قسيم اخگر: ملازمه روشنفکری و دينداری
 

 
 
روشنفکر را فارسی زبانان معادل واژه Intellectual در زبانهای اروپايی می شناسند و بر همين اساس نيز کار روشنفکری را چنان چه از معنای واژه اروپايی آن استنباط می شود تفکيک کردن دانسته اند، تفکيک کردن دو چيز از همديگر.

با اين حال هنوز تعريف جامع و مانعی از مفهوم روشنفکر ارايه نشده است و نمی توان به صورت دقيق گفت که کار روشنفکری چيست؟

ژان پل سارتر روشنفکر را آدم رسالتمند می شناخت و آلبرکامو از آن به عنوان انسان معترض سخن می گفت.

ادوارد سعيد نويسنده کتاب معروف شرق شناسی و نقش روشنفکر، روشنفکر را انسان در تبعيد تعريف می کند و ميشل فوکو فيلسوف پساساختارگرای فرانسه چيزی به اين نام را اصلا به رسميت نمی شناسد.

در گفتگويی با قسيم اخگر نويسنده کتاب ستاره های بی دنباله که به تاريخ روشنفکری افغانستان اختصاص يافته خواستم تا معنايی روشنفکری را در گفتمان افغانی آن جستجو کنم.


قسيم اخگر
'روشنفکری با دين ملازمه ندارد'
می خواهم اين گفتگو را با سخن مشهور ميشل فوکو آغاز کنم که می گفت من افرادی را می شناسم که پزشک هستند، کسانی را می شناسم که روزنامه نگار و حقوقدان هستند ولی کسی را به نام روشنفکر سراغ ندارم ، نظر شما در مورد برداشت فوکو از روشنفکر چيست؟

اخگر: تا حد زيادی من هم با اين اظهار نظر موافق هستم چون واقعا تعريف روشنفکر مشکل است به ويژه برای ما که متاسفانه تا حالا چنين موجودی را فقط در سيمای چند تن شايد يافته باشيم.

گاهی است که ما روشنفکری را به عنوان يک حرفه تعريف می کنيم و گاهی هم به عنوان يک تعهد که دو حرف جداگانه است .

در معنی اول آن که عمدتا از جامعه شناسی مارکسيستی الهام گرفته خيلی کسان می توانند زير اين عنوان بگنجند از مامور بانک و تانک تيل (پمپ بنزين) گرفته تا نويسنده و شاعر و رمال شامل تعريف روشنفکری می شوند.

ولی اگر روشنفکری را به عنوان يک تعهد تعريف کنيم که من البته بيشتر با همين تعريف موافق هستم، می خواهم به چند ويژگی روشنفکر اشاره داشته باشم:
اول : منتقد است و معترض.
دوم : تعهد اعتقادی دارد و وقتی می گويم اعتقادی، به معنی ايدئولوژی حزبی نيست آن گونه که ما داشتيم.
سوم : تعهد اجتماعی و انسانی دارد.
چهارم : وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد.

ويژگی هايی را که برشمردم شايد کاملا نتوانند روشنفکری را تعريف کنند ولی براساس وجوه مشترکی که به نحوی در تعاريف مختلف وجود دارد می تواند آغازی باشد برای گفتگو.

شما اشاره کرديد که روشنفکر بايد اعتقاداتی داشته باشد يا به ديگر سخن پايه گاه اعتقادی داشته باشد آيا چنين پايگاهی کارروشنفکری را در حد ايديولوژی های سياسی مطرح نمی کند؟

ببينيد وقتی من می گويم که تعهد اعتقادی يا به گفته شما پايگاه اعتقادی، دقيقا منظورم اين است که روشنفکر به يک سری از ارزشها بايد معتقد باشد، نه آنگونه که منظومه استراتيژيک داشته باشد. چيزی که در افغانستان معمول بود.

در ميان روشنفکران ما، اساسا من معتقدم که چيزی به نام ايديولوژی وجود نداشت بلکه آنها استراتژی حزبی خود را نام ائديولوژی داده بودند و من با چنين برداشتی مخالفم. ولی معتقدم در عين حال تعهد در قبال آرمانهايی مثل آزادی و عدالت انسانی لازمه روشنفکری است.

پس به اين صورت به نظر شما روشنفکر می تواند به ايديولوژی ها نيز تمايل داشته باشد يا اين که کار روشنفکری با کار ايديولوژيکی متفاوت است؟

تازه بر سر تعريف ايدئولوژی توافق وجود ندارد، آنچه را که در جامعه افغانستان روشنفکران از ايديولوژی فهميده اند هيچ وقت ايديولوژی نبوده، بلکه استراتژی حزبی بوده و چنين چيزی شديدا کار روشنفکر را ضربه می زند ولی آخرين تعريفی که از ايديولوژی شده همان چيزی نيست که ما داشتيم ، من خودم ايديولوژی را به معنی نوع خاصی از خود آگاهی و خود شناسی می دانم. که چنين تعريفی فکر نمی کنم که منافات با کار روشنفکری داشته باشد.

طوری که ديده می شود در جهان هم همان گونه که شما اشاره کرديد با تعريف مشخص و جامع و مانعی از روشنفکری مواجه نيستيم به گونه مثال می توانم به گفته های رامين جهانبگلو اشاره کنم که معتقد است که وظيفه روشنفکر کشف حقيقت است ولی مصطفی ملکيان به اين نظر است که کشف حقيقت کار عالم و دانشمند است اما کار روشنفکر دوچيز است کشاندن اين حقيقت کشف شده تا آستانه آگاهی مردم جهانی و دوم کاستن از درد و رنج شهروندان کشور خود و يا شهروندان جامعه جهانی يا آن گونه که خودش می گويد وظيفه روشنفکر تقرير حقيقت و تقليل مرارت است. ديدگاه شما نسبت به اين دو برداشت چگونه است؟

'ويژگيهای روشنفکر'
منتقد است و معترض
تعهد اعتقادی دارد
تعهد اجتماعی و انسانی دارد
وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد
قسيم اخگر

من فکر می کنم حتی اگر تعريف دوم را بپذيريم روشنفکر که خودش کاشف حقيقت نباشد چگونه خواهد توانست باور کند که حقيقت چيست و باطل کدام است، يک گام پيشتر برويم ، ببينيد ما اين مفهوم را اگر داريم مثل خيلی از مسايل مدرن نظير دموکراسی ، حقوق بشر همه اش از غرب آمده.

بياييد برگرديم به اين که در غرب چه وقت اين مقوله به وجود آمد و چگونه تعريف شد.
شايد حوالی سال ۱۸۹۸ و يا ۱۸۹۷ وقتی دادگاه دريفوس در فرانسه داير می شود يک يهودی را می خواهند محاکمه کنند. در همين وقت اميل زولا در دفاع از اين يهودی بر می خيزد با وجود آن که روحيه انتی سيميتسم يا يهود آزاری که در آن زمان در فرانسه مانع از آن است که انسان های با وجدان در دفاع از اين يهودی سخن بگويند، اما اميل زولا اين جسارت را می کند و يک اعلاميه می نويسد که بعد اين اعلاميه به نام "من متهم می کنم" منتشر می شود و در همين زمان است که مفهوم روشنفکر به کار گرفته می شود که ما حالا با ترجمه آن رو در رو هستيم.

در همين زمان يک توافق وجود دارد که شعار روشنفکر حقيقت و عدالت است. زيرا در آن وقت غرور ملی ارتشيان فرانسه مانع از آن بود که دريفوس را تبريه کنند هر چند که حقيقت را می فهميدند. من فکر می کنم حالا هم آنچه که روشنفکر را از سياستمدار، از پادشاه ، از وزير و رييس جمهور جدا می کند دقيقا همين دو شعار است ، حقيقت و عدالت.

يعنی هرانسانی که در جامعه با اين دو ويژگی وجود داشته باشد می توان به او اطلاق روشنفکر کرد؟

بله ، چنين است.

روشفکر مذهبی؟
 من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد
 
قسيم اخگر

بسيار خوب ، حالا برمی گرديم به اين که امروز از روشنفکر تعاريف و برداشتها دچار دگرگونی شده، امروز حتی از روشنفکر دينی سخن گفته می شود و در برخی کشورها اين اصطلاح رواج دارد. به نظر شما گذاشتن صفت دينی در کنار واژه روشنفکر با تعابيری که مطرح کرديد متناقض نما به نظر نمی آيد؟

يک نکته را با کمال تاسف عرض کنم که ما همان قسم که می گوييم که دموکراسی داريم دروغ می گوييم يا خيلی از مسايل ديگر، ما روشنفکر هم نداريم و يا لااقل اين ادعای من است.

روشنفکری تخته خيزی بوده برای دست يابی به قدرت، وزير شدن، رييس شدن وغيره وغيره. پس وقتی چنين کسی را نداشته باشيم دينی و غير دينی آن نمی تواند مطرح باشد.

من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد.

ولی آن چه را که در جامعه افغانستان می خواهم بگويم اين است که روشنفکر چه معتقد باشد چه نباشد لااقل بايد دين را بشناسد نه اين که در مورد اسلام از روی کتابهابی که مثلا لنين نوشته، يا استالين نوشته و يا حتی مارکس نوشته قضاوت کند.

آغاز جنبش
سيد جمال الدين
 معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد
 
قسيم اخگر

رسيديم به مساله افغانستان و روشنفکری . هرچند که اين يک بحث بسيار جداگانه می تواند باشد ولی من فکر می کنم به شکل عام می توان نکاتی را مطرح کرد. شما پيشتر اشاره کرديد که در افغانستان چيزی به نام روشنفکر وجود ندارد، در آغاز می خواستم بدانم که چرا به چنين نتيجه ای رسيده ايد؟

ما در افغانستان يک مشکل اساسی داريم و آن اين است که آن چه را که ما به نام روشنفکر در افغانستان می شناسيم وارث انحرافات و بدآموزی هايی بوده که متاسفانه در تاريخ ما يک تعداد به نام روشنفکر مرتکب شده اند.

من منکر شخصيتهای معدودی نيستم که در تاريخ ما بوده اند. شخصيت های مثل مرحوم غبار و محمودی يا نظاير اين ها. ولی اينها اشخاصی بودند که می شود عنوان روشنفکر را به آنان اطلاق کرد ولی وقتی در کل از يک جريان حرف می زنيم من منکرش هستم. هرگز در افغانستان جنبش روشنفکری نتوانست تداوم منطقی و طبيعی خود را داشته باشد.

به اطلاع شما برسانم که من يک نوشته دارم زير عنوان "ستاره های بی دنباله" که کوشش کردم جنبش روشنفکری و تحولات آن را دريابم. از ويژگی هايی که من در اين نوشته برای جنبش روشنفکری افغانستان ذکر کرده ام اين است که جنبش روشنفکری در افغانستان دارای يک گسستگی بوده به خاطر حاکميت استبداد.

معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد.

و به اين شکل روشنفکر مجال اين را که عمر طبيعی خود را طی کند ندارد بنابراين درهر دوره قطع می شود و بايد از نو و از صفر کار را آغاز کند بدون آنکه از ميراث گذشتگان به نحو احسن بتواند سود ببرد.

رابطه با دين
عبادت
 اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد
 
قسيم اخگر
شما قبلا به مقوله روشنفکری اشاره داشتيد و اين که می تواند روشنفکر دينی باشد و يا نباشد. ولی از سوی ديگر در افغانستان روشنفکر در معرض اتهام قرار داشته يعنی اين که نگاه به روشنفکر نگاه به آدم غير دينی بوده است و حتی يک تن از رهبران مجاهدين در واکنش به چنين روشنفکرانی گفت که به نظر او روشنفکر کسی است که مسلمان باشد. می خواستم بدانم ريشه های اين گونه برداشت ها در کجاست؟

به هرحال جدا از اين که از طرف مقابل مثل هميشه سوء نيت در کار است که هر حرکتی را که داعيه پيشروی دارد با چماق تکفير بکوبد، بدبختانه در سرنوشت روشنفکران به ويژه حزب دموکراتيک خلق افغانستان در يک مقطع زير اين عنوان عمل کرد حرفهای زيادی وجود دارد، مثل ضديت شان با دين، علم کردن ماترياليسم و ديگر مسايل.

ولی اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد.

در دنيا کسان زيادی بودند که اعتقادات دينی نداشتند ولی روشنفکر بودند. روشنفکر می تواند ديندار باشد و هم روشنفکر باشد و الزاما دين داشتن روشنفکری او را نقض نمی کند با اضافه اين که ما از دين چه تلقی داريم اگر تعريف ما از دين تعريف طالبانی باشد و تعريف بنياد گرايانه باشد و دين را به عنوان يک ساختار منجمد نا پويای مرده فکر کنيم، طبيعی است که با روشنفکری در تعارض است ولی از سوی ديگر اگر روشنفکر هم اين تعريف از دين راداشته باشد در آن صورت او هم روشنفکر نيست، بلکه بايد روشنفکر تلقی يا تعريفی که از دين دارد دين را به عنوان يک شريعت پويا، پاسخگو به نياز هر زمان بشناسد.

در قران يک سوره داريم به نام والعصر و اميدوارم که تمام کسانی که مدعی دين داری اند و خود را دعوت گر می دانند اين سوره را يک بار ديگر بخوانند.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥