق زده ، شوقک گرفته، عجول ، بی تجربه و عاطفی باعث بروز بحران و فاجعه گردیده است.

اگر نگاهی اجمالی به بتاریخ کشور خود درصد سال اخیر بیاندازیم میبنیم که در عصر امانی گروهی از تجددخواهان که شاید نیاتی نیکی برای خدمت بمردم خود داشتند آب را نا دیده موزه را از پا کشیدند بعد ازینکه سفری به اروپا کردند به عوض اینکه تاریخ تمدن اروپا را مطالعه و تحلیل نمایند و دلایل ترقی و پیشرفت اروپا را بیابند گمان بردند که علت ترقی اروپاییان بی حجابی زنانست آنها گمان بردند که فقط همین حجاب زنانست که نه تنها مانع فعالیت زنان شده بلکه دست و پای مردان را هم بسته است  بدون چون و چرا کار را درین راستا آغاز کردند ، فکر کردند که رخصتی روزهای جمعه یکی از موانع دیگریست که سد راهِ پیشرفت کشور شده است ،  بدون چون و چرا آنرا مانند مسیحیان با یکشنبه عوض کردند بیخبر ازینکه جمعه نه تنها یک روز رخصتیست بلکه یک روز شرعی و مذهبیست ، یک سوره در قرآن بنام جمعه است ، ده ها حدیث از پیامبر بزرگ اسلام در مورد فضیلتهای روز جمعهروایت شده است ، درین روز نماز خاص برگزار میشود ، این روز یک روز مذهبی مسلمانانست همانگونه که روز یکشنبه روز مذهبی مسیحیانست ، همانگونه که مسیحیان مکلفند در روز یکشنبه به کليساها بروند مسلمانان هم باید برای ادای نماز جمعه به مساجد بروند ساعتها خطبه های مذهبی و سخنرانیهای رهبران مذهبی را گوش بدهند.

گفتند که یکی از علل دیگر پیشرفت اروپاییان دریشی است همه بدبختیهای مردم ما همین پیرن تنبان و لنگی و پتوی افغانیست شروع کردند به کشیدن کالاهای مردم و پوشاندن دریشی و نکتای وانجام ده ها عمل عجولانهِ دیگر که در جامعهِ آنزمان نه تنها در بستر روانی جامعه آنزمان نه تنها پذیرش نداشت که بلکه محراقات داغ وفعال واکنشی را آماده داشت.

اینکه تیم کاری آنزمان چه اهدافی را از انجام این اصلاحات توقع داشت دیگر برای ما ارزشی ندارد زیرا اگر اهدافی نیکی را هم خواهان بود ندکه بدون شک بودند نه تنها بدست نیاوردند که همه چیز خود را از دست دادند آنان هدف نیک داشتند اما برای رسیدن به هدف شیوهِ معقول را بکار نبردند به همین دلیل بود نه تنها شرایط بهتر نشد  بلکه شرایطی را در جامعه ما بوجود آمد که بیشتر از 80 سالست که ملت ما از عواقب آن رنج میبرد و هنوز هم که هنوز است درین گرداب غوطه ور است و خدا بهتر میداند که چه مدت زمانی دیگر هم چنین نباشد.

ما کاری به دوران حکومت آل یحیی و دودمان نادری و سرداران بیسواد وپادشاهان کم سواد آن نداریم زیرا آنها اصلاً برنامهِ برای خدمت بمردم افغانستان نداشتند که بر شمریم که اگر جنایاتشان را از قتلها ، کشتارها ، شکنجه ها و تاراجها گرفته تا هزاران مظالم دیگرشان را بر شمریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که مثنوی هفتصد من کاغذ میشود. بدین بسنده میکنیم که اگر اندک کاری هم که در زمان فرمانروای این یک درجن سردار صورت گرفته محصول کار های همان سردار یاغی ( شهید محمد داود خان) است که سنت دیرین خانواده اش را که همانا استثمار جاودانهِ مردم افغانستان بود شکست و در دوران صدارتش برنامه های عمرانی و انکشافی را به راه انداخت که  سترجنرال عرابه دار نگذاشتش و مجبور به کناره گیری اش کرد. در طول مدت زمامداری جابرانه این دودمان سیاست افغانستان اشترنگ ثابت نداشت و سرداران هر یک بنوبت بر پشت فرمان نشسته و تمرین رانندگی کردند و رفتند تا اینکه داود خان دوباره با لایسنس قانونی آمد و اشترنگ را در اول چپه کرد (بجاست بگوییم که یکی از خدمات فراموش ناشدنی داود خان همانست که ملت مارا از شر خانوادهِ فاسد سلطنتی و مزدوران و غلام بچگان بیخاصیت آن نجات بخشید و یک نظام فاسد ، پوسیده و مردم ستیز را برانداخت) ، اما ازینکه تبدیل سوچبورد کاری مشکلی بود ناچار خواست تا آنرا دو باره راسته نماید که کلینرانش مجال ندادند و خود اشترنگ را گرفته آنرا با سوچبور هایش تبدیل نموده، چپه کردند وبعد از کودتای ثور دیدیم که گروهی ذوق زده و عجول دیگر از راه رسیدند و گمان بردند که اینهمه پیشرفتهای شوروی و هنگری و کوبا ثمرهِ بستن کلیساها و کشتن چیز فهمان و نخبگان و در یک کلام اصلاحات نفوس و تصفیهِ ایدیولوژیها ست و رنگ سرخ فال نیکست برای ترقی. همان بود که تا زیر پوشهای خود را برنگ سرخ کردند وفرمانها دادند و هوارا ها کشیدند و آنقدر بستند و زدند و کشتند که دستها شان از کارماند. که نتیجه را دیدیم در حالیکه در جمع این گروه بودند افرادی زیادی که آرزوی خدمت به مردم و ترقی کشوررا دردل داشتند اما نقصشان درین بود که سوراخ دعا را گم کرده بودند و بدینترتیب کشور وارد بحرانی شد که 14 سال طول کشید.

با پیروزی مجاهدین که اشترنگ سیاست افغانستان بیموازنه شد و تیراتهای آن بر آمد کسی از بادی پرید و کسی زیر تیر شد راننده های زیادی تلاش کردند تا این واسطهِ بی موازنه را کنترول کنند که نشد و در آخر یدک کشی آمد و این واسطه را کیبل کرد و در نهایت آنقدر کشش کرد که کیبل کند که درین مدت تازه واردان مجالی نیافتند تا طرحی را عرضه کنند بلکه طرحها بصورت اتوماتیک عمل کرد.

حکومت طالبان یک اشترنگ کاملاً استثنایی را ساختند که غیر خودشان دیگر هیچ رانندهِ توان نگهداشتن اشترنگ را نداشت و چنان دستکاری در انجن و گیر بکس کردند که اصل کارخانهِ تولید کننده هم از شناسایی آن عاجز شد.

آنان نیز چنان ذوق زده و شوقک گرفته بودند که انگار به دروازه مدینهِ فاضله رسیده اند به شکل افراطی خواستند تا اسلام را با تعبیر خودشان در جامعه پیاده کنند که کردند اما با یک تفاوت که اسلام را در جامعه پیاده نکردند بلکه آنرا در دنیا بدنام کردند و چنان ضربات مرگباری به اسلام وارد آوردند که بعد از هجوم چنگیز ومغل همتای آن تا کنون دیده نشده است و چنان حربهِ بدست دشمنان اسلام و بدخواهان همیشه در کمین دادند که کار آیی آن بمراتب بیشتر از موشکهای کروز و جنگنده های بی_52 بود امروز همه میدانیم که اسلام آنها منحصر به روایات و قصه های بود که در نشرات چاپ قصه خوانی بود ورنه اگر حد اقل تاریخ اسلام را میخواندند حتماً میدانستند که اسلام راستین چگونه به بلال حبشی آن سیاهترین ، فقیر ترین و نحیفترین صحابهِ پیامبر بزرگ اسلام حق داد و او چگونه شیردل مردی بود که ازین حق استفاده کرد و دستان مردی را که مورخین جهان بعد از اسکندر مقدونی بزرگترین فرماندهِ تاریخ خوانده اند خالد ابن ولید را در مقابل چشم هزاران هزار سربازان از جان گذشته اش در منبر، با دستار خالد از پشت بست و از وی پرسید که این بیست هزار دیناری را که تو به یکی از سران عرب بخشش دادی از کجا کردی؟ و خالد خونسردانه گفت از مال خودم! که اگر میگفت از بیت المال  بلال از عمر عادل فرمان داشت تا اورا کشان کشان به مدینه ببرد که میبرد اما بعد از شنیدن جواب بلال این غلام سیاهِ حبشی که بزرگترین قلب دنیارا درسینه و بزرگترین ایمان را دران قلب داشت در حالیکه دستهای خالد را باز کرد و دستارش را دو باره به سرش میبستزیر لب نجوا میکرد ما کسانی هستیم که بزرگان خود را احترام میکنیم و به خوردان خود شفقت داریم و از فرمانروایان ( الیته فرمانروایان عادل و مسلمان )خود اطاعت میکنیم.آنها این آخرین آیهِ از کلام خداوندی را فراموش کرده بودند که در پیامبر حجة الوداع از حنجره اش فریاد زد : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و راضی هستم برانکه  اسلام دین شما باشد. و بهترین شما با تقوی ترین شماست. اما بهترین نزد اینها کسی بود که از خود شان بود و بد ترین کسی بود که از آنان نبود .همان بود که نه خودهاشان ماندند و نه بهترینهاشان.

و امروز بازی بدست بازیگرانی افتاده که نه خود بازی را میدانند و نه کارگردانی دارند که بازی را استقامت دهد.

افغانستان دارد شکل خانهِ ملا نصرالدین را میگیرد بگونهِ که روزی ملا خواست تا مهمانخانهِ آباد نماید با دوستان مشورت کرد زیرا همان دوستان بودند که فردا باز در همان مهمانخانه ، بر خوان ملا مینشستند ، هر کس طرحی ارایه کرد و نقشهِ داد ، کسی طرحی بلند منزل را داد ، کسی ویلای عیلاقی را ، کسی نقشهِ حرمسرا را داد و کسی هم حجره زمستانی را. ملا  هم بر سر چند راهی ماند زیرا اگر طرحی یکی را قبول میکرد دیگری آزرده میشد و ملا هم حاضر نبود ازین دوستان جانی بگذرد نا چار بدین فیصله رسید که کار اعمار را آغاز نماید و هر دوستی نظر خود را در سر کار بدهد که مطابق آن خانه آباد شود و عاقبت چنین کردند یکی گفت چنین کن و ملا کرد و دیگری گفت چنان کن و ملا هم گفت چشم. در نهایت خانه آباد شد و ملا دوستان را فراخواند تا دمی دران بیاسایند اما زمانیکه دوستان گرد هم آمدند و خانهِ ملا را از نزدیک دیدند به حیرت رفتند دیوار به یکسو رفته بود و ستون به سوی دیگری ، کلکینهارا دربام گذاشته بودند و دروازه ها را در جای روزن ، درست چیزی ساخته بود شبیه پروژه های انکشافی انجیوهای فعال ووزیر پسند. بی محابا ملا رابه رگبار ملامت بستند و چنان فضیحتش کردند که موش در حق سناچ چنین نکند.

بعد ازینکه سیل انتقادات و کنایات فروکش کرد ملا گفت ای برادران خدا را انصاف بدهید این شما بودید که این خانه را ساختید نه من ، شما گفتید و من عمل کردم،  درین هنگام دوستی نزدش آمد و آهسته در بیخ گوشش گفت: مسلمان اگر ما گفتیم ، گفتیم توکه عقل داشتی اول میسنجیدی که گفتهِ ما چقدردر عمل منطقی و قابل تطبیقست بعد ازان عمل میکردی زیرا ما آنچه را گفتیم که برای هر یک ما پسند بود وبیانگر خواستهای شخصی و سلیقهِ فردی مابود اما تو باید چیزی میساختی که مورد پسند همگان میشد.

شرایط موجود درست شباهتهای زیادی به شرایط سالهای 57 دارد ، بازی همان بازی کهنست فقط بازیگران بدل شده اند.

این بار مشتی عجول و ذوق زده آمده اند تا همانگونه که در سال 57 آنها میخواستند برایمان بهشت کمونیزم را بسازند اینها برایمان بهشت سرمایه داری را میسازند آنان با شعار نان و لباس و خانه آمده بودند واینان با شعار دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان.

همه میدانیم که انها هم دروغ گفتند و اینها هم دروغ میگویند.

 داکتر  خاکساری

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

لست وکلاي برنده در انتخابات پارلماني 1384 هـ. ش   چاپ  ايميل

در ذیل لست مکمل وکلای برنده در انتخابات پارلمانی 1384 را با گرایش های حزبی و سوابق آنان تا حد ممکن ملاحظه می نمایید. این لست می تواند تا حدی گرایش ها و موضع گیرها در پارلمان آینده افغانستان را به نمایش گذارد. البته باید توجه داشت که وابستگی های حزبی تعداد زیادی از این افراد تغییر کرده و به حالت سابق باقی نیست.


شماره


اسم وکلاء


ولايت مربوطه


قوميت


سابقه  حزبي

1

محمديونس قانوني

کابل

تاجک

جمعيت

2

عالمي بلخي

کابل

سادات

مستقل

3

نجيب الله کابلي

کابل

تاجک

جمعيت

4

حاجي داوود

کابل

تاجک

جمعيت

5

حاجي سيدجان

کابل

پشتون

جبهه نجات

6

سنگين محمدتوکل زي

کابل

پشتون

جمعيت

7

خانم نجيبه شريف

کابل

پشتون

مستقل

8

خانم فوزيه ناصريار

کابل

تاجک

مستقل

9

خانم صبرينا ثاقب

کابل

پشتون

مستقل

10

حاجي محمد محقق

کابل

هزاره

وحدت

11

محمدعارف ظريف

کابل

تاجک

حزب اسلامي

12

انجنير عباس

کابل

هزاره

شعله جاويد

13

ملا تاج محمد مجاهد

کابل

تاجک

اتحاد اسلامی

14

عبدالرب رسول سياف

کابل

پشتون

اتحاد اسلامی

15

رمضان بشردوست

کابل

هزاره

مستقل

16

سيدمصطفي کاظمي

کابل

سادات

حرکت

17

خانم ملالي شينواري

کابل

پشتون

مستقل

18

داکتر کبير رنجبر

کابل

پشتون

دموکراتيک خلق

19

داکتر نعمت الله

کابل

پشتون

حزب اسلامي

20

ميراحمد جوينده

کابل

اسماعيليه

 

21

محمداسماعيل صفدري

کابل

پشتون

مستقل

22

جميل کرزي

کابل

پشتون

 

23

فاطمه نظري

کابل

هزاره

محقق

24

شکريه بارکزي

کابل

پشتون

مستقل

25

محمدابراهيم قاسمي

کابل

هزاره

اقتدار ملي

26

عرفان الله عرفان

کابل

تاجک

مستقل

27

سيد داوود هاشمي

کابل

تاجک

مستقل

28

شينکي ذهين کروخيل

کابل

پشتون

مستقل

29

شهلاعطا

کابل

تاجک

مستقل

30

انورخان اورياخيل

کابل

پشتون

اتحاد اسلامی

31

حاجي محمد باقرشيخ زاده

کابل

قزلباش

وحدت

32

قدريه ابراهيم يزدانپرست

کابل

تاجک

مستقل

33

الحاج بيدار جاجي

کابل

پشتون

محاذملي

34

حاحي محمد اقبال

کاپيسا

پشتون

حزب اسلامي

35

عبدالهادي صافي

کاپيسا

پشتون

جمعيت اسلامي

36

خانم طاهره ميرزاده

کاپيسا

تاجک

مستقل

37

حاجي فريد

کاپيسا

پشتون

مستقل

38

خانم سامعه سادات

پروان

تاجک

مستقل

39

خانم شفيقه نوري

پروان

تاجک

جمعيت وحزب اسلامي

40

محمدالماس

پروان

تاجک

جمعيت و حزب اسلامي

41

سارنوال عبدالستار خواص

پروان

پشتون

مستقل

42

صديق احمد عثماني

پروان

تاجک

جمعيت

43

جان گل کارگر

پروان

پشتون

دموکراتيک خلق

44

حاجي علي محمد

لوگر

پشتون

حزب اسلامي

45

خانم شکيلا هاشمي

لوگر

سادات

مستقل

46

داکتر اسدالله همتيار

لوگر

پشتون

افغان ملت

47

داکتر فضل الله

لوگر

مجددي

جمعيت

48

زلمي خان

بدخشان

تاجک

جمعيت

49

مولوي عبدالعزيز

بدخشان

تاجک

 

50

سيد عبدالقدير

بدخشان

تاجک

جمعيت

51

فوزيه کوفي

بدخشان

تاجک

مستقل

52

امان الله پيمان

بدخشان

تاجک

جمعيت

53

محبت شاه

بدخشان

تاجک اسماعيليه

 

54

خانم کبرا دهقان

بدخشان

تاجک

 

55

برهان الدين رباني

بدخشان

تاجک

جمعيت

56

سلطان محمد اورنگ

بدخشان

تاجک

جمعيت

57

ملاپيرام قل

تخار

ازبک

حزب اسلامي

58

رئيس عبدالباقي

تخار

تاجک

جمعيت

59

قاضي محمدايوب مهر

تخار

تاجک

جمعيت

60

ضابط جبار

تخار

تاجک

جمعيت

61

عالم ساعي

تخار

ازبک

جبنش ملي

62

خانم حبيبه دانش

تخار

تاجک

جمعيت

63

انجنير رازمحمد فيض

تخار

پشتون

افغان ملت

64

صبغت الله ذکي

تخار

ازبک

جنبش ملي

65

بلقيس

تخار

ازبک

جنبش ملي

66

حاجي عبدالروف

کندز

ازبک

حزب اسلامي

67

حاجي محمد عمر

کندز

پشتون

جمعيت

68

فضل الکريم ايماق

کندز

تاجک

جبهه نجات

69

محمدامين قانع

کندز

ترکمن

مستقل

70

قاري رحمت الله

کندز

تاجک

جمعيت

71

شکريه پيکان احمدي

کندز

ازبک

جنبش ملي

72

معين مرستيال

کندز

پشتون

افغان ملت

73

نازکمير سرفراز

کندز

پشتون

افغان ملت

74

خانم داکتر فاطمه عزيز

کندز

تاجک

مستقل

75

مولوي عبدالحق

بغلان

ازبک

جنبش ملي

76

هلال الدين

بغلان

تاجک

دموکراتيک خلق

77

وکيل سيدآغا

بغلان

تاجک

جمعيت

78

محمد عاصم

بغلان

تاجک

حزب اسلامي

79

خانم ناجيه ايماق

بغلان

تاجک

مستقل

80

سيدمنصور نادري

بغلان

اسماعيليه

پيوند ملي

81

قاضي حبيب الله رامين

بغلان

تاجک

 

82

خانم شکريه عيسي خيل

بغلان

پشتون

افغان ملت

83

مولوي محمداسلام محمدي

سمنگان

تاجک

حرکت انقلاب

84

احمدخان

سمنگان

ازبک

جنبش ملي

85

حاجي سلطاني

سمنگان

هزاره

حزب وحدت

86

خانم دلبر نظري

سمنگان

تاجک

جنبش ملي

87

محمداسحق رهگذر

بلخ

عرب

جمعيت

88

علم خان آزادي

بلخ

ترکمن

جمعيت

89

شاه مردانقل

بلخ

ازبک

جنبش ملي

90

محمديوسف غضفري

بلخ

ازبک

جنبش ملي

91

خانم صيفوره نيازي

بلخ

تاجک

جمعيت

92

روزگلدي اويچي

بلخ

ترکمن

جنبش ملي

93

محمد عبده

بلخ

هزاره

حزت وحدت

94

داکتر گلالي نورصافي

بلخ

پشتون

مستقل

95

خانم حميرا اکاخيل

بلخ

پشتون

مستقل

96

سيدمحمد علي جاويد

بلخ

سادات

حرکت اسلامي

97

حاجي عبدالوهاب

جوزجان

ترکمن

مستقل

98

خانم فهيمه سادات

جوزجان

سادات

مستقل

99

فيض الله ذکي

جوزجان

ازبک

جنبش ملي

100

عبدالستار درزابي

جوزجان

ازبک

جنبش ملي

101

بازمحمد جوزجاني

جوزجان

عرب

شوراي عرب ها

102

حاجي خيرمحمد

سرپل

تاجک

جمعيت

103

مولوي عبدالخبير

سرپل

ازبک

مستقل

104

حاجي پاينده

سرپل

عرب

مستقل

105

محمدحسين فهيمي

سرپل

هزاره

حزب وحدت

106

خانم حميراگلشني

سرپل

ازبک

جنبش ملي

107

مولوي شيخ احمد

فارياب

تاجک

جمعيت

108

قوماندان احمد

فارياب

ازبک

حرکت انقلاب

109

خانم سلطنت کوهي

فارياب

تاجک

مستقل

110

خانم آصفه شاداب

فارياب

سادات

مستقل

111

خانم فوزيه روفي

فارياب

پشتون

مستقل

112

ق فتح الله

فارياب

ازبک

جنبش ملي

113

محمدشاکر کارگر

فارياب

ازبک

جنبش ملي

114

سردار محمد رحمن اوغلي

فارياب

ازبک

جنبش ملي

115

حاجي سراج الدين صفري

فارياب

ازبک

جنبش ملي

116

خانم فوزيه گيلاني

هرات

تاجک

مستقل

117

قاضي نذيراحمد

هرات

تاجک

جمعيت

118

مولوي گل احمد

هرات

پشتون

جمعيت

119

عبدالهادي جمشيدي

هرات

تاجک

جمعيت

120

سيد شفيق سادات

هرات

سادات

جمعيت

121

داکتر سلجوقي

هرات

تاجک

جمعيت

122

حاحي عارف طيب

هرات

تاجک

جمعيت

123

خانم سعادت فتاحي

هرات

تاجک

جمعيت

124

خانم رحيمه جامي

هرات

تاجک

جمعيت

125

خانم نجلا دهقان نژاد

هرات

تاجک

مستقل

126

حاجي زرين

هرات

پشتون

مليشه

127

احمد بهزاد

هرات

تاجک تشيع

حرکت انقلاب

128

احمدوحيد طاهري

هرات

تاجک

شعله جاويد

129

جبرئيلي

هرات

تاجک

جمعيت

130

عبدالسلام قاضي زاده

هرات

تاجک

جمعيت

131

شهناز همتي

هرات

تاجک تشيع

حرکت انقلاب

132

حاجي عزيز احمدنادم

هرات

پشتون

حزب اسلامي

133

داکتر محمد ابراهيم

غور

تاجک ايماق

جمعيت

134

مولوي دين محمد

غور

تاجک ايماق

جمعيت

135

عبدالقادر امامي

غور

تاجک ايماق

حزب اسلامی

136

خانم نوش آفرين

غور

تاجک ايماق

مستقل

137

قربان

غور

هزاره

حزب وحدت

138

خانم رقيه نائل

غور

هزاره

مستقل

139

عين الدين

فراه

تاجک

جمعيت

140

محمدنعيم فراهي

فراه

پشتون

مستقل

141

خانم ملالي جويا

فراه

تاجک

شعله جاويد

142

عبيدالله هلالي

فراه

پشتون

 

143

مامور موسي

فراه

پشتون

افغان ملت

144

خانم صالحه

نيمروز

پشتون

مستقل

145

خدابنظر سر مچار

نيمروز

بلوچ

دموکراتيک خلق

146

آمر لالي

کندهار

پشتون

محاذ ملي

147

حاجي حبيب الله

کندهار

پشتون

جمعيت

148

خانم فريبا احمدي کاکر

کندهار

قزلباش

مستقل

149

خانم ملالي اسحق زي

کندهار

پشتون

جبهه نجات

150

عبدالقيوم کرزي

کندهار

پشتون

جبهه نجات

151

نورالحق علومي

کندهار

پشتون

دموکراتيک خلق

152

محمدعارف نورزي

کندهار

پشتون

اتحاد اسلامي

153

خالدپشتون

کندهار

پشتون

 

154

حاجي محمد

کندهار

پشتون

 

155

احمدشاه خان اچکزي

کندهار

پشتون

مستقل

156

خانم شکيبا

کندهار

پشتون

مستقل

157

معلم ميرولي

هلمند

پشتون

حزب اسلامي

158

خانم نازپرور

هلمند

پشتون

مستقل

159

دادمحمد خان

هلمند

پشتون

مستقل

160

شيخ نعمت الله غفاري

هلمند

هزاره

حزب وحدت

161

انجنير عبدالمتين

هلمند

پشتون

خلقي

162

حاجي محمد انورخان

هلمند

پشتون

جمعيت

163

خانم نسيمه نيازي

هلمند

پشتون

پرچمي

164

حاجي ولي خان

هلمند

پشتون

حزب اسلامي

165

حميدالله توخي

زابل

پشتون

حزب اسلامي

166

تورپيکي

زابل

پشتون

پرچمي

167

 ملا عبدالسلام راکتي

زابل

پشتون

طالبان

168

عبدالخالق

ارزگان

پشتون

جمعيت

169

خانم سونانيلوفر

ارزگان

پشتون

مستقل

170

محمدهاشم وطنوال

ارزگان

پشتون

دموکراتيک خلق

171

حاجي خيال محمدحسيني

غزني

پشتون

حرکت انقلاب

172

حاجي مامور عبدالجبار

غزني

پشتون

حزب اسلامي

173

سيدمحمود گيلاني

غزني

سادات

محاذ ملی

174

علي اکبر قاسمي

غزني

هزاره

حزب وحدت

175

محمد داود سلطانزوي

غزني

پشتون

عودت کننده از امريکا

176

داکتر عبدالقيوم سجادي

غزني

هزاره

حرکت اسلامي آقاي جاويد

177

انجنير خيال محمد خان

غزني

پشتون

اتحاد اسلامي

178

خانم شاه گل رضائي

غزني

هزاره

حزب وحدت

179

حاجي ظاهر احمديار

غزني

هزاره

حرکت اسلامي

180

خانم راحله بي بي کبري

غزني

هزاره

مستقل

181

حاجي نياز محمد اميري

غزني

پشتون

اتحاد اسلامي

182

حاجي صاحب الرحمن

کنر

پشتون

جبهه نجات

183

مولوي شهزاده

کنر

پشتون

جماعه الدعوه

184

شجاع الملک

کنر

پشتون

اتحاداسلامی

185

خانم گلهار

کنر

پشتون

جبهه نجات

186

مولوي سعيدالرحمن

لغمان

پشتون

اتحاد

187

خانم ذوفنون

لغمان

پشتون

پرچمي

188

قوماندان عصمت الله محبت

لغمان

پشتون

جمعيت

189

انجنير محمد عالم قرار

لغمان

پشه ئي

حزب اسلامي

190

حاجي دادمحمد

نورستان

نورستاني

جمعيت

191

خانم هوا علم نورستاني

نورستان

پشتون

مستقل

192

عبدالرضا رضائي

وردک

هزاره

وحدت ملي

193

احمدحسين سنگر دوست

وردک

هزاره

حرکت اسلامي

194

حاجي موسي هوتک

وردک

پشتون

طالبان

195

صديقه مبارز

وردک

هزاره

حزب وحدت

196

داکتر روشنک وردک

وردک

پشتون

مستقل

197

استاد محمداکبري

باميان

هزاره

حزب وحدت

198

سيدمحمد جمالفکوري

باميان

هزاره

اقتدارملي

199

محمد سرور جوادي

باميان

هزاره

حز ب وحدت

200

خانم صفورا ايلخاني

باميان

هزاره

 

201

صادقي زاده نيلي

دايکندي

تاجک

اقتدار ملي

202

داکتر محمدعلي ستيغ

دايکندي

هزاره

شعله جاويد

203

محمدنور اکبري

دايکندي

هزاره

 

204

خانم شيرين محسني

دايکندي

هزاره

دولت

205

محمديعقوب

بادغيس

ازبک

پرچمي

206

ملا عبدالله

بادغيس

پشتون

جمعيت

207

خانم آزيتا رفعت

بادغيس

تاجک

مستقل

208

ملاملنگ

بادغيس

پشتون

محاذملي

209

محمد داود جاجي

پکتيا

پشتون

اتحاد

210

گل بادشاه مجيدي

پکتيا

پشتون

محاذ ملي

211

حاجي پاچاخان جدران

پکتيا

پشتون

محمدظاهرشاه

212

فضل الرحمن چمکني

پکتياز

پشتون

پرچمي

213

خانم شريفه زرمتي

پکتيا

پشتون

مستقل

214

صالح محمدريگستاني

پنجشير

تاجک

جمعيت

215

خانم راحله

پنجشير

تاجک

مستقل

216

حضرت علي

ننگرهار

پشه ئي

حزب خالص

217

پيربخش

ننگرهار

پشتون

جمعيت

218

فريدون مومند

ننگرهار

پشتون

دموکراتيک خلق

219

ببرک شينواري

ننگرهار

پشتون

دموکراتيک خلق

220

مولوي عطاالله لودين

ننگرهار

پشتون

حزب اسلامي

221

سيدهاشم فولاد

ننگرهار

پشتون

افغان ملت

222

ميرويس ياسيني

ننگرهار

پشتون

محاذملي

223

داکتر سيدغلام فاروق ميرني

ننگرهار

پشتون

افغان ملت

224

عبدالمجيد

ننگرهار

پشتون

محاذ

225

حاجي عزيزالرحمن

ننگرهار

پشتون

حزب اسلامي

226

خانم صفيه صديقي

ننگرهار

پشتون

مستقل

227

خانم نورزيه اتمر

ننگرهار

پشتون

مستقل

228

خانم سيما خوکياني

ننگرهار

پشتون

مستقل

229

خانم آرين يون

ننگرهار

پشتون

مستقل

230

مولوي حنيف شاه

خوست

پشتون

حزب خالص

231

سيدمحمد گلاب زوي

خوست

پشتون

دموکراتيک خلق

232

لياقت الله بابکر خيل

خوست

پشتون

مستقل

233

حاجي اميرخان

خوست

پشتون

ظاهرخان

234

خانم ساهره شريف

خوست

پشتون

 

235

خانم غرغشته کتوازي

پکتيکا

پشتون

مستقل

236

سيد اسحق گيلاني

پکتيکا

سادات

مستقل

237

وکيل نادرخان

پکتيکا

پشتون

دموکراتيک خلق

238

خالد فاروقي

پکتيکا

پشتون

 

239

خانم پروين دراني

کوچي

کوچي

مستقل

240

حاجي ملاترخيل

کوچي

کوچي

 

241

حاجي عبدالله

کوچي

کوچي

 

242

حيدرجان نعيم زي

کوچي

کوچي

 

243

محمدعارف نورزي

کوچي

کوچي

 

244

حاجي علم گل

کوچي

کوچي

 

245

عبدالقادر کوچي

کوچي

کوچي

 

246

حاجي پاري

کوچي

کوچي

 

247

خانم فهيمه احمدزي

کوچي

کوچي

 

248

خانم پروين مومند تلوسه

کوچي

کوچي

 


يادداشت: تعلقات حزبی بسياری از اعضاء در حال حاضر دگرگون شده است.
 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

سيماى محمد در آئينهء كتاب مقدس


خواجه بشير احمد انصارى- امريكا

image(به پيشواز ميلاد مسعود پيامبر بزرگ اسلام)
سيماى پيامبر اسلام در آئينهء تورات
در اين شب و روزى كه از يكسو پيامبر بزرگ اسلام آماج حمله رسانه هاى گروهى غرب قرار گرفته و از سوى ديگر اديانى كه جامه غربى بدان پوشانده اند تلاش دارد تا پرچم خود را با پشتوانه نيرومند مالى و سياسى بر قله اديان و اعتقادات شرق كوبيده و سرزمين باورهاى آنها را تسخير نمايد، در شرايطى اين چنين لازم است تا رابطه ميان اديان سه

گانه را بر جسته ساخته، پل گفت و شنود و ديالوگى ميان اديان ايجاد نموده و انسانها را بهم نزديكتر ساخت. سخن از پيامبر اسلام در آئينه تورات و انجيل مى تواند يكى از محور هاى مهم اين گفتمان باشد كه ما به بهانه ميلاد فرخنده نبوى، اين بحث را آغاز مى نمائيم.
ما در اين سه مقاله اى كه خواهيم نوشت، نخست كوشش مى كنيم تا سيماى پيامبر را در آئينه تورات مشاهده نموده، سپس مى آئيم تا ببينيم كه انجيل ها در اين باب چه مى گويند و مقاله اخير خويش را به انجيل برنابا تخصيص خواهيم داد كه از محمد رسول الله به بسيار صراحت ياد نموده است.
اسلام يگانه آئينى است كه خود را وارث شرعى و برحق همه رسالتهاى آسمانى مى داند. ايمان به بيشتر از يكصد و بيست و چهار هزار پيامبرى كه از آدم پيامبران گرفته تا خاتم آنها در زمانه هاى مختلف و از بستر نژاد هاى گوناگون و جوامع متفاوت سر برآورده اند ركن اصلى ايمان اسلامى بحساب مى آيد. از ديدگاه قرآن، دعوت همه پيامبران الهى اسلام خوانده مى شود كه ريشه ها و ساقه هاى آن ژرفاى تاريخ و پهناى جغرافيا را فرا گرفته است.
تداوم و تكامل دو اصلى اند كه تمامى اين رسالتها را بهم پيوند مى دهند. پيامبران پيشين راه را براى پيامبران بعدى هموار نموده و پسينيان بر دعوت گذشتگان مهر تأييد مى گذاشتند. آخرين حلقه اين سلسله و واپسين خشت اين عمارت، وخشورى است كه از فراز كوه فاران بر بشريت فرياد زد و در سايه كعبه ايستاد و جهانيان را بسوى ايمان به همه انبيا دعوت نمود.
از دير زمانى رسم بر اين شده كه پيروان اديانى قبلى اديان بعدى را برسميت نشناسند، طورى كه يهودى ها معتقد به انجيل نيستند در حالى كه مسيحى ها تورات را مى پذيرند و باز يهود و نصارى هردو در حالى كه قرآن را نمى پذيرند ولى مسلمانها به پيامبران و كتابهاى نخستين و دست نخورده آنها اعتقاد دارند. اسلام صورت تكامل يافته و حلقه اخير اديان آسمانى بوده كه همه را بهم پيوند مى دهد.
آنچه را گفته آمديم، از مسلمات دينى مسلمانان بحساب مى آيد كه همه بر آن اند. قرآن كريم خود در آيه ششم سوره (الصف) مى فرمايد: “عيسي پسر مريم گفت: اي بني اسراييل! من فرستاده خدا در ميان شما هستم، و توراتي را كه پيش از من آمده است، تصديق مي نمايم، و به پيغمبري كه بعد از من مي آيد و نام او محمد است مژده مي دهم”. حال اين پرسش مطرح مى شود كه آيا تورات و انجيل كنونى همين باور را تأييد مى نمايند و يا اينكه تفاوتى در ميان است؟ بازتاب سيماى پيامبر اسلام را در آئينه اين كتابها چگونه مى يابيم؟
در تورات از زبان موسى عليه السلام نقل شده كه قبل از رحلت خويش گفته است:
(The Lord came from Sinai and dawned over them from Seir; He shone forth from Mount Paran. He came with myriads of holy ones from the south, from his mountain slopes.) (Deuteronomy 33:2) (1).
به اين معنى كه:  پرورگار از سينا آمد و در ساعر بر آنها طلوع نمود و از فراز كوه فاران درخشيدن گرفت. او با ده هزار انسان دينمدار از استقامت جنوب و از سراشيبى كوه خودش وارد شد (كتاب تثنيه 2:33).
هنگام بررسى اين متن لازم است تا بر سر چند نكته توقف نمائيم.
در اينجا تورات از سه موقعيت جغرافيايى سينا، ساعر و فاران حرف مى زند. سينا در شمال كشور مصر موقعيت دارد كه تا هنوز به همان نام شناخته مى شود و اين همان موقعيت تاريخى اى است موسى عليه السلام در آنجا مبعوث به رسالت شد. ساعر نام سسله كو هايي است كه از جنوب و غرب بحر ميت شروع و تا بيت اللحم (مكان ولادت عيسى عليه السلام) امتداد مى يابد (Dictionary of the Bible, John L. McKenzie, S.J., p. 783) (2). اما فاران سلسله كوه هايي است كه در مكه مكرمه قرار گرفته و در ادبيات ما خيلى از آن برده شده است.
“سینا است که فاران است یارب چه مقام است این
هــر ذرہ خـاک من چشمی اســـت تمــاشـــا بيــن”
در تورات (سفر تكوين 21: 19-21) آمده است: فاران همان مكانى است كه ابراهيم عليه السلام همسر خويش هاجر و فرزندش اسماعيل را در آنجا گذاشته بود. قرآن كريم هم در آيت 37 سوره ابراهيم اين مسئله را تصديق مى نمايد. جايي كه ابراهيم عليه السلام همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل را گذاشته بود، مكه بود. پاراگراف (Genesis 21:19-22) و (Genesis 17:20) و (Deuteronomy 33: 2) و (Genesis 21:17-21) در كتاب مقدس اشارات صريحى به اين مسئله دارد.
قرآن كريم باز در مورد همين سه موقعيت تاريخى ومهم اديان سه گانه در سوره (التين) مى فرمايد:” سوگند به انجير و به زيتون و سوگند به كوه سينا و سوگند به اين شهر داراى امنيت (مكه)”.
نكته جالب ديگر در اين متن همان عدد ده هزار زاهد (SAINT) است كه پس از ذكر فاران از آمدن آنها ياد شده است. اين شخصى كه ده هزار قديس كه بمعنى چيزى بالاتر از انسان پرهيزگار است، او را همراهى مينمايند چه كسى بوده است؟ حضرت مسيح است و يا حضرت موسى؟ تعداد همراهان مخلص موسى عليه السلام بر اساس آيت 155 سوره اعراف قرآنكريم و برمبناى آيت 24 سفر خروج تورات هفتاد نفر بوده است. و تعداد همراهان مخلص عيسى عليه السلام بر مبناى آيت 10 انجيل متى دوازده نفربوده است. اما تعداد كسانى كه در فتح مكه شركت جسته و پا به پاى پيامبر اسلام وارد مكه شدند مراجع معتبر سيرت و تاريخ و حديث تعداد شان را ده هزار نفر مى خواند. امام بخارى در كتاب مغازى و اما مسلم در كتاب صيام خويش تعداد صحابه اى را كه هنگام ورود به مكه پيامبر را همراهى مى نموند، ده هزار نفر خوانده اند.
نكته ديگرى كه در اين متن تورات براى ما مهم است همان تعاقب زمانى ظهور رسالتهاى سماوى در بستر اماكن سه گانه اى است كه تورات از آنها ياد نموده است. خداوند از سينا آمد و در ساعر طلوع نمود و در فاران درخشيدن گرفت. در اينجا نخست از (سينا) ياد مى شود، باز از (ساعر) و در اخير از (فاران).
مسئله جالب ديگرى كه در اين پيشگويي ديده مى شود همانا استقامت ورود به اين شهر است. كتابهاى سيرت روايت ميكنند كه در آنروز خالد بن وليد اولين فرماندهى بود كه از استقامت جنوب مكه و دقيقتر بگوئيم از راه (الليط) كه در سمت جنوب آن شهر است مقاومت مشركان قريش را شكستانده و وارد مكه شد. اما نكته اخير اينكه در اين متن، كوه به انسانى كه وارد شهر مى شود نسبت داده مى شود (كوه خودش) كه اشاره به زادگاه دارد. اگر تورات حوادث بعدى را با زبان رمز و سمبول القا مى كند همانطورى كه دانشمندان عهد قديم معتقد اند پس چه كسى مى تواند زبان سمبوليكى فصيحتر و رمزى گويا تر از اين در سراتاسر تورات براى ما نشان دهد.
نكته جالب ديگرى كه در تورات ديده مى شود ذكر صريح و واضح اسم محمد عليه السلام است. در پاراگراف شانزدهم فصل پنجم ترانهء ترانه ها، عبارتى ذكر گرديده كه نطق عبرى آن به حروف فارسى اين طور است: “حكو ممتكيم فكلو محمديم زيه دودى فزيه ريعى”. يعنى: (سخنش از شيرين ترين سخنها است، او محمد بزرگ است، او دوست محبوب و صادق من است اى دختران اورشليم). لفظ (يم) كه در تورات پسوند لفظ (محمد) قرار گرفته در زبان عبرى براى تعظيم بكار برده مى شود. در توراتهايي كه همين اكنون در اسرائيل چاپ و تدريس مى شود همين عبارت بهمين شكل خوانده مى شود.
اما ببينيم كه اين عبارت را در نسخه انگليسى تورات چطور ترجمه نموده اند:
His mouth is sweetness itself; He is altogether lovely. This is my lover, this my friend, O daughters of Jerusalem) (Song of Solomon 5:16)” (3).
در فرهنگ واژه هاى تورات هم محمد ذكر گرديده ولى مشكل در اين است كه گاهى مى شود كه آفتاب حقيقت را با انگشت تعصب پنهان نمود. دانشمندان يهود استدلال مى نمايند كه محمد در اينجا صفت است نه اسم. به اين مفهوم كه محمد بمعنى (انسان ستوده شده) آمده است. غافل از اينكه بخش بزرگى از نامها در همه فرهنگها و در تمامى جوامع بشرى داراى معانى نيز مى باشند. اسم (محمد) در پهلوى آنكه در زبان عربى بمعنى (ستوده شده) آمده است، ولى نام شخص هم مى باشد. آيا همين مسيح (JESUS) در زبان عبرى بمعنى (ناجى) نيست؟
در پاراگراف هژدهم فصل هژدهم كتاب تثنيه مطلبى آمده كه متن دقيق انگليسى آن اينطور است:
“I will raise up for them a prophet like you from among their brothers; I will put my words in his mouth, and he will tell them everything I command him” (DEUTERONOMY 18: 18) (4). 
يعنى: (من براى آنها پيامبرى را كه به تو شباهت دارد از ميان برادران شان بر خواهم انگيخت. من سخن خود را در دهانش مى گذارم و او هر چه را مى من امر مى دهم براى شان خبر خواهد داد.)
با مطالعه اين وعده الهى به موسى عليه السلام اين پرسش در ذهن خواننده سر بلند مى كند كه اين كدام پيامبر است كه به موسى عليه السلام شباهت مى رساند. مسيحى ها اصرار دارند كه اين خبر از آمدن عيساى مسيح بشارت مى دهد. حال سوال ديگر پيدا مى شود كه كدام خصوصياتى عيسى و موسى را بهم شبيه ساخته است. موسى پيامبر قدرت بود و عيسى پيام آور مدارا. عيسى مجرد زيست و موسى ازدواج نمود. عيسى را پيروانش فرزند خدا مى خوانند ولى موسى از چنين امتيازى برخوردار نيست. موسى بصورت نتيجه طبيعى رابطه زنا-شوهرى دو انسان بود ولى عيسى بدون پدر بدنيا آمده است. موسى ازدواج نمود و فرزند بدنيا آورد ولى عيسى چنين نكرد. موسى شريعت جديدى براى بنى اسرائيل آورد ولى عيسى خود مى گفت كه من آمده ام تا بر شريعت قبلى بيفزايم نه آنكه از آن بكاهم. موسى پيامبرى مسلح و پيروز بود ولى عيسى در منتهاى مظلوميت با اين خاكدان وداع نمود. با مطالعه زندگى آن دو پيمبر اولوالعزم در مى يابيم كه يگانه چيزى كه آنها را بهم پيوند مى دهد بنى اسرائيل بودن آنها است و بس، امرى كه از پيامبر وعده داده شده بر مبناى متنى كه از آن ياد كرديم منتفى شده است. شواهد و دلايل فراوانى وجود دارد كه موسى و محمد عليهما السلام را همسان جلوه مى دهد. همه نكاتى كه موسى و عيسى را متفاوت مى سازد همين نكات موسى و محمد را كاملا شبيه مى سازد.
حال بيائيد ببينيم كه مصادر مربوط به انجيل خود چه ميگويند. در فرهنگ لغات انجيل كه بنام (Collins Gem Dictionary of the Bible) شهرت يافته كه نويسنده آن (James L. Dow)مى باشد، در مورد موسى عليه السلام مى گويد:
“The only man of history who can be compared even remotely to him is Muhammad” (5).
يعنى: يگانه مردى را كه در تاريخ مى توان شبيه به او (موسى) يافت محمد است.
در دايرة المعارف اديان(The Encyclopedia of Religion) در زير عنوان (Moses in Islam) آمده است: 
“There is much in the life Muhammad that is implicitly reminiscent of the Moses tradition” (6).
يعنى: در زندگانى محمد چيز هاى زيادى را مى يابيم كه ياد عقيده و سنت موسى را زنده مى سازد.
اما يگانه تفاوت مهمى كه ميان موسى و محمد عليهما السلام ملاحظه مى شود اينست كه عيسى از بستر بنى اسرائيل سر بر افرشته بود و محمد از ميان عربها.
تورات مى گويد كه خداوند از ميان (برادران آنها) پيامبرى خواهد فرستاد. اگر هدف تورات عيسى عليه السلام مى بود س بايد اينطور مى گفت: “از ميان خود شان” زيرا عيسى عليه السلام از قوم بنى اسرائيل بوده و در اينجا روى سخن تورات متوجه بنى اسرائيل است. آنچه اديان آسمانى سه گانه دنيا بدان اعتقاد دارند اين است كه ابراهيم عليه السلام داراى دو فرزند بود: اسماعيل و اسحاق طورى كه نسب عربها به اسماعيل مى رسد و نسب يهود به اسحاق منتهى مى شود. اسحاق و اسماعيل برادران هم بوده و فرزندان آنها نيز به تعبير مجازى برادر خطاب مى شوند. سفر تكوين در فصل بيست و پنجم پاراگراف هفدهم اين تعبير مجازى را تأييد نموده است. 
باز متن تورات مى گويد كه من سخن خود را در دهان او مى گذارم. برمبناى روايات فراوانى كه در اسلام وجود دارد، هنگامى كه فرشته وحى براى نخستين بار نزد پيامبر آمد، گفت: بخوان. پيامبر گفت: من خواننده نيستم. فرشته گفت: “بخوان بنام پروردگارت...” و به اين شكل سخن خدا در دهان پيامبر گذاشته شد.
اين بحث را رشته اى است طولانى و ما در اينجا بهمين قدر اكتفا نموده و تلاش خواهيم نمود تا در شماره آينده ذكر پيامبر اسلام را در انجيل ها مطالعه نمائيم.

سيماى پيامبر اسلام در آئينه انجيل
امروز ده ها انجيل در ميان مسيحى هاى جهان رايج است. معروف ترين انجيل هايي كه در سه قرن نخست ميلادى ظهور نمودند قرار ذيل اند: انجيل مرقس، انجيل متى، انجيل لوقا، انجيل يوحنا، انجيل توما، انجيل بولس، انجيل بطرس، انجيل فيليبس، انجيل مصري ها، انجيل عبرانى ها، انجيل مريم، انجيل برناباس، انجيل كودكى يعقوب، انجيل مخلص، انجيل يعقوب، انجيل زادگاه مريم، انجيل نيقوديمس، انجيل بارثلمو، انجيل پرورگار، انجيل كمال، انجيل سري مرقس، انجيل يهوذا، انجيل حقيقت، انجيل لوسيانوس، انجيل حواء، انجيل يوسف نجار وغيره.
دايرة المعارف استندرد جهانى كتاب مقدس (International Standard Bible Encyclopedia) مى گويد كه در پايان قرن اول ميلادى هر كليسا انجيل خاص خودش را داشته و اناحيل ديگر را برسميت نمى شناخت. اين مسئله تا پايان قرن چهارم ميلادى دوام يافت تا آنكه كليساى قسطنطنيه به استثناى چهار انجيل ديگر همه انجيل ها را تحريم نمود. شگفت اينكه در حالى كه اين انجيل ها به عيسى عليه السلام نسبت داده مى شوند ولى نويسندگان آن كسان ديگرى اند كه در مورد خود آنها و تاريخ نگارش انجيل هاى شان اختلافات فراوانى در ميان مسيحى ها وجود دارد. برخى از انجيل هاى چهار گانه پس از يك قرن از رحلت عيسى عليه السلام نگاشته شده اند و جالب اينكه در اين انجيل ها از سلسهء راويان حرفى در ميان نيست.
معروفترين اين انجيل ها همان چهار انجيلى است كه در ابتدا از آنها نام برديم. مسيحى ها معتقد اند كه انجيل متى را شخصى بنام متى (MATTHEW) كه از فرستادگان عيسى عليه السلام بوده بزبان عبرى نوشته است كه نسخهء اصلى آن مفقود گرديده و معتبرترين نسخه اى كه از آن بجا مانده ترجمه يونانى آن است. انجيل مرقس را شخصى بنام مرقس (MARK) كه از شاگردان پال (PAUL) و خواهر زاده برناباس (BARNABAS) بود، تحرير نموده است. انجيل لوقا را طبيبى بنام لوقا (LUKE) نگاشته، و انجيل يوحنا را يكى از نمايندگان حضرت مسيح بنام يوحنا (JOHN) فرزند زبدى نگاشته است.
حال بيائيد ببينيم كه اين انجيل ها در مورد پيامبر اسلام چه مى گويند:
در آيت بيست و ششم، بخش چهاردهم انجيل يوحنا آمده است:
“But the Counselor, the Holy Spirit, whom the Father will send in my name, will teach you all things, and will remind you of everything I have said to you” (7).
يعنى: (ولى وقتى خداى پدر، “تسلى بخش” را به جاى من فرستاد، منظورم همان روح مقدس است، او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد؛ و در ضمن هرچه من به شما گفته ام، به ياد تان خواهد آورد).
در اينجا شايد خوانندهء مسيحى استدلال نمايد كه هدف از Holy Spirit ويا روح القدس همان فرشتهء معروف مى باشد ولى اگر به آيت چهارم بخش اول انجيل يوحنا مراجعه نمائيم در مى يابيم كه Spirit و يا روح در انجيل به معنى پيغمبر هم استعمال شده است. و مسئلهء ديگر اينكه روح القدس قبل از ولادت عيساى مسيح آمده است. آيتهاى يازدهم، پانزدهم و شصت و هفتم بخش اول انجيل لوقا بيانگر ادعاى ما است.
در آيت هفتم بخش شانزدهم انجيل يوحنا آمده است:
“But I tell you the truth: It is for your good that I am going away. Unless I go away, the Counselor will not come to you; but if I go, I will send him to you” (8).
يعنى: ولى در حقيقت رفتن من به نفع شماست، چون اگر نروم، آن تسلى بخش كه روح پاك خدا است، نزد شما نخواهد آمد. ولى اگر بروم من او را نزد شما خواهم فرستاد.
نكته اى را كه در اينجا قابل تذكر مى دانم اينست كه انجيل هاى انگليسى لفظ يونانى (باراكليتوس) را (COUNSELOR) و (COMFORTER) ترجمه نموده اند. حال بياييد ببينيم كه (باراكليتوس) چه معنايي را افاده مى كند. كلمه يونانى (باراكليتوس) در اصل خود (بيركليتوس) بود كه بمرور زمان و در اثر اشتباهاتى كه هنگام نسخ نمودن آثار خطى صورت مى گيرد آنرا به (باركليتوس) تبديل نمودند. لفظ نخستين، اصلى و درست اين متن (بيركليتوس) مى باشد و (بيركليتوس) در زبان يونانى بمعنى (محمد) آمده است.
در آيتهاى 12و13و14بخش شانزدهم انجيل يوحنا آمده است:
“I have much more to say to you, more then you can now bear. But when he, the Spirit of truth, comes, he will guide you into all truth. He will not speak on his own; he will speak only what he hears, and he will tell you what is yet to come. He will bring glory to me by taking from what is mine and making it known to you” (9).
يعنى: (بسيار چيز هاى ديگر دارم كه بگويم، ولى افسوس كه حال نمى توانيد بفهميد. ولى وقتى روح پاك خدا كه سرچشمهء همه راستى ها است بيايد، تمام حقيقت را به شما آشكار خواهد ساخت. زيرا نه از جانب خود، بلكه هرچه شنيده است همان را خواهد گفت. او از آينده نيز شما را با خبر خواهد ساخت. او جلال و بزرگى مرا به شما نشان خواهد داد و با اين كار باعث عزت و احترام من خواهد شد). 
اين متن به چند نكتهء كليدى اشاره دارد:
1- او پس از رفتن مسيح مى آيد
2- سر چشمهء همه راستى ها است و جهان را به حقيقت رهبرى مى كند
3- كتاب او عارى از سخن بشر است
4- مسايل آيندهء را پيش بينى مى نمايد
5- حضرت مسيح را به بزرگى ياد نموده و او را از همه تهمتها برئ مى داند.
حال بياييد ببينيم كه اين پنج پيشگويي در مورد چه كسى صدق مى نمايد.
او پس از رفتن مسيح مى آيد: تاريخ شهادت مى دهد كه پيامبر اسلام يگانه پيامبر الهى است كه پس از عيساى مسيح و درست در سال 571 ميلادى به دنيا آمده است.
سرچشمهء همه راستى ها است: او قبل از آنكه مبعوث شود بنام صادق و امين شهرت داشته و تاريخ بشر كدام دروغى را چه قبل از پيامبرى و چه بعد از آن بنامش ثبت نكرده است.
كتاب او عارى از سخن بشر است: قرآن خود در آيت سوم و چهارم سورهء نجم در اين باره مى فرمايد: ( او از هواى نفس خود حرفى بر زبان نمى آورد، آنچه مى گويد چيزى جز وحى نيست كه بر او نازل مى شود).
از آينده شما را با خبر خواهد ساخت: اما اينكه از آينده حرف مى زند، اين هم در مورد پيامبر اسلام صدق مى نمايد. من در اينجا تنها از يك پيشگويي پيامبر (ص) ياد مى كنم. در اين روز ها كه سخن از جنگ بر سر نفت؛ اين مادهء مخلوط با خاك كه آنرا طلاى سياه نيز نامند در حوزهء نهر فرات (عراق) بر سر زبانها است بياييد ببينيم كه پيشگويي پيامبر اسلام در مورد آن، چگونه بوده است. كتابهاى حديث از قبيل بخاى، مسلم، سنن ترمذى، سنن ابو داود، سنن ابن ماجه و مسند احمد كه از تدوين آنها تقريبا يك هزار و دو صد سال مى گذرد حديثى را روايت نموده اند كه سيماى كنونى حوادث عراق را بازبانى سمبوليك به نمايش مى گذارد. متن عربى اين حديث كه آنرا مسلم روايت نموده است اين طور مى باشد: “سَمِعْت رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُول “ يُوشِك أَنْ يَحْسِر الْفُرَات عَنْ جَبَل مِنْ ذَهَب فَإِذَا سَمِعَ بِهِ النَّاس سَارُوا إِلَيْهِ, فَيَقُول مَنْ عِنْدَهُ لَئِنْ تَرَكْنَا النَّاس يَأْخُذُونَ مِنْهُ لَيَذْهَبَنَّ بِهِ كُلّه, قَالَ فَيَقْتَتِلُونَ عَلَيْهِ فَيُقْتَل مِنْ كُلّ مِائَة تِسْعَة وَتِسْعُونَ”. و في رواية أحمد: “فَيَقْتَتِلَ عَلَيْهِ النَّاسُ حَتَّى يُقْتَلَ مِنْ كُلِّ عَشَرَةٍ تِسْعَةٌ”.
يعنى: ( من از پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت: نزديك است كه فرات كوهى از طلا را آشكار سازد كه مردم با شنيدن خبر آن بسويش رو آرند. كسانى كه در نزديكى آن زندگى مى كنند مى گويند كه اگر ديگران را بگذاريم همهء آنرا با خود خواهند برد، او گفت: بر سر آن مى جنگند، پس از هر صد انسان نود ونه نفر آنها كشته مى شوند). و بر اساس روايت احمد بن حنبل: )مردم بر سر آن مى جنگند تا آنكه از هر ده انسان نه نفر آنها به قتل رسند).
شايد خواننده اى بپرسد كه پيامبر چرا از عراق نام نبرده كه از فرات ياد نموده است. در پاسخ بايد گفت كه عراق اسم جديدى است و در آن زمانى كه اين حديث گفته مى شد در آن زمان عراق كنونى جزء امپراتورى فارس بود. و از طرف ديگر اين معمول است كه گاهى منطقه اى را بنام كوهى و يا نهرى مى شناسند و آن كوه و يا نهر براى آن منطقه (عَـلـَم) مى شود.
اعتراض ديگر اين خواهد بود كه چرا پيامبر نفط (نفت) نگفت كه طلا گفته است. در پاسخ بايد گفت كه امروز همه نفت را بنام طلاى سياه مى شناسند. من براى اثبات ادعاى خود تنها از يك برنامهء تلويزنى و از يك كتاب نام مى برم. كانال تلويزنى (THE HISTORY CHANNEL) كه در امريكا شهرت بزرگى دارد برنامه اى را بنام (Empires of Industry: Black Gold: The Story of Oil) يعنى: (امپراطورى صنعت: طلاى سياه، حكايت نفت) براى مدت پنجاه دقيقه در (DVD) ها ثبت نموده و همين اكنون به قيمت $15.03 به فروش مى رساند. اما كتابى كه به عنوان شاهد مى خواهم از آن نام ببرم كتاب (Black Gold Stranglehold: The Myth of Scarcity and the Politics of Oil) است كه توسط (Jerome R. Corsi) نگاشته شده و از طرف (Cumberland House Publishing) در 356 صفحه چاپ شده است.
اعتراض سوم شايد اين باشد كه چرا از (كوه طلا) نام برده شده است. من امروز قبل از آنكه اين مقاله را بنويسم به دوستى تلفون كردم كه در استخراج نفت دكتورا دارد. از او پرسيدم كه آيا درست است كه ذخيره هاى نفتى در زير خاك به شكل كوه قرار گرفته اند، او گفت: بلى اين كاملا حرف درستى است. 
اعتراض چهارم شايد پيرامون نسبت كشته شدگان باشد. حديثى كه از طريق مسلم روايت شده تعداد كشته شدگان بر سر آن گنج را نود و نه فيصد خوانده و در روايت احمد و ابن ماجه اين نسبت نود فيصد گفته شده است. اينحا بايد گفت كه اختلاف فيصدى كشته گان، بر كثرت آنها دلالت مى كند نه بر نسبت دقيق شان، همانطورى كه در زبان عربى و در متون قرآنى شواهدى براى اثبات اين قاعده وجود دارد.
سخن جالب اينكه امام النووى شارح صحيح مسلم قرنها قبل گفته است كه اين گنج طلا مخلوط با خاك مى باشد. و از همه شگفت انگيزتر اينكه امام بخارى اين حديث را در كتاب (فتنه ها) و در فصل (بيرون شدن آتش) آورده است.
از اينكه لحظه اى خارج مسير اصلى بحث رفتيم از خوانندهء عزيز پوزش مى طلبيم و اين تنها بخاطر آن بود كه خواستيم خصوصيت چهارم پيامبرى را بشگافيم كه بنا بر متن انجيل پس از عيسى عليه السلام آمده و از آينده خبر مى دهد. 
اما خصوصيت اخير آن روح پاكى كه انجيل از آن حرف زده است اينست كه حضرت مسيح را به بزرگى ياد مى كند. محمد فرزند عبدالله پيامبرى بود كه حضرت مسيح را به بزرگى ياد نموده و او را از همه تهمتها برئ مى دانست. قرآن كريم در آيت چهل و پنجم سورهء آل عمران، از عيسى عليه السلام اين چنين سخن مى راند: ( آنگاه كه گفتند فرشتگان اى مريم هر آئينه خدا بشارت مى دهد ترا به فيضى از جانب خود كه نام او مسيح؛ عيسى پسر مريم است، با آبرو در دنيا و آخرت و از نزديكان پرورگار). 
آنچه گفته آمديم مجملى از يك مبحث مفصل است كه خدا كند روزى بيشتر بر سر آن كار شود.

انجيل برنابا: روايتى كه ناخوانده ماند

اسم او يوسف و لفبش برنابا و يا برناباس بوده كه نامى بزرگ در فرهنگ مسيحى بشمار مى رود. برنابا بمعنى فرزند نصيحت و تسليت آمده است. او يكى از اركان اصلى دعوت مسيحيت نخستين بشمار رفته و مورد احترام همه مسيحيان دنيا است. برنابا يكى از ياران حضرت مسيح مى باشد. مرقس و يا (MARK) كه صاحب انجيل معروف مرقس بوده و همهء مسيحيان جهان به كتابش اعتقاد دارند، برادر زادهء برنابا مى باشد. در انجيل و خصوصا در كتاب (اعمال رسولان) از برنابا ذكر فراوانى رفته است. در آيت دهم، فصل چهارم رسالهء پولس رسول به كولسيان آمده است:” و مرقس عمو زادهء برنابا كه در بارهء او حكم يافته ايد هرگاه نزد شما آمد او را بپذيريد"(10).  در آيت 36، باب چهارم كتاب اعمال رسولان، آمده است: “ و يوسف كه رسولان او را برنابا يعنى ابن البوعظ لقب دادند مردى از سبط لاوى و از طايفهء قبرسى، زمينى را كه داشت فروخته قيمت آنرا آورد و پيش قدمها رسولان گذارد"(11). در آيتهاى اول و دوم باب سيزدهم كتاب اعمال رسولان آمده است: “ و در كليسائى كه در انتياک بود انبياء و معلم چند بودند. برنابا و .... چون ايشان در عبادت خدا و روزه مشغول بودند، روح القدس گفت برنابا و سولس را براى من جدا سازيد از بهر آن عمل كه ايشان را براى آن خوانده ام” (12).
پس از آنكه مسيحيت و امپراتورى روم يكى در ديگر مدغم شده و بر همديگر تأثير متقابل گذاشتند، پيروان برنابا نتوانستند بصورت سازمان يافته عمل كنند. پس از آن كوشش فراوانى از سوى گروه هاى ديگر مسيحى صورت گرفت تا آنها را پراگنده ساخته و كليسا ها و كتابهاى شان را نابود سازند.
انجيل برنابا تا سال 325 ميلادى در كليساهاى اسكندريه مورد پذيرش بود و قرائت مى شد. در سال 325 (شوراى نيسن) انعقاد يافت و فرمان داد كه همه انجيل هايى كه بزبان عبرى اند بايد نابود شوند. در آن زمان فرمانى صادر شد و جزاى كسانى را كه در خانه هاى شان اين انجيل ها پيدا مى شد، كشتن اعلام نمود. از لابلاى اسناد و وثايقى كه در دست است مى توان پيش بينى نمود كه انجيل برنابا در قرن اول و دوم مسيحى مورد استفادهء عمومى بوده است. ايرانيوس (130-200) در نامه اى كه در دفاع از يكتا پرستى و در مخالفت با (پال رسول) كه انديشهء بت پرستانهء روم و فلسفهء افلاطونى را وارد مسيحيت نموده بود، نگاشت، براى تأييد افكار خويش از انجيل برنابا نقل قولهايى نموده است. پاپ در سال 383 ميلادى نسخه اى از انجيل برنابا را در كتابخانهء شخصى خويش گذاشت كه تا قرنهاى متمادى در آنجا ماند.
با آنكه برنابا مورد احترام همه مسيحيان جهان است ولى انجيلى كه از او به يادگار مانده است، مورد اختلاف مسيحيان كنونى مى باشد. نخستين نسخهء يافت شدهء اين انجيل به زبان ايتاليايى بود كه در سال 1709 توسط كريمر، مشاور پادشاه پروس كشف شد. اين انجيل بالآخره در سال 1737 همراه با كتابخانهء آن مشاور به دربار پادشاهى ويانا انتقال يافت. اين قديمى ترين نسخهء انجيل برنابا مى باشد كه تا همين اكنون در ويانا محفوظ مانده و اساس ترجمه هاى مختلفى قرار گرفته است.
در اوايل قرن هژدهم ميلادى نسخهء اسپانوى اين انجيل پيدا شد كه قصهء جالبى داشت. مى گويند كه راهبى بنام فرامينو نامه هايى از ايريانوس را يافته بود كه انجيل برنابا را اساس قرار داده و بر )پال رسول( خرده گرفته بود. غريزهء حب استطلاع فرامينو را وادار مى سازد تا در جستجوى اين انجيل بيفتد. سالها مى گذرد و قضا بر اين مى رود كه فرامينو يكى از مقربان درگاه (پاپ سكتس پنجم) (1585-90) شود. او روزى در دفتر پاپ بود كه چشمش به انجيل برنابا افتيد. فرامينو سپس انجيل مذكور را ميان لباسهاى خويش پنهان نموده و با خود بيرون كشيد. امروز با آنكه انجيل برنابا در كليسا يافت نمى شود ولى آنرا مى توان در موزيم ها، آرشيف ها و كتابخانه هاى مشهور دنيا يافت. نويسندهء اين سطور ترجمهء انگليسى اين انجيل را كه (THE GOSPEL OF BARNABAS) نام دارد، از كتابخانهء دانشگاه بركلى بدست آوردم.
نسخهء انگليسى اين انجيل كه نود و نه سال قبل از طرف دانشگاه آكسفورد به چاپ رسيده بود، امروز در موزيم بريتانيا و كتابخانهء كانگرس هم ديده مى شود. 
در اين مقاله به بخشهايى از انجيل برنابا اشاره خواهيم نمود تا ببينيم كه اين انجيل در مورد پيامبر اسلام چه مى گويد.
انجيل برنابا در فصل سى و ششم خود مى گويد:
“All the prophets are come except the messenger of God who shall come after me, because so God willeth, and that I may prepare his way” (13).
يعنى: (بجز رسول الله ديگر همهء پيامبران آمدند، زيرا خداوند مى خواهد تا من، راه را برايش هموار سازم).

در فصل چهل و سوم آن آمده است:
“Verily I say unto you, that every prophet when he is come hath borne to one nation only the mark of the mercy of God. And so their words were not extended save to that people to which they were sent. But the messenger of God, when he shall come, God shall give to him as it were the seal of his hand, insomuch that he shall carry salvation and mercy to all the nations of the world that shall receive his doctrine. He shall come with power upon the ungodly, and shall destroy idolatry, insomuch that he shall make Satan confounded” (14).
يعنى: (براى تان مى گويم كه پيامبران ديگر نشانهء رحمت خدا تنها براى يك ملت بوده اند و از همين لحاظ پيام شان از مرزهاى مردمى كه بسوى آنها فرستاده شده بودند، تجاوز نمى كرد. اما وقتى كه رسول الله مى آيد خداوند برايش چيزى را مى دهد كه حيثيت مهر دستش را دارد. پس او براى آن ملتهايى كه عقايد او را مى پذيرند رهايى و رحمت را به ارمغان مى آورد. او براى مقابله با ستم پيشگان با قوت عمل مى كند و پرستش بتها را از ميان بر مى دارد تا شيطان را نفرين كند).

در فصل سى و نهم اين انجيل آمده است:
“Adam, having sprung up upon his feet, saw in the air a writing that shone like the sun, which said: “There is only one God, and Mohammed is the messenger of God.” (15).
يعنى: (زمانى كه آدم بر سر پاهاى خويش ايستاد؛ مشاهده نمود كه در هوا نوشته اى چون آفتاب مى درخشد كه مى گويد: لا اله الا الله محمد رسول الله).
باز در همين فصل آمده است كه :
“Adam besought God, saying: “Lord, grant me this writing upon the nails of the fingers of my hands. Then God gave to the first man upon his thumbs that writing; upon the thumb-nail of the right hand it said: “There is only one God,” and upon the thumb-nail of the left it said: “Mohammed is messenger of God. Then with fatherly affection the first man kissed those words, and rubbed his eyes, and said: “Blessed be that day when thou shalt come to the world.” (16).
يعنى: (آدم در برابر خدا تضرع نموده گفت: خداوندا! اين سخنان را بر ناخنهاى انگشتانم بنويس. خداوند بر انگشتان شصت او اين نوشته را گذاشت. در شصت دست راست او نگاشته شد كه (لااله الا الله) ودر ناخن شصت دست چپ او نوشته شد (محمد رسول الله). سپس انسان نخست اين كلمات را با مهربانى پدرانه اى بوسيده و بر چشمان خويش ماليده و گفت: (مبارك باد روزى كه او به دنيا مى آيد).

در فصل چهل و يكم آن حكايت بر آمدن آدم از جنت چنين بيان شده است:
“God hid himself, and the angel Michael drove them forth from paradise. Whereupon Adam, turning him round, saw written above the gate, “There is only one God, and Mohammed is messenger of God.” (17).

يعنى: (خداوند خود را از نظر پنهان داشت و فرشتهء ميكائيل آنها را از بهشت بيرون راند. هنگامى كه آدم بر مى گشت متوجه شد كه در بالاى دروازه ( دروازهء بهشت) نوشت شده است كه: لااله الا الله محمد رسول الله). 

در فصل چهل و چهارم انجيل برنابا، حضرت مسيح اينطور مى گويد:
“O blessed time, when he shall come to the world! Believe me that I have seen him and have done him reverence, even as every prophet hath seen him: seeing that of his spirit God giveth to them prophecy. And when I saw him my soul was filled with consolation, saying: “O Mohammed, God be with thee, and may he make me worthy to untie thy shoelatchet.” (18).
يعنى: ( چقدر خجسته است زمانى كه او به اين دنبا مى آيد. سخنم را بپذيريد كه من بسان ديگر پيامبران او را ديدم و در برابرش عرض احترام نمودم. خداوند از روح خويش براى آنها نبوت بخشيده است. وقتى كه من او را مشاهده كردم روح من سرشار از تسليت شده و گفتم: اى محمد خداوند يارت باد و خداوند مرا شايستهء آن بداند تا بند كفشهايت را باز نمايم).
در پايان اين بحث يك نكته را قابل تذكر مى دانم و آن اينكه روزى با گروهى از دعوتگران مسيحى با استناد به (كتاب مقدس) صحبت مى كردم. يكى از ايشان گفت: شما كه به اين كتاب عقيده نداريد پس چرا بر مبناى آن استدلال مى نمائيد؟ برايش گفتم كه حرف شما كاملا درست است ولى بخاطر آنكه قناعت شما را حاصل كرده باشم مجبور هستم تا از چيزى دليل آورم كه شما بدان اعتقاد داريد. آنكه اصلا به وجود خدايى اعتقاد ندارد نمى توان آيات قرآن را برايش دليل آورد و همين طور كسانى كه معتقد به نبوت پيامبر آخر الزمان نيستند بايد در جهت اثبات ادعاى خويش از ادله و براهينى استفاده نمود كه در كتابهاى (مقدس) از آن ذكر بعمل آمده است.
يك نكتهء ديگر را مى خواهم بيفزايم و آن اينكه تورات و انجيل و انجيل برنابا با آنكه تحريف شده اند ولى اين را نمى توان انكار نمود كه جرقه هايى از حقيقت تا هنوز در لابلاى صفحات آنها چشمك مى زند. ولى ما بعنوان مسلمان تنها آن بخشى را مى توانيم تأييد نمائيم كه با متون مقدس ما سازگارى دارد. 
آنچه ياد آور شديم صورت بسيار فشردهء بحث مفصلى است كه تقديم خوانندهء عزيز گرديد. اميدواريم تا در آينده فرصت تحقيق بيشترى در اين زمينه مهيا شود. 

مراجع:

1- Holy Bible, New International Version, Zondervan, Michigan, 1988, page 205.
2- The Dictionary of The Bible by John L. Mckenzie, J. McKenzie, Simon & Schuster Adult Publishing Group, October 1995
3- Holy Bible, New International Version, Zondervan, Michigan, 1988, page, page 660.
4- Ibid, page 189.
5- Dictionary of the Bible, James L. Dow, London, Collins, 1974, page 403.
6- The Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, Volume 10, Macmillan Publishing, New York, 1987, Page, 121.
(7) Holy Bible, New International Version, Zondervan, Michigan, 1988, page-1046
(8) Ibid, page, page-1046
(9) Ibid, page-1047
كتاب مقدس (عهد جديد)، صفحهء 326 انجمن پخش كتب مقدسه، 2003(10)
(11)Ibid, page, 194
(12)Ibid, page, 210
(13) The Gospel of Barnabas: Edited and Translated from the Italian in the Imperial; Library at Vienna by Lonsdale and Laura Ragg, Oxford, Clarendon Press, 1907, page, 46
(14) Ibid, page, 56-57
(15) Ibid, page, 50
(16) Ibid, page, 50
(17) Ibid, page, 54
(18) Ibid, page, 58-59


 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

پنجشنبه، 24 فروردين، 1385

راه ابریشم

راه ابریشم که طی قرون متمادی بمثابه شاهرگ حیاتی پیوند تمدن شرق و غرب به شمار میرفت ، به کاروانهای تجارتی و سوداگران بیباک و ماجرا جو امکان آنرا میداد تا از دامنه های سر سبز و وادی های برفگیر گذشته گردنه های خوفناک و هراس انگیز هندوکش را در نوردند، سطوح مرتفع پامیر را لگد کوب کرده ، نماد های تمدن  روم و یونان کهن را به سر زمینهای آفتاب تابان و مزارع ابریشم در چین ببرند ، در عوض کوله بار های ابریشم را که دران زمان در شمار گرانبها ترین امتعهء تجاری رده بندی میشد از سر زمین چین به شهر های بزرگ ایران و هند و انطاکیه بیاورند. کاروانهای که در مسیر راهِ ابریشم حرکت می کردند از کرانه های شرقی بحیرهِ مدیترانه تا قلب چین در وسط آسیا نفوذ میکردند. این راه را بخاطر جادهِ ابریشم میگفتند که ابریشم و پارچه های ابریشمی که در کشور چین تولید میشد در قلمرو امپراتوری روم خریداران زیاد داشت بنا برین بیشترین قسمت کالاهای تجارتی را که از چین بار گیری میشد ، ابریشم و محصولات آن تشکیل میداد. این کاروانها بصورت قطار های طولانی شتر بار بصورت مداوم از کاشغر و ختن بسوی شام و بنادر بحیرهِ روم در حرکت بودند. بر علاوه بعضی محصولات معدنی ، نباتی و حیوانی افغانستان از قبیل لاجورد، پشم ، قالین و میوهِ خشک با مال التجارهِ هندی چون پنبه، تیل ، مواد معطر نباتی و مساله جات نیز از همین جاده به آسیای غربی میرسید و ازانجا به تمام قلمروی امپراتوری روم میرسید. دران زمان که راههای آبی غیر قابل عبور بود کاروانهای بزرگ تجارتی از سر زمینهای شام وهند ، یونان و ایران همگام با غریو جرسها و جشن بوسه های وداعیهء بستگان مسافران از جان گذشته بسوی شرق در امتداد راه ابریشم براه می افتاد ، صدها شب بروز میرسید و صد ها روز شام میشد ، این کاروانها همچنان ره میبریدند تا امتعهء تجارتی خویش را یکجا با داشته های فرهنگی ، سنتهای بومی و عقاید و سنن دینی جوامع خویش به سر زمین افسانوی چین بر سانند. این کاروانهای گرانبار از سر زمینهای شام که قطعه از امپراتوری روم بود بار بندی میشدند ، رود فرات را عبور میکردند ، همدان وری را پشت سر گذاشته وارد دروازه دامغان میشدند ، روزگارانی درازی میگذشت تا کاروانها به ام البلاد میرسید ، درانجا نفسی تازه میکردند و دو باره در مسیر راه ابریشم براه میافتادند ووارد سر زمینهای افسانوی تخارستان وبدخشان میشدند ، در پای کوهستانهای پوشیده از برف هندوکش ،دریاهای خروشان کوکچه و جیحون به پیشواز شان مینشست ، تنگه های مرگ آفرین و گردنه های هولناک را در مینوردیدند ، جلگه های وسیع و سنگزاران سترون را میپیمودند تا آخر الامر خود را بپای برج سنگی که بنام "لیتنوس پیرگوس" که در یکی از دره های پامیر در پای کوههای "کومد" دامن گسترده بود میرساندند این برج سنگی که میعاد گاه تمدنهای بزرگ ایران ، یونان، هند و چین باستان بود ، به گمان اغلب در ساحهء بین واخان ، پامیر خورد و سر چشمهء یارقند دریا در شمال گردنهء" مینتکه" موقیعت داشت که اکنون اگر مانند مجسمه های بزرگ بودا منفجر نشده مانندی سر زمینهای افسانوی وشهر های پر رونق مسیر شاهراه ابریشم از حافظه تاریخ زدوده شده است.

ازانسو تاجران چینی امتعهء خویش را که بدون شک زیادترین آن محموله های ابریشم بود از پایتخت هان های تانی شهر" هونان فو" بارگیری نموده ، با طی صد ها کیلومتر راه خود را بپای برج سنگی میرساندند. در کاشغر راه بدو قسمت میشد. راهِ شمالی بطرف "کوچا" میرفته و ازانجا راهِ قره شهر را که احتمالاً "اکساتای" قدیم است پیش میگرفت. راهِ جنوبی از کاشغر شروع شده ، از طریق یارکند و ختن و نیا به "میران" واقع در" مونبور" یا لیوان میرفته است. این دو راه در توینگ هوانگ بهم متصل میشد.این اولین شهر سرحدی چینست. سپس جاده ابریشم پس از عبور از خط واحه های "کانسو" وارد چین میشد و به شهر "چانگ نگان" با عبور از "سینگان فو" میرسید ، بعد به لویانگ ، هونان فو، پایتخت هان های ثانی منتهی میشد.از همین راه است که کاروانهای چینی در قرن اول میلادی ابریشم را به پای" برج سنگی می آوردند و درانجاآنرا با مال التجاره های ایرانی و رومی که از" تیسفون" یا "انطاکیه" آمده بود معاوضه میکردند. راه ابریشم که از افغانستان عبورمیکرد ، راه زیارت عبادتگاههای بودای ها نیز بود.ازین راه در چهار قرن اول میلادی ، مبلغین بودای چین پس از پیمودن راه ترکستان شرقی و افغانستان خود را به معابد بودای از گندهارا تا مگادا میرسانیدند. و از همین راه است که عدهء از مبلغین بودای افغانستان مذهب بودا را به چین بردند. چه کسی میتواند تصور کند که این دره های خاموش،  دریاهای خروشان و کوهستانهای صامت روز گارانی دیر پای طی قرون متمادی شاهد شیهه اسپان و هیاهوی استورانی مستی بودند که زمینهای خارای را لگد کوب نموده،  چشم خورشید را از گرد و غبار،  خیره میکردند ، شاهراه ابریشم طی قرون متمادی معرف فرهنگ والا و نظام کشور داری بلندی بود که  ساکنان آنزمان، این سر زمینها به نمایش گذاشته بودند چه بسا که هزاران مرد وزن و کودک و پیره مرد در صد ها کاروان بدون کوچکترین خوف و هراس،  از هجوم رهزنان و یلغار دزدان،  در دره ها و سنگستانهای بیکران،  شب و روز پابپای شتران ره میبریدند که امروز واحد های بزرگ نظامی هم نمیتواند امنیت آنرا برای وسایط تیز رفتار بیمه کند ، این خود شاهد آن فرهنگ بلند و همت والای ساکنان این سر زمینهاست که اعتماد ساکنان هفت اقلیم  را دران دوران به استقبال نشستند و هزاران کاروان را بسوی خویش فراخواندند ، هزاران کاروانسرا و مسافر خانه را در مسیر راه ابریشم بنا کردند، درمانگاهها را بنیاد کردند ، خوانهای کرم را گستردند و ساکنان دنیا ی کهن ، روم و فارس ، هند و یونان را به مهمانی فرا خواندند ، خورد و خواب را بچشم صد ها سیاح و جهانگردی ماجرا جو و بیقرار مانندی مارکوپولو و ابن خلدون حرام کرده  و آنها را آواره بیابانها نمودند. بدین ترتیب راه ابریشم طی قرون متمادی،  بیشتر از هزار سال ،  مداین و قسطنطنیه و شام و حلب و هند و یونان را به کابل و بلخ و بدخشان و کاشغر ویارکند پیوند میداد تا اینکه گذشت زمان و کشف و به کار گیری راه های آبی بمرور زمان از اهمیت آن کاست و کاست تا بدان روز و حالش افگند که امروز فقط در متون کهن میشود سراغ آنرا گرفت. اما سخن بر سر اینست که آیا میتوان راه ابریشم را از حصار متون و خامه ها ، تخیل و افسانه ها ، بیرون کشید و به کارگاه انجنیری نوین سپرد تا باشد که دو باره نه امتعه هند و ایران را، بلکه دست ساختهء چینی های سختکوش را با کاروانهای کامیونها ببازار های غزنین و کابلستان آوریم و محصولات و داشته های سر زمینهای بلخ و بدخشان را راهی سر زمینهای یارکند و فرغانه نماییم. دشوار ترین مرحله احیای شاهراه ابریشم با دستان توانمندفرزندان سختکوش و تیز هوش پنجشیر و بدخشان بپایان رسیده است ، به همت والای مردم این سر زمینها سالهاست که بجای شتر ها ی بخدی کامیونهای باربری  و راهوار های سبکبال گردنه های" باموردار" و" انجمن" را در ارتفاعات بیشتر از 4000 متر در نوردیده  خود را به سواحل جیحون در ارتفاعات پامیر در سرحدات تاجکستان ، پاکستان و چین میرسانند. که اگر اعمار راه پنجشیر بدخشان را با امکانات دولتی و سروی های مدرن انجنیری پیاده میکردند شاید یک قرن دیگر هم میگذشت اما زمین انجمن و" تنگی کران" به فیض پایبوس داتسنهای تیز رفتار و کاماز های بار بردار نایل نمیشد. امروز این راه کهن را میتوان با شیوه نوین احیا کرد و فاصله کابل زمین را با سر زمین افسانوی بدخشان که در حقیقت گنجینهء از فرهنگ و هنر نوین و باستان است 200 کیلومتر کوتاه کرد فاصله کابل تا فیض آبا د از راه کندز 580 کیلومتر است در حالیکه فا صله کابل تا بهارستان از راه پنجشیر 380 کیلومتر است که با طی 100 کیلومتر دیگر میتوان بخاک تاجکستان و پاکستان رسید. تمام این راه در حال حاضر با اندک مصرف برای تمام انواع وسایط نقلیه در فصل گرما قابل استفاده میباشد. اگر اولیای امور بخواهند ، میشود سرک حلقوی پخته  را در امتداد این جاده اعمار کرد که کابل را از طریق ولایات کاپیسا و پنجشیر ببدخشان وصل نماید. مطابق برنامه های عمرانی دولت قرار است که کار قیر ریزی سرک تالقان – فیض آباد تا چند ماه دیگر آغاز یابد که با اکمال آن مرحله اول اعمار سرک حلقوی حوزه شمالشرق بپایه اکمال میرسد.

مرحله دوم اسفالت سرک از فیض آباد الی گلبهار میباشد که در صورت عملی شدن این طرح  نه تنها تمام ولایات کشور شامل سرک حلقوی میشود بلکه  زمینه عرضهء محصولات گرانبهای محلی بدخشان مانند میوهء تازه ، لبنیات و محصولات شیری ، مواشی و آبهای معدنی طبیعی نیاز شهر کابل و دیگر شهر ها را به وارد کردن این محصولات از پاکستان بمراتب کمتر میکند ، همین اکنون سالانه ده ها هزار راس مواشی از ولایت بدخشان راهی پاکستان شده به قیمت بیسیار ارزان بفروش میرسد در حالیکه بازار های کا بل و دیگر شهر های بزرگ پر از گوشتهای گاو میش و مرغهای گندیدهء پاکستانیست که نه طعم دارد و نه مزه ، فقط مردم دل خود را به این خوش میکنند که گوشت میخورند. این حیف نیست که گوشت گوسفندهای پروردهء دامان هندوکش و پامیر را دیگران بخورند و گوشتهای چرمگونه وارداتی گاو میش و فیل مرغ آنها را ما به نرخ چند برابر بخریم و با کراهیت صرف نماییم. از طرف دیگر با میکانیزه کردن باغداری و مالداری در ولایت  بدخشان میتوان تمام احتیاجات شهر های عمدهء کشور را در آینده از نقطهء نظر میوه جات ، لبنیات ، گوشت ، آب معدنی ، میوه خشک مرفوع نموده از یکطرف اقتصاد محلی را رونق داد و از طرف دیگر جلو خروج اسعار را از کشور گرفت. بدخشان از نگاه توریزم جذابیتهای های استثنای را دارا میباشد که نظیر آن را در منطق دیگر نمیتوان یافت. تنوع فرهنگها ، تعدد گویشها، وفرت معادن احجار قیمتی مانند لعل و لاجورد ، وجود دریاهای خروشان ، آبشار های فورانی ، قلل پر برف و همیشه یخبندان، داشتن پیداوار کم نظیر و استثنای پر خریدار مانند پسته ، زیره ، موملایی ، چکمنهای زیرهء بدخشان را در طول تاریخ بیک سرزمین افسانوی مبدل کرده است. آهوان مارکوپولو و شتر های بخدی دامنه های پامیر توجه هر جهانگردی را میتواند بخود جلب کند. موجودیت بلند ترین قله سلسله کوههای هندوکش در خاک افغانستان بنام "نوشاخ" در منطقه اشکاشم جذابیت خاصی برای کوهنوردان دارد. با درنظر داشت این نکات اگر راههای مواصلاتی بدبن ولایت سهل العبور شود ، بستر جهانگردی و توریزم بصورت مدرن و منطقی ایجاد گردد میتوان ادعا کرد که عایدات حاصله ازان در کوتاه مدت هزینه تمام مصارف دولت را تکافو خواهد کرد.

مرحله سوم اعمار اساسی سرک بهارستان الی پامیر است که مرحله نهای اعمار اساسی راه ابریشم بوده راه را برای ورود اجناس کشور چین به کشور ما باز میکند ، همین اکنون اکثر ضرورتهای تخنیکی و عصری افغانستان را اجناس ساخت چین تکافو میکند که از طریق  پاکستان یا ایران بکشور ما وارد میشود و مردم ما مجبورند پول محصول و مالیه چند کشور را بپردازند این بدان ماند که انسان نان را از پشت سر بدهان ببرد.

آنگاه میتوان تنگه پامیر را به برجی سنگی عصز 21 مبدل کرد که در بازار های ان تاجران پاکستان و کشمیر، جین و قرغیزستان ، تاجکستان و افغانستان را در کنار هم میبینیم  که با هم جانه میزنند ، قول میدند و سودا میکنند و همدیگر را "توت میدهند".

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

شعری از دوکتور صبغت الله (خاکساری)

غروب خاطره ها

 

زما نه در گذ ر ست و   ترانه  میماند

ترانه در رگ ساز، زمانه میماند

چه بینوا و غریب است، بیوطن یارب

که در دیار دیگر بی نــــشانه میماند

دلم به آ دم بیچاره سخت میسوزد

که میرود برهی خویـــش و خانه میماند

میان سینهء هر کس دلیست، غم دارد

دلی که داغ ندارد به" لانــــه" میماند

شکوه مو کب خسرو ز یاد ها کو چید

ززخم تیشه هزاران نشانه میماند

اگر شکست نمیبود، عشق هم میمرد

حد یث ناز ز لیلا، فسانه میما ند

چو تند باد حاد ثه، بر باغ رخنه کند

نه پیر نخل کهن، نه جوانه میماند

ز برق خنده مجو راز پایداری ها

که دود خرمن غم، جاویدانه میماند

ز بانگ مرغ سحر بوی کوچ میاید

غروب خاطره ها بر کرانه میماند

حد یث عشق تو هر چند بی سر انجامست

ولیک قصهِ ما در زمانه میماند

بیا و داغ لبت را به سینه ام بنگر

ز عشق ما مگر این یک نشانه میماند

حریم کلبهِ خالی در انتظار تو است

نوای بوسهِ ما عاشقانه میماند

نگاهِ پنجره ها بر رهت زمینگیرست

سرشک غم ز دو چشمم روانه میماند

چه شامها که بیاد تو رفته ام از خویش

برای رفتنم این یک،  بهانه میماند


پيام‌هاى ديگران ( نظر بدين )




 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

  دولت وابسته  و بی صلاحیت

 

طوریکه میدانیم درین اواخر آقای کرزی  بعد از سالها  سکوت  و نظاره گری بالاخره برای اولین بار، از  رفتار نا متعارف  و مداخلات کشور پاکستان سخن گفت ، که با پاسخ شدید و توهین امیز پاکستان روبرو شد  و بعداً هم  یک ژنرال ارشد امریکائی در رابطه به مسئله به پاکستان مسافرت نمود، که  در بازگشت از آنچه اقدامات و تلاشهای پاکستان در مبازه علیه تروریزم خواند ، ستایش و حمایت نمود.

 

 میخواهم  برخورد های دو گانه ای  غرب  و توانائی های دولت کرزی  را در رابطه به طالبان  ، مشکلات امنیتی و مداخلات پاکستان  در امور افغانستان  را با نگاه مختصری به اهداف و روابط پاکستان-افغانستان  طی چند ده ای  اخیر به بحث بگیریم.

 

به گواهی  تاریخ ، کشور پاکستان از بدو تأ سیس منحيث همسايه ای  خوبی برای افغانستان عمل نکرده و یکی از مسائل عمده ای پر تنش  بین دو کشور مشکل خط مرزی بنام خط دیورند است ، که از دوصد سال به این طرف هیچ دولتی در افغانستان آنرا  به رسمیت نه شناخته است  و سبب شده تا مناسبات افغانستان و پاکستان  همواره  دچار فراز و نشیب های باشد که حتی یکبار در زمان صدارت داؤد خان تا سرحد در گیری بین دو کشور نیز پیش رفت.

 بعد از سرنگونی داؤد خان و پیروزی کودتای 7 ثور و روی کار آمدن رژیم کمونستی و خاصتاٌ بعد از تجاوز شوروی ، فرصت طلائی نصیب غرب و از جمله پاکستان گردید تا در ظاهر بنام پشتیبانی از جهاد مردم افغانستان در راه   رسیدن به اهداف بلند مدت شان سرمایه گذاری  های نمايند.  که از جمله مساعد ساختن زمینه و تشویق تعدد احزاب جهادی ، تشدید اختلافات میان شان و حمایت بی دریغ و تخصیص فيصدی بزرگ  کمکهای بین المللی به یک ویا چند حزب و گروه خاص  و در مراحل  بعدی  تنظیم، تأمین، تسلیح و اعزام طالبان به افغانستان  را  در همین راستا میتوان معنی نمود.

 

این روشن است که  پاکستان همیشه در کنار خود  خواستار یک افغانستان تابع ، ضعیف ، محتاج و بی ثبات بوده  و هم خواهان رژیم مزدور و حرف شنو در آن میباشد،  تا خط مرزی دیورند را به رسمیت شناخته هم  در منازعات بین المللی و خاصتاً کشمیر از پاکستان حمایت نماید ، یعنی جبه ای  عقبی برای پاکستان باشد.   پاکستان  تحمل یک افغانستان آباد ، آزاد  ، مستقل و حرف ناشنو را ندارد .

 چنانچه ما شاهد هستیم که بعد از سرنگونی رژیم نجیب الله و پیروزی مجاهدین و روی کار آمدن رژیمی که خواست مستقل و بدون مشوره  ای  پاکستان ، آزادانه  تصامیم  خود را اتخاذ نماید و از پاکستان حرف شنوی نداشته باشد ، دیدیم که پاکستان و کشور های غربی با ترسی که از پیروزی مجاهدین و جهانی شدن این نهضت داشتند ، با استفاده از مهره های مشخص و گوناگون طی چهار سال چه بلائی به سر آن رژیم آوردند و در بدنامی و ناکامی آن سخت کوشیدند و نگذاشتند که حتی یک روز هم نفس راحت بکشد.

تا اینکه بلاخره پاکستان با همکاری غرب و سعودی در لباس طالبان، دولت مجاهدین را به شکست مواجه نمود .  بعد از پیروزی طالبان  ما شاهد تلاش های بی دریغ ، علنی و غیر دپلوماتیک دولت پاکستان جهت تحمیل طالبان به جامعه  ای  بین المللی و رسمیت شناساندن رژیم طالبان بودیم. پاکستان تحقق خواب ها و آرزوهای دیرینه اش را در وجود طالبان و رژیم آنها میدید ، ازينرو در تحکیم حاکمیت آنها از هیچ وسیله و تلاشی دریغ ننمود.

اما بعد از  حوادث  11 سپتمبر 2001 و تغیراتیکه  در سیاست های جهانی رونما گشت ، پاکستان با وجود مقاومت های زیاد ، در نهایت نا چار و حاضر  شد جام زهر را از دست امریکائی ها  بنوشد و در مقابل اخذ مبالغ  هنگفت  کمکها ، رفع تحریم های وضع شده  امریکا در رابطه به داشتن  سلاح هسته ای  و  گرفتن تضمین  وعده های لازم در مورد افغانستان از امریکائی ها ، طالبان را بفروشد و  ظاهراً  از حمایت  آنها  دست بکشد. و  به اساس  همین تضمین های سپرده شده است  که  تا حال نقش پاکستان  در تعین  اعضای بلند پايه ای  دولت کرزی محسوس  است.

بعداً دیده می شود که  در نتیجه ای  همکاری بین المللی و جبهه ای  متحد شمال ، حکومت طالبان سقوط و با وجود خواست امریکا مبنی به عدم دخول قوت های شمال به پایتخت ، کابل به دست نیرو های جبهه ای  متحد شمال افتاد.

 

غرب و امریکا با استفاده از اوضاع متحول شده سیاسی جهان ،    توانستند نهایت استفاده را نموده ، حضور خود را در منطقه جهت تآمين  ، تضمين منافع اقتصادی و  مهار چین، روسیه ،ایران وهند ، تحت نام مبارزه با تروریزم و بنیادگرائی  تقویه بخشند و با استفاده از اوضاع نا به سامان اقتصادی –سیاسی افغانستان ،  خسته گی مردم از جنگ وتجارب تلخ گذشته ، مناسب ترین راه  را  ،  تحمیل رژیم دست نشانده و مزدور در افغانستان  دانستند .  غرب و در رأس آن امریکا جهت برآورده شدن اهداف شان همزمان  در دو استقامت شروع به فعالیت نمودند ، یکی در بُعد نظامی و دیگری در بُعد سیاسی.

 

 در بُعد نظامی غرب  با انتخاب و دیسانت نمودن مهره های از قبل تعین شده ای  خود  چون  قوماندان عبدالحق و حامد کرزی در مناطق شرق و جنوب غرب افغانستان ، که هردو قبلاً از حامیان سر سخت طالبان بودند، که اولی بدست طالبان اسیر و کشته شد و آقای کرزی با حمایت قوای نظامی و هوائی امریکا  چندین بار از محاصره  ای  طالبان  جان سالم بدر برد ،   به فعالیت پرداخته و به  بمباردمان هوائی مواضع طالبان   پرداختند و بعد از پی بردن به بی نتیجه بودن صرفاً حملات هوائی ، با قوای ائتلاف جبهه ای  متحد  شمال داخل مذاکره و تفاهم گردیدند  که منجر به سقوط  رژیم طالبان گردید.

 

در بُعد سیاسی ، با تدویر کنفرانس بن ، غرب با تلاش فراوان و با استفاده از زور  و زر و تزویر مؤفق شد تا نماینده گان کنفرانس را تطمیع ، رژیم و شخص مورد نظر خود را بر مردم افغانستان تحمیل نماید.

 

طوریکه انتظار می رفت ، بزودی معلوم گردید که  دولت  تشکیل شده به اساس کنفرانس و یا معامله ای  (بن) پايه ای  مردمی نداشته و بیشتر در خدمت خارجی ها و اهداف شان بوده  تا مردم افغانستان.  البته امریکائی ها و غرب امید داشتند تا با برگذاری نمایشنامه های چون انتخابات و مصارف  کلان ، دولت تحمیلی بتواند با استفاده از تجارب تلخ گذشته ، با نوید صلح ، آرامی  و  زنده گی بهتربه مردم ، طی یکی دوسال با بهره بردن از  پشتیبانی قوای خارجی و سرازیر نمودن مبالغ هنگفت  کمکها ، در بین مردم  نفوذ و مشروعیت کسب کند و به مشکلات کشور فائق آید. اما طوریکه در عمل دیده شد فساد گسترده ، غیر مردمی بودن  ، حیف و میل کمک ها ، قوم گرائی  ، تجارت مواد مخدر و اشتباهات ديگر رژیم ، سبب بی اعتمادی ملی  و ایجاد فاصله بین مردم ودولت و در نتیجه منجر به بی امنیتی ، ترور و  وابسته گی بیشتر رژیم به نیرو های خارجی گردید. که  اکنون بعد از گذشت چهار سال نمی توان  موجودیت رژیم را حتی برای یکروز هم بدون حضور قوت های خارجی و کمکهای آنها تصور نمود. و روز بروز امنیت  بد تر ، فساد بیشتر ، صفوف مخالفان قوی تر میگردد .  بناءً چنین دولت ناتوان و بی صلاحیت ، که  قادر به حل مشکلات داخلی خود نبوده ، چگونه میتواند  تا به حل مسائل بین المللی و مداخله ای خارجی بپردازد . به عباره  ای دیگر حل و فصل مشکلات امنیتی و مسائل بین المللی از حوصله و حیطه ای صلاحیت این دولت خارج است. و یگانه کاری که این دولت می تواند بکند اینست که از حامیان خود با تضرع بخواهد تا در مسائل امنیتی و مداخلات خارجی به افغانستان  ، جدی شوند و بس.

 

مشکل امنیت ، طالبان و مداخلات را تنها امریکائی ها و غرب میتوانند با  پاکستان مطرح و حل نماید . یعنی تا زمانیکه امریکائی ها و غرب در مسئله ای  طالب و امنیت جدی نباشند ، مشکل حل نخواهد شد. اما متأسفانه ما شاهد برخورد های دو گانه ای  غرب و امریکا  در رابطه به مداخلات  هستیم ، ما می بینیم که تقریباً  روزانه ، کشور ایران و سوریه ، آنچه  مداخله ای  آنها در امور عراق نامیده می شود ، با وجود عدم موجودیت مدارک کافی ، از سوی امریکا مورد انتقاد و حتی  مورد تهدید قرار می گیرند ، اما در طرف دیگر در افغانستان با وجود مدارک انکار نا پذیر و مداخلات صریح و تسلیح و اعزام افراد و گروه ها از پاکستان ، که روزانه جان چندین انسان را میگیرد ، امریکائی ها نتنها از از مداخله ای پاکستان  انتقاد و صحبت نمی نمایند ، بلکه دم  از همکاری پاکستان زده  و به  تمجیید از اقدامات آن کشور بر ضد  تروریزم میپردازند  و درینجا باز افغانستان و مردم آن قربانی مصلحت های بزرگ ،  سیاست های پس پرده و چند گانه ای  غرب قرار ميگيرد.

 

به نظر بنده  تا زمانیکه منازعات مرزی افغانستان و پاکستان حل نگردد ، مشکلات و مداخلات از ناحيه ای پاکستان ادامه خواهد داشت و پاکستان همسايه ای  خوبی  برای افغانستان نخواهد بود.

 

 

                                                        س.ض. ایمان

                                           

                                                      10/01/ 1385

 

 

ً

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

                      دولت وابسته  و بی صلاحیت

 

طوریکه میدانیم درین اواخر آقای کرزی  بعد از سالها  سکوت  و نظاره گری بالاخره برای اولین بار، از  رفتار نا متعارف  و مداخلات کشور پاکستان سخن گفت ، که با پاسخ شدید و توهین امیز پاکستان روبرو شد  و بعداً هم  یک ژنرال ارشد امریکائی در رابطه به مسئله به پاکستان مسافرت نمود، که  در بازگشت از آنچه اقدامات و تلاشهای پاکستان در مبازه علیه تروریزم خواند ، ستایش و حمایت نمود.

 

 میخواهم  برخورد های دو گانه ای  غرب  و توانائی های دولت کرزی  را در رابطه به طالبان  ، مشکلات امنیتی و مداخلات پاکستان  در امور افغانستان  را با نگاه مختصری به اهداف و روابط پاکستان-افغانستان  طی چند ده ای  اخیر به بحث بگیریم.

 

به گواهی  تاریخ ، کشور پاکستان از بدو تأ سیس منحيث همسايه ای  خوبی برای افغانستان عمل نکرده و یکی از مسائل عمده ای پر تنش  بین دو کشور مشکل خط مرزی بنام خط دیورند است ، که از دوصد سال به این طرف هیچ دولتی در افغانستان آنرا  به رسمیت نه شناخته است  و سبب شده تا مناسبات افغانستان و پاکستان  همواره  دچار فراز و نشیب های باشد که حتی یکبار در زمان صدارت داؤد خان تا سرحد در گیری بین دو کشور نیز پیش رفت.

 بعد از سرنگونی داؤد خان و پیروزی کودتای 7 ثور و روی کار آمدن رژیم کمونستی و خاصتاٌ بعد از تجاوز شوروی ، فرصت طلائی نصیب غرب و از جمله پاکستان گردید تا در ظاهر بنام پشتیبانی از جهاد مردم افغانستان در راه   رسیدن به اهداف بلند مدت شان سرمایه گذاری  های نمايند.  که از جمله مساعد ساختن زمینه و تشویق تعدد احزاب جهادی ، تشدید اختلافات میان شان و حمایت بی دریغ و تخصیص فيصدی بزرگ  کمکهای بین المللی به یک ویا چند حزب و گروه خاص  و در مراحل  بعدی  تنظیم، تأمین، تسلیح و اعزام طالبان به افغانستان  را  در همین راستا میتوان معنی نمود.

 

این روشن است که  پاکستان همیشه در کنار خود  خواستار یک افغانستان تابع ، ضعیف ، محتاج و بی ثبات بوده  و هم خواهان رژیم مزدور و حرف شنو در آن میباشد،  تا خط مرزی دیورند را به رسمیت شناخته هم  در منازعات بین المللی و خاصتاً کشمیر از پاکستان حمایت نماید ، یعنی جبه ای  عقبی برای پاکستان باشد.   پاکستان  تحمل یک افغانستان آباد ، آزاد  ، مستقل و حرف ناشنو را ندارد .

 چنانچه ما شاهد هستیم که بعد از سرنگونی رژیم نجیب الله و پیروزی مجاهدین و روی کار آمدن رژیمی که خواست مستقل و بدون مشوره  ای  پاکستان ، آزادانه  تصامیم  خود را اتخاذ نماید و از پاکستان حرف شنوی نداشته باشد ، دیدیم که پاکستان و کشور های غربی با ترسی که از پیروزی مجاهدین و جهانی شدن این نهضت داشتند ، با استفاده از مهره های مشخص و گوناگون طی چهار سال چه بلائی به سر آن رژیم آوردند و در بدنامی و ناکامی آن سخت کوشیدند و نگذاشتند که حتی یک روز هم نفس راحت بکشد.

تا اینکه بلاخره پاکستان با همکاری غرب و سعودی در لباس طالبان، دولت مجاهدین را به شکست مواجه نمود .  بعد از پیروزی طالبان  ما شاهد تلاش های بی دریغ ، علنی و غیر دپلوماتیک دولت پاکستان جهت تحمیل طالبان به جامعه  ای  بین المللی و رسمیت شناساندن رژیم طالبان بودیم. پاکستان تحقق خواب ها و آرزوهای دیرینه اش را در وجود طالبان و رژیم آنها میدید ، ازينرو در تحکیم حاکمیت آنها از هیچ وسیله و تلاشی دریغ ننمود.

اما بعد از  حوادث  11 سپتمبر 2001 و تغیراتیکه  در سیاست های جهانی رونما گشت ، پاکستان با وجود مقاومت های زیاد ، در نهایت نا چار و حاضر  شد جام زهر را از دست امریکائی ها  بنوشد و در مقابل اخذ مبالغ  هنگفت  کمکها ، رفع تحریم های وضع شده  امریکا در رابطه به داشتن  سلاح هسته ای  و  گرفتن تضمین  وعده های لازم در مورد افغانستان از امریکائی ها ، طالبان را بفروشد و  ظاهراً  از حمایت  آنها  دست بکشد. و  به اساس  همین تضمین های سپرده شده است  که  تا حال نقش پاکستان  در تعین  اعضای بلند پايه ای  دولت کرزی محسوس  است.

بعداً دیده می شود که  در نتیجه ای  همکاری بین المللی و جبهه ای  متحد شمال ، حکومت طالبان سقوط و با وجود خواست امریکا مبنی به عدم دخول قوت های شمال به پایتخت ، کابل به دست نیرو های جبهه ای  متحد شمال افتاد.

 

غرب و امریکا با استفاده از اوضاع متحول شده سیاسی جهان ،    توانستند نهایت استفاده را نموده ، حضور خود را در منطقه جهت تآمين  ، تضمين منافع اقتصادی و  مهار چین، روسیه ،ایران وهند ، تحت نام مبارزه با تروریزم و بنیادگرائی  تقویه بخشند و با استفاده از اوضاع نا به سامان اقتصادی –سیاسی افغانستان ،  خسته گی مردم از جنگ وتجارب تلخ گذشته ، مناسب ترین راه  را  ،  تحمیل رژیم دست نشانده و مزدور در افغانستان  دانستند .  غرب و در رأس آن امریکا جهت برآورده شدن اهداف شان همزمان  در دو استقامت شروع به فعالیت نمودند ، یکی در بُعد نظامی و دیگری در بُعد سیاسی.

 

 در بُعد نظامی غرب  با انتخاب و دیسانت نمودن مهره های از قبل تعین شده ای  خود  چون  قوماندان عبدالحق و حامد کرزی در مناطق شرق و جنوب غرب افغانستان ، که هردو قبلاً از حامیان سر سخت طالبان بودند، که اولی بدست طالبان اسیر و کشته شد و آقای کرزی با حمایت قوای نظامی و هوائی امریکا  چندین بار از محاصره  ای  طالبان  جان سالم بدر برد ،   به فعالیت پرداخته و به  بمباردمان هوائی مواضع طالبان   پرداختند و بعد از پی بردن به بی نتیجه بودن صرفاً حملات هوائی ، با قوای ائتلاف جبهه ای  متحد  شمال داخل مذاکره و تفاهم گردیدند  که منجر به سقوط  رژیم طالبان گردید.

 

در بُعد سیاسی ، با تدویر کنفرانس بن ، غرب با تلاش فراوان و با استفاده از زور  و زر و تزویر مؤفق شد تا نماینده گان کنفرانس را تطمیع ، رژیم و شخص مورد نظر خود را بر مردم افغانستان تحمیل نماید.

 

طوریکه انتظار می رفت ، بزودی معلوم گردید که  دولت  تشکیل شده به اساس کنفرانس و یا معامله ای  (بن) پايه ای  مردمی نداشته و بیشتر در خدمت خارجی ها و اهداف شان بوده  تا مردم افغانستان.  البته امریکائی ها و غرب امید داشتند تا با برگذاری نمایشنامه های چون انتخابات و مصارف  کلان ، دولت تحمیلی بتواند با استفاده از تجارب تلخ گذشته ، با نوید صلح ، آرامی  و  زنده گی بهتربه مردم ، طی یکی دوسال با بهره بردن از  پشتیبانی قوای خارجی و سرازیر نمودن مبالغ هنگفت  کمکها ، در بین مردم  نفوذ و مشروعیت کسب کند و به مشکلات کشور فائق آید. اما طوریکه در عمل دیده شد فساد گسترده ، غیر مردمی بودن  ، حیف و میل کمک ها ، قوم گرائی  ، تجارت مواد مخدر و اشتباهات ديگر رژیم ، سبب بی اعتمادی ملی  و ایجاد فاصله بین مردم ودولت و در نتیجه منجر به بی امنیتی ، ترور و  وابسته گی بیشتر رژیم به نیرو های خارجی گردید. که  اکنون بعد از گذشت چهار سال نمی توان  موجودیت رژیم را حتی برای یکروز هم بدون حضور قوت های خارجی و کمکهای آنها تصور نمود. و روز بروز امنیت  بد تر ، فساد بیشتر ، صفوف مخالفان قوی تر میگردد .  بناءً چنین دولت ناتوان و بی صلاحیت ، که  قادر به حل مشکلات داخلی خود نبوده ، چگونه میتواند  تا به حل مسائل بین المللی و مداخله ای خارجی بپردازد . به عباره  ای دیگر حل و فصل مشکلات امنیتی و مسائل بین المللی از حوصله و حیطه ای صلاحیت این دولت خارج است. و یگانه کاری که این دولت می تواند بکند اینست که از حامیان خود با تضرع بخواهد تا در مسائل امنیتی و مداخلات خارجی به افغانستان  ، جدی شوند و بس.

 

مشکل امنیت ، طالبان و مداخلات را تنها امریکائی ها و غرب میتوانند با  پاکستان مطرح و حل نماید . یعنی تا زمانیکه امریکائی ها و غرب در مسئله ای  طالب و امنیت جدی نباشند ، مشکل حل نخواهد شد. اما متأسفانه ما شاهد برخورد های دو گانه ای  غرب و امریکا  در رابطه به مداخلات  هستیم ، ما می بینیم که تقریباً  روزانه ، کشور ایران و سوریه ، آنچه  مداخله ای  آنها در امور عراق نامیده می شود ، با وجود عدم موجودیت مدارک کافی ، از سوی امریکا مورد انتقاد و حتی  مورد تهدید قرار می گیرند ، اما در طرف دیگر در افغانستان با وجود مدارک انکار نا پذیر و مداخلات صریح و تسلیح و اعزام افراد و گروه ها از پاکستان ، که روزانه جان چندین انسان را میگیرد ، امریکائی ها نتنها از از مداخله ای پاکستان  انتقاد و صحبت نمی نمایند ، بلکه دم  از همکاری پاکستان زده  و به  تمجیید از اقدامات آن کشور بر ضد  تروریزم میپردازند  و درینجا باز افغانستان و مردم آن قربانی مصلحت های بزرگ ،  سیاست های پس پرده و چند گانه ای  غرب قرار ميگيرد.

 

به نظر بنده  تا زمانیکه منازعات مرزی افغانستان و پاکستان حل نگردد ، مشکلات و مداخلات از ناحيه ای پاکستان ادامه خواهد داشت و پاکستان همسايه ای  خوبی  برای افغانستان نخواهد بود.

 

 

                                                        س.ض. ایمان

                                           

                                                      10/01/ 1385

 

 

ً

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

جرئت موشی

 

چندی قبل ما شاهد انتقاد و یا صحبت به اصطلاح صریح و غیر منتظرۀ آقای کرزی در رابطه به مداخلات پاکستان در امور افغانستان بودیم. که متعاقباً عکس العمل و پاسخ شدید و توهین آمیز پاکستان را در پی داشت و در جواب پاکستان  ، از شخص کرزی چیزی شنیده نشد. طوری معلوم شد که پاسخ پاکستان برایش قناعت بخش بود، که باعث سکوتش گردید.

چند روز بعد خبرنگاری از آقای کرزی پرسید، چطور شد که بعد از چهار سال سکوت و نظاره  یکباره از با جرئت و صراحت از پاکستان انتقاد نمودید.

 

آقای کرزی بلافاصله فرمود: بیادر در وقت  نشه  موش هم یگان کلان کاری بالای پشک میکند !

 

                                            وحد ت

 

                                       26-12- 1384

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

اگر بوش تیلفون می کرد؟

 

طوریکه اطلاع دارید چندی قبل شخصی بنام عبدالرحمن کارمند یکی  از  انجو ها  به  دین  مسیحیت گرویده و قرار بود  مطابق قوانین کشور  محاکمه گردد ، اما دیدیم که به اثر هدایت تیلفونی از امریکا بدون محاکمه و پاسخ دهی ، آزاد و بعد بطور معجزه آسا در ظرف یک روز  به ایتالیا انتقال و برایش به اصطلاح پناهنده گی اعطا گردید.

در همین مورد خبرنگاری از آقای کرزی پرسید . چطور شد که آقای عبدالرحمن بدون محاکمه و تضمین آزاد شد؟

 

آقای کرزی بلافاصله پاسخ داد: آخر  خانم رایس ، وزیر خارجۀ امریکا تیلفون کرده بودند!

 

خبرنگار پرسید : اگر آقای بوش تیلفون میکردند ، چه می شد؟

 

کرزی: خود و کابینه ام  رسماً مسیحی می شدیم!!

 

 

                                                                عزیز

 

                                                            8/1/1385

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

 


Final List of Presidential Candidates

ترتيب اسامي کانديدان درورق رأی دهي

درايي په پانه دولسمشري دکانديدانوترتيب

Abdul Latif Pedram

عبدالطيف پدرام

Hamid Karzai

حامد کرز‌ى

Hamyon Shah Aasifi

همايون شاه آصفي

Mir Mahfuz Nedahi

ميرمحمد محفوظ

Haji Mohammad Mohaqiq

حاجي محمد محقق

Sayed Ashaq Gailani

سيد اسحق گيلاني

Abdul Satar Sirat

عبدالستارسيرت

Abdul Hafiz Mansoor

عبدالحفيظ منصور

Ghulam Farooq Nejrabi

غلام فاروق نجرابي

Ahmad Shah Ahmadzai

احمدشاه احمدزي

Abdul Hasib Aarian

عبدالحسيب آرين

Wakil Mangal

وکيل منگل

Abdul Hadi Khalilzai

عبدالهادي خليل زي

Mohammad Abrahim Rashid

محمدابراهيم رشيد

Mohammad Yunus Qanuni

محمد يونس قانوني

Masooda Jalal

مسعوده جلال

Sayed Abdul hadi Dabir

سيد عبدالهادي دبير

Abdul Rashid Dustum

عبدالرشيد دوستم

منبع : دفتر مشترک امتخابات

 

اعلاميه شوراي همکاري نامزدهاي رياست جمهوري افغانستان

بسم الله الرحمن الرحيم
قراراست براي نخستين بار انتخابات رياست جمهوري در کشور ما داير گردد. اين انتخابات پس از ساليان متمادي جنگ، کشتار و ويراني به اثر تلاش هاي مستمر طرف هاي افغاني و مساعي جامعه جهاني فراهم گرديده است. متأسفانه آشکارا ديده مي شود که دولت انتقالي اسلامي افغانستان به رياست آقاي "حامد کرزي" نه در جهت تدوير عادلانه انتخابات، بل در راستاي تمديد حاکميت شخص خود عمل مي دارد و بيم آن مي رود که اميد ميليون ها هموطن ما به يأس مبدل گرديده و منجر به عدم ثبات و استقرار اوضاع در کشور گردد.

آقاي کرزي و همکاران او براي دستيابي بر اين مقصد از ابتداي کار خويش در عرصه هاي گونه گون براي پيروزي در انتخابات زمينه سازي مي نمايند و باگذشت هر روز سوء استفاده از امکانات مادي دولت و استفاده نا مشروع از قدرت دولتي شتاب بيشتر مي گيرد. عزل، نصب و تبديلي کارمندان دولتي در مرکز وولايات روي ملاحظات سياسي به نفع يک نامزد معين در سطوح مختلف دولتي توسعه يافته است.
بهره گيري يک جانبه از رسانه هاي دولتي، توزيع پول، توظيف کارمندان عاليرتبه دولتي در جهت جلب و جذب آراي مردم به نفع يک کانديدای معين، واقعيت ايست که هيچ کس از آن چشم پوشيده نمي تواند.
ايجاد کميسيون انتخابات، توشيح قانون انتخابات و ساير مقرره هاي مربوط به آن، از جانب آقاي کرزي و شفاف نبودن برنامه ثبت نام در درون و بيرون کشور، بارها از سوي نامزدهاي رياست جمهوري انتـقاد شده است؛ ولي تا هنوز اين اعتراضات و انتقادات جدي گرفته نشده و آقاي کرزي به اجراات غير عادلانه و غير دموکراتيک خويش ادامه مي دهد.
ازين رو ما نامزد هاي رياست جمهوري يک بار ديگر مراتب نگراني و تأثر خويش را ابراز داشته و بمنظور حمايت از حق اساسي تعيين سرنوشت مردم و تدويرعادلانه انتخابات اعلام مي داريم:
1-  در حاليکه ميعاد رياست آقاي کرزي بر اساس موافقتنامه بن و فيصله لويه جرگه اضطراري در 22 ماه جوزاي گذشته به پايان رسيده است، بنابر اين مشروعيت ادامه رياست ايشان مورد سؤال قرار دارد.از جانب ديگر زمينه سوء استفاده از صلاحيت هاي رسمي دولت بمنظور مصلحت خاص انتخاباتي در مغايرت صريح با اصل تساوي حقوق اتباع افغانستان بويژه کانديداهاي رياست جمهوري ميباشد. به اين اساس روي اعتبارات اخلاقي و حقوقي استعفاي آقاي کرزي و حکومت شان را حتمي مي دانيم.  در عوض يک اداره بيطرف و موقت از طريق تفاهم ميان کليه کانديداهای رياست جمهوري و برخي ازشخصيت هاي ملي با نظارت سازمان ملل متحد ايجاد گردد.
2-  کميسيون مشترک تنظيم امور انتخابات، که از جانب آقاي حامدکرزي تعيين و توظيف گرديده، تنها از اعتماد ايشان برخوردار مي باشد. مردم افغانستان نسبت به غير جانبداري واستقلال عمل آن کميسيون جداً ترديد دارند. طبق حکم فقره سوم ماده  يکصدوپنجاه و نهم قانون اساسي  کميسيون مستقل انتخابات در دور انتقالي تشکيل نيافته واز جانب ديگر جانبداري کميسيون يادشده در پرده پوشي اعتراضات وارده بالاي آقاي کرزي برهمگان روشن و هويدا گرديد.
 همچنان اجراات کميسيون در رابطه با ثبت نام واجدين شرايط و نا ديده گرفتن هويت وتابعيت ثبت  نام شونده گان، بستن مراکز ثبت نام به روي ثبت نام کننده گان بر اساس ملاحظات سياسي معين، عدم اعطاي حق ثبت نام به صد هاهزار هموطن ما که خارج از کشور به سر مي برند کميسيون انتخابات را بی اعتبار ساخته است. بنابر اين يگانه راه جلب اعتماد مردم و ساير نامزدها، لغو کميسيون فعلي انتخابات بشمول دارلانشاء آن و تشکيل يک کميسيون جديد به موافقت کليه نامزد هاي رياست جمهوري مي باشد.
3-  دولت انتقالي آقاي حامدکرزي سر از پايان اين جلسه تا هفت روز فرصت دارد؛ تا در اجراي دو پيشنهاد ياد شده اقدام قاطع وشفاف نمايد، در غيرآن نامزدهاي رياست جمهوري مسأله تحريم دسته جمعي انتخابات را مورد بررسي قرار خواهند داد.
4-  شوراي همکاري نامزدهاي رياست جمهوري سر از اين تاريخ از طريق ايجاد يک کميسيون مشترک به فعاليت آغاز نموده وتصاميم مقتضي در مقاطع لازم اتخاذ مي دارد.
و من الله التوفيق
28 اسد 1383
شهر کابل

******************************************************************

کاندیداتوری پنج تن به ریاست جمهوری  رد گردید

هجده نامزد ریاست جمهوری  بحیث کاندیدان نهائی انتخابات ریاست  جمهوری  از سوی دفتر مشترک  تنظیم انتخابات  اعلان شد. در انتخابات  ریاست جمهوری بیست وسه نفر خود را نامزد نموده بودند

زکیم شاه رئیس دفتر مشترک تنظیم انتخابات در کنفرانس  خبری که در تالار رادیو افغانستان راه اندازی گردیده بود هجده  نامزد ریاست جمهوری را بحیث کاندیدان نهائی اعلام نموده گفت: پنج نفر دیگر بنابر عدم  تکمیل معیارها کاندیداتوری  شان رد گردید.

عبد الحلیم تنویر ، خوشحال یاسینی، ابو طالب کاظمی ، صادق یک ولنگی وعبد الحکیم حاحی از جمله نامزدهای بودند که از جانب دفتر مشترک تنظیم انتخابات کاندیداتوری شان  رد گردید.

ذکیم شاه  رئیس دفتر مشترک تنظیم انتخابات گفت: یکصدو پانزده اعتراض بالای یازده  کاندید و دومعاون  دریافت نمودیم که این اعتراضات شامل بخش های حقوقی، قتل، اعمال ضد وحدت ملی ، سیاسی و داشتن افراد نظامی بود که پس از بررسی از طرف کمیسیون وارد دانسته نشد و کاندیداتوری شان نهائی گردید.

     در این کنفرانس محمد محقق،  احمد شاه احمدزی، عبدالطیف پدرام، غلام فاروق نجرابی، عبد الحفیظ منصور، عبد الستار سیرت، مسعوده جلال، عبد الهادی  خلیل زی، عبد الرشید دوستم، سید اسحق گیلانی، حامد کرزی، میر محمد محفوظ ندائی، وکیل منگل، سید عبد الهادی دبیر، عبد الحسیب آرین، همایون شاه آصفی، محمد ابراهیم رشیدو محمد یونس قانونی بحیث کاندیدان  اصلی شناخته شدند.

درین کنفرانس خبری  یکتن از کاندیدان در مورد برخی از کاندیدان دیگر اعتراض نمود.در اخیر کنفرانس اسمای کاندیدان به اساس قرعه  شماره بندی گردید

**********************************************************************

  ــــــ 9700000 برای رای دهی ثبت نام کرده اند

کابل ، پروان ، کاپيسا ، ميدان ووردک 17 فيصد

ولايات شمال غرب 16 فيصد

شمال شرق 16 فيصد

هرات ، بادغيس ، غور 14 فيصد

ولايات مرکزی 5 فيصد

قندهار ، زابل و ارزگان 9 فيصد

پکتيا ، پکتيکا ، غزنی ، گرديز 12 فيصد

جلال آباد ، لغمان و کنرها 12 فيصد

*************************************************   

کاندید ا ها و معاونین

تعدادی از شخصیتهای ملی-سیاسی کشور کانداتوری شانرا برای احراز مقام ریاست جمهوری آینده افغانستان اعلان و لست معاونین خود را مطابق به قانون اساسی افغانستان به دفتر مشترک تنظیم انتخابات ارائه نمودند.

.1     محمد محقق ولد محمد سرور محل تولد ولایت بلخ وابستگی سیاسی مستقل معاونین نصیر احمد انصاف ولد فضل الرحمن انصاف محل تولد کابل، عبدالفیاض مهرائین ولد محمد سلیم محل تولد ولایت سمنگان.

2.         میر ابوطالب کاظمی ولد گل اقا کاظمی محل تولد ولایت کابل وابستگی سیاسی مستقل

3.         احمد شاه احمدزی ولد دولت خان محل تولد کابل وابستگی سیاسی مستقل معاونین عبید الله عبید ولد عبدالوهاب محل تولد کابل عبدالمنان ارزگانی ولد عبدالحسین محل تولد ولایت ارزگان.

4.         عبدالحکیم حاحی ولد سلطان محمد محل تولد پکتیا وابستگی سیاسی مستقل .

5.         عبدالطیف پدارم ولد اسلام الدین محل تولد ولایت بدخشان وابستگی سیاسی حزب کنگره ملی افغانستان معاونین حاجی احمد نیرو ولد عبدالمجید محل تولد سر پل ، محمد قاسم معصومی ولد حسین علی محل تولد میدان وردگ.

6.         غلام فاروق نجرابی ولد عبدالقدوس محل تولد ولایت کاپیسا وابستگی سیاسی حزب استقلال افغانستان معاونین عبدالفتاح ولد فیض محمد محل تولد کابل، عبدالحنان ولد عبدلعزیز محل تولد کاپیسا.

7.         عبدالحفیظ منصور ولد محمد حسین محل تولد پنجشیر وابستگی سیاسی مستقل معاونین سید محمد اقبال منیب ولد سید عبدالقادر محل تولد سمنگان، محمد ایوب قاسمی ولد سخی داد محل تولد غزنی.

8.         عبدالستار سیرت ولد عبدالقهار محل تولد سمنگان وابستگی سیاسی مستقل معاونین قاضی محمد امین وقاد ولد قاضی محمد یوسف محل تولد ننگرهار ، عبدالقادر امامی ولد محدم رحیم محل تولد غور.

9.         مسعوده جلال ولد طلا محمد خان محل تولد کاپیسا وابستگی سیاسی مستقل معاونین میر حبیب سهیلی ولد محمد ایوب خان محل تولد خوست ، سید محمد عالم امینی  ولد سید محمد اکبر محل تولد میدان وردگ.

10.   عبدالهاد خلیلزی ولد فقیر اله محل تولد کندر وابستگی سیاسی مستقل معاونین خدای نور مندو خیل ولد ابوبکر محل تولد غزنی ، خداداد  عرفانی ولد سخی داد محل تولد ارزگان.

11.   عبدالرشید دوستم ولد عبدالرحیم محل تولد ولایت شبرغان وابستگی سیاسی مستقل معاونین شفیقه حبیبی ولد محمد عمر محل تولد کابل ، مصطفی کمال مخدوم  ولد عبدالکریم محل تولد جوزجان.

12.   سید اسحق گیلانی ولد سید علی گیلانی محل تولد کابل وابستگی سیاسی نهضت همبستگی ملی افغانستان معاونین محمد اسعمیل قاسیمار ولد ابولقاسم محل تولد هرات، بریالی نصرتی ولد ذبیح الله نصرتی محل تولد کابل.

13.   حامد کرزی ولد عبدالاحد کرزی محل تولد قندهار وابستگی سیاسی مستقل معاونین احمد ضیا مسعود ولد دوست محمد محل تولد پنچشیر، محمد کریم خلیلی ولد محمد اسلم محل تولد میدان وردگ.

14.   محمد محفوظ ندائی ولد میر احمد خان محل تولد کابل وابستگی سیاسی مستقل معاونین سید محمد عارف ابراهیم خیل ولد محمد ظریف محل تولد کابل ، محمد حکیم کریمی ولد محمد رحیم محل تولد بغلان.

15.   وکیل منگل ولد حاجی بهرام محل تولد خوست وابستگی سیاسی مستقل معاونین محمد یونس مغل ولد احمد جان محل تولد کابل ، دینه گل ولد امین گل محل تولد پکتیا.

16.   سید عبدالهادی دبیر ولد سید عثمان محل تولد تخار وابستگی سیاسی مستقل معاونین عبدالرشید ولد دوست محمد محل تولد بادغیس ، داد محمد ولد محمد حسین محل تولد ننگرهار.

17.   عبدالحسیب ارین ولد عبدالهادی محل تولد کابل وابستگی سیاسی مستقل معاونین دل اقا شکیب ولد نور محمد محل تولد کابل ، سید محمد زمان احمد یار ولد سید فیردون محل تولد کابل .

18.   همایون شاه اصفی ولد احمد شاه خان محل تولد کابل وابستگی سیاسی مستقل معاونین محمد هاشم عصمت اللی ولد فقیر الله محل تولد کابل ، تاجور کاکر ولد غلام محمد کاکر محل تولد قندهار .

19.   صفد صادقی یکاولنگی ولد گردی حسین محل تولد بامیان وابستگی سیاسی مستقل معاونین حیات الله ادیب ولد سخی داد محل تولد میدان وردگ، ابراهیم ولد محمد امیر محل تولد بامیان.

20.   محمد حلیم تنویر ولد محمد امین تنویر محل تولد کابل وابستگی سیاسی مستقل معاونین جمیل الرحمن کامگار ولد عبدالرحمن محل تولد کابل.

21.   محمد ابراهیم رشید ولد سردار عبدالرشید محل تولد بغلان وابستگی سیاسی مستقل معاونین سید محمد هادی ولد سید ناظر حسین محل تولد میدان وردگ ، حمید طاهری ولد درمحمد محل تولد بغلان.

22.   محمد یونس قانونی  ولد محمد یوسف محل تولد پنجشیر وابستگی سیاسی نهضت ملی افغانستان معاونین تاج محمد وردگ ولد احمد شاه خان محل تولد وردگ سید حسین عالمی بلخی ولد سید میر اغا محل تولد بلخ.

23.   خوشحال یاسینی ولد سید عبدالوهاب محل تولد قندهار وابستگی سیاسی مستقل.

 

 


بالا
 
بازگشت
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

دموكراسي، عدالت، بنیادگرایی و روشنفکری دینی

 در گفت و گوي علي اصغر سيدآبادي با عبدالکريم سروش

 وبلاگ هنوز

عبدالکريم سروش

آزادي از اجزاي عدالت است. بدون آزادي عدالت محقق نيست و با تحقق تام عدالت، آزادي حتماً محقق خواهد شد. عدالت يكي از تعريف‌هايش اين است كه همه حقوق را ايفا كنيم، يكي از حقوق هم آزادي است. بنابراين اگر شما با عدالت بخواهيد جميع حقوق را ايفا و استيفا كنيد ناچار به آزادي هم بايد برسيد و حق او را هم ادا كنيد، آزادي يكي از فربه‌ترين اجزاي عدالت است

دکتر عبدالکریم سروش روشنفکر برجسته ای که به ناگزیر اکنون در خارج از ایران به تعلیم و تربیت دانشجویان مشغول است ، یکی از بهترین کسان برای سخن گفتن درباب عدالت و دموکراسی است؛ زیرا او هم به فلسفه جدید و بحث های پیرامون عدالت در دنیای جدید آشناست و هم دستی در مطالعه سنت دارد و مهم تر از این ها او درباره این مفهوم بسیار اندیشیده و بسیار سخن گفته و نوشته است . با دکتر سروش درباره این مفهوم سخن گفتیم ؛ اما در این بحث نماندیم و به بحث های دیگری به ضرورت مسائل روز پرداختیم .
--------------------------

#اگر موافق‌ايد بحث را از انتخابات رياست‌جمهوري شروع كنيم . آن چه كه پيش آمد با دو تحليل به بحث‌هاي شما ارتباط جدي پيدا مي‌كند؛ يكي بحث عدالت است كه بعضي‌ها معتقداند دولتي كه از اين انتخابات بیرون آمده به خاطر تشنگي مردم نسبت به عدالت است ، فارغ از آن چه كه چه قدر اين انتخابات سالم بوده ، يا نه. يكي ديگر هم بحث درباره آن قرائت از دين است كه متكي بر احساسات است. البته قصد ما اين نيست كه بحث را به صورت بحثي سياسي دنبال كنيم.

- من هم رغبتي ندارم كه وارد بحث‌هاي سياسي محض شوم. سخنان شما اشارات خوبي بود. اگر من بخواهم مقايسه‌اي بكنم ميان رئيس جمهور فعلي و رئيس جمهور قبلي مي‌توانم چنين بگويم كه با پيروزي آقاي خاتمي در سال 1376 يك نوع دينداري پيروز شد كه من آن را «دينداري معرفت‌انديش» ناميده‌ام. دينداري معرفت ‌انديش اوصاف و مشخصاتي دارد. يكي از مشخصات مهمش اين است كه به دنبال صدق و كذب است. مخاطبش عقل مردم است و خود را چندان محتاج به روحانيون نمي‌بيند و به جاي تقليدي بودن، تحقيقي است.
بد نيست به اين نكته هم اشاره كنم که اين نوع دينداري از سؤال، از نقد، از شك تغذيه مي‌كند و انتقاد را برتر از انقياد مي‌نشاند؛اما دوران كنوني را بايد دوران پيروزي دينداري «معيشت‌انديش» يا «مصلحت‌انديش» ناميد كه به گمان من تمام علامت‌هايش به نيكي و وضوح ظاهر شده است. يعني دينداري كه شعار اصلي‌اش آبادكردن اين دنيا به همراه آبادكردن آخرت است. پرداختن به شعائر حتي در سطح بسيار خرافي آن، بر ميدان آوردن روحانيان و دور شدن از مسائل تحقيقي و تكيه بر امور تقليدي و برتري دادن انقياد نسبت به انتقاد و علامت‌هاي ديگري كه در نوشته‌هاي ديگرم به آن اشاره كرده‌ام. از همه بالاتر اين كه مخاطب اين دينداري، احساسات و عواطف است نه عقل.

#اما آقاي دكتر من فكر مي‌كنم تفاوت‌هايي بين اين دينداري و دينداري سنتي وجود دارد. دينداري سنتي، دينداري معرفت‌انديش نيست، ولي در همين انتخابات مرزبندي‌اش با دينداري كه پيروز انتخابات است، مشخص شده است. برخي روحانيون سنتي كه حالا حتي سياسي هم هستند حاميان دينداري سنتي هستند، اما آنها هم در برابراين نوع دينداري كه الان تقويت شده و برآمده است، مقاومت‌هايي نشان دادند.

- من اگر سخن شما را به درستي فهميده باشم، «دينداري معيشت‌انديش و «دينداري مصلحت‌انديش» كه اكنون بر سر كار آمده است و دولت را از آن خود كرده است، از ديانت استفاده ابزاري مي‌كند؛ در حالي كه دينداري سنتي چنان نبوده است. دين اگر هم براي آنها ابزار بوده است، ابزار اخروي بوده است نه ابزار غلبه دنيوي. اين دينداري مصلحت‌‌انديش متأسفانه اين صفت دوم را با خود حمل مي‌كند و همين سبب عدم انسجام و عدم سازگاري دروني آن مي‌شود و باعث مي‌شود كه بعضي از امور مقدس چنان قداست‌زدايي شوند و مركب‌وار مورد استفاده و تاخت و تاز قرار بگيرند كه حتي صداي بعضي از دينداران سنتي را هم در آوردند و آنان را وادار به اعتراض كنند.
علي ايحال اگر بخواهيم مقايسه‌اي صورت دهيم، مي‌توانيم بگوييم چنين چيزي وجود دارد و البته من مي‌توانم آن را به شكل ديگري بيان كنم.
از مشخصات دينداري سنتي ما اين است كه با پاره‌اي از مفاهيم بسيار كلي و مبهم به راحتي كنار مي‌آيد، مثل مفهوم عدالت. اين مفهوم را همه كس مي‌تواند به دست بگيرد و پرچمش را بلند كند و براي آن اظهار فداكاري و علاقه كند، اما مفاهيم مشخص به كار اينها نمي‌آيد. شايد ما دوران آقاي خاتمي را بتوانيم دوران شعار آزادي و دوران كنوني را بتوانيم دوران شعار عدالت بدانيم؛ اين كه كدام يك از اين شعارها محقق شده است، حرف و بحث ديگري است؛ اما تفاوت در اينجا است كه شعار آزادي، شعاري است كه به نظر من از عدالت بسيار مشخص‌تر است، چون كه معنايش اين است كه مطبوعات بايد آزاد باشد، وقتي شما مطبوعات را به راحتي تعطيل كرديد، معنايش اين است كه آزادي را از ميان برده‌ايد و محدود كرده‌ايد؛اما با شعار عدالت مي‌توان همه كار كرد. شما مي‌توانيد افراد را شكنجه كنيد و باز هم بگوييد ما داريم عدالت را اجرا مي‌كنيم. اين اتفاقاً و دقيقاً وضعي بود كه ما در كشورهاي كمونيستي هم شاهد آن بوديم.
من مقاله‌اي با عنوان «اخلاق خدايان» نوشته‌ام و كتابي چاپ شد از من كه نام اين مقاله را بر پيشاني خود داشت . در «اخلاق خدايان» يكي از نكته‌هاي مهمي كه بر آن انگشت گذاشتم، دقيقاً همين بود كه عدالت نام هيج فعلي نيست، لذا هر فعلي را مي‌توان ملقب به اين لقب كرد. «خنديدن» نام يك فعل مشخص است، به «راه رفتن» و «نوشتن» كه خنديدن نمي‌گويند. خنديدن يك كار تعريف شده معيني است. «راست گفتن» يك كار تعريف شده معيني است. «آدم كشتن» تعريف معيني است. همه اينها تعريف معيني است، به خوب و بدها كار ندارم، اما روشن است به چه كاري مي‌گويند آدم‌كشي، اما عدالت اسم هيچ كار مشخصي نيست و به همين دليل مي‌تواند صفت هر كاري قرار بگيرد.


#اما به صورت سلبي قابل تعريف است، به هر حال مي‌دانيم كه عدالت مخالف چيزهايي است،مثل تبعيض.
-اين توتولوژي است. تبعيض يعني بي‌عدالتي.

# به هر حال به صورت سلبي عدالت را می شود تعريف کرد.
- عدالت نه جلوي چيزهايي را به صورت سلبي مي‌گيرد، نه چيزهايي را به صورت ايجابي به وجود مي‌آورد. بحث من در آن مقاله دقيقاً همين است كه عدالت مفهومي است آن قدر انتزاعي، جامه‌اي است آن قدر فراخ كه عملاً بر تن هر چيزي مي‌توانيد آن را بپوشانيد. به همين خاطر عدالت در فلسفه اخلاق چنين بحث دشواري است. اگر تكليف شما معين بود و يك مبحث حل شده بود، آن قدر غوغا و سر و صدا نداشت.
عدالت مبحثي است به غايت انتزاعي و دشوار كه جهاد عقلاني نيرومندي لازم است كه انسان آن را به جا و درست به كار ببرد، ولي ما مفاهيم خرد‌تري داريم مثل آزادي. من يادم مانده، هنگامي كه آقاي خاتمي مبارزات انتخاباتي خود را آغاز كردند، يكي از رقباي ايشان مهندس سحابي بودند. ايشان هم مي‌خواستند وارد ميدان شوند كه بعد از طرف شوراي نگهبان ردصلاحيت شدند. در همان موقع كه ايشان به دنبال آغاز مبارزات بودند، يكي از دوستانشان پيش من آمد و گفت دنبال شعار مي‌گرديم. من پيشنهاد كردم كه شعار ايشان اين بيت حافظ باشد «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا». گذشت و ايشان هم ردصلاحيت شدند، ولي الان مي‌خواهم عرض كنم كه اگر يك رئيس جمهور شعار خودش را اين قرار دهد، بسيار شعار عالي، انساني و حتي اسلامي است و خيلي شعار مشخصي است. يعني واقعاً بايد دشمنان را تحمل كرد، دوستان را كه بايد روي چشم گذاشت، با مردانگي بايد با آنها روبه‌رو شد، بايد سپاسگزارشان بود. دشمنان را هم نبايد از ميان برد، بلكه بايد تحمل‌شان كرد، مدارا كرد و آنها را واجد حقوق برابر دانست. به نظرم اين شعارها به كار ما مي‌آمد، شعارهاي خيلي كلي به كار ما نمي‌آيد، چون تفسير بر دارند. ما در عالم سياست به صراحت احتياج داريم و اگر از صراحت بيرون آمديم بايد بدانيم كه گوينده يا كسي كه شعار را مي‌دهد، يا خداي ناكرده نيت ناپاكي دارد و مي‌خواهد با اين كلمات پاك، نيت ناپاك خودش را بپوشاند و يا اساساً دچار حيرت است و تاريخچه مفاهيم و شناسنامه آنها و چگونگي به كار گرفتن و از كار افتادن آنها را نمي‌داند.

#آقاي دكتر اما عدالت در ديدگاه شيعه مفهوم با سابقه‌اي است و هميشه به كار رفته است و بحث‌هاي بسياري پيرامونش شكل گرفته است و نمي‌توان آن را به اين راحتي كنار گذاشت.

- اگر شما از من بخواهيد همين الان كه هيچ آمادگي قبلي ندارم درباره عدالت صحبت كنم، شايد بتوانم سه ساعت بدون توقف و يك نفس برايتان بگويم. مي‌دانيد درباره عدالت سخن بسيار مي‌توان گفت. فربه‌ترين مفهوم اخلاقي و سياسي است. من يك سخنراني درباره نسبت سياست و اخلاق در لندان داشتم. اتفاقاً همان جا هم، همين نكته را گفتم. اخلاق و سياست بسيار به هم مربوط‌اند، ارتباطشان هم از طريق مفهوم كليدي «عدالت» است، زيرا عدالت هم در صدر مفاهيم اخلاقي نشسته و هم در صدر مفاهيم سياسي. بنابراين اين دو تا بسيار طبيعي دستشان در هم است و همديگر را در آغوش مي‌گيرند.
به همين خاطر عدالت از زمان افلاطون تا دوران ما اين همه مورد بحث است، همان را كه مولا علي (ع) در نهج‌البلاغه فرموده‌اند: «درباره حق بيش از هر مفهوم ديگري مي‌توان سخن گفت، اما در مقام به كار بردن آن تنگ‌ترين مجال است.» درباره همين عدالت كه شما مي‌گوييد و من هم سينه چاكش هستم و مگر مي‌شود كسي به آن علاقه نداشته باشد،هم مي‌توانيم بگوييم.
اين البته بستگي دارد شما مهم ترين، برجسته‌ترين و شناخته‌ شده‌ترين چهره عدالت را در چه ببينيد. من در برخي سخنراني‌ها و نوشته‌هايم اين را آورده‌ام. براي اين كه ما عدالت را قدري خرد كنيم، مشخص‌ترش كنيم و به اصطلاح امروزي‌ها بتوانيم پياده‌اش كنيم- هر چند من معتقدم بايد عدالت را سوار كرد- گفته‌ام بايد از همان اصل قديمي اخلاقي استفاده كنيم، اصلي كه در مسيحيت، يهوديت، اسلام و تقريباً در تمام فرهنگ‌هاي جهاني بوده است: «آن چه كه برخود نمي‌پسندي بر ديگران روا مدار»
من معتقدم اگر نگوييم اين جمله اسانس، جوهر و ذات عدالت را مطرح مي‌كند، همان طور كه گفته‌ام قطعاً يكي از مهمترين چهره‌هاي عدالت را بيان مي‌كند. اين از آن حرف‌هايي است كه هر تفسيري نمي‌توان از آن داشت. جلوي خيلي از چيزها را مي‌گيرد. اقلاً جوانب سلبي آن خيلي كم است.شما دوست نداريد آزادي‌هايتان را محدود كنيد، پس شما هم آزادي‌هاي ديگران را محدود نكنيد. دوست نداريد شما را شكنجه كنند، پس ديگران را شكنجه نكنيد. دوست نداريد مثلاً در مغازه شما را بي‌جهت ببندند پس بي‌جهت در مغازه ديگران را نبنديد. دوست نداريد بي‌جهت به شما دشنام دهند، اهانت كنند، پس به ديگران اهانت نكنيد. ببينيد تفسيرهاي عملي‌ مشخص پيدا مي‌كند و به راحتي نمي‌توان تأويلش و توجيه‌اش كرد. من معتقدم كه به آقاي احمدي‌نژاد بايد اين پيشنهاد را كنيم و بگوييم ما با پيشنهاد عدالت‌ورزي و مهرورزي شما موافقيم. مگر مي‌شود موافق نبود؟ اما خواهش مي‌كنيم شما عدالتتان را تفسير كنيد، دست‌كم اين تفسير پيشنهادي ما را اگر مي‌پسنديد، اعلام كنيد كه «آن چه بر خود نمي‌پسندي، بر ديگران هم نپسند» اين جمله در نامه حضرت علي (ع) به امام حسن (ع) هم هست. در تمام فرهنگ‌هاي جهان هم هست. يكي از متكلمان مسيحي آمده بود و بررسي كرده بود و ديده بود كه اين اصل اخلاق در تمام فرهنگ‌ها مشترك است.
ما به آقاي رئيس‌جمهور مي‌گوييم شما تفسير مرضيه خودتان از عدالت را به ما بگوييد و يا اگر اين تفسير را مي‌پسنديد، اعلام كنيد و بر وفقش عمل كنيد و اجازه بدهيد براساس همين شما را نقد كنند و كارتان و شيوه‌هايتان را تصحيح كنند و همچنين عوامل زيردست شما و نمادهاي تابعه را.
من فكر مي‌كنم ما يك قدم به جلو خواهيم رفت. در نامه اميرالمؤمنين به حضرت امام حسن (ع) آمده است: «خودت را ميزان قرار بده. ببين هر چيزي را كه دوست نداري به ديگران هم روا مدار» چرا اين اصل اين قدر دلپذير است ؟ من درباره‌اش فكر كرده‌ام. يكي از دلايلش اين است كه قدري خودخواهي ما را ارضا مي‌كند. ما نمي‌توانيم از مردم بخواهيم كه به طور كامل و صد در صد گذشت كنند. شايد نوادري اهل اين جور گذشت‌هاي متعالي باشند، ولي از همگان نمي‌توان چنين انتظاري داشت. هميشه توفيق وقتي است كه قدري به اين خودخواهي مشروع آدميان پا بدهيد، قدري از خودخواهي‌ها مشروع است. وقتي من بيمار مي‌شوم و پيش طبيب مي‌روم، مي‌خواهم بمانم، مي‌خواهم از زندگي لذت ببرم، اين خودخواهي است، اما خودخواهي مشروع و متعالي است. من وقتي كه طالب آبروداري خودم هستم ،اين خودخواهي است، اما خودخواهي درستي است. در اين جمله قدري از خودخواهي مشروع ما هم ارضا مي‌شود ، پسند و ناپسند ما هم به رسميت شناخته مي‌شود. اين كه شما براي خود چيزهايي را مي‌پسندي ملامت نمي‌كنيم، اما براي ديگران هم بپسند. اگر رفاه خوب است، اگر آبرو خوب است، فقط براي خودت نخواه، براي ديگران هم بخواه. اگر شكنجه بد است، براي ديگران هم نخواه. در آن واحد هم خودخواهي مشروع و معتدل ما را اشباع و ارضا مي‌كند و هم ميزان و ترازوي نسبتاً مشخصي را به دست ما مي‌دهد كه به راحتي مي‌توانيم پاره‌اي از رفتارها را با آن بسنجيم كه وزنشان چه قدر است.
به اين معنا بنده با شما موافق هستم و فکر می کنم شعار عدالت مي‌تواند شعار بسيار سودمند و كارايي باشد .

# این جا مي‌توانيم بپرسيم آيا اصلاً عدالت بدون دموكراسي محقق مي‌شود؟ بالاخره در توزيع قدرت هم بايد عدالت رعايت شود. عدالت فقط در منابع اقتصادي كه نيست. نمي‌توان گفت كه در توزيع منابع اقتصادي عدالت بايد رعايت شود، اما قدرت در انحصار برخي باقي بماند.

- اين حرف كاملاً درستي است. در واقع دموكراسي چهره سياسي عدالت است. عدالت چندين چهره دارد؛ يك چهره اقتصادي، يك چهره قضايي، اقلاً يكي هم چهره سياسي. البته يك چهره دروني هم دارد، يعني اعتدال در درون نفس؛ همان كه علماي ما در گذشته بيشترين تأكيد را بر آن داشتند. به تعبير ساده‌تر ما هم آزادي دروني لازم داريم، هم آزادي بيروني. اين كه مولانا مي‌گفت:
اي شهان كشتيم ما خصم برون
هست خصمي‌ زان بتر اندر درون
همين را مي‌گفت . براي تحصيل عدالت در درون، گذشتگان معتقد بودند اگر حاكم عادل باشد، اين عدالت را بر جامعه و يك يك افرادش بسط مي‌دهد و آنها را هم مشمول و قرين عدالت مي‌كند، اما هم تئوري‌هاي عدالت شناسانه دو سه قرن اخير و هم عمل سياسي حاكمان اعم از عادلان و ظالمان نشان داد به اين مقدار نمي‌توان اكتفا كرد كه فقط حاكم عادل باشد. بايد به دنبال شيوه ديگري باشيم كه اين شيوه همان بود كه نامش «دموكراسي» شد. آمدند و گفتند تفكيك قوايي صورت بگيرد ، قوه قضايي نيرومندي باشد، رأي مردم در انتخاب حاكمان دخيل باشد و آن طور كه گاهي گفته‌ام دموكراسي در سه قدم خلاصه مي‌شود؛ نصب حاكمان، نقد حاكمان و عزل حاكمان. اين سه قدم وقتي كه به دست مردم انجام شدني بود، آن گاه مي‌توانيم بگوييم كه ما عدالت داريم.

#اين سه قدم هم كه بدون آزادي برداشته نمي‌شود، پس عدالت موكول به آزادي است.

- كه اين بحث بعدي‌اش است. مردم براي اين كه بتوانند انتخاب كنند بايد آزاد باشند. براي اين كه نقد كنند بايد آزاد باشند. براي اين كه بتوانند عزل كنند بايد آزاد باشند. آدميان در بند، نه مي‌توانند اين كار را بكنند و نه اگر اين كار را بكنند، ارزش دارد. انسان‌هايي كه مختارند، می توانند از اختيارشان بهره‌برداري كنند و عقل خودشان را به كار ببرند و حاكمي را كه نصب مي‌كنند و عزل مي‌كنند.
ما هم وقتي مي‌گوييم نصب كنند و نقد كنند و عزل كنند، در اين فضا يعني كسي را اجاره مي‌كنند، يعني يك نفر را نه تنها وكيل، بلكه اجير مي‌كنند. به او مزد مي‌پردازند و وظايفي را هم برعهده‌اش مي‌گذارند و مي‌گويند هرگاه اين وظايف را انجام ندادي، عذرت را مي‌خواهيم. به اين معنا عدالت و آزادي به هم گره مي‌خورند. من در نوشته‌هاي خودم هم آورده‌ام، آزادي زيرمجموعه عدالت است. اگر عدالت محقق شود، آزادي هم حتماً بايد محقق شود، چون آزادي از اجزاي عدالت است، اصلاً آزادي جلو و رو به روي عدالت قرار نمي‌گيرد كه بعضي‌ها قرار داده‌اند. اين تلقي واقعاً تلقي باطلي است. آزادي از اجزاي عدالت است. بدون آزادي عدالت محقق نيست و با تحقق تام عدالت، آزادي حتماً محقق خواهد شد. عدالت يكي از تعريف‌هايش اين است كه همه حقوق را ايفا كنيم، يكي از حقوق هم آزادي است. بنابراين اگر شما با عدالت بخواهيد جميع حقوق را ايفا و استيفا كنيد ناچار به آزادي هم بايد برسيد و حق او را هم ادا كنيد ،آزادي يكي از فربه‌ترين اجزاي عدالت است.
در گذشته وقتي بحث عدالت دروني و عدالت نفساني مي‌شد آزادي دروني را بخش مهمي از عدالت دروني مي‌دانستند و اكنون كه از عدالت اجتماعي سخن سخن مي‌گوييم ، آزادي از فربه‌ترين اجزاي عدالت است.
مولوي مي‌گويد:
چون به آزادي نبوت هادي است
مومنان را زانبيا آزادي است
پيغمبران اصلاً آمده‌اند كه آزادي بياورند. البته ما مي‌دانيم منظور مولوي آزادي سياسي به معناي امروزي نبود و همان آزادي دروني بود، اما يادتان باشد كلمه «آزادي» را به كار مي‌برد. همين مردي كه معتقد است: «عدالت و اعتدالي دروني بالاترين كمال نفس آدمي است»، وقتي مي‌خواهد از شئون نبوت سخن بگويد، آزادي و رهابخشي را مهمترين ‌شان نبوت مي‌داند. بنابراين آزادي چه در دورن نفس چه در بيرون در عرصه اجتماع فربه‌ترين جزء عدالت است و بايد به دنبالش بود. آزادي هم همان‌طور كه عرض كردم يك مفهوم انتزاعي نيست ، پيامدهاي مشخص در جامعه دارد كه اگر شما آنها را نداشتيد، به راحتي مي‌شود شما را نقد كرد و مي‌توان با شما در آميخت كه چرا حق آزادي را ادا نكرديد.

#آقاي دكتر اگر اجازه بدهيد من برگردم به پرسش قبل‌تر درباره تفاوت گروهي كه الان به قدرت رسيده‌اند، با مذهبي‌هاي سنتي و اين كه آنها را نمي‌شود در يك دسته‌ طبقه‌بندي كرد. اين جريان فكري را كه در حال قوت گرفتن است ديگر نمي‌توان گفت يك جريان سنتي است، آنها دارند از عناصر مدرن استفاده مي‌كنند، از برنامه‌ريزي مدرن و از تكنولوژي استفاده مي‌كنند، اما در دين پايه رفتارشان بر احساسات مذهبي است، از نوحه و روضه زياد استفاده مي‌كنند. شايد مجموعه نشانه‌هايي را كه از اين جريان مي‌بينيم در واژه‌اي به نام «دين خويي» بتوانيم جمع كنيم كه برخي از روشنفكران آن را به كار برده‌اند و معتقدند كه يكي از موانع دموكراسي در ايران است. البته ديدم شما در سخنراني لندن گفته‌ايد كه «دين خويي» مختص دينداران نيست و در نفي دين هم نوعي دين‌خويي است که به نظر من نکته مهمی بود. با اين اوصاف آيا دين به قول شما معيشت‌انديش كه به احساسات آغشته است يكي از موانع دموكراسي در ايران و موانع پيشرفت در ايران است؟

- بله من هم این بحث ها را خوانده ام ، اما به نظرم چندان صحیح نیست . کسانی که این بحث ها را مطرح می کنند ، مثل آقای دوستدار یا آقای طباطبایی با معرفت شناسی مدرن بیگانه اند . معرفت‌شناسي يك امر جمعي است هيچ ربطي هم ندارد به اين كه آيا من ديندار هستم يا خير؟ اين كه دين‌خويي مانع از اين بشود كه افراد به حق و يقين برسند، سخن فوق‌العاده ناصوابي است، اين همان بحثي است كه پوپر در كتاب «معرفت عيني» دارد، به تعبير آنها sciencewithoutsufject (علم بدون عالم) اصلاً نقش عالم نزديك به صفر مي‌شود.اين نيست كه ما به شخصي حمله كنيم، بگوييم شما فكرت باز است يا بسته است. تو تعلق ديني داري يا نداري. به نظرم همه اينها بيراهه و دور از معرفت‌شناسي مدرن است.
اما من از اينها مي‌گذرم. شما در صحبت‌هايتان به نكاتي اشاره كرديدكه من در مطالب‌ هابرماس و ... نيز ديده بودم و مي‌خواهم توضيحي در اين زمينه بدهم. شما اشاره كرديد كه از بلندگو و كامپيوتر و غيره استفاده مي‌كنند، بله ....مردم روزگار ما را مي‌توان به چهار دسته تقسيم كرد؛يك دسته آنهايي كه از مفاهيم و ابزار مدرن استفاده مي‌كنند ، یعنی هم ابزار مفهومي و هم ابزار فيزيكي آنها مدرن است، دسته ديگر افرادي كه مفاهيم سنتي دارند اما از ابزار مدرن استفاده مي‌كنند.دسته سوم آنهايي كه از مفاهيم مدرن و ابزار سنتي استفاده مي‌كنند و دسته چهارم آنهايي كه هم ابزار مفهومي و هم ابزارد فیزیکی شان سنتي است .
دو دسته از اين چهار دسته در جهان‌هاي كاملاً سازگاري زندگي مي‌كنند، دچار تناقص و تعارض دروني نيستند؛ آن دسته‌اي كه ابزار مفهومي و ابزار فيزيكي‌شان هر دو مدرن است و آن دسته‌اي كه ابزار مفهومي و ابزار فيزيكي‌اشان هر دو سنتي است.
فرض كنيد به يك روستايي برويد كه كاملاً دور افتاده از اين جهان هستند ، با تئوري كوپر نيكي هم آشنا نیستند و هنوز فكر مي‌كنند زمين ايستاده و خورشيد حركت مي‌كند. با گاو آهن زمين را شخم مي‌زنند و به شيوه‌هاي كاملاً سنتي منتظر باران مي‌مانند و براي باريدن باران دعا مي‌خوانند، نماز استثغاء مي‌خوانند، شيوه‌اي دارند كه هم ابزار فیزیکی سنتي است و هم ابزار مفهومي.

#هيچ اضطرابي هم ندارند !

-بله چون هيچ تناقضي نيست، اضطرابي هم نيست. راحت اين دو تا ذهن و عين به هم مي‌خورند.از طرف ديگر آنها كه هم از ابزار و هم از مفاهيم مدرن استفاده مي‌كنند در روابط اجتماعي‌شان دنبال دموكراسي و حقوق هستند. از تئوري‌هاي جديد ژنتيك استفاده مي‌كنند. قضيه بينگ بن را مدنظر دارند. اما دو دسته ديگر داريم كه اينها مشكل دارند و براي ديگران مشكل مي‌آفرينند.

#به خاطر جهان مضطربی که برای خود ساخته اند واضطرابي كه دارند؟

- بله به خاطر تعارض دروني كه خودشان دارند ، جهاني را كه پديد مي‌آورند اين تعارض را به همراه دارد. يك دسته آنها كه ذهن‌شان مدرن است، اما روششان سنتي است، تعداد شان كم است، يك دسته هم كساني كه ذهن‌شان سنتي است ، اما ابزار مدرن استفاده مي‌كنند. آن دسته‌اي كه شما اشاره كرديد، ذهنشان بسيار سنتي است. آنها اصلاً با مفاهيم مدرن كار نمي‌كنند، سنتي سنتي هستند، اما با ابزار مدرن كار مي‌كنند، يعني با كامپيوتر كار مي‌كنند. سوار هواپيما مي‌شوند و تا آمريكا هم مي‌روند. اينها براي درمان بيماري‌هاي خود لزوماً جمكران نمي‌روند، لندن مي‌روند. از ابزار مدرن استفاده مي‌كنند. اين جور نيست كه مريض شوند، نامه در چاه بياندازند. البته اين كارها را نمي‌كنند .اگر يكي‌شان را ديديد به من بگوييد. بنده فراوان ايها را در لندن ديده‌ام كه براي معالجه آمده‌اند. اينها چيزهايي است كه به چشممان مي‌بينيم، نه مبالغه مي‌كنيم نه افترا به كسي مي‌بنديم.
به هر حال ذهن آنها سنتي است، يعني مفاهيمي كه با آن جهان و سياست را مي‌شناسند، انسان را مي‌شناسند، تاريخ را مي‌شناسند، تفسير مي‌كنند. مفاهيم فوق‌العاده قديمي، كهنه و زنگ‌زده، نپرداخته، تراش نيافته و غبار گرفته است. اينها مشكل ايجاد مي‌كنند. اينها كساني هستند كه ما بايد مواظبشان باشيم، والا ما با انسان‌هاي سنتي به راحتي مي‌توانيم كنار بياييم، مشكلي با آنها نداريم. آنها جهاني سازگار دارند. نه اضطراب دارند نه براي ديگران اضطراب ايجاد مي‌كنند.
هابرماس همين حرف را زده بود، گفته بود: «خشونت در جهان جديد شكل تازه‌اي پيدا كرده است و آن شكلش اين است كه يك عده‌اي با ذهن سنتي ابزار مدرن خشونت را به كار مي‌برند»
اين همان چيزي است كه همه دنيا را به حيرت افكنده است. وگرنه در گذشته هم خشونت وجود داشت، مگر مغول‌ها، چنگيزي‌ها و تيموري‌ها اهل خشونت نبودند؟ مگر شاه‌عباس آدم خوار در قصرش نداشت كه بعضي مجرمان را جلوي آنها مي‌انداخت كه زنده زنده بخورند؟ اينها وجود داشت، اما آن چه كه امروز اتفاق مي‌افتد، اين است كه عده‌اي با ذهنيت‌هاي كاملاً سنتي، از ابزارهاي مدرن استفاده مي‌كنند. اين دو تا راحت با هم آشتي نمي‌كنند، يعني يك روزي اينها همديگر را خنثي خواهند كرد.

يعني پيش‌بيني شما درباره بنيادگرايي اين است که از بین می رود؟

- بله. اين بنيادگرايي از دورن دچار تناقصي است كه اين تناقص آن را از داخل خرد مي‌كند و از ميان خواهد برد، اما تا بخواهد از ميان ببرد براي ديگران آفات و مشكلات فراواني را به بار خواهد آورد.
بگذاريد يك مثال خيلي ساده بزنم. يك انسان كه به شيوه‌هاي قديمي عمل مي‌كند، قلم و خودكار به دست مي‌گيرد و مي‌نويسد. اگر كاغذ پاره شد كاغذ ديگري مي‌گذارد. اگر نوك مدادش تمام شد آن را مي‌تراشد ، ولي من عالمي را مي‌شناختم كه ايشان ساعت جيبي كوكي داشت. گاهي ساعتش را بيرون مي‌آورد و نگاه مي‌كرد. شايد باور نكنيد ايشان گاهي اوقات به ساعتشان كه از كار مي‌افتاد، تربت امام حسين (ع) مي‌ماليد، تا ساعت دوباره راه بيافتد، درست مثل بيماري كه تربت مي‌دهند تا حالش خوب شود. من حتي از نفس اين كه چنين چيزي به ذهن كسي برسد تعجب مي‌كردم. اين مي‌شود ذهنيت سنتي كه با ابزار مدرن كار مي‌كند. اين بالاخره يا خودش از بين مي‌رود يا ساعت را از بين مي‌برد. اين دو تا براي ابد نمي‌توانند در كنار هم بمانند.
درست مثل اينكه كامپيوتر شما كار نكند و شما دعا بخوانيد كه كار كند يا كامپيوتر را به كار بگيريد براي اين كه شمشير و خنجر بسازيد براي جنگيدن. هر دو تا اشتباه است. ذهنيتي كه فكر مي‌كند هنوز در جنگ‌ها شمشير و خنجر به كار مي‌رود، دنيا را نشناخته است، ولي ازابزار مدرن ممكن است استفاده كند براي ساختن آنها.
ما بايد به دنبال يك جهان بي‌تعارض باشيم. من قدري از ناكامي‌هاي آقاي خاتمي را هم در تعارضي كه ايشان داشتند، مي‌دانستم.
البته تعارض ايشان خيلي كمتر بود. تعارضي كه بين عمل ايشان و شعارشان و بين ابزارهاي مفهومي و ابزارهاي فيزيكي‌اشان بود، مسبب برخي ناتواني‌ها بود. الان به گمان من در دولت جديد اين تعارض بسي شديدتر است و لذا امكان وصله پينه و رفوهاي موضعي بسي بيشتر است. اما نتيجه، نتيجه چندان مطبوع و مطلوبي نخواهد بود.
كمترين زيانش اين است كه سال‌ها در جاي خودمان خواهيم ايستاد، اگر نگوييم دستاوردهاي مهمي را از دست خواهيم داد.

# شما ميان تفكر مدرن و ابزار مدرن بيشتر به ابزار اشاره كرديد، اين بحث هم جدي است كه بنيادگرايي مولود دنياي مدرن است. اگر مدرنيزه‌اي نبود بنيادگرايي هم نبود و همان سنت‌گرايي ادامه پيدا مي‌كرد.

- من هم اين حرف را شنيده‌ام، اما اين سخن نيز مثل سخنان ديگر مبهم و تحليل ناشده، بيان شده است. دست كم من تحليل خودم را از اين مساله ارائه مي‌كنم.
اين كه گفته مي‌شود بنيادگرايي مولود دنياي مدرن است، اگر معناي صحيح داشته باشد اين است كه بنيادگرايي مركب از دو چيز است، يك جز آن سنتي است و يك جز ديگرش غيرسنتي است.
جز سنتي آن همان بخش ذهني است و جز غيرسنتي همان بخش عيني است. يا به تفسيري كه من به كار بردم، ابزارهاي مفهومي آن سنتي است، يعني مي‌خواهد مثلاً دنيا را گلستان كند، يعني همه مردم را مي‌خواهد به يك دين واحدي مؤمن كند. اين يك تعريف سنتي از انسان است. انساني كه ما امروز مي‌شناسيم كه شك و تكثر از وجود فردي و اجتماعي‌اش جدايي‌ناپذير است، هوس اين كه انسان قالب‌بندي و به همه آدميان داراي فكر واحدي شوند، هوس باطلي است و فكر آشفته‌اي است. اين فكر را در سر داشتن فكر كهنه‌اي است.اما براي تحقق بخشيدن به اين فكر بنيادگرا مي‌آيد از ابزار مدرن استفاده مي‌كند، از بمب‌هاي مدرن، هواپيماهاي مدرن، موشك، بمب ميكروبي و هر چه نظير اينها دستش برسد استفاده مي‌كند.
بنيادگرايي معناي ديگري هم دارد، افراد به رئوس متون ديني‌اشان به صورت كاملاً تحت‌اللقطي نگاه كنند. مجال هيچ پلوراليزم تفسيري را ندهند ، تاريخيت آن متون را مورد توجه قرار ندهند. يكي از تعريف‌هاي من از بنيادگرايي اين است: "حركتي و نهضتي است كه دركي از تاريخيت ندارد. نه وجود انسان را تاريخي مي‌كند، نه دين را، نه متون ديني را، "به نظر من چنين روشي يعني تاريخي نديدن امور يك فكر كهنه است. بشر اقلاً دو قرن است كه با انديشه تاريخيت آشنا شده است. كساني كه درون انديشه مدرن و روح مدرنيته غوطه‌ خورده باشند، اين را با گوشت و استخوان احساس مي‌كنند كه همه چيز تاريخي است. همه چيز در شمول طوفان تاريخ قرار مي‌گيرد و از آن رهايي ندارد. وقتی كسي با چنين ذهنيت ماقبل تاريخي ابزار مدرن را به كار مي‌گيرد، اين فاجعه‌هايي را به بار مي‌آورد كه به آنها مي‌گوييم بنيادگرايي.
من قبلاً اشاره كردم كه خشونت داشتيم، تخريب داشتيم، جنگ‌هاي فوق‌العاده خونين وجود داشته است، اما چرا به آنها بنيادگرايي نمي‌گوييم؟ براي اين كه ابزاري را به كار مي‌گرفتند كه متناسب با جهان آن روز بود و توانايي عملي آن مردم تناسب با توانايي ذهني‌اشان بود. امروز توانايي ذهني هيچ تناسبي با توانايي عملي ندارد.
به اين ترتيب شما مي‌توانيد تخريب‌هاي بسيار عظيم به وجود آوريد.

#آقاي دكتر اگر برگرديم به سخنراني پاريس و اين بحث‌هايي كه در گفت‌وگو با آقاي بهمن‌پور درگرفت، شما گفته‌ايد انديشه مهدويت با دموكراسي تعارض دارد. با توجه به اين که مهدويت و منجي‌گرايي در ايران انديشه‌اي قديمي و ماندگار است، با اين حساب آن چيزي كه هميشه غايب خواهد بود دموكراسي است.

-اين طوري نبايد تفسير شود. من نگفتم كه انديشه مهدويت در تمام وجوه و تفاسيرش با دموكراسي تعارض دارد. البته در برخي تفاسيرش قطعاً تعارض دارد. آن چه كه در نوشته‌هاي خودم هم آورده‌ام، متأسفانه آن گونه تفاسير غلبه داشته بر تفسيرهاي نيكو از مهدويت. چه بي‌عملي سياسي، چه شيوه‌هايي كه صفويه در پيش گرفتند، چه تئوري‌هاي فقهي كه بر مبناي مهدويت ساخته و پرداخته شد، خيلي آشكار است كه با دموكراسي بر سر مهر نيستند.

#يعني در بحث مهدويت هم، همان بحث قرائت‌هاي مختلف را باید مد نظر قرار داد؟

- بله قرائت‌هاي مختلف مي‌توان داشت و من اتفاقاً اشاره كرده بودم كه آقاي مهدي بازرگان با «مهدي»، «بازرگاني» نكرد. اعتقاد داشت، اما آن اعتقاد را مبناي سياست قرار نداد.
این نکته مهمی است که به نظر من شيعيان به تدريج متوجه آن شدند.من معتقدم براي شيعيان دوره‌هاي اول واقعاً مهدويت مانع بود كه حكومت تشكيل دهند. آنان به انتظار امام زمان نشسته بودند و مي‌گفتند چند صباحي مي‌گذرد و امام زمان مي‌آيد و حكومت عادله خواهيم داشت.
پس از مدتي متوجه شدند كه چه بسا اين زمان خيلي طولاني باشد و بايد فكري كرد، بايد حكومتي داشت. نظم و ساماني داشت، يعني در آن دوران‌هاي اوليه اين گونه بود.
علتش هم اين بود كه شيعه يك فرقه كوچكي بود و امام زمان را منجي فرقه خودش تلقي مي‌كرد. بحث حكومت جهاني حرف‌هايي است كه امروز پديد آمده است. شيعيان يك فرفه كوچك و مظلوم بودند و دائماً به خدا مي‌ناليدند كه «خدايا به تو شكايت مي‌كنيم پيامبرمان كه نيست، ولي‌مان كه نيست. تمام روزگار بر عليه ما هم داستان شده‌اند. فتنه‌ها از هر سو بالا گرفته است. يكي منجي فريادرسي را بفرست» در واقع امام زمان منجي فرقه شيعه تلقي مي‌شد و چنين تلقي مي‌‌كردند كه ديرو و زود هم از راه خواهد رسيد. اين درست شبيه افكار مسيحيان اوليه بود. آنها هم فكر مي‌كردند بازگشت مسيح به سرعت صورت خواهد گرفت. پس از مدتي متوجه شدند كه شايد بازگشت و رجعت مسيح به زودي تحقق نپذيرد، لذا مسيحيت اصلاً تمام سامان نظري خود را عوض كرد و همچنين تلقي‌اش را از دنيا و دنياداري.

#پس به عبارت ديگر مي‌توانيم بگوييم دموكراسي و مهدويت‌ها قابل جمع خواهند بود، مشروط بر اين كه آن قدر بازگشت حضرت مهدي (عج) دور تصور كنيم كه بتوانيم برنامه‌ريزي سياسي بكنيم.

-احسنتم. اگر وارد چنين فكري شويم، يعني همان سكولاريزاسيون، يعني شما يكي از انديشه‌هاي ديني‌تان را آنقدر از دنياي موجودتان دور مي‌دانيد كه بدون توجه به آن برنامه‌ريزي مي‌كنيد ، آن را نفي نمي‌كنيد، اما از اين نظر ديوار به ديوار نفي است.
در يهوديت امروز عين اين كار صورت گرفته است. من خارج از كشور كه بودم با پاره‌اي از متكلمان يهودي محشور بودم.
در تورات داريم كه خداوند در 6 روز جهان را خلق كرد و روز هفتم استراحت كرد. مسلمان‌ها -و يادم است كه در يكي از نوشته‌هاي مرحوم مطهري و ديگران-طعنه شديدي به يهوديان مي‌زدند كه يهوديان انديشه بسيار باطلي را آورده‌اند، در كتاب تحريف شده خودشان كه خداوند استراحت كرد و خداوند خودش را بازنشسته كرد. مي‌گفتند اين چه معنا دارد؟ خداوند هميشه در كار خلقت است و قيوم است و اگر لحظه‌اي «نازي كند از هم فرو ريزند قالب‌ها» اما مي‌دانيد اكنون متكلمان يهودي چه مي‌گويند؟ آنان درست همين را مي‌گويند كه خداوند عملاً از جهان فاصله گرفت. كار جهان را به جهان واگذار كرد. معني اين كه روز هفتم استراحت كرد ...

#از خستگي نبود...

-بله، خودش را بازنشسته كرد، يك بازنشستگي عمدي. گفت ديگر در كار جهان دخالت نمي‌كنم. 6 روز آفريدم، حالا شما ادامه بدهيد، كار را به شما سپردم. اين آغاز سكولاريزاسيون بود. نه اين كه خدا نيست، هست، اما كاري به كار ما ندارد. جهان را به ما وانهاده است تا خودمان اداره كنيم.
اين پيشنهادي كه مي‌گويد موعود آن قدر دور است كه مي‌توان آن را در برنامه ریزی به حساب نياورد، بسيار خوب است، مشكل وقتي است كه به حساب بياوريم.

#ما مي‌توانيم به حساب نياوريمش؟

- من مي‌‌خواهم همين را بگويم كه وقتي به حساب بياوريمش بايد ببينيم كه چه نتايجي دارد. ديگر مي‌توان گفت وقتي كه شما اين موضوع را وارد سياست كنيد و سیاست را بر اين موضوع بنا بگذاريد، بايد ببينيم چه مي‌شود؟ اگر واقعاً يك قومي بر اين باور باشند كه امام زمان چند صباح ديگر، مثلاً دو سال ديگر يا پنج سال ديگر خواهد آمد، همان‌طور كه شيعيان دوره‌هاي اول غيبت به آن معتقد بودند، مطمئن باشيد آنها نه برنامه‌ريزي سياسي مي‌كنند، نه برنامه‌ريزي اقتصادي و نه به دنبال تئوري‌پردازي درباره آزادي و حقوق ديگر خواهند كرد.

#دولتي كه بخواهند زمينه ظهور را فراهم كند و برنامه‌اش اين باشد ديگر نيازي به اين تئوري‌‌پردازي‌ها ندارد.

-در هر حال دو تا كار بيشتر نمي‌شود. يا نزديك است كه به خاطر نزديك بودن كارها را نيم‌بند انجام مي‌دهيد تا آقا بيايد، يا آن قدر دور است كه كارها را خودمان بايد انجام دهيم.

#برخي از روشنفكران با اين كه با روشنفكري ديني موافق هستند، اما تحت تأثير انديشه‌هاي رورتي، بحث‌هاي معرف‌شناسانه و فلسفي درباره دموكراسي در ايران را كه- سهم زيادي در اين بحث‌ها روشنفكري ديني داشته است- يكي از موانع دموكراسي مي‌دانند. آنها معتقدند كه براي دموكراسي بايد نهاد بسازيم. در واقع دموكراسي با نهادسازي تاسيس مي‌شودند با بحث فلسفي مي‌خواستم از ديدگاه شما در اين باره مطلع شوم.

- بحث آقاي دورتي را با توجه به ريشه‌هايش بايد مورد بررسي قرار داد. به نظر من ما از اينجا بايد آغاز كنيم.آقاي رورتي يك نوميناليست است . اصولاً معتقد است كه چيزهايي مثل دموكراسي و غيره‌ذاتي ندارند، كه ما درباره آن ذات‌ها صبحت كنيم و بعد بگوييم اگر آن ذات‌ها محقق شد، اين مسائل محقق شده است.
در واقع آن تاريخيت كه بحثش را مي‌كرديم در اين مسأله خيلي اصالت دارد.
تاريخيت ونوماليزم را بايد در كنار هم قرار دهيم. بايد از اينجا آغاز كنيم. اگر متفكران ما به نوميناليزم قانع شوند، آن گاه بستري براي پذيرفتن توصيه ايشان فراهم خواهد شد.
من معتقد بله ما بيش از حد بحث فلسفي مي‌كنيم و بحث‌هاي فلسفي ذات‌گرايانه «اگزيستاتيسباليستي» مي‌كنيم.
اگر بحث‌هاي فلسفي كه مي‌كرديم، نوميناليستي بود، به گمان من هم به فهم حرف رورتي نزديك مي‌شديم و هم به قبول توصيه او؛اما مادامي كه آن مقدمه فلسفي فراهم نيست، از اين نتیجه ‌ها نمي‌توان دم زد.
حال بايد به آقاي رورتي گفت كه اين سخن را در دل و بستر نوميناليستي مي‌گويي و توجه نداري كه نوميناليزم چند قرن طول كشيد كه تا در فرنگ جاافتاد و يكي از مسائلي كه نوميناليزم را آنجا را سخ كرد، علم جديد و فلسفه جديد بود. يعني باز هم ما بر مي‌گرديم به بنیان های نظري نوميناليزم. اين طوري است كه هم حرف رورتي بهتر فهميده مي‌شود و هم توصيه‌هاي او.
اما ما همچنان كه به نهادسازي و عمل سياسي نياز داريم به بحث‌هاي نظري هم نياز داريم؛ولی بايد از انديشه هگلي خيلي پرهيز كنيم.
از پروژه‌هايي كه مسائل را كلي تعريف كنيم و بيشتر هم جنبه مفهومي نظري داشته باشد و به جوانب عملي توجه نداشته باشد، بايد پرهيز كنيم، اما اگر تبيين مفاهيم باشد، اقتباس و انتخاب اصلح باشد. ساخت دستگاه‌هاي تئوريك مناسب با شرايط بومي ما باشد بسيار جا دارد.
مثلاً فرض كنيد بنده خودم وقتي روي مفهوم «حق» اين همه تأكيد مي‌كنم، گمانم اين است كه اين يك ابزار مفهومي بسيار بسيار شايسته و ضروري است، براي اين كه دموكراسي داشته باشيم، حق فرد شناخته شود، براي اين كه توازني با تكليف برقرار باشد. به اين معنا و به اين مقدار ما نياز به كار تئوريك داريم.

#تجربه هم نشان مي‌دهد بدون كارهاي تئوريك هم نهادسازي صرف ممكن نيست

-اين اتفاق همين دوره افتاد.

# اين نهادسازي‌ها مستلزم يك نوع شناخت، آگاهي و ترجيح‌گذاري است.

-اين چيزها همه‌اش هست. تنها ما نبايد انتظار داشته باشيم كه بتوانيم يك سيستم ارزشي كاملاً منقهي پديد بياوريم.
يك دستگاه و منظومه معرفتي سياسي كاملاً مضبوط و كامل پديد بياوريم. چنين چيزي هيچ جا پديد نيامده است . خودمان را نبايد معطل كنيم؛ بلكه ديالكتيك عمل و نظر را بايد هميشه مدنظر داشته باشيم.

#اين بحث تاريخيت كه مطرح کرديد به نظرم مي‌تواند مبناي انتقادي به روشنفكري ديني هم باشد. البته ديدم در سخنراني‌هاي لندن تاریخیت را مد نظر قرار داده اید . فكر نمي‌كنيد از اين منظر روشنفكري ديني ما دچار غفلت شده است.

-اگر منظورتان تاريخي نديدن دين است، بله. به نظر من غفلت شده است. حالا من اين را قبول دارم كه متكلمان معاصر ما اصلاً نگاه تاريخي به دين نداشتند ، آخرينشان شايد بتوانيم بگوييم مرحوم مطهري است .آقاي مطهري اواخر كمي متوجه شده بودند كه بايد به اصول دين نگاه تاريخي داشت.

#روشنفكران ديني بعد از آقای مطهری چي؟

-عرض كردم خود روشنفكران ديني اين نگاه تاريخي را نداشتند. علتش هم اين است كه اكثريت روشنفكران ديني ما تا همين اواخر برخاسته از بستر علوم طبيعي و تجربي بودند كه به اين مفهوم كار زيادي ندارد.
عجيب اين است كه روشنفكران چپ هم اين كار را نمي‌كردند، با اين كه ماركسيسم يك مكتبي است كه بر تاريخيت بنا شده است. يعني ماركسيسم به مهمترين وجهي روح قرن نوزدهم را متجلي كرده است. به نظر من يكي از سودمندترين و پايدارترين عناصري كه در ماركسيسم است و درسي است كه بايد از آن گرفت، ولي بعضي‌ها اين درس را آن طور كه بايد نگرفته بودند.
علي‌ايحال امروز، ما علي‌الخصوص در عرصه نقد ديني و نقد سياسي به تاريخيت احتياج بسيار زيادي داريم و اين مفهوم بسيار تودر تو و پيچيده اي است و اصلاً نبايد فكر كرد يك معناي خيلي ساده‌اي دارد؛ اما به تدريج بايد از آن بهره جست و براي تبيين‌هاي نظري از آن استفاده كرد.

----------------------------------------
این گفت و گو به سفارش خبرنامه مشارکت انجام و امروز در همان نشریه به چاپ رسیده است . در این گفت و گو جواد روح هم حضور داشت.


  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

جمعه ۲۶ حوت ۱۳۸۴
پیام مجاهد



پوهنمل نصرالله ستانكزي معين توريزم وزارت اطلاعات و فرهنگ:

از لحاظ تاريخي در سال 1893 در نتيجه فشار استعمار انگليس امير عبدالرحمن خان مجبـور مي شود، تا معاهده ديورند را امضا كند، چون پاكستان از يك قسمتي از هند و يك قسمتي از افغانستان به ميان آمده و از همان زمان يعني 1947 تا اكنون پاكستان براي دو كشور (هند و افغانستان) به عنوان يك معضله بوده است.

از زمان ايجاد پاكستان به ويژه زماني كه پاكستان در سال 1947 عضو سازمان ملل متحد گرديد، دولت هاي افغانستان از همان روز تا اكنون با اين خط مخالفت كرده و افغانستان يگانه كشوري بود كه به عضويت پاكستان در ملل متحد مخالفت كرد. چانسي را كه پاكستان بعد از سال 1949 تا زمان شكست اتحاد شوروي يا به عباره ديگر تا سال 1991 داشته يعني دوران جنگ سرد موجوديت دو قطب متهاجم بوده كه پاكستان همواره در قطب غرب قرار گرفت و با همان سياستش خود را زنده نگهداشته است و هم معمولاً پاكستان كه زنده بوده، محصولش كودتايي بوده به اين معني كه پاكستان ملت نشده و كشور نشده است.


از لحاظ حقوقي متأسفانه چيزي را كه گاهي اوقات تحليل گران كه به مسايل حقوقي آشنايي ندارند مي گويند كه مدت صد سال بر قرار داد ديورند سپري شده بناءً ديورند اعتبار نـــدارد، مي خواهم اين نكته را به وضاحت بگويم كه اول مسأله ديورند در قرار داد نيامده، دوم قرار داد هاي بين المللي هيچگاه تحت مـــرور زمـان نمي آيند، متأسفانه دو دهه جنگ و بحران در افغانستان منتج به اين شد كه دولت هاي ما مسأله ديورند را كم كم فراموش كنند و حداقل در آن سكوت كنند از نظر من، تا معضله ديورند حل نشود، منطقه به سوي ثبات نخواهد رفت، همان طوريكه مسأله كشمير بين هند و پاكستان حل نشود، در اينجا صلح و ثبات دايمي بوجود نخواهد آمد.
در ارتباط با افغانستان سياست هاي پاكستان طوريست كه پاكستان مي خواهد در افغانستان دولت هاي دست نشانده خودش باشد و گاهي اوقات هم خيال استعمار گرانه داشته- يعني خواسته افغانستان را تجزيه كند. اين طرح هايي است كه در سال هايي كه متأسفانه دولت ها رو به ضعف نهاد جنگ هاي داخلي در افغانستان به شدت گرايش پيدا كرد و افغانستان مورد تجاوز قواي خارجي و تروريزم قرار گرفت. پاكستان خواست از اين موضعگيري ها هم استفاده كند يعني در استراتيژي خود تغيير جديد بوجود آورد،‌ با سقوط طالبان و ايجاد اداره موقت و مسأله تروريزم در منطقه و ايجاد ائتلاف بين المللي برضد تروريزم موجوديت اين واقعيت ها براي پاكستان يك چانس طلايي را داد، در حاليكه پاكستان نخواست،‌ نمي خواهد و نتوانست با تروريزم مبارزه كند به اهدافي كه در استراتيژي درازمدت خود داشت دست يافت به اين معني كه با استفاده از مبارزه با تروريزم در مناطق قبايل آزاد قطعات نظامي خود را جابجا نمود و حالا با تمام بي شرمي دولت پاكستان در سرحد ساختگي كه بين افغانستان و پاكستان موجود است، مي خواهد گاهي او را ديوار خاردار بسازد و گاهي هم اورا ماين فرش كند و گاهي اوقـات هم عنوان مي كند كه بازار تجــارتي مشترك مي سازد در واقع مي خواهد توسط دولت افغانستان يك نوع سرحد را به رسميت بشناسد درحاليكه از نظر من اين يك جنايت است.
به نظر من دولت هاي هند و افغانستان بايد مشتركاً مسأله را در سازمان هاي منطقه يي مطرح كنند و قرار دادهاي دوجانبه اي را كه با كشور هاي دنيا امضا مي كنند اين مسأله را جزئي از استراتيژي هاي خود قبول كنند، تا اين مسأله دوباره زنده شود و بعداً از لحاظ اخلاقي راه هاي ديگر براي حل اين معضله وجود دارد مثلاً  نظر مردم كه در آن طرف مرز قرار دارند گرفته شود كه آنها چه ابراز نظر مي كنند، گروه هاي معيني كه آن طرف سرحد بين افغانستان و پاكستان قرار دارند يا بين هند و پاكستان زندگي دارند تفسير حل اراده همـــه مردم را كـرده نمي توانند، بلوچ هاي آن طرف سرحد، چنانچه در اين اواخر معلوم شد نمي خواهند با پاكستان يكجا باشند و در طول موجوديت پاكستان يعني از 1947 به اين طرف اين يك معضله جدي بوده است و هم چنان مردم پشتونستان هيچگاه خود شان را از پاكستان تلقي نكرده و معناً آنها خود را جزئي از افغانستان دانسته اند، زيرا خون مشترك شان، عناصري كه در يك ملت وجود دارد چنين شواهدي را بميان مي آورد، منافع را كه دارند همه آن نشان دهنده اين ادعا است. آن مردم علاقمند آن اند كه در وطن واقعي شان كه افغانستان است زندگي كنند.
ديورند براي دو كشور داراي اهميت زياد است مثلاً اگر پاكستان ديورند را از دست مي دهد ديگر كشوري بنام پاكستان وجود ندارد. حيات پاكستان وابسته به خط ديورند است و ارزش اين خط براي افغانستان از يك طرف يك كتله كه اورا استعمار از هم جدا كرده، ما به عنوان يك ملت مجدداً ملحق مي گرديم و ازطرفي هم تمام منابع طبيعي، استراتيژيكي و بالآخره راه يافتن افغانستان به بحر كه همواره ما از اين لحاظ تهديد شديم، دوباره ما آن را بدست مي آوريم، معمولاً پاكستان با استفاده اينكه افغانستان از بندر كراچي راه ترانزيتي نداشته در مواقع مختلف بر اقتصاد ما ضربات شديد وارد كرده است، اين منافع اند كه علاوه از منافع ملي براي ما داراي اهميت فراوان مي باشد.

   صديق الله توحيدي روزنامه نگار:

تثبيت حدود مرزي براي هردو كشور از جمله ضرورت هاي اولي است، زيرا بدون مرز و سرحد مشترك هيچ كشور در هيچ عرصه نمي تواند موفق باشد، خط ديورند مانند بسياري از مرزهاي افغانستان مستند بااسناد تاريخي بصورت تحميلي انجام گرفته است، افغان ها مي توانند ادعا كنند كه اين خط به اساس معامله ميان حكومت هند برتانيوي و امير عبدالرحمن خان پادشاه وقت افغانستان بميان آمد؛ اما در اين معاهده زمان براي انقضاي اين معاهده امضا نشده است، ولي امير عبدالرحمن خان بخاطر اينكه توانسته باشد در سرحدات جنوب وشرقي افغانستان آرامش و امنيت را كماكان برقرار كند و جلو نفوذ و مداخله حكومت انگليس را به داخل افغانستان بگيرد، اين معاهده را به امضا رسانيد. امير عبدالرحمن خان اين معاهده را پس از جر و بحث دوامدار در مدت چهل روز در دارالسلطنه كابل بدون مشوره با اعضاي دربار با شخص ديورند نماينده انگليس امضا كرد و بعد فرماني را كه خود قبول مي كرد خودش در مجلس دربار قرائت نمود. مسأله مهم اين است كه خط ديورند در تمام زمان بوجود آمدنش به ويژه پس از تاسيس حكومت پاكستان زخم خونين در روابط بين افغانستان و پاكستان بوده است، تصور جانب پاكستان اين است، كه اين خط بايد بصورت رسمي شناخته شود و به حيث مرز اصلي قبول گردد. بناءً با وجود تلاش مستمر پاكستان خصوصاً پنجابي ها اين روابط در دو طرف خط سرحد نه تنها قطع نگرديد، بلكه استحكام بيشتر پيدا كرد و نتوانست اين خط به حيث مرز مانند ساير كشور ها تثبيت گردد، البته حكومت هاي افغانستان در طول تاريخ بعد از امضاي اين پيمان هيچگاه اين خط را به حيث يك مرز رسمي نه پذيرفتند. ادعاي اينها گاهي هم به حدي بوده كه علاوه از پنج ايجنسي كه آن سوي سرحد اند، حتا مدعي صوبه سرحد نيز هستند. اين مسأله از تاريخ افغانستان آشكارا ديده مي شود كه اين معضله روابط دو كشور را در يك فراز و نشيب نگهداشته كه اين فراز و نشيب ها گاهي كم و گاهي مانند دوره سردار داوودخان به شدت مطرح شده است.
بايد گفت پيمان يا معاهده در مورد ديورند صورت گرفته و يا حداقل روي كاغذ از آن ذكري شده است، پاكستان با تمام قوتي كه داشته حكومت هاي افغانستان را بشمول جهاد و حكومت مجاهدين را به همين ارتباط ضربه زده است و افغانستان را زيادتر از سي سال قبل متضرر ساخته است، به فكر من حالا زمان آن رسيده كه بايد اين معضله يكطرفه شود. حضور جامعه ملل و نفوذ امريكا در افغانستان و پاكستان مي تواند براي حل اين معضله رأي منطقي پيدا كند و پارلمان افغانستان بايد اين مسأله را مورد غور و بررسي قرار دهد و هم چنان بايد از مردم و احزاب سياسي كه آن طرف مرز قرار دارند، نظر خواهي شود كه آيا آنها الحاق شان را به افغانستان مي پذيرند يا اينكه مي خواهند با پاكستان باشند؛ زيرا امروز زمان پنجاه يا شصت سال قبل نيست.
من نمي گويم كه خط ديورند پذيرفته شود ويا رد شود، اما حل اين مسأله براي تأمين ثبات و امنيت در افغانستان از اهميت بسيار زياد برخوردار است كه نقش پارلمان افغانستان در اين مورد زياد برجسته است.

  سيد اسحق گيلاني عضو شوراي نمايندگان:

از بدو تاسيس پاكستان بحيث يك مملكت كه از نيم قاره هند برتانوي جدا شد، معضله افغانستان و پاكستان شروع گرديد، افغانستان اولين كشوري بود كه پاكستان را به رسميت نشناخت. به خاطر دو هدف: (1) مسأله ديورند، (2) بخاطر حقوق حقه مردمي كه در آن خاك زندگي داشتند اين تنش ها و كشيده گي هاي سياسي به شكل طولاني دوام نمود كه تا اكنون اين موضوع حتا هيچ كمرنگ هم نشد و تنها در زمان جهاد كه نزديك به پنج مليون مهاجر افغانستان در آنجا زندگي داشتند و پاكستان يكي از مواضع بسيار مستحكم براي مجاهدين افغانستان در برابر اتحاد جماهير شوروي محسوب مي گرديد، درآن وقت نه جانب افغانستان و نه جانب پاكستان موضوع خط ديورند را به زبان مي آوردند بخاطري كه آنها به مشكل جدي و بزرگ نسبت به اين معضله مواجه بودند، اين روند تا حكومت آقاي كرزي بحال خود باقي ماند كه بالآخره به مرور وقت در اين اواخر زيادتر روي زبان ها ديده مي شود، اين موضوع بخاطري در اين وقت شكل گرفت كه قواي خارجي بخاطر سركوبي تروريست ها وارد افغانستان شده اند. ادعاي مقامات افغانستان اين بوده كه تروريست ها از پاكستان وارد افغانستان مي شوند و بعد از تخريب و دهشت افگني دوباره به آنجا ميروند و مراكز تعليمي آنها در پاكستان است، به نظر من اين معضله هيچ ارتباط به مسأله ديورند نمي گيرد، زيرا اين معضله جهاني است كه امريكا و حتا پاكستان و ساير كشورها از آن درامن نيستند، خط ديورند يك معضله سياسي بين دو كشور است كه به گفتگوها و تبليغات بين دو كشور حل نمي شود، بلكه در حضور داشت ناظرين بين المللي تمام اسناد تاريخي خط ديورند را مطالعه كرده از هردو جانب هم از آن پشتون ها و بلوچ ها كه آن طرف مرز اند و يا داخل افغانستان اند، يك ريفراندوم گرفته شود كه آنها همراه كدام مملكت مي باشند. متأسفانه در اين اواخر مسايل تروريزم را با مسأله خط ديورند مي دانند كه به فكر من اين نظريه كاملاً اشتباه است بخاطري كه اين بار اول است كه عساكر پاكستان داخل مناطق قبايل شده اند، قبايل از خود قانون دارند و قانون پاكستان را هيچگاه نپذيرفته اند. زعماي پاكستان و افغانستان وقتي كه باهم مي نشينند حرف از صميميت،  برادري و دوستي مي زنند ولي وقتي كه از همديگر دور مي شوند عليه يكديگر تهمت مي بندند و بالاي يكديگر تاخت و تاز مي نمايند كه به نظر من اين معضله به اين شكل هيچگاه حل نخواهد شد، مسأله تروريزم و معضله خط ديورند و قتي حل خواهد شد كه از طرف كميسيون روابط بين المللي ولسي جرگه افغانستان هيأتي با ولسي جرگه پاكستان صحبت كنند، زيرا در اين مدت مقامات دو دولت موفق نشدند، تا راه حل براي حل اين معضله در ديدار هاي چند مرتبه يي خود پيدا كنند. اينكه جناب آقاي مجددي رئيس سناي افغانستان دست شبكه استخباراتي پاكستان را راجع به سوءقصدي كه عليه جان او صـــورت گرفت مي داند ممكن اسنادي در دست داشته باشد، ولي من دراين باره چيزي گفته نمي توانم، زيرا من هيچ نوع سندي ندارم، متهم ساختن يك كس آسان است، ولي عاقلانه آنست كه بايد اسناد داشته باشد، در اين اواخر آسمان هم اگر ابري مي شود ما مي گوييم كه پاكستان است واگر باد هم مي وزد عامل آن پاكــــستان را مي دانيم كه اين نوع حركات از موضع گيري هاي سياسي بسيار دور است. بايد گفت افغانستان، تا اكنون داراي يك استراتيژي منظم نيست، تا بتواند با همسايگان خود روابط درست و معقول ايجاد كند، در هرات بلخ و يا ديگر ولايات حوادث رخ مي دهد، هيچ همسايه متهم نمي شود كه اين قسم يك سياست، روابط افغانستان را با همسايگان آن ضعيف خواهد كرد، تروريست ها از جايي مي آيند كه حتا پاكستان درآنجا حاكميت ندارد و اين بار اول بود كه عساكر پاكستان وارد آن مناطق شده اند.
متأسفانه دولت با تمام قوايي كه دارد بشمول قواي خارجي در افغانستان توان ندارد امنيت را در چندين ولايت تأمين كند همين اكنون در شماري از ولسوالي هاي برخي ولايت قوانين دولت قابل تطبيق نيست و ما نبايد در حل مسايل سياسي خارجي خود با بدگفتن و دشنام دادن براي ديگران بپردازيم.
خط ديورند براي هر فرد افغانستان اهميت حياتي دارد و همان است كه ما؛ تا اكنون آن را به رسميت نشناخته ايم و ما حتي ادعاي آن را داريم كه اين خط بالاي مردم ما بشكل ظالمانه و تحميلي قبولانده شده است و بايد به همان جاي اصلي خود برود كه مردم افغانستان ادعاي آن را دارند. اين موضوع ارتباط مي گيرد به آمادگي خودما، زيرا ما چقدر مي توانيم مردم هاي آن را قانع سازيم كه آيا آنها ما را قبـول مي كنند و يكجا مي شوند و از آنها بايد اين مسأله پرسان شود. ما اكنون در پايتخت كشور خود كه كابل است حتا برق نداريم در حاليكه آنها در دورترين قراء و قصبات خود داراي مكتب، برق، گاز، شفاخانه و سرك قير مي باشند، ما بايد ادعاي كلان را وقتي كنيم كه خود ما در دست خود يك چيزي داشته باشيم.

    عبدالخليل مينوي نويسنده و كارشناس:

چندين سال پيش مدت معاهده ديورند به پايان رسيد، ولي تا هنوز مسأله آن درهيچ شكلي نه رسمي و يا غير رسمي، مطرح نگرديده است.
شايد علت عمده آن نداشتن يك مرجع قانونگزاري (پارلمان) بوده باشد، اكنون كه ما شاهد يك پارلمان مردمي هستيم اميد است تلاش گردد دست كم برادران پشتون و بلوچ ما كه در آن طرف سرحد زندگي مي نمايند صاحب آزادي و حكومت هاي مستقل در قلمرو وسيع خويش شوند و ديگر نگذارند منابع عظيم آن ديار در خدمت نظاميان و تروريستان قرار گيرد.
   دكتر شمس الحق آريانفر رئيس روزنامه اصلاح:
ديورند مسأله ايست كه حدود يك قرن است دوكشور را در عدم تفاهم كامل نگهداشته است. كشور پاكستان در پيوند با اين قصد است كه پيوسته افغانستان را متشنج مي سازد و نا آرام مي خواهد. در دوران سلطنت، رژيم وقت در مورد توجه جدي نداشت، از آن رو پاكستان نيز با اندك نرمش حركت مي نمود. با آنهم پاكستان پناهگاه مخالفان و كودتاگران ضد دولت افغانستان بوده است.
داوود خان كه جديت نشان داد، روابط وخيم شد. در دوره هاي بعد هر بار نيرويي را در مقابل دولت افغانستان حمايت كرد: مجاهدان را عليه كمونيست ها كمونيست ها و طالبان را عليه مجاهدان و اينك، القاعده و طالب را عليه نظام جديد. اين وضعيت هميشه ادامه خواهد يافت، مگر زماني كه مسأله خط ديورند به گونه روشن حل گردد. عدم مذاكره صريح درين رابطه و ختم قصه نشان ضعف سياسي شخصيت ها، رهبران و دولت افغانستان است. هر مشكلي بايد حل گردد، مشكل ديورند نيز چنين است. ختم اين مشكل آرامش در منطقه را اعاده مي كند. بايد در يك نشست دوجانبه و بعد منطقوي و حتي بين المللي كه به گونه اجلاس بن جهان نيز در آن سهيم باشد، مشكل ديورند بايد نقطه پايان خود را دريابد ورنه اين زخم خونين،‌ تمام وجود را به كسالت نگه خواهد داشت.
   واقف حكيمي سردبير هفته نامه مجاهد:
خط ديورند در طول بيش از يك قرن همواره معضلي مهم براي كشور ما پس از استقلال شبه قاره هند و تشكيل دولت پاكستان در 1947 بوده است، همواره بر سر چگونگي اين خط روابط افغانستان و پاكستان دوستانه نبوده است و اين امر عامل حوادثي بسيار فاجعه بار براي افغانستان بوده است و به بهانه تثبيت و رسميت دادن به اين خط پاكستان همواره به دولت هاي افغانستان مشكل آفريده است، بي ترديد دولت ها و ملت هاي هردو طرف اين خط پيوسته از نزاع برسر اين خط رنج برده اند و در پهلوي عوامل ديگر اين مسأله را مي توان يك عامل مهم بي ثباتي سياسي واجتماعي در افغانستان خواند. با اين اهميتي كه خط ديورند بر حيات سياسي كشور ما دارد، به باور من تا هنوز كاري جدي و موثر از سوي دولت هاي افغانستان و پاكستان براي پايان دادن به بحران خط ديورند انجام نيافته است. به باور من اكنون زمان آن فرا رسيده است كه دولتمردان هردو كشور به جاي پرداختن به جنگ هاي لفظي و سياسي صادقانه براي راه حل هاي واقع بينانه اين بحران بينديشندكه در نهايت به سود هر دو كشور و هر دو ملت، اين مشكل تاريخي و ميراث دوران استعمار پايان يابد. حضور نيرومند جامعه جهاني در افغانستان و توجه به مسايل منطقه از سوي موسسات بين المللي زمينه اين را فراهم آورده است كه نبودن اين مشكل را به كمك موسسات جامعه جهاني به گونه عادل حل كرد.



  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

اسد الله  سروری  تنها نبود

 

مسله جنایت کاران جنگی و ناقضین حقوق بشر و محاکمه ای آنان یکی از جمله مسائل مهم کشور است و البته هر شهروند افغانستان ، خواهان تآمین عدالت و محاکمه ای ناقضین حقوق بشر و جنایت کاران جنگی است.

 به نظر بنده در افغانستان جنایات بشری به دو شکل عمده صورت گرفته که باید از هم تفکیک شود . یکی جنایاتی است که طی سالهای گذشته  در اثر جنگ و بر خورد های مسلحانه صورت گرفته ،  که  فیر راکت ها و مرمی های  کور که آدرس و نشانی را دقیق  بلد نبوده  و باعث قتل ، ویرانی  و بدبختی انسانها گردیده است. نوع دوم جنایاتی است  که دولت منحیث مسول حفظ جان ، مال وعزت مردم با یک پلان  سازماندهی شده ای قبلی به آدرس های مشخص و معینی  مراجعه و افراد را بازداشت، شکنجه و بعدآ بدون محاکمه  از بین برده است

 مسله ناقضین حقوق بشر و جنایت کاران جنگی باید  با دقت ، طور همه جانبه ، نه در طی ده بیست سال گذشته بلکه  از زمان محمد ظاهر شاه بدینطرف باید مورد بحث و مطالعه قرارگیرد . چون در آن دوران نیز موارد متعد دی  از نقض حقوق بشر ، از جمله به زندان کشیدن و شکنجه ای فعالین سیاسی و  از بین بردن انسانها به جرم داشتن عقیده و تفکر دیگر موجود است. همچنان این  مسله باید توسط مراجع و ارگانهای بی طرف و صالح مورد بررسی قرار بگیرد نه توسط کمیسون های نام نهاد سیاسی ، فروخته شده ، طراحی شده با اهداف قبلی کنونی ، تحت نام کمیسون مستقل حقوق بشر و غیره ،  چون نباید با این مسله سلیقه ای ، سیاسی ، انتخابی و ابزاری برخورد صورت گیرد ،  که چنین برخوردی  بحران زا   بوده  و  مشکلی را حل نخواهد کرد

 این کاملآ روشن است که  یکی از سیاه ترین دوره های  تاریخ کشور و یا منشآ تمام بدبختی کشور  کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷  و دوران حاکمیت حزب دمکراتیک خلق  بوده است و هم یکی  از بزرگترین  جنایات بشری  در  تاریخ کشور نیز در همین دوره صورت گرفته است. بر علاوه ای  بمباردمان و راکت باران وحشیانه و ویرانی  قرآ  و قصبات ، حاکمیت  وقت و دستگاه  مخوف و جهنمی  آن  اکسا ، خاد  و  یا امنیت دولتی این فرزند نا مشروع  کا- جی- بی   شوروی  سابق ،  بطور  سازماندهی شده و پلان شده ، منظم و سیستماتیک ، در سراسر کشور، هزاران هزار انسان تحصیل کرده  و غیر تحصیل کرده  را  از خانه ، محل کار و تحصیل ، و بازار  ربوده و بدون  سوال و جواب و محاکمه  زندانی ، به بد ترین و وحشیانه ترین شکل شکنجه نموده ( که زبان از بیان شکنجه های آندوران قاصر است) و بعدآ  یا  بصورت  دسته جمعی  با بلدوزر ها  زنده به گور  ،  یا از  طیاره زنده پرتاب ، یا با دست و پای بسته  به دریا انداخته و یا به گلوله  بسته اند که هزاران  طفل را یتیم ، هزاران  زن  را  بی شوهر ، هزاران پدر را بی پسر ، هزاران خواهر را بی برادر و هزاران هزار فامیل را به خاک وخون کشانیده  و در غم عزیزان شان ،  سوگوار نمودند و  تا  اکنون هم  هنوز   هزاران  انسان و فامیل از سرنوشت  اقارب  و عزیزان شان  که توسط رژیم سفا ک  وقت  زندانی شده بودند ، هیچ اطلاعی ندارند و هنوزهم منتظرند.

 کمتر  کسی است  که  اختناق ، ترور و وحشت آن دوران  را به یاد نداشته  و یا  از آن  داغی  نداشته  باشد .  من  خود شاهد هستم که  صد ها انسان  صرفآ به جرم شنیدن  رادیو ی  بی بی سی( رادیوی  ارتجاع  و امپریا لیزم)، به جرم  هورا  نگفتن ، به جرم  به عسکری نرفتن ، سازمان نرفتن  و  عقده  های شخصی ،  زندانی  و کشته  شده اند . که نشر  لیستهای  رسمی دوازده هزار نفری  کشته  شده گان  در آغاز  زمامداری  حفیظ الله  امین  نشانه ای کو چکی از  جنایات    آن دوران  است

 درین جنایات  عجیب و غریب وحشیانه ،  تنها  یک  اسدالله سروری دست نداشت  بلکه  صدها  اسد الله  سروری دیگرنیز درین جنایات مستقیمآ دخیل  بودند ،  که فعلآ  در اروپا، امریکا ( در دامان امپریالزم) ، در جمهوری های  شوروی سابق ، در روسیه ، در داخل افغانستان و در پارلمان (گلاب زوی  و همکاران شان) حضور  دارند که باید پاسخ گوی  اعمال ننگین  شان علیه بشریت باشند.

 البته ناقضین حقوق بشر و جنایت کاران جنگی که زنده اند ، باید محاکمه شوند و آنهای که مرده اند ، باید نام شان در تاریخ کشور منحیث ناقض حقوق بشر و جنایت کار جنگی  ثبت  گردد.

 

 

 

                                                                          ضیاء

 

                                                                   ۲۵ حوت ۱۳۸۴

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

آزادی بیان در غرب

 

یکی از موضوعات داغی که بیشتر درين اواخردر جهان مسله ساز بوده  ، مسله آزادی بيان و تعابير ، تفاسير و سواستفاده ای است، که از آن  کشور های قدرت مند منحيث وسيله ای فشار جهت برآورده شدن اهداف توسعه طلبانه ای درازمدت سياسی و نظامی خود ، بر کشور های عقب مانده  اعمال می نمايند

 

من منحيث کسی که بيشتر از بيست سال زنده گی ام را در غرب گذشتانده ام و هنجار ها و نا هنجار های آن جوامع و با اهداف و مقاصد شان بخوبی آشنائی دارم ، می خواهم جهت روشن گری خواننده گان محترم مسله ای آزادی بيان در غرب و چند گانه گی انرا ، که همچو سلاح بران  و نامرئی در دست استعمار، جهت تو سعه طلبی فرهنگی و محو ارزش های ديگران وتعميم نيات و اهداف  غرب  کاربرد دارد ،  به بحث بگيرم .

 

 درغرب شما می توانيد از بسياری عمل کرد های دولت انتقاد کنيد و آنها را  زير سوال ببريد ( البته نه از همه اعمال ) شما می توانيد در چوکات قانون رسانه داشته باشيد و در چوکات قانون فعاليت های سياسی وغيره داشته باشيد. من فکر می کنم که شما هم با من هم عقيده خواهيد بود که امروز تقريبآ در همه جای دنيا اين اعمال در چوکات چيزی که از آن بنام قانون ياد می شود مجاز است ، اما آزادی بيان در غرب ، مانند سائر اصطلاحات که از بيرون پر زرق و برق و جذاب تبليغ گرديده ، نيست.   آزادی بیان در غرب خود مشکل دارد و از آن آزادی ايده آلی ، به معنای دقيق کلمه خبری نيست ، و هر دولت و گروهی  به گونه ای خاصی  آنر  به نفع خود   تعبیر می کند ، و دارای چندين پهلو است.

 

فرضآ شما  در غرب این حق را  ندارید که بگوئید و یا اذعان دارید ، که در جنگ دوم جهانی تعداد یهودانی که توسط نازی های آلمان کشته شده اند 6 ملیون نبوده بلکه یک نفر کمتر بوده یعنی( 5999999) بوده، اظهار این مطلب جرم است و قابل محاکمه ، تحقیق و تفکر درین مورد هم  جرم است ، چنانچه چند زوز قبل شاهد محاکمه و مجازات یک مؤرخ انگلیسی تقریبآ هفتاد ساله بنام دیوید ایروینگ  به سه سال حبس در اطریش ، به جرم اینکه چند سال قبل اظهار داشته بود، بوديم ، که ارقام ارائه شده ای کشتار یهو دیان توسط نازی های آلمان در جنگ دوم جهانی  را مبالغه آمیز و دور از واقعیت دانسته بود  ، و همچنان شاهد بررسی صدور  حکم بازداشت  آقای احمدی نژاد رئيس جمهور ايران به جرم مبالغه دانستن ارقام ياد شده هستيم ،  شما حق ندارید از چیز های که ارزش های غربی نامیده می شود(چون هم جنس گرای ، روسپی گری ، دموکراسی وغیره) ا نتقاد  کنید ، برعلاوه ای حق انتقاد نداشتن ، با فشار از بالا شما ان ارزش ها را باید قبول کنید و دوست داشته باشید.   

 

 در غرب عملآ تفتیش عقائد وجود دارد ، ما شاهد محاکمه ای کسانی هستیم که جرم شان تنها فکر شان بوده است بدون اینکه  کدام عملی انجام داده باشند ،  به ایشان گفته شده  که ، فکر شما خوب نیست، فکر شما ضد ارزش های ما است و یا شما فکر افراطی داريد، ویا شما ارزش ها و نوع زنده گی غرب را دوست ندارید و نفرت دارید، اینگونه اشخاص مجازات شده  و یا از کشور اخراج گردیده اند 

 

 به گفته ای شاعر ایرانی ( احمد شاملو)  اینجا دهانت را می بویند، اینجا کلامت را می بویند، تا مبادا که گفته باشی!!

 

در غرب  ما شاهد بسته نمودن سایت های انترنیتی ، تعطیلی مساجد ، محاکمه و اخراج امامان ، و  دها محدودیت  دیگر هستیم، مگر امام جز بیان چه دارد؟؟  که غرب با تمام عظمت   و منطقش تحمل و پاسخ حرف و منطق یک امام را ندارد، چه جاذبه ای سایت های انترنتی اسلامی و حرفهای  امام دارد که هزاران سایت ، اخبار، مجلات و کانالهای تلویزیونی سکسی غرب ندارد؟؟ در غرب  موضوع سخنرانی های امامان جمعه از قبل مشخص می گردد و یا از امامان تعهد گرفته شده که روی موضوعات خاصی اصلآ صحبت ننمایند و گرنه محاکمه و اخراج!!

 

اگر در گشور های دیگر اشد مجازات اعدام است ، اینجا اخراج با تبعيض است . که البته اخراج به مراتب درد ناکتر ، فاجعه بار تر و مصیبت بار تر از اعدام است شما تصور کنید کسی   در کشور غربی تولد شده درس خوانده، بزرگ شده وتشکیل خانواده داده و تابعیت کشور غربی را دارد ، به جرم اینکه  والدین  و اجدادش از کشور دیگری آمده اند، در صورت داشتن فکر دیگرو یا انتقاد از ارزشهای غرب ، بی رحمانه ازکشور های غربی اخراج شده و به کشور به اصطلاح اجدادی اش، که هیچ تعلقی دیگر با آن ندارد و همه چیزش برایش بی گانه است ، فرستاده می شود، بدون اینکه به سر نوشت او ، اطفال و خانواده ای او فکر گردد

  

اما برعکس اگر کسی در افغانستان ، ایران و سائر کشور های اسلامی ، ضد ارزش های دینی و ملی خود قد علم کند، می بینیم که چگونه منحيث  قهرمان آزادی  شناخته شده، مورد عنایت و حمایت مادی و معنوی کشور های غربی قرار  گرفته و زمینه و امکانات در اختیارش قرار داده می شود. در خود غرب هم همینطور اگر کسی ضد ارزشهای اسلامی به میدان می آید منحیث قهرمان از حمایت بین المللی غربی بهره مند گردیده و جوائز مختلف مادی و معنوی به وی  تعلق می گیرد ، و حزب و اشخاصی که مو ضع گیری های  ضد اسلامی داشته باشند در انتخابات برنده اند، که  ازین گونه مثالها زیاد است

 

آزادی بیان در غرب یعنی شما آزاد هستید و امکانات هم به شما داده می شود، تشویق هم می شوید، تا اسلام  و ارزش های اسلامی را انتقاد ، تو هین و بکوبید، اما ارزش های غرب را نه ( آزادی یکطرفه )!

 

آزادی در غرب به این معنا است که شما آزادید که مثل غربی ها فکر کنید یعنی استبداد در آزادی!

 

در آخر با گذاشتن قضاوت به شما خوننده ای عزيز عرايضم را با دو جمله از گفته های  مادام رولا ند از کتاب اندیشه ای بزرگان  در مورد آزادی خاتمه  می بخشم

 

ای آزادي، چطور با تو بازی کرده اند!

ای آزادی ، چه جنايت ها که بنام تو مرتکب می شوند!

 

     

نو اندیش

8 حوت 1384

 

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

دمو کراسی غربی يا استعمار نو

دموکراسی قبل از همه يکی از روش های حکومت داری است که در کشور های مختلف به اشکال گوناگون اعمال ميگردد که در مجموع بنام مردم سالاری ، حق تعين سر نوشت توسط مردم يا حکومت مردم توسط مردم ، که مردم با رأی خود با انتخاب نماينده گان و پارلمان  در حکومت مشارکت مينما يند و از ينطريق به حکومت يا نظام مشروعيت می بخشند البته در دموکراسی رای آزادانه ای مردم اصل بوده  و با يد به رای اکثريت احترام قايل شد.

در کشور های غربی شکل خاص يا مودل غربی دمو کراسی ، با سر نوشت اين کشور ها گره خورده و به يک ايد يولوژی يا حتی دين تبديل شده و مقدس شمرده می شود  با وجود همه آزادی های که در غرب از آن دم زده می شود ، به کسی حق نقد دموکراسی داده نمی شود و بر علاوه صدور دموکراسی و احتمالآ غلبه فرهنگی و محو فرهنگ های ديگر در سراسر جهان مبنای سياست خارجی کشور  های غربی را تشکيل ميدهد و درين رابطه تلاش ها و سرمايه گذاری های کلانی نيز صورت ميگيرد چنانچه ما شاهد صدور دموکراسی و ازين طريق تهاجم فرهنگی چه به شکل صلح  آميز و چه با توسل به قوای نظامی ، اشغال کشور ها ، کشتار و سرنگونی نظام های به اصطلاح  غير  مردمی و به قدرت رساندن رژيم های دل خواه شان ، اقدام مینمايند که نمونه ها و نتائج اين گونه اقدامات  را در اشغال عراق ، افغانستان و تحولات ارمنستان اوکراين شاهد هستيم

چنانچه در زمان موجوديت اتحاد شوروی نيز همين روش جهت به قدرت رساندن احزاب کمونستی و رژيم های دست نشانده اجرا ميگردید ، که کشور  و مردم ما نيز يکی از قرباينان چنين سياست ها بودند . جالب اينکه کشور های غربی با بر خورداری از برتری اقتصادی و نظامی ، در عصر حاضر به خود اين حق  را ميدهند  تا به جای مردم ديگر ملل تصميم بگيرند ، که کدام شخص و چه نظام سياسی برای آنها مناسب تر است ، و بعدآ در تحميل شخص و نظام مورد نظر  به هرطريق ممکن  می کوشند

اگر در جای نظام حاکم و دموکراسی مطابق ميل شان نبود ، با و جوديکه آن نظام از طرف مردم و با در نظر داشت تمام  موازين قبول شده ای بين المللی انتخاب شده باشد، از طرف کشور های غربي، حکومت غير  دموکراتيک خوانده شده و با استفاده  از وسايل ممکن زمينه ناکامی آن نظام را فراهم می سازند ، يعنی دولت ها از مردم نه بلکه از کشور های غربی بايد مشروعيت خود را بايد کسب کنند ،  يا به عباره ای ديگر ، در دنيا در انتخاباتيکه رژيم ها دست نشانده  و مطابق  ميل اروپا و امريکا به قدرت نرسند ، دموکراتيک نيست ، اما بد ترين ، رسوا ترين و پر معامله ترين رژيم های روی کار آمده که هوا خواه  غرب باشند  ، دموکرات ترين اند

انتخابات  عراق  در حال اشغال، که يک قسمت عمده مردم آنرا اتحريم کردند  و در آن سهم نگرفتند ، و هرروز  جان دها انسان در آنجا قربانی ميگردد ، دمواتيک است . همچنان انتخاب افغانستان کشوريکه در اشغال نيروی های بيشتر از چهل کشور دنيا قرار دارد ، با وجود فساد ، تقلب ، تحمیل و معامله ازجمله دموکراتيک ترين ها است.  سوال اینجاست کشور های که خود در حال اشغال اند و حاکميت آنها در خارج و از طرف خارج تقرر  و تحمیل شده باشند و عملآ توانای دفاعی و نظامی نداشته باشند و تمام بودجه و مصارف آنها را کشور های اشغال کننده تآمين نمايند  و کليه برنامه ها و کدر رهبری آن توسط کشور های خارجی جابجا شوند ، چه گونه می شود در چنين کشوری از آزادی ، انتحابات و آنهم دموکراتيک و آزاد صحبت نمود

در حاليکه در گوشه ای ديگر جهان ، مظلوم ترين ملت دنيا که تقريبا شصت سال است از نعمت آزادی محروم و سرزمين شان غصب شده و در زير اشغال به سرمی برند ،  هنگامی که تحت نظارت بين المللی نماينده گان خود را انتخاب می کنند ، از اينکه برنده گان انتخابات به ذوق امريکا و اروپا برابر نيست ، بنآ  رای اين مردم بی ارزش دانسته شده و خود شان  به خاطر انتخاب شان بی شرمانه با تحريم ها ، مجازات و توبيخ ميگردند

طوريکه در ين اواخر شاهد هستيم که حزب اسلامی حماس به دموکراتيک ترين شکل زير نظر  مستقيم  جيمی کارتر رئيس جمهور سابق امريکا ، در انتخابات فلسطين اکثريت کرسی های پارلمانی را بدست آورد که چنين روی داد دموکراتيک ، باعث خشم رژيم صهيونیستی اسرائيل و حاميان آن امريکا و اروپا گرديد حتی بعضی از رهبران و سياست مداران غربی ، اين انتخاب مردم فلسطين را به جای قدر و احترام ، آنرا فاجعه خواندند و همه سراسيمه و با يک صدا از قطع کمک ها به فلسطینيان ، به مردمی که سرزمين شان اشغال شده به مردمی که از حق آزادی و حاکميت به سر نوشت خود محروم ، آواره و سخت محتاج  کمک اند ، صحبت نموده و می نمايند

حماس ، سياست ها و برنامه هايش از قبل روشن و مشخص بود و مردم  بر نامه و سياست های حماس را پذيرفته و به آن رأی دادند تا از ين وضع رقت بار ، که سالها ست متحمل شده اند ، رهائی یابند. اما دولت های غربی که در انها به اصطلاح ديموکراسی و حقوق بشر نها دينه شده است ، به طور بی شرمانه از حماس می خواهند ، که جهت ادامه حيات و حکومت از اصول اصلی خود که همانا ، آزادی و مالکيت بر سر زمين شان است ، صرف نظر نموده ، و به هدايت وخواست کشور های غربی که همانا به رسميت شناختن اشغال واشغال گر و دست کشيدن از مقاومت بر حق وغيره است ، تن در دهد . يعنی از قربانی شده ، از اسير واشغال شده می خواهند تا حاکميت اشغال گر و اشغالگری را به رسميت بشناسد . در غير صورت مردم  رنجور فلسطين که به حماس رای داده اند ، با قطع نان و اب وکمک های انسانی مجازات خواهند شد

اينست دموکراسی  غربی ، اينست حقوق بشر غربی واحترام به رای مردم !

 مگر ملت فلسطين چه چيزی اضافی می خواهند؟ آيا انها چيزی بيشتر از حق خود می خواهند؟ جرم آنها چیست؟

 

آنها می خواهند به سرنوست خود شان حاکم باشند ، کشور و سر زمین خود را داشته باشند. زیر سلطه و اشغال زنده گی نکنند ، به سرزمین اصلی خود برگردند ، آنها می خواهند آبرو مند و آزاد باشند.

 

آیا داشتن و خواستن  این ها جرم است؟؟

 

چرا جامعه ای جهانی در رآس آن کشور های غربی این مدافعان آزادی و دموکراسی ، چنین حرف ساده ، برحق و منطقی و صدای رسای ملت فلسطین را ، که سالیان سال است به خاطر آن کشته می دهند و زجه ، ناله و نعره می کشند ، نمی خواهند بفهمند و نمی خواهند بشنوند .

 مگر همین غربی ها نبودند که رژیم خونخوار و غده ای سرطانی صهیونیزم را در قلب جوامع اسلامی جراحی و جابجا نمودند ؟ آیا اینها  در مسؤلیت آواره گی ، ویرانی، کشتار ، بی عدالتی و رنج ملت فلسطین شریک نیستند؟  پس چرا  جلو جنایت ، خونریزی و ویرانی اسرائیلی ها را نمی گیرند؟

 

در حالیکه در گوشه ای دیگر دنیا مسله ای تیمور شرقی با اندونیزیا را ، چون مسیحی مذهب اند ، ضرف سه ماه حل نمودند. اما برعکس در مسله ای فلسطین ، در خفا دست اسرائیل خونخوار را فشرده  و مهر تآئید  به اعمال جنایت کارانه ای آن زده و از کمکهای سخاوت مندانه بیشتری  بهره مند اش میگردانند.

 

شما ای خواننده ای عزیز ، قضاوت نمائید ، که این نوع اعمال و حرکات و تناقضات غرب چه معنی و پیامی  میتواند داشته باشد؟

 

بی عدالتی دیگر اینکه ، در جهان ما شاهد تلاشهای هستیم تا آواره گان ، مهاجرین و بی جا شده گان  کشور ها ، به وطن اصلی و آبائی شان بر گردند و با ارائه ای کمکها و برنامه ها و تشویق ها ، زمینه ای برگشت شان مساعد می گردد. اما درین دنیا درین مورد یک استثنا وجود دارد و آن اینکه  تنها  آواره گان فلسطینی که به اثر ظلم وجنایات اسرائیل آواره ومجبور به ترک  منازل شان شده اند ، با وجود اشیاق کامل به برگشت، حق بر گشت به منازل و سرزمین  شان را ندارند!!  آیا این مسخره نیست ؟

 

بسا آواره گانی که در کمپ های مهاجرین تولد و در حسرت بازگشت به وطن مرده اند و می میرند ، اما اجازه بازگشت به خانه و کاشانه ای شان را نیافته اند و نمی یابند، و بر عکس در سمت دیگر به  رژیم صهیو نیستی زمینه داده می شود ، تا از سراسر جهان از طریق نماینده گی های سیاسی و مذهبی شان   یهودان را ، با وعده ای شغل  ، خانه و زنده گی بهتر جمع آوری و به اسرائیل دعوت و انتقال  نماید ، و در سرزمین های اشغالی که ملکیت فلسطینی ها ا ست جابجا نموده و برایشان شهرک سازی نماید. و جامعه ای جهانی هم در زمينه ساکت است. اسم این همه بی عدالتی و چند گانه گی ها را چه می توان گذاشت؟

 

اما باز هم  در گوشه ای دیگر می بینیم که کشور ایران می خواهد به دانش صلح آمیز هسته ای در چوکات قوانین بین المللی دست یابد ، اما چون کشور مسلمان است و حکومت ان دست نشانده نیست و جرئت  نه  گفتن در برابر استعمار را دارد . شاهد هستیم که کشور های  دموکراتیک چه گونه موانع ایجاد نموده و  دم از مجازات ، تحریم  و تهدید علیه مردم ایران می زنند. در قرون وسطی  کلیسا و حاکمیت ان ضد علمی حرکت می کرد و عالمان و مخترعان را گردن می زد، و حال در قرن 21 امریکا و اروپا در مقیاس وسیع ، جای کلیسا را گرفته و مانع  رسیدن کشور ها و ملل به دانش و علم می گردند ، و می خواهند تا علم دانش را انحصاری نموده و از ین طریق برتری خود را در جهان ، جهت نیل به اهداف حفظ نمایند . در حالیکه رژیم صهیونیستی و غاصب اسرائیل، ناقض دها قطعه نامه ای سازمان ملل، مجاز داشتن سلاح هسته ای است و کسی جرئت حرف زدن درین مورد را هم ندارد.

 

حرف روشن است و پیام واضح ، و ما ملت مسلمان  تا چه وقت نمی خواهیم بفهمیم  و به اصطلاح خود را گول زده و فریب می دهیم . بايد آگاه بود وبيدار و دست های غرض آلود را از پشت خواند و توطئه ها را به موقع خنثی کرد . 

 

  

                                                                                 س.ض. ايمان

 

                                                                              ۳ حوت ۱۳۸۴   

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

                                  آزادی بیان در غرب

 

یکی از موضوعاتی که بیشتر توجه و وسیله ای خوبی فشار علیه کشور های رو به انکشاف و خصو صآ کشور های اسلامی مورد استفاده  قرار میگیرد مسله ای آزادی بیان است که بصورت منظم مورد ذستفاده قرار میگیرد. ئر حالیکه خود موضوع آزادی بیان در غرب مشکل دارد و هر دولت مداری به گونه ای خاصی به نفع خود ذز آن تعبیر می کند.

 

فرضآ در غرب شما حق نداريد که بگوئيد یا اذعان داريد، که در جنگ دوم جهانی تعداد یهودانی که توسط نازی های آلمان کشته شده اند 6 ملیون نبوده بلکه یک نفر کمتر بوده یعنی( 5999999) بوده ، اظهار این مطلب جرم است و قابل محاکمه ، تحقیق و تفکر درین مورد هم  جرم است ، چنانچه درين اواخر ما شاهد محاکمه ومجازات يک مورخ تقريبآ هفتاد ساله ای انگليسی بنام ديويد ايروينگ  به سه سال زندان در اطريش به جرم مبالغه دانستن آمار کشتار يهودان توسط نازيها هستيم ، و همچنان شما حق ندارید از چیز های که ارزش های غرب نامیده می شود (چون هم جنس بازی ، روسسپی گری ، دموکراسی وغیره) انتقاد کنید ، بر     وعلاوه با فشار اجود دارد ما شاهد محاکمه ای کسانی هستیم که جرم شان تنها فکر شان بوده است و به ایشان گفته شده که ، فکر شما خوب نیست، فکر شما ضد ارزش های ما است و یا شما فکر افراطی دارید، ایشان  مجازات واز کشور اخراج گردیده اند. به گفته ای شاعر ایرانی ( احمد شاملو)  اینجا دهانت را می بویند، اینجا کلامت را می بویند، تا مبادا گفته باشی!! اینجا ما شاهد بسته نمودن سایت های انترنیتی ، تعطیلی مساجد ، محاکمه و اخراج امامان ، و  دها محدودیت  دیگر هستیم، مگر امام جز بیان چه دارد؟؟  که غرب با تمام عظمت   و منطقش تحمل و پاسخ حرف و منطق یک امام را ندارد، چه جاذبه ای سایت های انترنتی اسلامی و حرفهای  امام دارد که هزاران سایت ، اخبار، مجلات و کانالهای تلویزیونی سکسی غرب ندارد؟؟ اینجا موضوع سخنرانی های امامان جمعه از قبل مشخص می گردد و یا از امامان تعهد گرفته شده که روی موضوعات خاصی صحبت نمایند و گرنه محاکمه و اخراج!!

 

 

اگر در گشور های دیگر اشد مجازات اعدام است ، اینجا اخراج است . که البته اخراج به مراتب درد ناکتر و مصیبت بار تر از اعدام است شما تصور کنید کسی   در کشور غربی تولد شده درس خوانده، بزرگ شده وتشکیل خانواده داده و تابعیت کشور غربی را دارد ، به جرم اینکه  والدین  و اجدادش از کشور دیگری آمده اند، در صورت داشتن فکر دیگرو یا انتقاد از ارزشهای غرب ، بی رحمانه ازکشور های غربی اخراج شده و به کشور اجدادی اش، که هیچ تعلقی دیگر به آن ندارد و همه چیزش برایش بی گانه است فرستاده می شود، بدون اینکه به سر نوشت او و خانواده ای او فکر گردد.  

اما برعکس اگر کسی در افغانستان ، ایران و سائر کشور های اسلامی ، ضد ارزش های دینی و ملی خود قد علم کند، می بینیم که چگونه قهرمان شناخته شده، مورد عنایت و حمایت مادی و معنوی کشور های غربی قرار می گرفته و زمینه و مکانات در اختیارش قرار داده می شود. در خود غرب هم همینطور اگر کسی ضد ارزشهای اسلامی به میدان می آید منحیث قهرمان از حمایت بین المللی غربی بهره مند گردیده و جوائز مختلف مادی و معنوی به وی  تعلق می گیرد ، و حزب و اشخاصی که مو ضع گیری های  ضد اسلامی داشته باشند در انتخابات برنده اند، که  ازین گونه مثالها زیاد است.

آزادی بیان در غرب یعنی شما آزاد هستید و امکانات هم به شما داده می شود، تشویق هم می شوید، تا اسلام  و ارزش های اسلامی را انتقاد ، تو هین و بکوبید، اما ارزش های غرب را نه!

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

اسلام ستيزی در غرب

يکتعداد متفکرين ، سيايت گذاران و سياست مدارن غربی ، بعد از کمونيزم ، اسلام و فرهنگ اسلامی را بزرگترين دشمن و مانع در راه توسعه طلبی جهانی خود می پندارند و متآسفانه طوريکه  ديده می شود اين طرز ديد مبنای سياست های سلطه جويانه و دراز مدت غرب را تشکيل ميدهد و جهت مهار ، تضعيف و از پا در آوردن اين دشمن برنامه های بلند مدتی را تدارک و عملی مينمايند

کشور های غربی جهت از بين بردن دشمن درجه اول شان ( کمونيزم ) زيرکانه از دشمن درجه دوم يعنی اسلام و فرهنگ اسلامی به حد اعلی استفاده و بهره بردند و می بينيم که بعد از تجاوز شوروی به افغانستان ، جهاد مردم افغانستان مورد عنايت و حمايت کشور های غربی و اسلامی قرار گرفت که در نهايت منجر به شکست شوروی  در افغانستان و شکست کمونيزم در جهان گرديد

غرب فاتح و مغرور از شکست رقيب درجه اول متوجه رقيب درجه دوم شده  و در اولين اقدام مجاهدين را که تا ديروز مورد حمايت شان بود ، با تمام نفاق سردرگمی عمدآ رها و يا به گفته ای خودشان ، فراموش کردند. اما در اصل نه تنها مجاهدين را رها کردند بلکه در ايجاد تفرقه و  تشديد عداوتها بين شان به طرق مختلف کوشيدند. چون غرب نمی خواست مجاهدينی که بزرگترين ارتش دنيا يعنی ارتش سرخ را ، که  هيبت آن خواب را از چشم غرب گرفته بود ، شکست داده بودند ، موفق به تشکيل حکومت اسلامی  شوند که اين حکومت الگوی گردد برای نهضت های اسلامی در سراسر جهان اسلام و خطری گردد به رژيم های دوست غرب در کشور های اسلامی و در نتيجه اتحاد و تبديل شدن جهان اسلام به يک قد رت بزرگ در مقابل غرب

غرب يکی از مهمترين شيوه های مقابله با اسلام را تهاجم فرهنگی و سلطه ای فرهنگی در لباس صدور دموکراسی غربی ، آزادی بيان ، آزادی زن ، حقوق بشر، حتی با توسل به قدرت نظامی و اقتصادی  در دستور کار خود قرار داد. تا از طريق کمرنگ ساختن فرهنگ اسلامی در بين مسلمانان جوان ، اعتقادات و باور های دينی آنها را تضعيف نمايد. درين راستا با اماد از رسانه ها چون اخبار ، پخش اوراق و مجلات سکسی ، کانال های تلويزيون و کتب و اجير نمودن گروه ها و احزاب ، تلاش های زيادی بخرچ دادند. که البته نشر کتاب آيات شيطانی ، تشکيل احزاب لائيک و دموکرات که قيامهای  ضد ارزشهای دينی و ملی شان همواره  مورد استقبال گرم سران غرب و حمايت  آنها قرار می گيرد ، نيز درين جهت ميتواند معنی شود ، همچنان حمايت بی دريغ دول غربی از رژيم اشغال گر اسرائيل و دشمنی آن با جهان اسلام را نيز درين زمينه ميتوان ياد آور شد

در سالهای اخير ،  دشمنی با اسلام يا اسلام ستيزی با پيروزی احزاب محافظه کار و يا دست راستی  در کشور های غربی شکل علنی تر به خود گرفت ، که در قدم اول لبه ای تيغه به سوی مسلمانان ساکن در کشور های غربی گرفته شد که بد ترين رنج وشکنجه را اين مسلمانان کشيده و می کشند و هر روز با محدوديت های بيشتر و بيشتر ، تو هين ، تحقير و تمسخر مواجه اند. مقدسات شان توهين ، عقائيد شان تفتيش ، خودشان محاکمه و اخراج ، مساجدشان تعطيل و امامان شان محاکمه و اخراج ميگردند

البته چاپ کارتونهای از حضرت محمد (ص) عمل ژشتی که از دنمارک آغاز شد و بعدآ مورد استقبال گرم تقريبآ همه ای رسانه های کشور های غربی و نماينده گان دست راستی پارلمان های شان چون فرانسه، هالند ، المان و غيره واقع شد و روز نامه ها بار بار به چاپ آنها دست ردند و می زنند، چهره ای واقعی ضد اسلامی و اسلام ستيزی غرب را برای جهان اسلام روشن و روسن تر ساخت که عملآ زمينه ای  خشم و بيداری مسلمانان جهان را فراهم ساخت و تواضع های دشمنانه ای غرب را افشاء کرد و عکس العمل مسلمانان هم ، بدن استعمار و غرب را به لرزه انداخت

رسانه و ميديا در غرب نقش تعين کننده و حياتی داشته و در ساخت و ساز و سمت و سو دادن ارزش ها و باور ها و ذهنيت های اين جوامع نقش اساسی دارند. اصلآ ميتوان گفت  که در جوامع غرب ميديا و رسانه حکومت می کند يعنی دموکراسی نه بلکه در غرب  ميديا کراسی است.

در هر جا يا منطقه ای که غرب بخواهد اقدام و يا حمله ای کند اول ميديا پيشقدم می شود و بعد از زمينه سازی و ذهنيت سازی ، قشون نظامی و غيره را به دنبال خود می کشاند

به نظر من اين بسيار بسيار ساده لوحی خواهد بود که فکر شود ، اين حرکت صرفآ  اشتباه يک روزنامه ای دنمارکی بوده است ، بلکه اين بخشی از برنامه های سازماندهی شده ای  اسلام ستيزی غرب است که در کنار صدور دموکراسی غربی و تهاجم فرهنگی می تواند معنی پيدا کند

موضع گيری به ظاهر مختلف امريکا و انگليس با ديگر کشور های غربی بيشتر ناشی از موقعيت و مشکلات اين دو کشور  در عراق و افغانستان تعبير می شود چنانچه  بعدآ ما شاهد اعلام حمايت بوش و انگليس از دنمارک و صدراعظم آن هستيم  و جالب اينکه  از همين روز نامه ای دنمارکی خواسته شده بود تا کارتون های از حضرت عيسی ( ع ) به چاپ برساند اما روز نامه حاضر به چنين کاری نشد

فکر می کنم اين مسله را نمی توان صرفآ با تبارز احساسات که قابل قدر و قابل درک است ، پاسخ داد ، چرا که اين اولين توهين نيست  و به يقين آخرين اش هم نخواهد بود . اين وظيفه ای دول اسلامی است تا متحدانه با يک صدا ، قاطع ، آگاهانه و بيدار با موضوع بر خورد نمايند و جهت جلوگيری از پيامد های مخرب آن ، با غرب داخل بحث  و گفتگو ی  جدی شوند و از برخورد های مقطعی و عکس العملی خود داری نمايند  و به غرب بفهمانند  که انسان موجودی است آزاد اما مسؤل ،  و اين  حيوانات اند  که آزاد اند و غير مسؤل ،  و متآسفانه تعريف  انسان در  غرب از نوع دوم است

 

                                                                            س.ض. ايمان

                                                                            ۲۰  دلو   ۱۳۸۴    

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

آيا اين حاکميت ملی است؟؟

بعد از سه دهه جنگ و بحران ، کشور افغانستان به دولت و اداره ای نياز داشت، دلسوز ، صادق و مسؤل در مقابل مردم تا بتواند اعتماد، از هم پاشيده گی ای تمام اقشار ، گروه ها و اقوام ساکن کشور را در خود داشته باشد.

بعد از کنفرانس بن و توجه جامعه ای جهانی و به قدرت رسيدن آقای کرزی و وعده های سپرده شده، يکبار ديگر جرقه های از اميد در دل نا اميد ، مرده و پر رنج مردم افغانستان دميده شد. شادی و حرکت در تن نيمه جان و پارجه پارچه ای ملت ديده شد ، آرزو ها زنده و انديشيدن به فردا آغاز  شد.

اما  متآسفانه  اين اميد ها و آرزو ها دير پا  نبودند  و بعد از سه چهار ماه اول ديده شد که آقای کرزی و تيم دموکرات و غربی شان بيشتر از منافع ملی به منافع قومی تمائل داشته و متعصب تر از همه ، غربی ها در لاک قوم وقوم پرستی ، فساد اداری و قاچاق مواد مخدر فرو رفتند و قدرت و دولت عملآ به دست حزب فاسيشتی افغان ملت تعلق گرفت. که با يک نظر ساده به اطرافيان و تيم آقای کرزی چون احدي، اتمر، خالد پشتون، غنی احمد زی و سائرين  و  وزارتخانه  های  چون  ماليه ، بانکها ، اقتصاد ، تجارت ، داخله ، دفاع وغيره  به وضاحت  ادارات و تشکيلات فا شيستی قومی و سياسی ديده می شود يا به عباره ای ديگر بعد از کنفرانس بن ، صرفآ تبديلی قدرت از طالبان بی نکتائی به طالبان با نکتائی صورت گرفته است. چون هردو  (دولت کرزی  و  طالبان) محصول امريکائی ـ پاکستانی اند، بنا به تقاضای زمان، تبديلی قدرت از يک نوکر به نوکر ديگر صورت گرفته است

اما اين حاکميت مزدور بعد از چند ماه اول اشتباهاتی را مرتکب شد که سبب افشای چهره ای اصلی آن و در نتيجه سبب يآس و نا اميدی ملی گرديد. که می توان قرار ذيل از بعضی از ين اشتباهات حاکميت نام برد

اول ـ استفاده از کلمات تعريف نا شده و وارداتی چون جنگ سالار و تفنگ سالار، که برای مردم و جامعه نا آشنا و معنی مشخصی را افاده نمی کرد و قابليت تعابير گوناگون را داشت.  از ين کلمات  مخالفين سياسی مجاهدين بيشتر و خوب تر استفاده نمودند تا آ قای کرزی و استفاده از  اين کلمات فاصله بين کسانيکه در به قدرت رساندن کرزی نقش داشتند و دولت کرزی را بيشتر و بيشتر ساخت

دوم ـ چور ملی و فساد تاريخی اداری و حيف و ميل گسترده ای کمک های بين المللی و تآسيس انجو های خانواده گی اطرافيان کرزي، بی برنامه گی دولت و انجو ها و در نتيجه برباد رفتن کمک ها و انتقال آن به حسابات شخصی در خارج 

سوم ـ وابسته گی و تکيه ای همراه با غرور حاکميت به قوای خارجی و سازمان های اطلاعاتی آن ها، به  جای تکيه و سرمايه گذاری  موثر در نيرو های داخلی ، که منجر  به ايجاد بيشتر بی اعتمادی ملی گرديد. و همچنان تلاش بی پايان آقای کرزی به باقی ماندن و دائمی ساختن حضور قوای خارجی جهت بقای حاکميت شان

چارم ـ برخورد های دو گانه و چند گانه ای قومی با دشمنان داخلی و عدم صراحت ، قاطعيت و نداشتن سياست جدی و فعال در رابطه به مداخلات  پاکستان

پنجم ـ عدم صداقت و ثبات شخصيتی و فکری آقای کرزی ، حرکات فريبنده همراه با نيرنگ ، تعهد شکنی و ائتلاف شکنی های  اقای کرزی و حوادث حاشيه ای در لويه جرگه های اضطراری و تقلب در قانون اساسی و انتخابات ها

ششم ـ عدم توزيع متوازن کمکها و باز سازی متوازن در ولايات و قائل شدن تبعيض در زمينه 

به نظر بنده اين حکو مت ملی نبوده و اينها بيشتر لا شخوران اجيير شده ای فاشيستی غربی اند که با استفاده و ديدن طعمه  ها ی چرب در افغانستان از بام و هوا به جان ملت بيچاره ای ما ريختند،  و مشغول لاشخواری اند و هم در ابقای قدرت فاشيستی قومی خود سخت می کوشند ولی بی خبر از ين که هزاره ای امروز جوالی ديروز نيست و ازبک امروز نفر خدمت ديروز نيست و خلاصه اقوام امروز آن ساده های ديروز نيسند اين ها بيدار و طالب حق و عدالت اجتماعی اند و نمی توان با فريب ، نيرنگ ، کلاه و چپن سرشان کلاه گذاشت 

به هر رنگی که خواهی جامه می پوش          من از طرز خرامت می شناسم 

 

                                                                                             نو انديش

                                                                                             دلو  ۱۳۸۴

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

شورای ملی ـ يا شورای مولی 

در عصر حاضر  اگر به دولت های کشور های  جهان نگاه کنيم ديده ميشود که جهت کسب  مشروعيت چه به شکل ظاهری و يا واقعي،  تحت نام های چون دموکراسي، شاهي، جمهوری حتی مستبد ترين حکومت های دنيا هم به نحوی خود و اعمال خود را در مقابل مرجعی بنام پارلمان، مجلس  نماينده گان، شورای رهبری و غيره  مسؤل و جواب گوه وانمود مينمايد

اما يگانه حکومتی که از ين قاعده مستثنی بوده است، حکومت آقای کرزی است. اگر ما به حکومت چهارساله ای آقای کرزی نظری بياندازيم ،  می بينيم که در قرن حاضر هيچ حکومتی چنين  خود کامه شخصی توتاليتر و مستبد نبوده و اقای کرزی رئيس دولتی بوده که طی سالهای گذشته به هيچ مرجعی مردمی و قانونی  به جز امريکای ها پاسخ  گو  نبوده  است

تا اينکه ما چندی قبل شاهد نمايشنامه های پرهزينه و نامتناسب با شرايط و وضع  اقتصادی کشور بنام انتخابات پارلمانی بوديم که بعد از خرچ  پول های کلان، خارجی ها چيز های بنام قانون اساسی و پارلمان (شورای ملی) برای مان درست  کردند و مطابق قانون اساسی مرتبه ای شان رئيس دولت را  در مقابل پارلمان مسؤل قلم داد کردند.

مردم بيچاره افغان هم با تحمل رنج سالهای يکه تازی و بی برنامه گی دولت، فکرمی کردند که  با آ مدن و شروع  به کار شورای ملی از خود سري، خودکامه گي، بر خورد های سيلقه اي، شخصی و ديکتاتوری قومی حاکميت کاسته خواهد شد و منبعد تصاميم به شکل جمعی و درست در مسير اعتلای کشور، و بعد از بحث در بين اعضای شورای ملی که متشکل از نماينده گان ملت است،  اتخاذ خواهد شد

 حال که چند ماهی است از تشکيل شورای ملی و آ غاز به کار آن ميگذرد،  کار چشم گير و حرکتی از پارلمان ملاحظه  نمی شود، و از طرفی هم ديده می شود که فرهنگ قانونيت  و احترام به قانون در سطوح بالای دولت وجود ندارد، چه رسد به سطوح پائين ان. آقای کرزی به قوانينی که خود توشیح نموده است،  عمل نمی نمايد،  در صورتیکه از ديگران می خواهد که به آن عمل کنند. چنانچه از  تصاميم و حرکات اقای کرزی و خاصتآ محاکمه های  خود سر و  غير قانونی به اصطلاح جاسوسان خارجی و بر طرفی قضات و تصاميم شخصی در رابطه به طالبان و غيره معلوم  می گردد، که ايشان چندان تعهد و پابندی به قانون احساس نه نموده و توجه و اهميتی هم به پارلمان نمی دهند. که اين شايد ناشی از اين باشد که چون ايشان بيشتر از اينکه به مردم افغانستان و نماينده گان ان اعتماد و باور داشته باشد،  اعتماد و تکيه ای بشتر ايشان به قوای خارجی و مشاورين خارجی شان است و چنانکه ديده می شود، آقای کرزی جهت تداوم حاکميت خود با تمام انرژي، چهار دست و پا به دامن خارجی ها چسپيده  و هر روز تضرع می نمايد، تا رهايش نکنند.

اما شورای ملی و اعضای آن که با خرچ پول های کلان جهت اعاده حيثت خود و یا طور انتصابی و يا  طی معامله ها و تقلب ها در پارلمان جاگرفته اند، مثلیکه به موقعيت و صلاحيت واقعی خود پی برده اند، و حال بيشتر اعضای پارلمان بر خلاف خواست  مردم، که خواهان سرک، مکتب، شفاخانه، کار،  عدالت اجتماعي، و حدت ملی و غيره  اند، نماينده گان بيشتر مشغول بدست اوردن پول های مصرف شده ای خود در انتخابات، بلند بردن معاشات خود،  اخذ نمره زمين و خانه و بلند منزل، تعطيلات، دعوت ها و معاملات شخصی ديگر  و بی توجه به حال ملت اند.

 از بی تفاوتی و غير فعال بودن و یا بی جان بودن شورای ملی در مقابل خود سری ها و حرکات غير مسؤلانه ای دولت، به نظر می رسد،  بامسمی تر خواهد بود، اگر اسم اين شورا  را به جای شورای ملی که نامی است محترم، شورای مولی بگذاريم.  چون اينها چنان بی جان و نظاره گرند که فکر  می شود يک تعداد مولی ها را از ولايات مختلف آورده اند و در زمينی بنام شورای ملی برای چند سال غرس نموده با شند.

                                                                        بااحترام

                                                                        نو انديش

                                                                      جدی  ۱۳۸۴

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

در اين بن بست

   دهان ات را می بويند

مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم

دل ات را می بويند

      روز گار غريبی ست ، نازنين  

 و عشق را

کنار تيرک راه بند

تازيانه می زنند

        عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بست کج و پيچ سر ما

آتش را

    به سوخت بار سرود و شعر

                         فروزان ميدارند

به انديشيدن خطر مکن

        روزگار غريبی ست ، نازنين

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

            نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان اند

بر گذرگاه مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

            روزگار غريبی ست ، نازنين

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

           شوق را در پستوی خانه پنهان بايد کرد

کباب قناری

بر آتش سوس و يآس

           روزگار غريبی ست ، نازنين

ابليس پيروز است

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

           خدا  را  در پستوی خانه  نهان  بايد کرد

 

                                                             احمد  شاملو

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

گزارش بسیار جالبی از فروش قصر های نمبر هفت و هشت مربوط ریاست جمهوری افغانستان توسط خاندان شاهی (بابای ملت)

 

 

غصب و چور زمین در کشور ما افغانستان پیشینهء دور و درازی دارد. اما درین اواخر سروصدا درین زمینه نسبت به هرزمان دیگری بلند تر و گسترده تراست. شاید فریاد های گوشخراش درمورد چور و غارت زمین های مردم در حال حاضر به خاطر دسترسی مظلومین و متضررین به وسایل اطلاعات جمعی باشد ورنه وقتی به میزان و گستردگی غصب، مصادره، تصاحب و تملک زمین ها و ملکیت های مردم در دو سه صد سال اخیر نگاهی شود، آنچه امروز شده و میشود مشتی از خروار است.

 

با پیروزی مجاهدین در کابل در سال 1371 بازار تصاحب زمین های دولتی، تبدیل نمودن پارک ها و مناطق سبز به ساحات مسکونی و توزیع آن به زورمندان و تفنگداران، تصاحب خانه ها اپارتمان های افراد به بهانهء گوناگون آغاز گردید. تنها درساحهء خیرخانه مینه چندین پارک بازی اطفال به ساحهء رهایشی تبدیل گردید. ازجمله میتوان از ساحهء عقب شفاخانه لیسه مریم را نام برد که مامورین پلیس ناحیهء یازدهم در غصب آن نقش داشتند. این ساحه اصلاً باید پارک بازی اطفال میبود...

 

وقتی حکومت طالبان آمد، مساله شکل دیگری گرفت و خانهء قوماندانان جهادی، صرفنظر ازین که ملکیت آن قانونی میبود یا غیر قانونی، غصب و به افراد طالب سپرده میشد. البته طالبان وقت تطبیق برنامه های خود را مطابق دکترین «دویمه سقاوی» نیافتند ورنه باید از تمامی ساحات شمالی، پنجشیر و نقاط دیگرکشور اقوامی اخراج و اقوام دیگری به جای آنها مسکن گزین میشدند...

 

با سرنگونی رژیم طالبان و برگشت مجدد مجاهدین و مقاومتگران به صحنه، باردیگر تب و تاب بدست آوردن نمرات زمین و ساحات بلند منزل در کابل و سایر نقاط کشور بالا گرفت. ازجمله موضوع «کارته وزیران» در شیرپور شهر کابل یکی از داغترین مسایلی بود که رسانه های جمعی خارجی و داخلی وقت و صفحات زیادی را درمورد آن به مصرف رسانیدند. با آن هم چنانچه امروز دیده میشود، کسی مانع اعمار خانه های اعیانی و اشرافی دران منطقه نگردیده و کار ساختمانی به شدت دران جریان دارد. زود است که ا ین ناحیه به مثابه محلهء اشرافی دیگری در پهلوی ناحیهء وزیر اکبرخان  به میان بیاید که از هرحیث بهتر و پرتجمل تر از ناحیهء وزیراکبرخان باشد.

 

واما در هفتهء اخیر ماه ثور  سال جاری- ۱۳۸۴تلویزیون «طلوع» که از کابل پخش میگردد، گزارش بسیار جالبی از فروش قصر های نمبر هفت و هشت مربوط ریاست جمهوری افغانستان توسط خاندان شاهی (بابای ملت) بدست نشر سپرد. درین گزارش، تهیه کننده آن  برای روشن شدن موضوع به مراجع گوناگون از جمله، شاروالی کابل روی آورده خواهان معلومات گردید. یکی دیگر از کسانی که در تلویزیون طلوع ظاهر شده درمورد قصر ها سخن گفت، انجنیر عبدالله برشنا بود که زمانی وظیفه مهندسی قصر های مذکور را به عهده داشت. با آن که «طلوع» به خاطر عدم همکاری مقامات شاروالی، به خصوص معاون آن، نتوانست پاسخ لازم به پرسش های خود و مردم را درزمینه چگونگی فروش این قصر ها دریابد، اما چیزی که ثابت گردید این بود که:

 

درسال های اخیر سلطنت محمد ظاهر شاه، مقام سلطنت فرمان میدهد تا برای هریک ازشهزاده ها قصر های دیگری در اطراف ارگ سلطنتی اعمار گردد. اما پیش از اکمال ساختمان این قصر ها، نظام سرنگون میگردد و نظام جمهوری به رهبری محمد داوود خان پسرکاکا و شوهر خواهر شاه، اعلام میگردد. ظاهرشاه که درایتالیا به سرمیبرد سه روز پس از اعلام جمهوری خلع خودش از سلطنت را پذیرفته و استعفی؟! اش از مقام سلطنت را رسماً به کابل مخابره میکند که درروزنامه «جمهوریت» به قلم خود شاه به نشر رسید.

 

مگرشماری از قصرهای متذکره مطابق پلان یکی پس از دیگری ساخته میشوند و توسط حکومت جدید به مقاصد دیگری مورد استفاده قرار میگیرند. دیری نمیگذرد که باردیگر نظام دگرگون میشود و حاکمیت به حزب دموکراتیک خلق میرسد. بازهم قصر های مذکور جزء مجتمع ساختمان های ریاست جمهوری بوده تا آخرین دقایق حیات سیاسی داکتر نجیب الله مورد استفاده دولت قرار دارد. همچنان پس از حاکمیت مجاهدین نیز این قصر ها از ملحقات ریاست جمهور به حساب آمده و ملکیت دولت به حساب می آمد.

 

واما اینک که باد شد و باران شد و بابای ملت با فرزندان و نوه گان وبنی اعمام و وابستگان متعددش به وطن برگشته اند، با استفاده از نام «بابای ملت» و اوضاع نا به سامان کنونی، دست به فروش آنچه هنوز مالکیت شان به آن ثابت نیست ازجمله قصر های نمبر هفت و هشت میزنند...

 

 البته فروش قصرهای مذکور یگانه موردیست که سروصدا بار آورده است درحالیکه مطابق آنچه در کابل برسرزبانهاست، درمرکزو سایر نقاط کشور تمامی زمین هایی که زمانی به خاندان شاهی تعلق داشت و نظر به فرمان حکومت های بعدی مصادره و شامل ملکیت دولت گردیده بود، دوباره از روی قباله های دوران شاهی به خاندان شاهی و اراکین دولت شاهی متعلق دانسته شده همه یا به فروش رسیده اند ویا هم درحال فروخته شدن میباشند.

 

امانی و نادری در برابر هم:

درحالی که فرزندان و وابستگان نادرخان، به فروش زمین های دولتی میپردازند، بانو هندیه، که کوچکترین دختر اعلیحضرت امان الله خان است درمورد چیزدیگری میگوید. مطابق گزارش هایی که این قلم در کابل به آن دست یافتم، خاندان بابای ملت «محمد ظاهرشاه» مقداری زمین در دارالامان و چندلبایی پغمان را نیز در معرض فروش قرار داده اند که این زمین ها در اصل متعلق به ملکه ثریا، مادر بانو هندیه است. بانو هندیه قباله های مربوط این زمین ها را بدست داشته و ادعا دارد که خاندان بابای ملت حق فروش این زمین ها را ندارد زیرا متعلق به ملکه ثریا میباشد. راقم این سطور فوتو کاپی پانزده قباله متعلق به ملکه ثریا را که اکنون نزد  بانو هندیه است، نزد یکی از دوستان دیدم که هیچکدام آن کمتر از پنجاه جریب زمین نبود. این قباله ها هریک شامل هشتصد جریب، هفتصد جریب، وسه صدو پنجاه جریب زمین در نقاط مختلف کابل از جمله چندلبایی پغمان و سایر ولایات میباشد.

 

مطابق گفتهء این هموطن که فوتوکاپی قباله های ملکه ثریا نزدش بود، بانو هندیه خواهان تصاحب زمین های شامل قباله نبوده بلکه میخواهد از فروش ناروا و غیر قانونی آن توسط بستگان بابای ملت جلوگیری کند. این هموطن به نویسنده گفت، بانو هندیه میخواهد زمین های مذکور را از کام زمین فروشان کشیده و در اختیار دولت افغانستان قراردهد تا به مقاصد عامه مورد استفاده قرار گیرد. به راستی هم که هندیه فرزند صدیق پدر است. همان پدر همین دختر...

 

به گفتهء یکی دیگر از هموطنان، تقریباً تمامی ساحات شهرنو متعلق به یکی از سرداران و نزدیکان شاه است. به همین ترتیب اسناد شاروالی نشان میدهد که بیشتر از نیم کابل شامل قبالهء سرداران محمد زایی است که اینک برگشته و در پی فروش ملکیت های خود هستند. بسیاری ازین ملکیت ها توسط رژیم های گذشته مصادره و جز مکلیت های دولتی شده اند. هرگونه واگذاری آن به کسان دیگر ایجاب فرمان جدید توسط حکومت جدید وتائید شورای ملی کشور را میکند. زیرا اکثر زمین های مذکور با زور و اجحاف درگذشته از مردم غصب و به قسم بخشش به کسانی که این یا آن پادشاه را در رسیدن به قدرت کمک کرده اند، بخشیده شده است. ایجاب میکند تا یا این زمین ها به مالکین اولی ویا وارثین آنها برگردانده شود ویا این که همچنان در ملکیت دولت باقی بماند.

 

از آنجه تا اینجا خواندیم به چندین نکته میتوان دست یافت:

·        غصب، مصادره و تصاحب زمین در افغانستان از گذشته ها بدینسو توسط افراد و دودمان های غالب به صورت غیر قانونی و غیر انسانی آن مرسوم بوده است. به خصوص در دوران حکومت های عبدالرحمن خان و نادرخان هزاران انسان این سرزمین به خاک نیستی نشانده شده و خانه، زمین و ملکیت های شان توسط شاهان و یا اراکین اوباش و خودسر آن ها غصب و مصادره گردیده است.

 

·        وقتی ملکه ثریا، بهترین ملکه و خانم خوبترین شاه محمدزایی درین کشور صاحب هزاران جریب زمین است، آیا حساب زمین های سایر افراد این خاندان را کسی گرفته میتواند؟ ملکه ثریا اینهمه زمین را از کجا کرده است؟ از پدرش، محمود طرزی، به میراث برده است یا از شوهرش، شاه امان الله غازی؟ اگر از چگونگی تصاحب این زمین ها توسط ملکه ثریا بگذریم، حسن نیت و نجابتی که بانو هندیه در ارتباط این که این زمین ها به کی تعلق بگیرد، به نمایش گذاشته است، از هرجهت قابل تمجیداست.

 

·        آیا مقامات قضایی و حقوقی  دولت افغانستان در برابر قوانین و مقررات کشور خود را مسوول میداند یا خیر؟ از دیدگاه قانون، تمامی زمین های خاندان شاهی متعلق به دولت بوده و تازمانی که حکم مجدد از جانب رئیس دولت و تائید شورای ملی نباشد، واگذاری زمین به اعضای خاندان شاهی غیر قانونی است.

 

·        اگر سران محمد زایی با آن همه نقش منفی و خیانتبار خود در تاریخ کشور میتوانند صاحب زمین ها، تیول، اقطاع و غیره شده و امروز نیز بتوانند ازان استفاده کنند، با کدام رو و کدام منطق میتوان قوماندان هایی را که خودرا مجاهد خوانده و ادعای مقاومت در برابر القاعده، طالبان و پاکستان را دارند، به خاطر داشتن یکی دو بلند منزل ویا حانه های مفشن درین یا آن گوشهء شهر کابل ملامت کرد؟ درحالی که کمتر سندی میتوان یافت که قوماندانان مذکور زمین ها را به زور گرفته از کسی گرفته باشند. البته این که "از کجا کرده این همه زرو سیم"، مساله دیگریست.

 

·        اگر ما برضد بیعدالتی، ظلم، تجاوز و ستم قلم و قدم میزنیم پس نباید چشم مان در برابر یک ظالم و ستمگر و غاصب و خائن کور باشد و در برابر دیگری ذره برداشته و نیفه های تنبان شان را برای پیدا کردن مال بیت المال تلاشی کنیم. اگر قرار باشد عدالت، انصاف و قانون در کشور حاکم گردد، باید شامل حال همه افراد کشور گردد.

 

اگر  غاصبان دریانوش خون و حق مردم در پناه دیوارهای کانکریتی ارگ به خیانت و جنایت ادامه داده و زمین هایی را که پدران شان با زور و جبر از مردم غصب کرده اند به فروش میرسانند، و دستی نباشد که مانع آن ها شود، باید چشم به راه تکرار جنایاتی ازین قبیل در آینده نیز بود. میراثخواران استبداد کبیر درکشور توان آنرا یافته اند که باردیگر از پیکر خونین ملت بازهم خون دلمه بستهء آنها را بمکند وزخم های شان را تازه کنند. این وضع ایجاب میکند تمامی افراد ملت و به ویژه آنهایی که سابقه مبارزه برضد ستم شاهی دارند صدای اعتراض خود را بلند کرده و نگذارند خون هزاران انسانی که به خاطر سرنگونی رژیم خونخوار شاهی ریخته شده است، به هدر برود.

 

نباید جنایات حزب دموکراتیک خلق پس از سرنگونی نظام منحط شاهی دلیلی برای تبرئهء جنایات و ستم های رفته برمردم توسط حکومت نادری و یا دوران استبداد کبیر درکشور گردد...

 

برگرفته شده از : سايت گرد راه

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

 

ولا اگه خبر باشم

چندی قبل نيرو های امريکائی به منطقه ای مسکونی در وزيرستان پاکستان حمله ای راکتی نمودند که طی آن بيش از   (۱۸ ) نفر  از  جمله زن وکودک قربانی شدند و همزمان  آقای  کرزی  سفری  داشتند به  ايران که از  آن صرف نظر نمودند و عين زمان ايشان  کنفرانس خبری داشتند.

خبرنگار‌:-  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آيا شما منحيث رئيس جمهور ازين حمله اطلاع داشتيد؟

آقای کرزی:‌-  ولا اگه خبر داشته باشم،  مره  از حمله در  داخل افغانستان کسی خبر نمی کند چی رسد به پاکستان!

خبرنگار:-  شما چرا به ايران  سفر نکرديد؟

آقای کرزی:-   ولا ، امريکائی ها گفتن  نرو  که  هوا خراب است!

 

حکيم

۲۸  جدی  ۱۳۸۴

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

 

بيا بچيم توبه کن

جوانی بود،  سرو کارش با قاچاق ، رهزني، ومشروب خوری  و در زنده گی اش از هيچ نوع خلافی دريغ نمی کرد و به نصايح پدر و مادر سالمندش وقعی نمی گذاشت. زمانيکه  جنگ تمام شد و نظام دموکراتيک و قانون بوجود آمد ، پدر ومادر سالخورده اش خيلی خوشحال شده و به فرزند شان گفتند:

بچيم، حالا حکومت دموکراتيک روی کار شده ، مردم ميگويند قانون روی کار آمده و تمام  وزير صاحب ها دموکرات هستند ، ازين پس کسی نمتواند که خلافی انجام بته،  ازين  بعد تو بايد اصلاح شوی و کار های غيرقانونی را نکنی و پيش در و همسايه ها آبرو برايمان نماندي،  همه ميگويند که بچه ات کار خلاف ميکند و نانی که به خاته ات ميآورد حرام است و از همين  قسم گپ ها

بيا بچيم توبه کن و دست بکش از ين کار های خلاف و دنبال يک کار آ برومند  برو.

جوان که سخت  تحت  تأثیر  نصايح  پدر  و مادر  و ظاهر حکومت و روی کار آمدن قانون ،   رفته بود،  از کرده ای خود پپپشيمان شده و توبه نمود  و برای خود اسم  (نادم)  را برگزيده و با خود می گفت:

حالا حکومت دموکراتيک و قانون آمده و هر چيز از راه قانون بايد بدست بيايد، با خود تصميم گرفت که ديگر کار خلاف انجام ندهد  و  دنبال کار آبرومند،  بقول  پدر  و مادرش باشد.

او  فکر کرد که  با  در نظر داشت سوابق کاری اش در قاچاق مواد مخدر و رهزنی ،  ميتواند در چوکات وزارت مبارزه با مواد مخدر، بهتر و موًثثر تر  مصدر خدمت  به مردم و دولت اش شود  و از طرفی هم ، وجدان اش را راحت نمايد  و در صورت لزوم، آدرس قاچاقچيان و رهزنان را در اختيار دولت قرار دهد.  بنابراين در خواست اش را با ذکر تجارب اش در زمينه ای قاچاق مواد مخدر و کار های خلاف و بلديت با زبانهای انگليسی و روسی و دسترسی به کمپيوتر ترتيب، و تقديم مقام وزارت نمود.

جناب وزير بعد از اخذ هدايت و موافقت مشاور خارجی اش،  به  تقرر  نادم جان در تيم موبايل که يک تشکيل نو تآسيس در چوکات وزارت بود،  موافقت نموده و او را به حضور پذيرفت و گفت؛  بچيم، من درخواستی شما را خواندم، تجارب گذشته و مسلکی شما را در نظر گرفتم، خوب است که به زبانهای خارجی هم بلديت داريد،  مشاورم ازين بابت خيلی خوشحال شد و سريعآ موافقه نمود. خوش شانس هستی ،  يک  چيزه برایت  ميگويم  که سر از فردا  هر دستوری که  من برايت دادم، بی چون و چرا، اجرا  ميکنی!!

نادم جان:  چشم صاحب، عاليجناب امر بفرمايید  من در خدمت هستم

وزير گفت:  به مدير کدر و پرسونل  نيز هدايت  دادم تا شما را در گروه عملياتی  تنظيم نمايد و برايتان موبايل هم در نظر گرفته شده تا  فردا در عمليات شرکت نمائي.

نادم جان از خوشی در پيراهن نمی گنجيد و گفت: چشم صاحب،  هر چی شما بفرماييد، در خدمت هستم.

او فردای همان روز در ماموريت مورد نظر شرکت نموده  و قرار بود کاروانهای مملو از مواد مخدر و قاچاقچيان را دستگير و بازداشت نمايند.  نادم جان با تجاربی که داشت، درين  عمليات از خود شايسته گی و صداقت فراوان نشانداد، کاروانها را توقف داده و افراد آنرا بازداشت نمود، و با موبايل دستی اش مستقيمآ  با شخص وزير صاحب به تماس شده  گفت؛

عاليجناب وزير صاحب!  سلام،  من نادم هستم،  عمليات موفقانه  انجام يافت و منتظر هدايت  بعدی هستيم

وزير فرمود! آفرين نادم، اما ، يک اشتباه صورت گرفته، شما منتظر بمانيد، کسی نزد شما ميآيد ، و هر چه او گفت  همانطور کنيد

نادم جان! چشم اطاعت می شود، صاحب!

ساعتی بعد شخصی بلند قد با عينک سياه و ماشين آخرين سيستم آمد و به نادم شان  دستور داد که اين کاروان متعلق به يکی از اشخاص کلان  است و اجازه ای حرکت داده شود. و به نادم و گروپش هدايت داد تا با او بيايند و ايشان را بيک ساختمان مجلل هدايت نمود، جائيکه  ضيافتی از قبل ترتيب يافته بود و ايشان را استقبال و به اصطلاح  شنگول ساختند، بعد از پايان ضيافت ،  به هر کدام،  پاکتی که در آن  يک مقدار دالر جا بجا شده بود  سپرده شد  و گفتند اين سهم شما است. نادم جان که با صداقت و از ته ای دل توبه نموده بود و از گذشته ای بدش نادم شده بود و ميخواست گذشته اش را با خدمت گذاری صادقانه،  جبران نمايد. از ديدن چنين صحنه اي، هيجان زده شده و گريه کنان،  رو  به آسمان کرد و گفت!

خدا جان.......... خداجان!  من که از اول دموکرات  بودم  ولی نامش  را  نمی  دانستم!!

                                                                                       

                                                                                             ظهير

                                                                                       جدی ۱۳۸۴

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

 

افغا نستا ن در اشغال شوروی                                                                                         

 

افغا نستا ن از لحا ظ جغرافیای در قلب آسیا موقعیت دارد. این کشور از شمال با تاجکستان ،ازبکستان، ترکمنستان ودرغرب با کشورجمهوری اسلامی ایران در حنوب وشرق آن پاکستان وشمال شرق آن با کشور چین محاط میباشد. این کشور بخاطر موقعیت اش حیثیت چهار راه  را  در این قاره پهن آور دارا بوده وکشور های آسیایی را با کشور های خاور میانه و غرب و اروپایی  باهم متصل نموده و در طول تاریخ مورد هجوم وتاخت وتاز جهان گشایان وزور مندان دولت های بزرگ استعماری قرار گرفته است که با مقاومت ومبارزه مردم غیور و شجاع و آزاد یخواه  این مرز بوم مواجه  شده و از کشور بیرون رانده  شده اند.  بعد از گذشت سالها این بار  روسیه(شوروی) با توسعه طلبی اش که دست به تجاوز و مداخله در افغانستان زدند. وکاخ  نشینان کرملین با طرحهای بی اساس و خام اشغال افغانستان که در سر شان رشد کرده بود و در باره این کشور تصمیمهای گرفته میشود که تا رژیم های دست نشانده شانرا در کابل بقدرت  برسانند که با حمایت نیروی های زمینی و هوایی دولت روس (شوروی) کود تای هفت ثور انجام گرفته و دولت داود خان سرکوب شد و رژیم کمونسیتی به رهبری نور محمد تره کی در کابل روی کار آمد، که این رژیم  با شعار (کور،دودی ،کالی) وارد میدان شد و بعوض کور، قبرستان وبعوض دودی, زهر و بعوض کالی کفن به مردم شهر کابل داده و شروع کارش را با تصفیه مخالفین اش در دوایر دولتی و دانشگاه ها و معارف این کشور  پرداخت که دانشجویان  و دانش آموزان که در اتاقها ولیله هایشان به نمازخواندن وعبادت و نیایش می پرداختند. از جانب خاد یا ماموران  مخفی آن رژیم سفاک مورد تعقیب قرار گرفته و از طرف شب از لیلیه ها بیرون آورده  و سوار اتو بوسها  یعنی  میلی بس ها نموده و بدست هایشان دست بند زده و با چشم های بسته به زندان ها انتقال داده میشدند  و بدون کدام محاکمه وتحقیق که جرم آنها چه است؟ به قتل میرسید ند.  که این باز داشت شده گان  از  داکتر طب گرفته تا اینجنیر معلم و محصل، کارگر، دهقان و افسر نظامی بوده،  به هیچ کسی رحم نمیکردند.

حتی  همفکران  خودشان که پیرو مکتب مارکس بودند بازداشت شده و به زندانها  و به خصوص به زندان پلچرخی انتقال داده میشدند و بقتل میرسیدند.  زندانها محل خطرناک بوده واز جمله زندان  پلچرخی  در زمان حکومت تره کی و امین محل مرگ بوده که در آن حوادثی زیادی رخ میداد  که این  زندان   از  خطرناکترین زندانهای آن دوران بوده که  فاقد  حمام و مستراح بوده است و در آن محبوسین سیا سی محاکمه نمی شدند و از طرفی خانواده های زندانیها  نمی دانستند که محبوسین شان در کجا ودر چه زندانی محبوس هستند. زمانیکه  خانواده های زندانیان  مراجعه  می کردند و مسولین از وجود آنان انکار نموده و محل آنانرا  نشان نمیدادند

زمانیکه در اکتبر 1978 هياتی از جانب سازمان ملل متحد بکابل فرستاده شد و با زحمات زیاد توانست که اعلا م کند  دست کم چهارهزار نفر زندانی سیاسی موجود است.  بعضی از زندانیان در مقابل کودکان و خانواده و خانم ها یشان تیرباران می شدند  و تعدادی  از  زندانیان را  از طرف شب به گودالهای که تو سط بلدوزر ها  حفر شده بود انتقال و تیرباران مینمودند  وبه گودالهای حفر شده انداخته و توسط بلدوزر ها گودال ها را از خاک پر می کردند که تا اکنون از اسم وآدرس و محاکمه آنان خانواده ها یشان خبر ندارند  وچشم در انتظار آنان اند.  بنا بر این مردم از حکومت کمونستی در کابل نفرت داشتند و به نظرحقارت مینگریستند و چهره ای  منفور آنان روز به روز در نزد مردم روشنتر میشد و پس ازتجاوز شوروی در سال 1979 مزدور بودند  آنان  را  در  نزد  مردم  و جهانیان آشکار تر ساخت و مردم آزاده افغانستان با یک مرام  اتفاق  نظر پیدا کردند که  باید حکومت دست نشانده و حامی آن شوروی را از خاک شان بیرون نمایند و به قیام های مردمی ضد نیروی اشغالگری شوروی و حکومت کا بل در سر تا سر افغانستان دست زدند. قیام هرات و قیام های خیابانی کابل هم بی تاثیر در جهاد مردم افغانستان بر علیه حکومت کمونسیتی کابل و قشون متجاوز روس نبود  و در قیام مردم شجاع  ولایت  نورستان  بر علاوه مردان   زنان قهرمان و مجاهد هم شرکت داشتند. همچنان قیام در مرکز هزاره جات، قیام مردمان بهسود و در جنوب یکاولنگ و در ناحیه  گسترده و کوهستانی ولایت بدخشان که محل مناسب برای مقاومت بود، از خود مقاومت و ایستادگی نشان دادند و در تمام نقاط کشور مردم اعم از زن و مرد پیر و جوان  دست  بدست هم دادند در مقابل حکومت کابل و ارتش سرخ شوروی مقاومت از خود نشان دادند و در زمستان های سرد و تابستان های داغ و سوزان پای برهنه شکم گرسنه و لب تشنه در زیر بمباران  نیروهای اشغالگر روسی و ملیشه های حکومت کابل استاده گی کردند و همچنان این مقاومت ها رفته رفته در نقاط مختلف کشور دوام پیدا کرد  و مردم در این مبارزه  تعدادی  از عزیزان شان  را از دست دادند و تعدادی  از مردم  دسته  دسته گروه  گروه  به صف مجاهدین پیوستند و تعدادی  هم  به پاکستان و ایران و کشور های دیگری مهاجر و آواره شدند  و تعدادی  از  مهاجرین  در  پاکستان  در آموزشگاه  های نظامی احزاب مجاهد ین جذب شده  و آموزش نظامی را فرا گرفته و دوباره بر علیه نیرو های  متجاوزگر روس به افغانستان  باز می گشتند.

کشور های غربی و کشور های اسلامی و عربی در کمک به مجاهدین  بر علیه شوروی بی تاثیر نبوده و نقش عمده را در جنگ های مردم افغانستان بر ضد شوروی بازی کردند. این دولت ها سعی داشتند که شوروی را از منطقه دور سازند و بخصوص امریکا  سعودی و متحدان شان خواهان دور کردن روس ها از منطقه  بودند و بنا بر این در ار سال سلاحهای سبک از راه پاکستان از شروع 1980 با یکدیگر همکاری داشتند و باار سال این سلاحهای سبک ، جنگ های چریکی شدت بیشتر اختیار کرد. مقاومت و پایمردی مبارزان مجاهد  با  داشتن انگیزه ای  راسخ  و شامخ شان روز تا روز قویتر و گسترده تر میشد و گسترش جنگ های چریکی در نقاط مختلف بویژه در اطراف کابل ادامه یافت. از این ناحیه فشار زیادی  بر دولت کابل وارد  آمد که  در اثر آن جلال آباد  گردیز، شهرهای خود را از دست داد  و بدست مجاهدین سقوط کرد. و سربازان  رژیم کمونستی  کابل کاملآ  روحیه شانرا از دست داده  بودند  و مقاومت مردم روز تا روز شدت بیشترمی یافت  و روسها  به  حملات  هوایی خود به روستاها و شهرهای از دست رفته  بدست مجاهدین افتیده بود،  ادامه می دادند . خانه ها را ویران  و مزارع  را  به آتش  می کشیدند،  ساکنین  محلات را بقتل میرساندند  و تعدادی  از آنان خانه و کاشانه ای  شانرا در اثر بمباران هوایی از دست داده بودند،  بکابل پناه آوردند.

  بیمارستان ها مملو از سربازان زخمی بود  و از  ورود  ژورنالیستها و فوتو  راپورتران  به بیمارستانها و محل های نظامی خود  داری  میشد و از پخش خبر جلوگیری بعمل می آمد.  اثرات مخرب ارتش سرخ شوروی توسط  بمب افگن های جنگی و چرخبالهای توپ دار از زمین و هوا بر سر نواحی و روستاها و مردم آن همچنان ادامه د اشت. روس ها هر چه دل شان می خواست در افغانستان انجام می دادند  و از عزل و نصب ریئس جمهور های کشور گرفته تا ریاست های عمومی و حتی مدیریت های مهم از قلم مشاورین روسی باید رد  می شد  که از جمله  کارمل  و تعدادی  از  پرچمی های بلند پایه  را  به مسکو انتقال و یا سفیر و دپلمات سا ختند  که  تا  در موقع  مناسب از آنان مثل عروسک استفاده نمایند که بعد ها گلاب زوی و وطنجار وعده ای  از خلقی های طرفدار تره کی توسط سفارت شوروی در کابل پناه داده شده بود و بعد به مسکو انتقال یافتند   به  جمع  آنان  پیوستند که بعد از کشته شدن تره کی توسط امین و امین توسط افسران نظامی روس،  همان بود در کابل کارمل و همراهان اش را با هوا پیمای روسی به کابل  آورده  و بر تخت دولت نشاندند. اختیار و صلاحیت کشور در دست روس ها بود.   ظاهرآ  این عروسک ها را بخاطر فریب مردم افغانستان و جهانیان در پرده تلویزیون با بر نامه های از قبل آماده شده،  آورده می شدند  تا در نطق هایشان از شعار های قهرمانان ملی طبقه کارگر طبقه دهقان و زحمت کش را از خود بیرون آورده و به مردم بفهمانند که حکومت ما حکومت طبقه کارگر و زحمتکشان است .

در حالیکه با طبقه کارگر و دهقان  فاصله  های  زیادی  داشتند هر چی زمان می گذشت چهره ای  آنان  برملا  و نمایان میشد و در بین مردم منفورتر می شدند از این سبب بود که کارمل موجب شرمساری و رسوایی ملی در بین مردم شهر کابل شده بود و کارمل را لقب شاه شجاع  دوم خطاب می کردند و از ریاست او زمانی سپری نشده بود که اربابانش او را به مسکو فرا خوانده  و بعوض اش دوکتورنجیب الله عروسک دیگری را بریاست دولت گماشتند. کل نیروهای نظامی شوروی در افغانستان بالغ  به یکصدو بیست هزارتن میرسید این ارتش مجهز با وسایل نظامی  هوای و زمینی با تکنولوژی پیشرفته بود با وصف آن  دوام مقاومت  را در برابر مجاهدین دلیر و مردم آزاده افعانستان از دست داده بودند. به مجرد نصب نجیب الله  بر ریا ست دولت کابل،  خود در جستجوی بیرون رفت از  معضل بر آمدند. تا از این گرداب نجات یابند و در نتیجه به اثر فشار های بین الملی و مقاومت مجاهدین  بعد از تلفات سنگین و زخمی شدن ده هزار سرباز  با شرمساری در فبروری1989 مجبور به ترک افعانستان شدند.

بعد از ترک نیروهای شوروي  از افغانستان،  آخرین حکومت دست نشانده شوروی در افغانستان دیگر توان مقاومت را در مقابل نیرو های مجاهدین  نداشت،  زمانی از عمرش را سپری نکرده بود که بدست  مجاهدین سقوط کرد.

 

 

ظهیر

 

6 جدی 1384

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

بيا بچيم توبه کن

جوانی سرو کارش با قاچاق ، رهزني، ومشروب خوری بود وو در زننده گی اش از هيچ نوع خلافی دريغ نمی کرد و به نصايح پدر و مادر سالمندش وقعی ننمی گذاشت. زمانيکه  جنگ تمام شد و نظام دموکرااتيک و قانون بوجود آمد ، پدر ومادر سالخورده اش خيلی خوشحال شدهه و به فرزند شان گففتند:

بچيم، حالا حکومت دموکرااتيک روی کار شده ، مردم ميگويند قانون روی کار آامده و تماموزير صاحب ها دموکرات هستند ، ازين پس کسی نمتواند که خلافف انجام بته،  ازين  بعد تو بيد اصلاح شوی و کار های غييررقانونی را نکنی و پيش در و همسايه ها آبرو برايمان نماندي،  همه ميگويند کهه بچهات کار خلاف ميکند و نانی که به خاته ات ميآورد حرام است و از ههمين قسم گپ هها................

بيا بچيم توبه کن و دست بکش از ين کار های خلاف و دنبال يک کار آ برومند بگردد.

جون سخت تحت تأدير ثير نصايح پدر و مادر و ظاهر حکومت و روی کار آمدن قانون ن،   رفته بود، از کردۀ خود پپپشيمان شده و توبه نمود  و برای خود اسم نادم را برگزيده و با خود می گفت:

حالا حکومت دموکراتيک و قانون آمده و هر چيز از راه قانون بايد بدست بيايد و با خود تصميم گرفت که ديگر کار خلاف انجام ندهددد و دنبال کار آبرومند بقول در و مادرش باشد.

او افکر کرد که با ددر نظر داشت سوابق کاری اش در قاچاق مواد مخدر و رهزنی ،  ميتواند در چوکات وزارت مبارزه با مواد مخدر، بهتر و موًثثر تر  مصدر خدمت  به مردم و دولت اش شود 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

صحبت تلفونی با ملا عمر!!

طوريکه معلوم است طی چار سال گذشته قوای بين المللی در رآس آن امريکا و هم دولت کرزی هيچکدام سياست ثابت، مشخص و روشنی در رابطه به طالبان و حامی اصلی آن پاکستان نداشته اند. با وجود شواهد انکار ناپذير و روشن مداخله ای پاکستان در امور داخلی افغانستان در ساحات مختلف و بخصوص دست داشتن حلقات مشخص و معين پاکستانی در سازماندهی و تسليح و ارسال طالبان به افغانستان، مقامات دولت و خود آقای کرزی  جرئت نمی کنند تا مستقيمآ  اسمی از پاکستان  به عنوان مداخله گر ببرند و هميشه در مذاکرات هم دپلماتيک و در لفافه صحبت نموده و از دوستی و برادری سخن بميان مياورند و در رابطه به طالبان هم  نيز ما شاهد برخورد های سليقه اي، غير روشن، ابهامی و قومی دولت، بوده ايم

قسميکه يک روز، يکی از مقامات دولت آقای ملا عمر و آقای حکمتيار  را سخاوتمندانه عفو می کند و روز بعد مقام ديگری آنرا تکذيب، و باز روز بعد از آقايان ملا عمر و حکمتيار  بعنوان جنايتکاران جنگی نامبرده ميشود و روزی بنام برادر و فرزند صديق کشور، و درين اواخر هم شاهد تمايلات و حرکات مرموز  پشت پرده ای حلقات مشخص اطرافيان  کرزی هستيم که تقاضای صحبت تلفونی آقای کرزی با ملا عمر نيز در همين راستا است.

من فکر ميکنم که آقايان ملاعمر و حکتميار هم متردد اند و نميدانند به کدام گفته و وعده ای  دولت کرزی باور و اعتماد کنند و حق هم دارند که متردد باشند و به بی برنامه گی و چندگانه بودن سياست کرزی و بی صلاحيت بودن دولت دست نشانده بخندند.

به هر صورت مسئله ای طالبان جدی است و روزانه جان چندين نفر انسان چه طالب و غير طالب را می گيرد و نمی شود اين مسئله را با خوش گوئي، فکاهی گوئي، طور شخصی و با صحبت تلفونی حل کرد و از مسئولين بالا رتبه ای دولتی توقع می رود تا در همه ای امور کشور جدي، مسئولانه و با سنجش برخورد و صحبت نمايند. چون مسئوليت دولت با مسئوليت سماوار ، هوتل و ميدان قمار و شراب کمی فرق ميکند 

سئوال مطرح ميشود که چرا قوای بين المللی و دولت کرزی در چار سال گذشته در رابطه به پاکستان و طالبان جدی نبوده و سياست واحد و مشخصی نداشته است؟ چرا دولت کرزی از پاکستان هراس دارد و نمی تواند مسائل را جدی مطرح کند و حرف خود را بزند؟

يک جواب ساده می تواند اين باشد که چون حکومت های پاکستان از ساليان سال بدينسو در نوکری و مزدوری به امريکا خوب امتحان داده اند و  اعتماد امريکا را خوب جلب نموده اند، اما در مقابل نوکر تازه استخدام شده (کرزی) با وجود همه خوش خدمتی و مداری بازی هايش تا کنون نتوانسته است، اعتماد کامل بادار را جلب کند

ازينکه  طالبان و حکومت فعلی افغانستان هردو فرزندان نا مشروع امريکا و پاکستان اند و هردو بواسطه ای امريکا و پاکستان به قدرت رسيده اند بنا؛ تا امريکا در حل مسئله ای (طالبان/کرزی) جدی نباشد طبيعتآ کرزی نميتواند جدی باشد و کاری هم کرده نميتواند و اين بی برنامه گی دولت هم ناشی از آن ميبا شد. يعنی حل اين مسئله ازصلاحيت دولت کرزی خارج است، و در ين مورد بايد امريکا و پاکستان با در نظر داشت منافع شان به نتيجه برسند و تصميم بگيرند و تا زمانيکه منافع و حضور امريکا در منطقه در وجود طالبان قابل تفسير باشد، طالبان وجود خواهد داشت.  کشور های غربی بيشتر به منافع دراز مدت و حياتی خودشان در منطقه و جهان توجه دارند تا منافع مردم افغانستان و يا سائر کشور ها، و درين زمينه طبعآ محاسباتی هم دارند و هر زمانيکه اهداف شان برآورده شد و يا دچار مشکل شدند مانند کشور بزرگ شورا ها، از کشور خارج و نوکران را تنها   رها خواهند کرد.

بااحترام

ايمان

۲۳ جدی ۱۳۸۴ 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤

 

رياست پارلمان ،ائتلاف ها و شخصيت ها!!!

بدون شک آرزوی هر باشنده ای اين سرزمين است که پارلمانی داشته باشد مردمی و در خدمت مردم تا بتواند خود کامه گی حاکميت، فساد، کشت مواد مخدر و فاشيزم حاکم در دولت را مهار نموده و کشور را در مسير وحدت ملی، بازسازي، کاهش فقر، ايجاد کار ورونق اقتصادی سوق دهد

قسميکه اطلاع داريم چندی قبل تلاش ها و ائتلاف های عجيبی برای انتخاب رئیس و معاونين پارلمان صورت گرفت

می خواهم برای باز کردن وروش نمودن بیشتر بحث نقاط نظر شخصی ام که ناشی از شناختم از محيط ، مردم و جامعه ام است. در رابطه به شخصيت های ائتلاف ابراز دارم تا بعدآ بتوانم خدمت خواننده گان محترم نتجه گيری ام را عرض نمايم

استاد رباني:-استاد پوهنتون ، از بنيان گذاران نهضت های اسلامي، رهبر جمعیت اسلامي، رئيس دو لت مجاهدين که نسبت اشتباهات ، مداخلات خارجی و جنگ بامخالفان حتی يک روز هم روی آرامش را در دوران حکومت اش نديد . در دوران حکومت داود خان از وطن خارج شد، شخصی است دور اندیش ، صبور، عاطفي،  نداشتن قاطعيت در رهبری، حرف شنو با نداشتن همکاران و مشاورين صادق و متعهد،  در سر اسر زنده گی سياسی اش همواره از دو ستانش جفا ديده و گذشت اخيرش به نفع آقای قانون را ميتوان از زيرکی های سیاسي، دور انديشی و گذشت اش بشمار آورد

استاد سياف :- يکی از شخصيت های جهادی ، اسلام گرا، شيخ الحديث، استاد دانشگاه کابل ، از اقارب حفيظ اله امين  جلاد( که از طرف یارانش متهم به جاسوسی به امريکا شد ) ، استاد سياف به شکل معجزه وار و اسرار آميز از زير ساتول جلادان کمونيزم و از قتل گاه تاريخ يعنی پلچرخی رهائی يافت. رئیس حزب اتحاد اسلامی ، متمايل به عربستان سعودي، متصعب، در زمان حکومت مجاهدين عضو بر جسته ای شورای رهبری دولت، در ظاهر همکاری نزديک استاد رباني،  در شورای رهبری دولت مجاهدين کمتر حاضر می شد تا از مداخلات صريح پاکستان انتقاد کند و زمانيکه  هم قطعه نامه ای رسمی عليه مدا خلات پاکستان در افغانستان صادر می شد، ايشان اصرار ميورزيدند که اسمی از امريکا هم به عنوان مداخله گر در قطعه نامه برده شود و هميشه موضع گيری ضد امريکائی داشتند يعنی ايشان از جمله چهره های ضد امريکا به شمار می رفتند و چنين موضع گيری های استاد سياف يکی از چالش های وقت  در رابطه به اتخاذ سياست خارجی منطقی و درست دولت به شمار می رفت

استاد سياف بار ها نقش بارزی در نزديکی آقای حکمتيار به دولت مجاهدين را  داشته و هم تلاشهای فراوانی در پيوستن و تسلیمی صلح آ ميز دولت مجاهدين  به طالبان نمود. چون طالبان حاضر نبودن که چيزی بنام مجاهد را در قدرت سهیم کنند،  بنا؛ ناگزير ايشان در کنار مقاومت باقی ماندند. استاد سياف نظر به موضع گيری های ضد امريکائی که داشت،  تصور بر اين بود که با ورود سربازان امريکائی به افغانستان، او اولين کسی خواهد بود که مورد تصفيه حساب و محاکمه قرار خواهد گرفت و يا حد اقل صدای اعتراض ضد امريکائی استاد سياف شنيده خو