روشنفکر و روشنفکر دولتی

 

طی سالهای اخیر کلمه ای روشنفکر مانند ده ها کلمه ای تعریف ناشده ای د یگر موارد مصرف گوناگونی پیدا نموده  و در شرایط  و ادوار مختلف  افراد و گروه های جهت تأ مین، تحکیم و گسترش منافع گروهی و سیاسی شان  دانسته و یا ندانسته، بدون در نظرداشت، درک و فهم واقعی کلمه روشنفکر، با توسل به آن  از ین نام سؤ استفاده نموده و چه بسا مصائب جبران نا پذیری  را بر ملت ها  و جوامع  تحمیل نموده اند. در جامعه ما نیز در دوره های مختلف از ین کلمه استفاده های نادرستی صورت گرفته و میگیرد ، از ین رو جهت روشن شدن موضوع تلاش گردیده  با استفاده از منابع مختلف  در رابطه به توضیح  مفهوم روشنفکرو رابطه ای روشنفکر و دولت مطالبی خدمت خواننده گان عزیز عرض گردد.

 

 با تأسف اکثراً در جوامع شرق و بخصوص در جامعه ای ما افرادی وجود دارند که بعد از رفتن به مکتب و درس خواندن و یا بعد از تحصیل در داخل و یا خارج، بدون شناختن و دانستن  ابتدائی ترین اساسات جامعه شناسی و بدون دانستن مفهوم روشنفکر ، خود را روشنفکر قلم داد نموده و در مقابل دین فرهنگ و مقدسات جامعه خود   قد علم میکند. در حالیکه روشنفکر تحصیل کرده می تواند باشد اما هرتحصیل کرده روشنفکر نیست ، تحصیل کرده حد اکثر توزیع کننده ای کالای رو شنفکر می تواند باشد.

 

روشنفکران  مؤلد اندیشه اند ، نه مقلد   و گاه مبدأ تحولات  عظیم می شوند. روشنفکران کارشناسان تأمین حاجات ثانویه  اند،  مؤلد ان  فکر و نقد و نظرند و ازین جهت راه شان با حکومت که و ظیفه اش   تأمین حاجات اولیه جامعه است ، جدا است ، البته نه لزو ماٌ متضاد.

 

 تعلق خاطر یک روشنفکر گشودن گره های معرفتی و کلی جامعه است در حالیکه تعلق خاطر یک سیاست مدار در درجه ای اول گشودن گره های معیشتی و جزئی است یا به عباره ای دیگر کار یک سیاست مدار موضعی و مقطعی است اما کار یک روشنفکر تاریخی و فرهنگی است.     

ماهیت روشنفکری استقلال از قدرت را اقتضا می کند ، روشنفکر نباید از راه روشنفکری  ارتزاق کند ، ارتزاق معنای وسیع و عریضی دارد  و از ثروت گرفته تا قدرت ، منصب سیاسی همه را شامل می شود.

 

روشنفکر نباید متمتع از پیامد های نظر خود شود ، یعنی اگر حزبی در اثر اندیشه های او به قدرت رسید ، سهمی ازین قدرت نباید به روشنفکر برسد و یا اگر جریده ای در اثر طرح وتوضیح و تر ویج اندیشه های رو شنفکری جایگاه و سهمی از قدرت در جامعه پیدا کرد ، این بر خورداری نباید با روشنفکر تقسیم شود.

 

چون شرط روشنفکری حریت و وظیفه ای روشنفکر هدایت گری است و تمتع شخصی داشتن از هدایت گری ، خطا است.

 

روشنفکر نباید مصرف کننده ای مزایای سیاسی و اقتدارات حاصل از اندیشه های خود باشد ، او باید در مقام تولید بماند.

 

روشنفکری شمع صفتی و خورشید منشی است، کارش نور پاشی ، روشنگری ، گشاده دستی ، کریمی ، اندیشه ورزی و دلیری است.

البته گشاده دستی و نور پاشی و دوری از تمتعات  سیاسی ، به معنی  دوری از فعالیت های سیاسی و ساکت نشستن  در عرصه ای جدال حق وباطل نیست بلکه  او از تمتع دست می کشد تا در تصرف دست گشاده باشد و چابک تر و دلیر تر به وظایف انسانی اش که گاه عمل مستقیم سیاسی است بپردازد.

 

به نظر کارشناسان تعلق روشنفکر به قدرت آفات متعددی را به دنبال خواهد داشت که از جمله به عمده ای آن اشاره میگردد.

 

اول اینکه روشنفکر بعد از چسپیدن به قدرت ، به زبان قدرت سخن میگوید نه زبان منطق، دوم آنکه هرجا که از علم و منطق و حجت کم آورد، این کمبود را با قدرت پر میکند، سوم آنکه ایدیولوگ، مدافع و توجیه گر قدرت میگردد و چهارم آنکه حریت ، استقلال و دلیری عملی و نظری خود را از دست داده ، سرا پا در خدمت قدرت قرار میگیرد.

 

وظیفه ای روشنفکر اساساٌ دادن طرحهای از بالا برا ی جامعه و ایدیولوژی سازی نیست. اما غالباً در بسیاری از جوامع چنین اتفاقی افتاده است یعنی روشنفکران کوشیده اند  تا جامعه را از بالا طراحی کنند و ساکنان جامعه را ملزم به قبول اجباری طرح خاصی کنند که البته نتایج تلخ و فاجعه باری به بار آورده است.

 

هرگاه روشنفکر منتقد و مبدع به قدرت دست یافت ، خواه قدرت سیاسی و خواه قدرتی که محصول و پیامد عمل روشنفکری او باشد ، انسان دیگری می شود و با سوار شدن به مرکب تازه ، سوار کار تازه خواهد شد. داستان هگل و هایدگر و نزدیکی شان باارباب قدرت سیاسی درس و پند خوبی میتواند  در زمینه باشد.

 

هایدگر در سال 1933 به حزب نازی پیوست و با حمایت حزب ، رئیس دانشگاه فرایبورگ آلمان شد و به اصل اطاعت از پیشوا سخت ایمان داشت و خود را نیز پبشوای دانشگاه نامید و اعلام وفاداری  به حزب نازی و هیتلر کرد و کمک مالی به دانشجویان مارکسیست و یهودی را قطع کرد و تا آخر عمر هم از عضویت حزب استعفا نکرد و روح فاشیستی در فلسفه ای او مشخص است.

 

نگته ای دیگر اینکه  روشنفکران نباید به خطا تصور کنند که با نشستن بر مسند قدرت، زمام فرهنگ کشور را  به نحو سازنده تری در دست میگیرند. اصولاٌ سیاست مداران و حکومتگران توان و مسؤلیت فرهنگ سازی را ندارند . فرهنگ را مردم می سازند و حد اکثری که سیاستمداران می توانند بکنند این است که زنجیر ها را از دست و پای مبدعان و مؤلدان فرهنگ باز کند . بنابرین این تفکر هم درست نیست که روشنفکر با به قدرت رسیدن می تواند  فرهنگ را تقویه کند .آنها با دور ماندن  و با فاصله گرفتن از قدرت به امر فرهنگ سازی بیشتر خدمت می کنند و جامعه از آنها بهره مند خواهد شد .

 

حکومت منافع طبقاتی دارد و روشنفکر منافع طبقاتی ندارد . روشنفکر یک قشر است نه یک طبقه ای مربوط به ابزار تولید خاص.

و معمولاٌ کسانی باید سیاستمدار باشند که منافع طبقاتی و ملی داشته باشند و به منافع صنفی خود نیندیشند.

 

اما در جامعه ای ما تحصیل کرده های که خود را روشنفکر جا می زنند ، خود را یک گروه اجتماعی – سیاسی مجرد می دانند که با این عمل، خود شان را منحیث یک گروه و یا قشر خاصی از جامعه میابند و این تحصیل کرده ها کم کم در کتابها و رشته های تحصیلی و تحقیقاتی شان فرو می روند و از عینیت عالم و از واقعیات روز مره ای مردم و جامعه ای شان دور و بی گانه می شوند و تحصیل کرده های روشنفکر نما خودش را یک گروه مجرد و مجزا از جامعه و زمانش احساس می کند ، بی خبر ازینکه تحصیل کرده و یا روشنفکر ما  در هر حالتی و با هر بینشی که باشد عضو جدا نا پذ یر جامعه  است و جامعه ای ما جامعه ای است مذهبی  و تاریخ ما مذهبی و فرهنگ ما نیز فرهنگ دینی است . در چنین جامعه ای اگر روشنفکر عبارت باشد از گروه آگاه و خود آگاه که مسؤلیت ، هدایت و آگاهی جامعه اش را در خود احساس میکند ، اولویت این روشنفکر قبل از هرچیز باید ایجاد پُلی بین خودش و جامعه اش باشد و چنین ارتباط و پُلی جز تکیه به مذهب و دین ، آشنا شدن با دین و مذهب و تحلیل دقیق علمی  دین و مذهب که متن روحی جامعه را تشکیل میدهد ، میسر نیست.

 

اما متأ سفانه  اکثراً تحصیل کرده های روشنفکرنمای ما ، تقلید از فرم دارند نه محتوا و در خارج ساخته شده اند  و هم بستر و ادبیات فکری و ذهنی  و اعتقادی شان را  از ادبیات خارجی ویا غربی گرفته اند و با دین و فرهنگ و مناسبات اجتماعی خود بیگانه و یا آشنائی کامل ندارند ، با استفاده از هر وسیله ای  تلاش می ورزند تا تفکرات وارداتی را که در شرایط و زمان و مکان دیگر با زیر بنا های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی دیگر مورد استفاده بوده ، در جامعه ای خود تطبیق نمایند.

 

ازینکه روشنفکر نما و تفکر وارداتی اش با مناسبات اجتماعی و شرایط جامعه هم خوانی ندارد بناءً جامعه وجود شان را احساس نمی کند و جامعه زبان شان را نمی فهمد و انتقادی که می کنند هیچ تناسبی با متن زنده گی مردم ندارد. در نتیجه به اصطلاح روشنفکر از مردم و متن  جامعه جدا میماند و بصورت یک قشر جامعه در میآیند و تبدیل به وسیله ای استعمار فرهنگی و سیاسی بیگانه میگردد.

 

با در نظر داشت آنچه گفته شد اگر به جامعه ای خود درست نگاه کنیم  به وضوح خواهیم دید کسانیکه خود را روشنفکر جا میزنند  اصلاٌ اینها روشنفکر چه که از کوچه ای روشنفکری هم گذری نکرده اند. اینها نه مؤلد اندیشه اند، نه گره کشا و نه هم مستغنی اند و نه هم استقلالیت دارند بر عکس اینها مقلد ، مشکل ساز، تشنه ای قدرت و در گرو بیگانه اند.

به عباره ای دیگر اینها یکعده دلالان و فروشنده گان و یا مصرف کننده گان تفکر و یا کالای فرهنگی وارداتی  بیگانه و ساختار اجتماعی بیگانه اند و اینها تا زمانی داد و فریاد و سنگ روشنفکری به سینه می زنند تا به هدف و قدرت برسند. و بعد از رسیدن به هدف و قدرت ، برده وار برای حفظ آن با همه چیز سرا پا در خدمت اهداف دستگاه حاکم قرار میگیرند. و حاکمیت های غیر مردمی نیز شدیدأ به چنین قماش ها و عمالی نیاز دارد تا با استخدام و جذب چنین روشنفکر نما ها از یک طرف دهن منتقدین را بسته و خود را مترقی ومردمی جا زده و از طرفی هم از توانائی روشنفکر نما ها در تبلیغ سیاست ها ، اهداف و تحکیم قدرت و سرکوب مخالفان به نحو احسن سود میبرد. یا به عباره ای بهتر این روشنفکر نما ها را به روشنفکر حاکمیت و یا رو شنفکر دولتی تبدیل مینماید.

 

چنانچه در حکومت کرزی، بعد از به خدمت  درآمدن یا به آخوردولتی بسته شدن چندین تن ازین روشنفکر نما هاِ (آقای رنگین خان سپنتا ، داؤد خان میر ، سنگ چاره کی ، ظاهر خان طنین وغیره) می بینیم که عملأ این روشنفکران خوش نام و بد نام سرا پا در خدمت حاکمیت ، قدرت و استعمار قرار گرفته اند و با فراموش نمودن همه چیز و چرخش  موضع و فکر   180  درجه ای به مبلغان، مدافعان و سخنگویان سر سپرده ای نظام حاکم  و استعمار تبدیل شده اند. و نشخوار دهن شان پس مانده های سیاست  نظام و حاکمیت بوده و این طور تصور میگردد که  در هر جمله ای که از دهن این روشنفکر نما ها خارج میگردد با ید یکی  دو بار محترمانه اسم آقای کرزی  و امریکا برده  شود.

چه بجا گفته اند بهترین حاکمان کسانی اند  که به خدمت  عالمان  بروند  و  بدترین  عالمان  کسآنی  اند  که  به  خدمت  حاکمان  بروند.

 

 

 

                                                                     ضیاء سائس

                                                                   میزان جوزا  1385

 

 

 

 

 

 

مأخذ!

روشنفکری و راز دانی............داکتر سروش

تاریخ و شناخت ادیان.............داکتر شریعتی

یاداشت های متفرقه..............

 

  

نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥

 

باز گشت به امارت طالبان و حکمتیار

يكشنبه ۱۴ عقرب ۱۳۸۵

اندیشمند


رئیس جمهور کرزی باری در یکی از سفر های خارجی خود به تعدادی از دیپلوماتهای افغان گفته بود که اگر این جنگ سالارها بسیار مجبورم کنند، حکومت را به طالبان و حکمتیار میسپارم. در حالیکه این اظهار کرزی در آن زمان بگونۀ شوخی و طنز آمیزی غرض تهدید و ترساندن رقیبان او در داخل دولتش بود اما به نظر میرسد که اکنون آن تهدید در شرایط جدید تحول و انکشاف اوضاع حالت جدی و واقعی می گیرد.


بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اگرروزی سقوط دولت کنونی افغانستان به زعامت حامد کرزی قطعی و حتمی شود، رئیس جمهور و تیم همراه و اصلی او در حاکمیت قلباً در صدد صعود امارت طالبان و حکمتیار بدنبال این سقوط خواهند شد. هرچند که رئیس جمهور قلباً از انکشاف اوضاع در چنین مسیری که تخت و تاج خود را از دست میدهد، نا خشنود و ناراض باشد. هنوز بدرستی مشخص نیست که امریکایی ها و حامیان اروپایی دولت رئیس جمهور کرزی چه زمانی با دست کشیدن از حمایت این دولت زمینه های چنین سقوط و صعودی را مساعد میکنند، اما نشانه هایی از شکل گیری چنین رویدادی در آتیۀ دگرگونی و تحول سیاسی – نظامی کشور از همین اکنون قابل مشاهده است. مسلماً دگرگونی که یک عقبگرد قهقرایی در تمام عرصه های حیات جامعه وکشور ما محسوب می شود. 

ایالات متحدۀ امریکا طی این پنج سال گذشته از انجام هرگونه کار زیربنایی و اساسی که متضمن استحکام دولت، گسترش حاکمیت قانون، ثبات دراز مدت، انکشاف و پیشرفت پایدار در تمام عرصه های حیات افغانستان باشد، خود داری کرد. حتی در عرصۀ نظامی و امنیتی که در آغاز تشکیل حکومت کرزی از تجهیز و تقویت ارتش و پولیس توسط سلاح و تجهیزات امریکایی سخن در میان بود، اکنون پس از پنج سال خبری از آن سلاح و تجهیزات نیست. اکنون امریکایی ها چه از طریق سازمان ملل و چه بگونۀ مستقیم خودشان نیاز مذاکره و مصالحه با طالبان را مطرح میکنند. این در حالی است که انگلیس ها عملاً در هلمند با طالبان به آتش بس پرداختند و پس از تحمل تلفات شدید، ولسوالی موسی قلعه را به طالبان رها کردند. دیگر این یک راز سر به مهر و پوشیده ای نیست که امریکایی ها پس از سرنگونی رژیم طالبان دست پاکستان را در تقویت و ظهور مجدد طالبان باز گذاشتند. علاوه برآن، آنها هیچ گامی را در راستای حل ریشه ای اختلاف و منازعه میان کابل و اسلام آباد برنداشتند.  بدون تردید ظهوردوبارۀ طالبان و قدرت نمایی گلبدین حکمتیار در سایۀ سیاست و عملکرد امریکایی ها درمورد افغانستان پرسش بر انگیز و شگفت آور است. آیا امریکایی ها، افغانستان را دوباره به پاکستانیها واگذار خواهند کرد؟ 

سیاست پنهان کاری و غیر شفاف دولت افغانستان و نیروهای نظامی خارجی در مورد وضعیت جنگ با طالبان یکی از نکات پرسش بر انگیز دیگریست که به ابهام و پیچیدگی اوضاع می افزاید. دولت افغانستان و ناتو ترسیم روشنی از وضعیت نظامی طالبان و گلبدین حکمتیاردر مناطق جنوب و جنوب شرق ارایه نمیکنند. آنها در مورد موسی قلعۀ هلمند با تناقض صحبت می نمایند. در حالیکه عملیات نظامی تابستان سال جاری (1385- 2006) را در پنجوایی قندهار از مؤفق ترین عملیات تصفیوی خود اعلان کردند و از بازسازی پنجوایی به عنوان نمونه در میان ولسوالی های افغانستان نام بردند، اما بعداً دیده شد که طالبان در پنجوایی جنگ را از سر گرفتند. کسانیکه در مناطق جنوب و جنوب شرق رفت و آمد دارند از قوت و نیرومندی رو به افزایش طالبان سخن میگویند. 

در چنین اوضاع مبهم و پیچیده، رئیس جمهور کرزی در پیامی ازملاعمررهبر طالبان و گلبدین حکمتیاررهبرحزب اسلامی طالب مذاکره و گفتگو شد. در حالیکه قبل از تقاضای کرزی، ملاعمر و حکمتیار در پیام های خود بمناسبت عید رمضان از پیروزی خویش در جنگ علیه نیروهای خارجی و حکومت دست نشاندۀ آن سخن گفتند. حکمتیار پیام خود را با قدرت نمایی و از موضع یک رهبر ملی و آزادیبخش! صادرکرد. پیام او حکایت ازپیروزی قریب الوقوع موصوف در بیرون راندن نیروهای خارجی و دسترسی به قدرت سیاسی داشت. روزهای بعد از این پیام گلبدین حکمتیار بود که هفتۀ گذشته (جمعه 27 اکتوبر 2006) رئیس جمهور کرزی او و ملاعمر رهبر طالبان را به گفتگو دعوت کرد.  در اینکه گفتگو و مذاکره با هرکسی از جمله با گلبدین حکمتیار و ملاعمر بمنظور ختم جنگ و تحقق صلح و ثبات یک امر مثبت است، شاید نتوان تردیدی داشت؛ اما آنچی که در این میان مایۀ نگرانی محسوب می شود، انطباق تفکر طالبان و قرائت گلبدین حکمتیاراز اسلام با قوانین موجود کشور و ارزش های رایج در عرصۀ سیاسی و اجتماعی از یکسو و از جانب دیگر ابهام و پنهان کاری دولت در مورد این گفتگو ها است. رئیس جمهور کرزی در حالی گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی را به گفتگو فرا می خواند که حزب موصوف بیشتر از هر حزب و گروه جهادی و غیر جهادی درحکومت کرزی، وزیر، والی، رئیس و ولسوال دارد. وبسیاری از این مقامات دولتی وابسته به حزب اسلامی با رهبر خود در ارتباط اند. ازجانب دیگر دفاترحزب اسلامی حکمتیار در شمشتوی پشاور فعال است و غرض جنگ با دولت کرزی و علیه حامیان خارجی اش به همکاری و حمایت پاکستان سرباز و نیرو تنظیم میکند. و از سوی دیگر شخص گلبدین حکمتیار در میان جنگجویان اسامه بن لادن و القاعده در نواحی مرزهای شرقی کشور با پاکستان قراردارد. او چند ماه قبل، انقیاد و اطاعت خود را در جنگ، از فرماندهی تروریستان عرب القاعده درافغانستان اعلان کرد. گلبدین حکمتیار همچون دوران صدارت خود در دولت مجاهدین که در چهار آسیاب کابل در دونقش متضاد صدراعظم و راکت زن ظاهر شد، اکنون نیز با دولت کرزی مشغول یک بازی دوگانه است. 

هنوز که از پیروزی رهبر حزب اسلامی در این بازی دوگانه خبری نیست، سخنگوی اسبق حزب اسلامی حکمتیارهفتۀ قبل (1نومبر2006) درگفتگوبا رادیو بی.بی.سی ازمخالفت حزب مذکوربا آزادی های موجود مدنی واجتماعی در افغانستان سخن گفت. او اظهار داشت که حزب اسلامی تنها به آزادی های مطابق به اسلام در افغانستان اجازه خواهد داد. البته موضع طالبان و ملاعمر در مخالفت با آزادی و ارزش های جامعۀ مدنی و دمکراسی شدید تر از موضع رهبر حزب اسلامی در پیام اخیر رهبر طالبان منعکس گردید. نکتۀ مصیبت بار و وحشتناک در این موضع گیریها و اظهارات رهبران طالبان و حزب اسلامی و سخنگویانشان همین انگشت گزاری و تأکید آنها در انطباق اسلام با آزادی ها و تحولات اجتماعی و سیاسی است. زیرا آنها برداشت و تعبیر خود را درمورد مسایل مختلف به عنوان اسلام و شریعت اسلامی ارایه می کنند و با زور و خشونت به جامعه تحمیل میدارند. هیچ معیار و میکانیزمی وجود ندارد که قرائت و تعبیر آنها را در مورد اسلامی بودن و نبودن مورد سنجش و داوری قرار دهد. هر گونه تفسیر متفاوت و متناقض با نظریات آنها و هر گونه مخالفت با باور و استنتاج آنها، غیر اسلامی و غیر شرعی تلقی می شود. درچنین حالت است که اسلام به عنوان ابزارسلطه واِعمال خشونت ازسوی آنها مورد بهره برداری قرارمی گیرد. آنگونه که هم گلبدین حکمتیار و هم طالبان در گذشته با وحشتناکترین شکل از اسلام استفادۀ ابزاری کردند.  

در حالیکه موضع مبهم امریکایی ها، هوشدار فرمانده ناتو مبتنی بر بازگشت طالبان تا شش ماه دیگر در صورت عدم بهبود اوضاع، نیرومندی و سلطۀ روز افزون طالبان در جنوب و شرق و موضع گیری های غیر شفاف و مبهم کرزی در مورد تماس و گفتگو با ملاعمر و گلبدین حکمتیار،باز گشت امارت طالبانی و حکمتیار را در افغانستان به یک موضوع پرسش برانگیز، پیچیده و نگران کننده مبدل کرده است، موضع اخیر برهان الدین ربانی در مورد طالبان به این نگرانی و پیچیدگی می افزاید. وی به گزارش خبر گزاری “ایرنا” هفتۀ گذشته در مصاحبۀ اختصاصی با روزنامۀ “واکیت” ترکیه اظهار داشت که در صورت ورود طالبان به کابل با نیروهای طالبان نمی جنگد. همچنان او از دیدار برخی رهبران جبهۀ متحد سابق معروف به ائتلاف شمال با طالبان سخن گفت. هر چند موصوف اظهار داشت که دیدار و ملاقاتی میان او وطالبان صورت نگرفته است اما از گفتگوی موصوف در روزهای اخیر عید رمضان با نمایندگان طالبان و گلبدین حکمتیار در شهرجدۀ عربستان سعودی صحبت می شود. هنوز از واکنش رسمی رهبر جمعیت اسلامی در مورد اظهارات او و گفتگویش با طالبان و حزب اسلامی حکمتیار خبری انتشار نیافته است، اما صحت و درستی این ادعا ها می تواند احتمال با زگشت امارت طالبانی و حکمتیار را در افغانستان تقویت کند. البته این امر جای بحث دارد که آیا تصمیم رهبران جبهۀ متحد مبنی بر پذیرش امارت طالبان آنگونه که در اظهارات رهبر جمعیت اسلامی بارتاب یافت، به پایان منازعه و جنگ می انجامید یا خیر؟ صرف نظر از هر موضع گیری و دیدگاهی که رهبران جبهۀ متحد سابق طالبان در تایید امارت طالبان و نظام طالبانی داشته باشند، سقوط مجدد افغانستان در دامن امارت طالبان و حکمتیار هیچگاه به استقرارصلح، ثبات، پیشرفت و عدالت در کشورنمی انجامد. بازگشت امارت طالبان به افغانستان بازگشت منازعۀ خونین و پایان ناپذیر، بازگشت جهل، تبعیض و بی عدالتی در افغانستان خواهد بود. 


  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥