درنگی بر واژهِ روشنفکر

جریان رویکردها و باورها در جامعهِ ما و دیگر جوامع همگون ما ، بگونهِ است که در بسیاری اوقات ماه ها وسالها میگذرد و ما نه تنها پدیده ها ، ارزشها و واژه ها را  کاپی  یا تقلید میکنیم که بلکه شیوهِ بکار گیری آنها را نیز چنین میکنیم و چه بسا حالاتیکه این ارزشها ، واژه ها و نماد ها میایند ، استعمال میشوند ، کهنه میشوند و بدور افگنده میشوند بدون آنکه ما شناختی درست و آگاهانهِ ازان و شیوه های کار برد آن داشته باشیم درست همانند چله پوشان در عروسیهایمان که اگر چنین مراسمی را بجا نکنیم احساس میکنیم که مراسم ما نا تکمیل است اما نمیدانیم که این مراسم چه وقت ، چرا و به کدام منظور به میان آمده وفلسفهِ وجودی حضور آن چیست؟ شاید خوشبینانه ترین جواب مان این باشد که این نماد تاهل است یا اینکه علت افگندن آن به انگشت دست چپ را نزدیکی دست چپ به قلب بدانیم زیرا ما تقلید میکنیم نه اقتباس و فرق تقلید با اقتباس درینست که اولی نا آگاهانه میشود و دومی آگاهانه.واژهِ روشنفکر از زمانه های دور بدینسو در بازار های ادبیات ، فرهنگ و سیاست سر زمین ما دست بدست شده و هنوز هم میشود که بدون شک هنوز هم بسیاری درک درست ازین واژه را در حافظهِ خود ندارند ، گاهی معیار روشنفکری ضدیت با شاهان و ستمگران بود و گاهی مخالفت با سنتها و ارزشها.گاهی معیار روشنفکری تجدد گرای و مدرنیزم بود و گاهی هم ستیزه جویی با استعمار و استثمار.روزگاری مشروطه خواه روشنفکر بود و شاه طلب مرتجع ،  زمانی هم مارکسیست روشنفکر بود و جمهوریخواه تاریک اندیش. آنان که دیروز روشنفکر مینمودند، امروز دیگر روشنفکربه شمار نمیروند و آنان که امروز روشنفکرند دیروز روشنفکر به شمار نمیرفتند ، شاه طلب دیروز امروز روشنفکر شده و ضد شاه امروز تاریک اندیش گشته است که علت این همه تسلط جابرانهِ فرهنگ تقلید کورکورانه ، ذوق زدگی فرهنگی ، شوقک گرفتگی سیاسی توام با تحمیل است.آن تعبیری که دیروز وامروز در جامعهِ ما از روشنفکر شده و میشود ، یا عوام الناس بدان معتقدند یا حد اقل عدهِ از روشنفکر نمایان مدعی بودند وهنوز هم هستند، اینست که روشنفکری یعنی مخالفت با رسوم ، سنتها ، ارزشها و فرهنگ کهن همزمان با پذیرش ، کاپی ، تقلید و تبلیغ ارزشهای وارداتی .  اگر بهتر بگوییم در یک کلام پشت پا زدن به ارزشهای خویشتن و چسپیدن به ارزشهای دیگران.که بدین اساس هر کس که به اعتقادات سنتی و دینی پابندی نداشت و فرقی بین حلال و حرام را نکرد در گذشته و حال خود را روشن فکر میداند و دیگران را تاریک اندیش ، مرتجع و خرافاتی.وخلاصه اینکه عنصرتقلید در اعمال ، کردار و گفتار روشنفکر مابان ما مسلط بوده که هیچگاهی از خود حرف برای گفتن نداشتند و کاری برای کردن که بدین اساس مقلد محض بودند و هنوز هم هستند یا حد اقل ما اینگونه برداشتی داریم.اما آنگاهیکه متون کهن و نوین را ورق میزنیم ، صفحاتی نوشته های بزرگانی از خود و بیگانه را بز میگردانیم آنچه را که در محیط خود میبینیم و انچه را که در متون میخوانیم زمین تا آسمان فرق میکند.زمانیکه کتاب "روشنفکران" پل جانسون نویسندهِ فرانسوی را ورق میزنیم فهرست نامهای افرادی چون ژان ژاک روسو ، کارل مارکس ، ژان پل سارتر ، راسل وصدهای دیگر را میبینیم که همه چیزشان با روشنفکران جامعهِ ما تفاوت دارد آنان گروهی را بدنبال خود کشاندند در حالیکه خود میدانستند که به کجا میروند واینان بدنبال گروهی میروند که خود ان گروه نمیداند مقصدش کجاست؟ یا بهتر بگوییم آنان رهبران آگاه بودند و اینان رهروان گم کرده راه.بدین اساس لازم دیدیم که تا قبل ازین که این واژه در زیر دست و پای واژه ها و ارزشهای بازارگیر تر و پرزرق وبرق تر دیگر له شود بحثهای را پیرامون آن براه اندازیم تا حد اقل روشنفکران و ناروشنفکران شناختی دقیقی از موقیعت و هویت خود داشته باشند نه اینکه مانند زندانیان گوانتاناما چندین سال را بنام ملا عمر و ملا خیر الله در زندان سپری نمایند ودر آخربا یک  "ساری" رخصت شوند.نخست از خودیها شروع میکنیم زیرا اگر از واژه ها و اصطلاحات اگر چیزی دسترس مان نشد حد اقل نامشان که با ما آشناست از علی شریعتی که هم با علی اش آشنایی داریم و هم با شریعتش می آغازیم بعد برای اینکه شبه روشنفکران خفه نشوند به سراغ ژان ژاک روسو و دیگران میرویم که نه ژانش را میشناسیم و ژاکش را و نه روسو اش را. روشنفکر از دیدگاهِ شریعتی آگاه ترین انسان اندیشمند است ، یک متفکر سیاسیست، او میگوید معنی روشن همینست یعنی انسانی که میداند کجاست ، نسبت به وضع خود آگاهی روشن دارد، بنابران اگر مفاهیم قبلیی را که مغز ما بدان خو گرفته است ، کنار بگذاریم میتوانیم گفت که با تفکیک دو مفهوم ، خدمت و اصلاح و از نظر جامعه شناسی فایده وارزش ، علوم مفید و خدمتگزار میکوشند تا به انسان آنچنان که هست برخورداری تسلط بر طبیعت ، رفاه و دریک کلمه خوشبختی ببخشند و کسانیکه چنین تعهدی را به عهده دارند در یکی معنی عام تحصیلکرده ها یا انتلکچولها هستند و در ورای آن یک نوع خود آگاهی اجتماعی ویژهِ است بنام آگاهی سیاسی  که در صورت ایمان و ایدیولوژی ، مکتب اجتماعی ، مسلکی و آرمان خواهی انسانی ،ملی، طبقاتی تجلی میکند و میکوشد تا انسان فرد و جامعه را از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" براند و هدف مستقیمش ، نه آسودگی و خوشبختی وبرخورداری و تسلط او بر طبیعت ، بلکه حرکت ، انقلاب ، کمال و قدرت معنوی انسان و تسلط او بر خویش است، علوم میخواهند انسان را چنان مقتدر کنند تا طبیعت را آنچنان که میخواهد رام سازد و ایدیولوژی میکوشد تا اورا چنان در قدرت اراده، انتخاب ، ایمان و خود آگاهی نیرومند و متکامل سازد تا خود را آنچنان که میخواهد بسازد.انسانکه آزادی و سرنوشت خویش را به نیروی علوم از سه زندان طبیعت ، تاریخ و جامعه رها میکند به اعجاز ایمان و خود اگاهی از دشوارترین زندان خویش یعنی "خویشتن" نجات میبخشد تا خود آفرینندهِ خویش ، جامعه ، تاریخ و جهان خویش گردد.کسانیکه چنین رسالت را در جامعهِ انسانی و در سیر تاریخ بدوش دارند در گذشته پیامبران بودند و بعد از خاتمیت عصر وحی روشنفکرانند.بنابرین روشنفکران بر عکس تحصیلکرده ها یک گروهی مشخص دارای پایگاهِ اجتماعی ممتاز نیستند. روشنفکران بر خلاف تحصیلکرده ها از نظر طبقهِ اجتماعی در برابر یا در کنار توده، مردم یا عوام الناس قرار نمیگیرند زیرا روشنفکری یک صفت بارز معنوی در انسانست نه یک فرم اجتماعی مشخص.روشنفکران الزاماً تحصیلکرده و دانشمند نیستند و میان تحصیلکرده و روشنفکر رابطهِ دو جانبهِ "عموم و خصوص من وجه" وجود دارد . وظیفهِ تحصیلکرده و دانشمند ادارهِ زندگی و پیشرفت قدرت جامعه وبرخورداری و رفاه و بهبودی انسانست. رسالت روشنفکر حرکت زندگی ، هدایت جامعه و دگرگونی و تکامل و به شدن انسانست.دانشمند میتواند سیاسی نباشد ، فاقد آگاهی و درک زمان باشد زیرا او در گوشهِ ازین کاروان عظیم بشری مشغول کار خویشست ووظیفهِ تخصصی خود را انجام میدهد یک جراح، یک طبیب ، یک تکنیسن یا یک مهندس کاروان فقط میتواند کار خویش را انجام دهد بدون آنکه بداند این کاروان به کجا میرود و باید برود.اما روشنفکر زمام دار کاروانست راه و منزلها و مقصد و مبارزه با موانع راه و خطرات و بسیج مردم و همآهنگی معنوی کاروان بر عهدهِ اوست (و سیاسی بودن بدین معنیست) ، نفس وجودواقیعتهای چون ظلم، فقر ،تناقض طبقاتی ، استعمار،استثمار، خیانت یا انحطاط در بطن یک جامعه عامل حرکت ، انقلاب و دگرگونی نیست بلکه احساس اینها ایجاد حرکت و انقلاب اجتماعی میکند وتا آگاهی عمومی نسبت به واقیعتهای تلخ وشیرین وسیاه وسپیدزندگی اجتماعی در وجدان جامعه ، پدید نیاید جامعه میتواند با پنهان داشتن همهِ این عقده ها و بیماریها به زندگی زمستانی وبستهِ خویش قرنها ادامه دهد درینجاست که روشنفکربه عنوان عنصر آگاهِ جامعه متعهد میشود وتعهدش نیز روشنست "وارد ساختن این واقیعتها در آگاهی و احساس مردم و به عبارت دیگر"خود آگاه کردن جامعه".در یک کلام تعهد روشنفکر دادن خود آگاهی به جامعه است.با تقلید صرف ، مطالعهِ کتاب ، آشنایی با دانشمندان ، فیلسوفان و هنر مندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان ، میتوان دانشمند ، هنرمند، فیلسوف و یا متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم از خود جوشی ، سازندگی ، قدرت تشخیص و استنباط و قضاوت مشخص در برابر واقیعتها جدای ناپذیر است.تحصیلکرده میتواند با جامعهِ که دران زندگی میکند بیگانه باشد، نداند که در کجاست؟ ونشناسد که در چه زمانی زندگی میکند و با کیها زیست دارد. اما روشنفکر! شاخصهِ بارزش ، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه اش  و تفاهم بامردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها ونیازها و ایده آلهای زمانش است.روشنفکر کسیست که بیش از هر چیزی باید تضمین کند که جامعهِ او در چه دورهِ از تاریخ قرار دارد؟یا به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست؟جامعه شناس و مورخ تحصیلکرده اند، اینها جامعه وتاریخ را به عنوان دوزمینهِ علمی وعقلی میشناسند اما کیفیت شناخت روشنفکراز جامعه وتاریخش باآنها یکی نیستجامعه شناس کسیست که برای طبقهِ اجتماعی ده ها تعریف علمی میداند، تاریخ تحولات طبقاتی را تحصیل کرده است وروانشناسی طبقاتی را بر اساس نظریات جامعه شناسان معروف جهان خوانده است اما روشنفکر کسیست که طبقهِ اجتماعی خویشرا حس میکند ازان یک شناخت مستقیم وعینی و تجربی دارد ، جنگ طبقاتی را در کتابهای سوسیالیستی و ماخذهای معتبر جامعه شناسی نخوانده است بلکه آنرا درون خود میابد ، برروی پوست و گوشت خویش لمس میکند ، برای جامعه شناسان "توده" ترجمهِ کلمهِ انگلیسی "مس" است و نظرات مارکس و انگلس و بلخانف و لوکاچ ودیگران در مورد آن. اما روشنفکر این حقایق را از چهرهِ مردمی که او میبیند ومیشناسد و در جمع آنانست باز میشناسد. ماخذ علمی او کوچه وبازار وکارگاه ومزرعه وروستاهاو حوادث و آداب و رسوم وزبان ووضع زندگی مردمست.شناخت او از تاریخ نیز با شناخت مورخ یکی نیست.مورخ همه حوادث و شخصیتهای تاریخ را میداند، همه اسناد و ماخذ را میشناسد ، برای او تاریخ "گذشتهِ" است که دران حوادث بزرگ روی داده وقهرمانان بزرگ آمده اند و رفته اند، برای روشنفکر تاریخ حال است، زنده و جاریست ، آنرا در متن جامعهِ خویش ، در رفتار و گفتارو افکاروعواطف و احساسات و همه عادات وآداب ووروش و در اعماق روح خویش حس میکند تاریخ برای او یک ذهنیت، یک خاطرهِ واقیعتهای منتفی شده و مدفون در قرون"خالی" نیست ، عینیت دارد و حقیقتی زنده و گرم و متحرک است ، او خود همچنین متن بکر جامعه اش، تجسم عینی تاریخست ، تاریخ برایش توالی حوادث و تسلسل دوره های زمانی و کرونولوژیک نیست رودخانهِ است که از عمق فطرت و ماهیت نژاد، و ملیت و مذهب و معنویت او سر چشمه میگیردوازتوالی نسلها میگذرد ودر رود جامعهِ او جریان دارد.تحصیلکرده میتواند یک متشبه بیگانه باشد میتواند یک متجدد یا متحجر، مرتجع یا منجمد باشد در قالبهای سنتی و موروثی و محصور در یک جهان بینی تاریک.اما روشنفکر نمیتواند در هیچیک ازین قالبهای متضاد محصور بماند.تجدد و تقدم دو قالب تحمیلیست که تابع شرایط خارجی بوده و بدست عوامل ارثی یاوارداتی بگونهِ ناخود آگاه تحصیلکرده یا عامی را در خود میگیرد اما روشنفکر به علت آنکه آگاه است ، هر چیز راخود انتخاب میکند. روشنفکر تقلید نمیکند بلکه اقتباس میکند وی اگر ارزشهای نوین را میپذیرد به علت آنست که این ارزشهارا کالبد شگافی کرده و به اهمیت آن پی برده است و بدین اساس آنرا آگاهانه میپذیرد و اقتباس میکند نه تقلید واگر وی به پایگاه های سنتی خود باز میگردد این بازگشت اگاهانه است و برای نیل به هدفیست در حالیکه متقدم به علت عدم آگاهی درین پایگاه ها باقیمانده است.گاندی جی که لنگ میپوشد و کفش چوبی بپا میکند و چرح میریسد آن هندی بدوی و منحط نیست وی ازان هندی انگلیسی ماب ، جنتلمن و تحصیلکردهِ که شکسپیر میخواند و راک رول میرقصد مترقی تر و متمدن تر است.قوام نکرومه که هنگام شرکت در جلسهِ سازمان ملل با آن عمامهِ بزگ و لباسهای چیت گلدار و همراهانش با کلاه های سرخ و آرایش های بدوی نیمه وحشی افریقایی به نیویارک میاید و خطابه های خود را به زبان غنایی ایراد میکند ازان جهت نیست که نمیتواند دریشی بپوشد و مثل بلبل انگلیسی بگوید و یا بلد نیست که امروز باید چگونه در مجامع بین المللی اشتراک کند و در نیویارک چگونه رفتار نماید ، تا امریکایی ها ، اروپاییها و میمونکهای مقلدشان بگیند که اینها متمدن نیستند ، آیین زندگی و آیینهای دیگر دیل کارنگی را نخوانده اند ، این گونه رفتار در عقل آسمیلیه های افریقایی و آسیایی نمیگنجد ، این اروپایی و امریکای است که آنرا میبیند و احساس میکند که در برابر یک واقعهِ تازه قرار گرفته است، انسانی را میبیند که در اوج شخصیت و اصالت ، وآگاهی و روشنفکری ودرک مترقی از زمان و تمدن وفرهنگ از افریقا آمده است که کار دستی اونیست ، عروسک خوش ادای مقلد استعمار نیست بلکه خودش است ، انسان دیگریست.آنگاهیکه نهرو وراداکریشنان با تنبان سفید و عمامهِ هندی به اروپا میرود برای آن نیست که پوشیدن دریشی و نکتایی را بلد نیست یا اینکه فرهنگ پوشیدن آنرا بلد نیست بلکه  میخواهند به تمدن وفرهنگ اروپایی که مدعی است که فرهنگ و تمدن منحصر به فرد بشری است و بشریت جز پذیرفتن فرم و محتوی آن راهی دیگری ندارد ، به استعمار فرهنگی غرب که مدعیست آسیاو افریقای نیمه وحشی را من متمدن ساخته ام خبر دهد که در هند ملتیست که تسخهِ بدل و تخریف شدهِ دروغین، مضحک و رقتبار شما نیست بلکه خود یک اثز مستقل بشری است با ارزشها، اصالتها ، فضیلتهای متعالی بشری و کیفیت بینش و رفتار و تلقی ویژهِ از جهان و حیات.بدینگونه روشن فکر کسیست که اگر به سنتهای خود بر میگردد و آنرا الگو قرار میدهد آگاهانه است و اگر ارزشهای نوین را میپذیرد آنرا اقتباس میکند نه کاپی که اینهم اگاهانه است. معیار عملکردهای روشنفکر اختیار و اقتباس آگاهانه است در حالیکه معیار عملکردهای الینه شده هاو متجددها  تقلید کورکورانه و نا آگاهانه است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥