شعری از دوکتور صبغت الله (خاکساری)

غروب خاطره ها

 

زما نه در گذ ر ست و   ترانه  میماند

ترانه در رگ ساز، زمانه میماند

چه بینوا و غریب است، بیوطن یارب

که در دیار دیگر بی نــــشانه میماند

دلم به آ دم بیچاره سخت میسوزد

که میرود برهی خویـــش و خانه میماند

میان سینهء هر کس دلیست، غم دارد

دلی که داغ ندارد به" لانــــه" میماند

شکوه مو کب خسرو ز یاد ها کو چید

ززخم تیشه هزاران نشانه میماند

اگر شکست نمیبود، عشق هم میمرد

حد یث ناز ز لیلا، فسانه میما ند

چو تند باد حاد ثه، بر باغ رخنه کند

نه پیر نخل کهن، نه جوانه میماند

ز برق خنده مجو راز پایداری ها

که دود خرمن غم، جاویدانه میماند

ز بانگ مرغ سحر بوی کوچ میاید

غروب خاطره ها بر کرانه میماند

حد یث عشق تو هر چند بی سر انجامست

ولیک قصهِ ما در زمانه میماند

بیا و داغ لبت را به سینه ام بنگر

ز عشق ما مگر این یک نشانه میماند

حریم کلبهِ خالی در انتظار تو است

نوای بوسهِ ما عاشقانه میماند

نگاهِ پنجره ها بر رهت زمینگیرست

سرشک غم ز دو چشمم روانه میماند

چه شامها که بیاد تو رفته ام از خویش

برای رفتنم این یک،  بهانه میماند


پيام‌هاى ديگران ( نظر بدين )




 

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥