دغدغه های مشترک دو روشنفکر ناراضی
 
اکبر گنجی روزنامه نگار ناراضی ايرانی در يک گفتگوی طولانی با نوآم چامسکی فيلسوف و زبانشناس مشهور آمريکا که يکی از بزرگترين منقدان دولت جورج بوش شناخته می شود، نظرات وی را درباره مسائل مختلف جهانی جويا شد و از جمله از توجه وی به مسائل مربوط به نقض حقوق بشر در ايران پرسيد.

آقای چامسکی در اين ديدار که در دانشگاه ام آی تی بوستون صورت گرفت، ضمن انتقاد شديد از سياست های دولت آمريکا، حکومت ايران را به دليل آنچه ناديده گرفتن خواست های دموکراتيک مردم خواند، سرزنش کرد.

اين زبانشناس برجسته، حکومت ايران را "سلطانی" معرفی کرد و در مورد فعاليت های هسته ای ايران ضمن آن که غنی سازی را حق مردم ايران دانست گفت حکومت ايران حق ندارد در نهان به کار ساختن سلاح های هسته ای مشغول باشد.

خلاصه ای از اين گفتگوی طولانی توسط اکبر گنجی در اختيار سايت فارسی بی بی سی قرار گرفته که آن را می خوانيد:


اکبر گنجی: چهره ای که از شما در ایران ترسیم می شود، چهره یک روشنفکر مترقی ضد آمریکایی – ضد اسرائیلی است. آیا این چهره تمام وجوه شما را در برمی گیرد؟

نوام چامسکی: وقتی شما سیاست های دولت آمریکا را مورد انتقاد قرار می دهید، معنای آن این نیست که شما ضد آمریکایی هستید و با مردم آمریکا دشمن هستید. همانطورکه وقتی من سیاست های دولت ایران را مورد انتقاد قرار می دهم، معنای آن این نیست که من با مردم ایران مخالف ام. شما هم از سیاست های دولت ایران انتقاد می کنید، اما شما مخالف مردم ایران نیستید.

آیا می توان به طور همزمان با سیاست خارجی دولت آمریکا، اسرائیل و ایران مخالف بود و سیاست های سرکوبگرانه ایران را هم در عین حال محکوم کرد؟

این کاری است که من همیشه انجام می دهم، مشکلی در این زمینه وجود ندارد. شما هم همین کار را انجام می دهید. همه ما می دانیم چگونه این کار شدنی است. البته من منتقد همه سیاست ها نیستم. من فقط منتقد سیاست هایی هستم که به آنها انتقاد وارد است.

 دولت بوش از مجموعه محدودی از تصمیم گیرندگان تشکیل می شود و از این جهت بسیار شبیه به حکومت ایران است، این گروه محدود تصمیم گیرنده به روشنی نشان داده است که می خواهد امریکا را به کشوری یاغی تبدیل کند. در عین حال فکر نمی کنم آنقدر دیوانه باشند که به ایران حمله کنند، آنچه ظواهرنشان می دهد این است
 
چامسکی

اما انتقاد های شما از سیاست های سرکوبگرانه رژیم ایران به هیچ وجه در ایران منعکس نمی شود؟

تعجب نمی کنم، همین طور است. همه انتقادهایی که من درباره کشورهای دیگر می کنم، از جمله ایالت متحده امریکا که آزادترین کشور دنیاست نیز تماما انتشار نمی یابد. این را هم باید اضافه کنم که اسرائیل در این زمینه یک استثنا است. به عنوان مثال در جریان جنگ لبنان من با یکی از روزنامه های اصلی اسرائیل یک مصاحبه بسیار انتقاد آمیز داشته ام که تماما در آنجا منتشر شد، اما این تجربه را من در امریکا نیز نداشته ام.

به گمان شما چه انتقادهایی بر دولت ایران وارد است؟

اولا این دولت سلطه گر است. زمام امور در دست روحانیون افراطی قرار دارد. البته صورتی از دموکراسی وجود دارد، اما حیطه ای که نیروها می توانند در آن حرکت کنند محدود به همان حدود است که دولت تعیین می کند. همانطوری که می دانید و نیازی نیست که من به شما بگویم اگر این حاکمیت بخواهد اعمال فشار کند، دست اش باز است و آنها می توانند خیلی خشن و بی رحم باشند.

این نکته را هم باید گوشزد کنم که من نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد تمام کشورها با توسعه سلاح های هسته ای مخالف ام، من نمی توانم ثابت کنم که ایران به دنبال سلاح های هسته ای است ولی این تردید و شبهه وجود دارد. ایران به تحقیقات بین المللی در این زمینه پاسخ درستی نداده است. اگرچه من معتقدم که ایران قانونا حق غنی سازی اورانیوم را دارد ولی به هیچ وجه حق ندارد که به طور مخفیانه در صدد تولید سلاح های هسته ای باشد. جنبه های دیگری هم وجود دارد که من می توانم از آنها انتقاد کنم، مردم ایران حق دارند که نظام خودشان را با آزادی تمام انتخاب کنند، در فعالیت های حقوق بشری آزادانه مشارکت کنند و این حق آنهاست که در این زمینه مقید به هیچ حدی هم نباشند.

آقای گنجی پس از آزادی از زندانی چند سال در ايران برای دريافت جايزه قلم طلايی به عنوان روزنامه نگار برگزيده سال 2006 در اوايل ماه ژوئن از ايران خارج شد

جمهوری خواهان ایرانی با حمله نظامی آمریکا به ایران با هر قصد و نیتی مخالف اند. آنها دموکراسی را مربوط به ایرانیان می دانند و تصویب بودجه 75 میلیون دلاری امریکا را به زیان دموکراسی ایران می دانند در عین حال رژیم ایران هیچ حرکت مستقل دموکراسی خواهی را هم تحمل نمی کند و هرگونه مخالفتی را، براندازی و ارتباط با دشمن تلقی می کند. طی هفته های اخیر یکی از زندانیان سیاسی پس از اعتصاب غذا در زندان درگذشت. رژیم ایران با نادیده گرفتن درخواست خانواده او مبنی بر معاینه جنازه توسط پزشکان مستقل بین المللی، جنازه او را دفن کرد. روشنفکران و دگر اندیشان را زندانی می کنند و در سلولهای انفرادی به شیوه های استالینستی آنها را مجبور به اعتراف به جاسوسی و انقلاب صورتی و مخملی می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟

نظرمن کاملا روشن است من همه اینها را محکوم می کنم همانطور که همه آنها را تحت حاکمیت شاه محکوم می کردم. مقایسه ای که شما با استالین می کنید البته خالی از دقت نیست اما شما می توانید اینها را با نمونه نزدیک یعنی حکومت شاه (ايران پيش از انقلاب) که یکی از بی رحمانه ترین کارنامه ها را در زمینه سرکوب حقوق بشر داشت مقایسه کنید. حکومت فعلی هم همان شیوه ها را ادامه می دهد من از دهه پنجاه با بسیاری از ناراضیان سیاسی ایران در ارتباط بودم، آنها خواستار تشکیل حکومت دموکراتیک در ایران بودند. اما کسانی که به ایران بازگشتند، برخی از آنها دوباره مجبور به ترک ایران شدند و برخی دیگر در ایران زندانی شدند.

به نظر من رژیم حاکم بر ایران، نظام سلطانی است، شما هم رژیم حاکم بر ایران را با رژیم شاه مقایسه می کنید. آیا به نظر شما رژیم فعلی ایران رژیم سلطانی به تعبیر ماکس وبر است؟

"من نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد تمام کشورها با توسعه سلاح های هسته ای مخالف ام"

از برخی جهات مشابه نظام سلطانی است. برای اینکه قدرت به نحو بسیار متمرکز در دست یک عده خاص سرکوبگر است. البته ماهیت قدرت متمرکز با زمان شاه فرق کرده است، اما این دو رژیم نتایج واحدی دارند.

آیا امریکا به دنبال حل مسائل خود با ایران است؟

وقتی در سال 1382 دولت خاتمی پیشنهاد کرد که تمام مسائل فی مابین را به گفتگو بگذارند، دولت بوش این پیشنهاد را رد نکرد، بلکه اساسا بدان پاسخی نداد و تنها کاری که کرد این بود که دیپلمات سوئیسی رابط این پیام را توبیخ کرد. این ماجرا کماکان وجود دارد، آمریکا و اسرائیل تهدید می کنند که به ایران حمله خواهند کرد و این تهدید به تنهایی تخطی از قوانین بین المللی است. تردیدی نیست که برنامه های مخفیانه و پنهانی در دست انجام دارند. البته هیچ یک از این برنامه ها، توجیه کننده و مشروعیت بخش اعمال سرکوبگرانه حکومت ایران نیست. من می دانم و شما بهتر از من مطلع هستید که ادامه اینگونه فشارها و تهدید ها باعث افزایش فشار به جریان آزادی خواهانه ایران می شود و از این جهت دولت آمریکا و دولت ایران در سرکوب مردم ایران با هم شریک اند.

به نظر شما احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران تا چه حد جدی است؟ نیروهای دموکرات ایران به طور جدی نگران این مساله هستند و حرکات نظامی به ضرر جنبش دموکراسی خواهی ماست، در ضمن ما نگران برخی از حرکاتی هستیم که به منظور به راه انداختن حرکات تجزیه طلبانه در ایران صورت می گیرد.

گمان می کنم که شما باید این نگرانی را داشته باشید. ما دسترسی به برنامه های درون دولت بوش نداریم، ولی نوعا حکومت ها مردم تحت حکومت خودشان را بزرگترین دشمن خود می دانند اما همانطور که گفتم آمریکا کشور آزادی است و از این جهت ما نسبت به سایر کشورها از اطلاعات بیشتری برخورداریم به همین دلیل بخش عظیمی از منابع غیر محرمانه وجود دارد که بدان ها دسترسی داریم و من در آنها به نحو گسترده مطالعه و تحقیق کرده ام دیگران این کار را کرده اند. یک نکته به روشنی دیده می شود و آن اینکه مساله امنیت، بخش بسیار کوچکی از مساله است و بخش عمده آن این است که مردم را از برخورداری اطلاعا ت محروم می کنند. مثالی برای شما بیاورم، اصل بر این است که بعد از 30 سال حکومت اسناد محرمانه را آشکار کند، اما دولت ریگان تصمیم گرفت که اسناد مربوط به ساقط کردن دولت مصدق در ایران را آشکار نکنند و به احتمال زیاد آنها را باید از بین برده باشند. من هم مثل شما به شدت مخالف هرگونه شیوه قهرآمیز یا غیر مستقیم دولت امریکا جهت بر سر کارآوردن حکومت دلخواه در ایران هستم . ما خوب می دانیم که آنها چه می خواهند. به تاریخ ایران نگاه کنید، لزومی به تاکید نیست که آمریکا بیش از نیم قرن مردم ایران را شکنجه کرده است. بعد از کودتای 1332 و براندازی حکومت مردمی مصدق، این کار با حمایت از رژیم شاه و آماده سازی نیروهای ساواک همراه شد.

به محض اینکه شاه سرنگون شد آمریکا تلاش کرد تا یک کودتای نظامی در ایران به راه اندازد، پس از شکست کودتا، حمایت از صدام در دستور کار قرار گرفت. دولت ریگان از طریق کمک های وسیع مالی و کمک های تسلیحاتی برای تولید سلاح های کشتارجمعی و در نهایت با ورود مستقیم در جنگ به صدام کمک کرد. به کشتی های عراقی اجازه می داد تا با پرچم آمریکا حرکت کنند، هواپیمای مسافربری ایران را سرنگون کرد و پس از آن تحریم اقتصادی سخت گیرانه ای را به ایران تحمیل کرد و حتی تقاضای ایران برای بستن قرارداد و مذاکره را نپذیرفت، دولت تمام این اطلاعا ت را از مردم پنهان می کند، دلیل این امر تامین امنیت آمریکا نبود، بلکه هدف جلوگیری از دسترسی مردم به اطلاعات بود و این چیزی است که به طور منظم انجام می شود و اینک هم در حال انجام است. حکومت مایل نیست مردم از کار او سر در بیاورند، مساله امنیتی وجود ندارد، تنها مساله امنیتی، امنیت دولت در مقابل مردم است. در عین حال ما اطلاعات زيادی در دست داریم که نشان می دهد نیروهای نظامی مایل به حمله نظامی به ایران نیستند و تقریبا نیروهای اطلاعاتی هم با حمله نظامی به ایران مخالف اند. با این حال دولت بوش از مجموعه محدودی از تصمیم گیرندگان تشکیل می شود و از این جهت بسیار شبیه به حکومت ایران است، این گروه محدود تصمیم گیرنده به روشنی نشان داده است که می خواهد آمریکا را به کشوری یاغی تبدیل کند. در عین حال فکر نمی کنم آنقدر دیوانه باشند که به ایران حمله کنند، آنچه ظواهرنشان می دهد این است.

آنها به تهدیدات خود می افزایند تا حکومت ایران در واکنش به این تهدیدها، سرکوبگری بیشتری از خود بروز دهد و به این ترتیب برنامه براندازی در ایران امکان پذیر شود. لزومی ندارد من به شما بگویم که جامعه ایران با گروههای بسیار متنوعی که دارد، جامعه بسیار پیچیده ای است. اطلاعاتی دال بر این وجود دارد که نشان می دهد دولت آمریکا به دنبال ایجاد نا آرامی در بخش های آذری نشین و منطقه نفت خیز خوزستان است. اگر بتواند جنبش آزادی خواهانه اهواز را تشکیل دهند، احتمالا به بهانه دفاع از جنبش تجزیه طلبانه، وارد فاز حمله نظامی به ایران خواهند شد و باقی مناطق ایران را هم بمباران خواهند کرد. اینها برنامه هایی است که رامسفلد و چنی دنبال می کنند. با توجه به مسدود کردن نشر اطلاعات در مورد ایران، من راهی جز گمانه زنی ندارم. آنچه باعث نگرانی است فاجعه عظیمی است که در عراق ایجاد کردند، این یکی از رسواترین فاجعه های تاریخ نظامی است، از جمله برای اهدافی که آنها به دنبال تحقق آن بودند. یکی از پیامدهای این جنگ این است که آنها به تقلا افتادند و در این دست و پایی که می زنند ممکن است با پوتک به کل سیستم بکوبند و همه آن را ویران کنند. اگر شما یک ببر را در حیاط خلوت خود نگاه دارید، البته خطرناک است اما اگر یک ببر آدم خوار زخمی داشته باشید خیلی خطرناک تر است این وضعیتی است که در حال حاضر ما گرفتار آن هستیم.

به نظر برخی از کارشناسان سیاسی، حمله نظامی اسرائیل به لبنان، مقدمه حمله نظامی به ایران بود، یعنی این حمله با هدف نابودی حزب الله، بعنوان نیروی تحت امر ایران درلبنان، صورت گرفت، تا اگر به ایران حمله شد، ایران قادر به نشان دادن واکنش نباشد.

باز هم ما راهی جز نظریه پردازی نداریم، به گمان من یک جنبه ایرانی در این تهاجم وجود داشت، یعنی یکی از اهداف آمریکا این است که هرگونه مانع حمله به ایران را از سر راه بردارد، اما من فکر می کنم هدف اصلی همکاری مشترک آمریکا و اسرائیل، فلسطین است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

گفتگوی اکبر گنجی با فرانسيس فوکوياما
 
فرانسيس فوکوياما و اکبر گنجی
اکبر گنجی، روزنامه نگار ايرانی، که در حال حاضر در ادامه سفر خارج از کشور خود در آمريکا به سر می برد، روز پنجشنبه 31 اوت گفتگويی با فرانسيس فوکوياما، استاد اقتصاد سياسی در دانشگاه جان هاپکينز، انجام داده که متن آن در زير آمده است.

فرانسيس فوکوياما، که تا پيش از حمله آمريکا به عراق از انديشمندان نزديک به نومحافظه کاران محسوب می شد، یبيش از هر چيز با کتاب پايان تاريخ و آخرين انسان شناخته می شود. در اين کتاب که به سال 1992 ميلادی نوشته شده، فوکوياما تحت تاثير پايان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهير شوروی 'جدال ايدئولوژی ها' را تمام شده می انگارد و از 'ليبرال دموکراسی' به عنوان تنها انديشه و منش پيروز ياد می کند. وی با اين نگاه به جهان، سير تحول تاريخ بشر را - به لحاظ درگيری انديشه های متضاد - 'پايان يافته' می نامد. فوکوياما پس از حمله 11 سپتامبر از مدافعين حمله و برکناری صدام حسين بود، اما با گذشت زمان تغيير موضع داد و به منتقدين حمله نظامی به عراق پيوست.


اکبر گنجی: مسايل واحدی در منطقه خاورميانه ( عراق، افغانستان، فلسطين و ...) ما و شما را به يکديگر گره زده است. دراينکه اين منطقه نيازمند رهايی از حکومت های خودکامه و ايجاد نظام های دموکراتيک است، اختلاف نظری بين ما وشما وجود ندارد. اما بر سر شيوه های رسيدن به دموکراسی اختلاف نظرهای جدی وجود دارد.

 تصويری که از منطقه خاورميانه در رسانه های غربی ارائه می شود، تصويری ايدئولوژيک و غير واقعی است. گويی کل منطقه خاورميانه را می توان به بنيادگرايی و تروريسم تحويل کرد. در اين منطقه صدای ديگری هم وجود دارد که بايد شنيده و جدی گرفته شود: صدای دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و صلح
 
اکبر گنجی

شيوه ميليتاريستی دولت امريکا برای دموکراتيک کردن منطقه نتيجه معکوس به بار آورده است. بنيادگرايی و تروريسم در منطقه رشد کرده است، راديکال های دو طرف، برای بقا به يکديگر نيازمند اند و صدای همديگر را بلند کرده و به گوش جهانيان می رسانند. تصويری که از منطقه خاورميانه در رسانه های غربی ارائه می شود، تصويری ايدئولوژيک و غير واقعی است. گويی کل منطقه خاورميانه را می توان به بنيادگرايی و تروريسم تحويل کرد. در اين منطقه صدای ديگری هم وجود دارد که بايد شنيده و جدی گرفته شود: صدای دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و صلح.

اين صدا به روشهای مسالمت آميز در حال مبارزه با نظام های خودکامه برای استقرار دموکراسی در منطقه است. دموکراسی مساله ای است مرتبط با ساختارهای پايدار اين منطقه و هيچ يک از اين ساختارها با حمله نظامی، آنگونه که در عراق اتفاق افتاد و شما در ابتدا موافق آن بوديد و اينک مخالف آن، دگرگون نمی شود.

 دموکراسی بايد به وسيله مردم منطقه بوجود آيد. روند آن هم دشوار و طولانی است. اما بوش و هم فکرانش بدنبال يک فرايند سريع بودند. ولذا از حمله نظامی استفاده کردند تا آن روند سريع تر به وقوع بپيوندد. متاسفانه نتيجه اين اقدام معکوس بود. هرچه بيشتر فشار آوردند، بنيادگرايی و تروريسم بيشتر رشد کرد
 
فرانسيس فوکوياما

پايان تاريخ شما ليبراليسم بود اما شما می دانيد که در جوامع غربی، ليبراليسم تقدم تاريخی – وجودی بر دموکراسی دارد. در اين جوامع ابتدا ساخت ليبرالی در طی چند سده ايجاد شده است، آنگاه دموکراسی به طور طبيعی برروی اين ساخت نشست، اين منطقه فاقد ساختار ليبرالی است. اين مساله به اضافه سياست خارجی ميليتاريستی امريکا در منطقه، مساله فلسطين و ظلمی که از سوی اسرائيل با حمايت يک جانبه امريکا بر مردم فلسطين وارد می شود ؛ بستر مناسبی برای رشد بنياد گرايی در منطقه فراهم کرده است. بدين ترتيب اگر در کشورهای عربی خاورميانه اينک يک انتخابات آزاد و منصفانه برگزار شود، بينادگرايان پيروز خواهند شد و نظام هايی خودکامه تر از نظام های فعلی تاسيس خواهند کرد. مسائل اين منطقه بايد به طور ريشه ای حل و فصل شود. اقتصاد بازار پيش شرط دموکراسی است. دولت های نفتی اين منطقه با در دست داشتن نفت، امکان پيدايش اقتصاد بازار را بسيار سخت و دشوار کردند. شما در اين زمينه چگونه می انديشيد؟

فرانسيس فوکوياما: با تمام نکاتی که شما بيان کرديد موافق هستم. من هم مثل خيلی از افراد موافق حمله نظامی به عراق بودم، اما بعد به اين نتيجه رسيدم که آن فکر درست نبود. همانطور که اشاره کرديد سياست خارجی امريکا برای ايجاد دموکراسی از طريق حمله نظامی کارساز نيست.

دموکراسی بايد به وسيله مردم منطقه بوجود آيد. روند آن هم دشوار و طولانی است. اما بوش و هم فکرانش بدنبال يک فرايند سريع بودند. ولذا از حمله نظامی استفاده کردند تا آن روند سريع تر به وقوع بپيوندد.

فرانسيس فوکوياما
 رويداد بد ديگری هم اتفاق افتاد. امريکا مشروعيت بين المللی و اعتبار اخلاقی خود را از دست داد و زمان بسيار زيادی طول خواهد کشيد تا آن اعتبار بازسازی شود
 
فرانسيس فوکوياما

متاسفانه نتيجه اين اقدام معکوس بود. هرچه بيشتر فشار آوردند، بنيادگرايی و تروريسم بيشتر رشد کرد. نيروهايی از بند رها شدند و به طور افسارگسيخته عمل می کنند که قرار بود از طريق حمله نظامی به کنترل در آيند. مدتی است که من در حال طرح اين نظريه هستم که به جای حرکت های تند نظامی، بايد سياست های آرام تری دنبال شود.

رويداد بد ديگری هم اتفاق افتاد. امريکا مشروعيت بين المللی و اعتبار اخلاقی خود را از دست داد و زمان بسيار زيادی طول خواهد کشيد تا آن اعتبار دوباره بازسازی شود.

اسلام دين اکثريت منطقه خاورميانه است، برخی بر اين گمان هستند که اسلام با مدرنيته، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر تعارض بنيادين دارد و به همين دليل دين را بزرگترين عامل عقب ماندگی مردم منطقه قلمداد می کنند. درحاليکه ازمتون مقدس دينی حداقل سه روايت سنت گرايانه، بنيادگرايانه و تجددگرايانه وجود دارد و لااقل قرائت تجددگرايانه از اسلام با دموکراسی و آزادی و حقوق بشر سازگار است. بيش از اين شما گفته ايد اسلام با مدرنيته تعارض ندارد. در اين زمينه چگونه فکر می کنيد؟

من هنوز همان اعتقاد را دارم. هيچ دينی الزاما با مدرنيته و دموکراسی تعارض ندارد.

به هر حال اديان متعلق به جهان گذشته اند و مدرنيته از آن جهان جديد است. مساله، مساله سازگاری دو جهان متفاوت، است. چگونه می توان اين دو فرهنگ را سازگار کرد؟

اين کار دشواری است. بايد مفسران، تفسيری از دين ارائه کنند که با مدرنيته هماهنگ باشد و شرط لازم چنين تصويری پذيرفتن تفکيک حوزه عمومی از حوزه خصوصی است.

 تفکيک يک پديده الزاما غربی نيست. کسانی فکر می کنند چون اين تجربه اولين بار در جوامع غربی روی داد، پس سکولاريزم پديده ای غربی است، درحاليکه اين تجربه بشری را می توان به همه جا تعميم داد
 
فرانسيس فوکوياما

در مسيحيت همين اتفاق روی داد. در دوران طولانی پادشاهان احکام و فرامين دينی را ديکته می کردند. سالها جنگ و کشتار فرق مذهبی، عده ای از متفکران را به اين نتيجه سوق داد که بايد بين دين و دولت تمايز قائل شد. در واقع اين تفکيک يک پديده الزاما غربی نيست. کسانی فکر می کنند چون اين تجربه اولين بار در جوامع غربی روی داد، پس سکولاريزم پديده ای غربی است، درحاليکه اين تجربه بشری را می توان به همه جا تعميم داد.

درمنطقه خاورميانه شرايط اينک بسيار حساس و خطرناک است. حادثه سالها جنگ و کشتار در عالم مسيحيت مابين پروتستان ها و کاتوليک ها، احتمال دارد در جهان اسلام بين شيعيان و اهل تسنن تکرار شود. به همين دليل تنها چاره آن است که مسلمانان تفاسير جديدی از دين ارائه کنند که سکولاريسم و تفکيک عرصه عمومی از خصوصی را بپذيرند.

به گمان من برای حل مسائل فعلی و در مقابله با بنيادگرايان مسيحی، يهودی و مسلمان پروژه دين در محدوده صلح را بايد دنبال کرد و اجازه نداد تا زير پرچم دين خشونت و ترور و جنگ صورت بگيرد. دين فقط برای صلح، دوستی، آرامش، عشق و جهانی انسانی ؛ نه جنگ و ستيز.

من با رويکرد شما مشکل ندارم. اما چگونگی نهادينه کردن اين امر مهم است. در هر صورت بايد بين حوزه عمومی و حوزه خصوصی تفکيک قائل شويد. اگر دولت مردان بتوانند نظرات دينی خودشان را به مردم تحميل کنند، بازهم درگيری و جنگ وجود خواهد داشت.

 نوگرايان دينی به سکولاريزم به معنای تفکيک نهاد دين از نهاد دولت باور دارند و معتقد نيستند که تفسير دين کار دولت است. بلکه معتقدند تفسير دين کار مفسران است. هر قرائتی از متون مقدس در حوزه عمومی عرضه و در يک رقابت آزاد، از طريق نقد مورد داوری قرار خواهد گرفت. اگر قرائتی از اين آزمون سربلند بيرون آيد بطور طبيعی به گفتمان رايج در ميان دين داران تبديل خواهد شد
 
اکبر گنجی

نوگرايان دينی به سکولاريزم به معنای تفکيک نهاد دين از نهاد دولت باور دارند و معتقد نيستند که تفسير دين کار دولت است. بلکه معتقدند تفسير دين کار مفسران است. هر قرائتی از متون مقدس در حوزه عمومی عرضه و در يک رقابت آزاد، از طريق نقد مورد داوری قرار خواهد گرفت. اگر قرائتی از اين آزمون سربلند بيرون آيد بطور طبيعی به گفتمان رايج در ميان دين داران تبديل خواهد شد.

درست است. تفاسير مختلف بايد توسط عالمان دين مطرح شوند. ولی همان تفاسير بايد بوسيله حقوق و قوانين کشور و سياستمداران هم تاييد شوند.

پس به اين ترتيب شما دوباره دولت را وارد ساحت دين می کنيد؟

نه، مديران دولتی بايد برخورد بی طرفانه ای نسبت به روايت های مختلف از دين از خود نشان دهند.

يکی از مهمترين مشکلات منطقه دولت های نفتی است. نفت به جای اينکه به عنوان عامل توسعه منطقه عمل کند، به عامل ضد دموکراتيک تبديل شده است. دولت های نفتی نيازی به مردم ندارند. ثروت خدادادی نفت، قدرت سرکوب و توان فساد بالايی به اين رژيم ها داده است. اگر اقتصاد بازار پيش شرط ايجاد جامعه مدنی و دموکراسی باشد، بايد يک راه حل اساسی برای مساله نفت جستجو کرد.

من کاملا با شما موافقم. نفت چيز نامبارکی است. من در تابستان گذشته در ونزوئلا بودم. ونزوئلا شباهت زيادی به ايران دارد. ثروت در آنجا از طريق کار مردم و بخش خصوصی به دست نمی آيد، بلکه از طريق منابع طبيعی بدست می آيد. اين نظر که نفت مانع ايجاد بخش خصوصی است و کمکی به فرآيند دموکراسی در اين منطقه نکرده است، نظر درستی است.

چه راه حلی برای مساله نفت وجود دارد تا نفت از دست دولت درآيد و بعنوان عامل توسعه و دموکراسی عمل کند؟

روی جلد کتاب پايان تاريخ
فرانسيس فوکوياما با کتاب 'پايان تاريخ و آخرين انسان' شهرتی جهانی يافت

تا زمانيکه قيمت نفت بالا باشد، به راحتی نمی توان راه حلی برای اين مساله پيدا کرد، متاسفانه وقتی قيمت نفت بالا می رود، دولت های منطقه با درآمدهای نفتی پروژه های بسياری را شروع می کنند ولی تا قيمت نفت پايين می آيد ديگر نمی توانند آن روند را ادامه دهند. درحال حاضر به دليل احتياج مبرم چين و هند به نفت، قيمت آن بالاست. به هر حال مساله نفت را نبايد جدای از مساله دموکراسی تعريف کرد.

شما در نوشته های اخيرتان نئوکانها را با لنينيست ها مقايسه کرده ايد. چه وجوه اشتراکی در آنها می بيند؟

اولين ويژگی مشترک آنها اين است که دنيا را به گونه ای می بينند که می خواهند و تمايل دارند دنيا آنگونه باشد، يعنی مطابق ايدهها و ايدئولوژی شان. دومين ويژگی مشترک آنها استفاده از قدرت برای پيشبرد اهداف بدون توجه به پروسه های تحولات اجتماعی است.

تصور در انحصار داشتن حقيقت مطلق و حقانيت محض در اينجا چه نقشی دارد؟

وقتی می گويم نئوکانها اعتقادات غير واقعی دارند، دقيقا همين نکته را مراد می کنم. آنها خيال می کنند هر چه در ذهن دارند، در اختيار هم دارند. حتی پس از مشاهد واقعيات عراق، هنوز هم سعی نمی کنند که واقعيت را درک کنند. اسرائيل هم در لبنان گرفتار همين ديدگاه شد. تصور کردند که مسائل سياسی را می توان با تهاجم نظامی حل و فصل کرد. ديديم که اين روش نتيجه نداد.

سياست خارجی پرخطای امريکا در منطقه خاورميانه راچگونه می توان تحليل کرد؟ به عبارت ديگر يک دولت مدرن در يک جامعه دموکراتيک چگونه اين همه خطا مرتکب می شود؟ گويی شناخت آنها از ايران، عراق و افغانستان و لبنان بسيار کم باشد. چگونه ابر قدرت جهان از کمبود اطلاعات رنج می برد. برخی براين گمان اند که اين سيستم، سيستمی پيچيده است و اطلاعات بسيار دقيقی درباره ديگر کشورها در دست دارد. اما در عمل اتفاقاتی که روی می دهد اين تصور را تاييد می کند.

 درباره دموکراسی امريکا بايد به يک نکته مهم توجه کرد. اين سيستم اشتباه می کند اما به دليل وجود نظام پرسشگری – پاسخگويی ، خطاها بعدا تصحيح می شوند
 
فرانسيس فوکوياما

اگربه کل کشور نگاه کنيد، بخش های مختلفی وجود دارد، برخی از بخش ها مسائل را خوب می فهمند وتحليل می کنند. اما وقتی به دولت بوش نگاه می کنيد می بينيد که آنها مطابق يک ايدئولوژی خاص مسايل منطقه را دنبال می کند. به همين دليل وقتی ديدگاههای ديگران مطابق با خواسته های آنها نباشد، هيچ تمايلی به شنيدن ديدگاهها و انتقادات آنها نشان نمی دهند. اما درباره دموکراسی امريکا بايد به يک نکته مهم توجه کرد. اين سيستم اشتباه می کند اما به دليل وجود نظام پرسشگری – پاسخگويی، خطاها بعدا تصحيح می شوند.

در هر صورت اين نظام دموکراتيک بايد دارای يک بدنه کارشناسی قوی باشد که اطلاعات دقيق و خوبی از مسائل جهانی داشته باشد. درست است که گروه حاکم يک گروه ايدئولوژيک اند اما اين گروه حاکم که دولت را در اختيار دارند چگونه می توانند بدون توجه به نظرات کارشناسان و محققان کار خود را دنبال کنند؟

تمايز افراد متخصص از ايدئولوگ ها کار ساده ای نيست. اگر به بخش های دانشگاهی خاورميانه نگاه کنيد به راحتی متوجه خواهيد شد که آنها بسيار سياسی کاراند. بخش مهمی از مساله به مساله اعراب و اسرائيل باز می گردد. انواع دو قطبی ها در اينجا وجود دارد. به همين دليل توصيه های افراد متخصص هم تا حدود زيادی سياسی و ناشی از تعلقات ايدئولوژيک آنهاست. مثلا فوآد عجمی شيعه لبنانی در دانشگاه جان هاپکينز طرفدار جنگ عراق بود. چگونه يک متخصص دانشگاهی می تواند اين گونه باشد. به هر حال دولت امريکا يک دولت پيچيده است که می تواند اشتباه کند، اما اين اشتباهات تا ابد ادامه پيدا نخواهد کرد و خود را دائما تصحيح می کند.

اکبر گنجی
 دموکراسی در ايران مساله ای است که آن را ايرانيان بايد ايجاد کنند و اگر مردم آن را نخواهند با حمله نظامی ايران دموکرات نخواهد شد
 
اکبر گنجی

مردم ايران با حمله نظامی به کشورشان مخالف اند. اولا حمله نظامی کشور ما را نابود می کند، ثانيا پروژه دموکراسی خواهی ايرانيان بسيار تضعيف و بنيادگرايی راديکاليسم را رشد خواهد داد. ثالثا امريکا را درگير فرايندی می کند که پيامدهای آن چه از نظر تلفات انسانی و چه از نظر خسارات مالی و ديگر ابعاد که قابل پيش بينی نيست. اگرمساله دموکراسی مطرح باشد، دموکراسی در ايران مساله ای است که آن را ايرانيان بايد ايجاد کنند و اگر مردم آن را نخواهند با حمله نظامی ايران دموکرات نخواهد شد. مگر نظام سياسی يک کشور با فرهنگ و شخصيت و روحيات آن کشور تناسب ندارد؟

من کاملا با نظرات شما موافقم و حمله نظامی را عمل غلطی می دانم.

اين احساس وجود دارد که اگر تمام محافظه کاران به دنبال حمله نظامی به ايران نباشند لااقل بخشی از محافظه کاران اين پروژه را به طور جدی دنبال می کنند و چون کاملا ايدئولوژيک فکر می کنند و زخم خورده اند ممکن است گوش شنوايی برای شنيدن نظرات کارشناسانه نداشته باشند. شما احتمال حمله نظامی به ايران را تا چه حد جدی تلقی می کنيد؟

بله ، ولی فکر نمی کنم امريکا در مقام حمله به ايران باشد.

چگونه می توان مانع حمله امريکا به ايران شد؟

بايد همين ايده ها را از طريق رسانه ها با افکار عمومی در ميان گذاشت. سعدابن ابراهيم ناراضی سياسی مصری، از همين موضع سياست خارجی امريکا را به شدت مورد انتقاد قرار داد و اعلام کرد حمله نظامی کار غلطی است. مقاله شما در نيويورک تايمز در اين باره را خواندم برای مجله ما هم می توانيد مقاله بنويسيد و همين ديدگاهها را مطرح کنيد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

 

پاپ بنديکت شانزدهم، از دوران نازی تا رهبری کاتوليکهای جهان
 
يوزف راتسينگر، پاپ بنديکت شانزدهم
يوزف راتسينگر به عنوان يکی از مقامات صاحب نفوذ واتيکان قبلا مواضع سياسی سازش ناپذيری اتخاذ کرده است
کاردينال يوزف راتسينگر، 78 ساله، که از هم اکنون به عنوان 'پاپ بنديکت شانزدهم' شناخته خواهد شد، از نظر بسياری از مقامات کليسای کاتوليک، فردی مطلوب برای تصدی پستی به شمار می رود که از زمان درگذشت پاپ فقيد، ژان پل دوم، خالی مانده بود.

وی به عنوان يکی از بانفوذ ترين مردان واتيکان، مسئوليت اداره مراسم تشييع و تدفين پاپ ژان پل دوم را برعهده داشت.

يکی از اولين فعاليت های وی، مخالفت با موضوع مذهب در راه آزادی بود که در ميان برخی از کشيش های منطقه آمريکای لاتين و چند جای ديگر جهان به عنوان راهی برای مداخله کليسا در فعاليت های اجتماعی و مسائل حقوق بشر طرفدارانی دارد.

پاپ بنديکت شانزدهم، هشتمين فرد آلمانی است که به اين مقام می رسد، به 10 زبان صحبت می کند و گفته می شود پيانيست است و به بتهوون علاقه دارد.

کاردينال راتسينگر در سال 1927 در يک خانواده مزرعه دار سنتی در استان باواريای آلمان متولد شد. با اين حال پدرش مامور پليس بود.

او در طول جنگ جهانی دوم زمانی که در مدرسه علوم دينی تحصيل می کرد، به عنوان خدمه يک واحد ضدهوايی در مونيخ به خدمت گرفته شد و تحصيلاتش برای مدتی نيمه کاره ماند.

حاميان وی می گويند که تجارب او در دوران رژيم نازی او را قانع کرد که کليسا بايد به دفاع از حقيقت و آزادی برخيزد.

اما منتقدان آقای راتسينگر می گويند او مدافع منع هرگونه بحث و مناظره در داخل کليسا است.

ولفگانگ کوپر، صاحب نظر امور دينی در آلمان، پيش از انتخاب او گفت که اين کاردينال می تواند به چهره ای تفرقه انگيز بدل شود.

وی پيش از اعلام نتايج روز سه شنبه و معرفی کارينال راتسينگر به عنوان پاپ گفته بود: "فکر می کنم اگر کاردينال راتسينگر پاپ شود، احتمال دارد ميان رهبران کليسا و اهل ديانت فاصله زيادی ايجاد شود."

آقای کوپر می گويد کاردينال راتسينگر فرد "فاضلی" است که "مباحثات فکری را ترجيح می دهد"، درحالی که بسياری از کاتوليک ها خواهان کشيش ها و اسقف هايی هستند که "در دل مردم جا بگيرند."

پاپ بنديکت شانزدهم در سال 1977 توسط پاپ پل ششم به مقام کاردينالی مونيخ منصوب شد.

کاردينال راتسينگر از سال 1981 به بعد سرپرست "مدافعان اصل ايمان" بوده است. اين نهاد واتيکان وظيفه حراست از ارتدکسی (درست آيينی) را به عهده دارد.

وی در اين مقام مواضع سياسی سازش ناپذيری اتخاذ کرده و برای مثال در جريان انتخابات رياست جمهوری اخير آمريکا خواستار آن شد تا سياستمداران حامی سقط جنين (در آن مورد جان کری) از حضور در مراسم عشاء ربانی منع شوند.

پاپ بنديکت شانزدهم همچنين از مخالفان به رسميت شناخته شدن حقوق همجنس گراها است.

وی همچنين استدلال کرده است که ترکيه نبايد اجازه عضويت در اتحاديه اروپا را پيدا کند.

انتظار می رود وی به عنوان دويست و شصت و پنجمين جانشين سن پيتر، صدايی روشن و گاه راديکال برای کليسا باشد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

روحانيِت منهای اسلام

دکتر سروش تز اسلام منهای روحانيت را وارونه ساخت
دکتر سروش تز اسلام منهای روحانيت را وارونه ساخت
 
دکتر عبدالکريم سروش جمعه شب 13 ژوئن در دانشگاه وست مينيستر در لندن به مناسبت سالگشتِ وفات دکتر علی شريعتی انديشمندِ اسلامی سخنرانی داشت.

به عقيده‌ی دکتر سروش، شريعتی به تدريج تاريخی‌تر می‌شود. تاريخی شدن به اين معنا که آثارش بسط پيدا می‌کند و در اثر اين بسط می توان او را بهتر ديد.


هيچ فاعلی را به خاطرِ آثاری که از کارِ او بعدها پديد می‌آيد و از پيش نمی‌توان ديد نمی‌توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد.
عبدالکريم سروش
سروش بر اين باور است که حوادث را در پرتو بسط تاريخی آن بايد ديد که گذشت زمان آنها را به حرف در می‌آورد و باطنشان را آشکارتر می‌کنند. اين ماجرا در خصوص انقلاب اسلامی هم صادق است.

برای نمونه، در باب ولايت فقيه سروش يادآوری کرد که همان‌گونه که در اول انقلاب گفته است ولايت فقيه امری سربسته است که گذشت زمان ماهيت آن را آشکار می‌کند و قطعاً باطن آن را پديدار خواهد ساخت، کما اينکه کرده است و باز هم خواهد کرد.

روحانيون و شريعتی

دکتر سروش شريعتی را «بانگ بلندی در طول حيات ايرانيان» می‌داند. از نظر او موضع‌گيری عمومِ گروه‌ها و طبقات جامعه درباره‌ی شريعتی چه در دوران حيات و مبارزه‌ی او و چه پس از وفات وی دستخوش تغيير شده است الا موضع‌گيری روحانيون درباره‌ی وی که همواره نگاهی ثابت در خصوصِ وی داشتند و آن موضع اين بود که او مطرود و غيرمقبول است و سخنانش سخنان ضد دين است و خدمتِ او نه خدمت بلکه خيانت است.


موضع‌گيری عمومِ گروه‌ها و طبقات جامعه درباره‌ی شريعتی دستخوش تغيير شده است الا موضع‌گيری روحانيون درباره‌ی وی که همواره نگاهی ثابت در خصوصِ وی داشتند و آن موضع اين بود که او مطرود و غيرمقبول است
عبدالکريم سروش
سروش روحانيون را چنين توصيف می‌کند که آنها يک جا ايستاده اند (چه اين را حمل بر رسوخ اعتقاد کنيم چه حمل بر رکود و جمود) و درباره‌ی او و پديده‌های مشابهِ او نظری يکسان دادند.

از طرف ديگر، گروهی که در دوران حيات و مبارزه او از وی ستايش می‌کردند پس از انقلاب اسلامی تحليل خود را تغيير دادند و گفتند که آن حرکت و مبارزاتی که به اين نوع حکومت انجاميده است از اصل معيوب و فاسد است چون نتيجه و ميوه‌ای فاسد داده است. گرچه گروهی ديگر اصلِ آن حرکت را حرکتی درست می‌دانستند.

اما سروش برای هيچ يک از اين تحليل‌های تاريخی بهای چندانی قائل نيست از آن رو که به زعمِ وی «هيچ فاعلی را به خاطرِ آثاری که از کارِ او بعدها پديد می‌آيد و از پيش نمی‌توان ديد نمی‌توان مورد ملامت يا تحسين قرار داد. هر کسی را بايد در پرتو داده‌های خود او مورد داوری قرار داد. کسی که به اندازه خاصی می‌داند و می‌بيند، کارش را بايد در همان شعاع مورد داوری قرار داد و بيش از آن رفتن خلاف انصاف و خلافِ علم و دانايی است». شريعتی به گمان سروش کسی بود که چشمِ خود را از جهان فروبست و چشم‌های زيادی را گشود و از سخن اقبال لاهوری مدد جست که: ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد / چشمِ خود را بست و چشمِ ما گشاد

اسلام رساله ای: عالم در فقه و عامی در تبيين

از نظر سروش، شريعتی مسايلی را طرح کرد که مردم را از پرداختن به مسايل خرد و حقير رهانيد. از نظر او مهم هم نيست که آيا به سؤالاتی که طرح کرد پاسخی داد يا نداد و يا پاسخ‌های او درست بود يا نبود.

سروش در جای دیگری از «اسلام رساله‌ای» و معادل ديگرش«اسلام فقاهتی» انتقاد کرد که تمام هنرش پرداختن به جزييات و مسايل حرام و حلال و نجاست و طهارت است و کار کثيری از فقها و روحانيون اين بوده و هست. کارِ شريعتی از نظرِ سروش تغيير دادن سطح پرسش‌ها و نجات دادن جوان‌ها از اشتغال به سؤال‌های تکراری و بی‌اهميت بود. از اين رو، آن اسلام اسلامی بود که درست نقطه‌ی مقابل تفکر شريعتی بود.

از ديد سروش در آن دوران روحانيت تنها خود را در اين راستا تجهيز کرده بود و هر گاه که از روحانيی سخنی از تفسير قرآن می‌پرسيدند، در حد آدمی عامی بودند و آنگاه که از حلال و حرام می‌پرسيدند «دست افادت از از آستين حکمت بيرون می‌آوردند و داد سخن می‌دادند چون اصلاً متاعشان اين بود و مريدان خود را هم برای چنين سؤالاتی پرورش می‌دادند . . . حداکثر اينکه ربا چگونه است و مثلاً در کشورهای کاپيتاليستی ربا می‌خورند يا نه، حسن است يا قبح. اصلاً آن سؤالات و سخن‌های کلان و ديدن مسلمان‌ها در يک منظره‌ی تمدنی و تاريخی بزرگ، ديدن جنگ بزرگی که در عالم است مطرح نبود».

از نظر دکتر سروش، دليل مخالفت روحانيت با شريعتی مخالفت با آن سؤال‌ها بود از آن رو که خود سؤالات ديگری برای طرح نداشتند و طبيعتاً نشستن در پای آن سفره‌ شريعتی جوانان را از پای سفره‌ی روحانيت بر می‌داشت.

اسلام منهای روحانيت يا روحانيت منهای اسلام؟

اما تازه ترين سخن دکتر سروش در اين سخنرانی برعکس کردن تز شريعتی در باره اسلام و روحانيت بود و درآوردن آن از حالت پيش بينی به تحليل شرايط واقع شده تاکنون.


من می‌خواهم عرض کنم که ايشان اشتباه کرد. آينده‌ی ايران نه تنها اسلامِ منهای روحانيت نبود بلکه روحانيِت منهای اسلام بود.
دکتر سروش
سروش در بابِ پيش بينی شريعتی از آينده گفت: او در پيش بينی آينده شايد خطا کرد و می‌خواهم در اينجا سخن نسبتاً درشتی بگويم و آن را خواهم گفت. مرحوم دکتر شريعتی در يکی از نامه‌هايی که از فرنگ در سفر مرگش به يکی از دوستانش نوشته بود، آورده بود که آينده‌ی اسلام، اسلامِ منهای روحانيت خواهد بود. البته اين پيش بینی او درست در نيامد و wishful thinkingيا بيان آرزو بود تا واقعيت.

"من می‌خواهم عرض کنم که ايشان اشتباه کرد. آينده‌ی ايران نه تنها اسلامِ منهای روحانيت نبود بلکه روحانيِت منهای اسلام بود."

گرچه فاصله گرفتن دکتر سروش از اسلام حکومتی از مدتها پيش آغاز شده است اما تعبير تازه او از تز شريعتی نشانگر آن است که او حاکميت موجود را ديگر به قيد دينی هم مقيد نمی بيند.
 
   صفحه نخست
   ايران
   منطقه
   اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
   فرهنگ و هنر
   سخنگاه
   آموزش انگليسی
 
  بشنويد
   برنامه های راديو
   شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

اسلام و غرب: رویارویی یا همزیستی؟
 

 
 
سمينار اسلام و غرب
دو روز کنفرانس به هفت جلسه نود دقیقه ای تقسیم شده بود که هر جلسه به موضوع خاصی در رابطه با رویاروئی اسلام و غرب اختصاص داشت
کنفرانس "آیا اسلام خطری برای غرب محسوب می شود؟" در لندن به کار خود پایان داد.

در جلسات متعدد این کنفرانس دو روزه (چهارشنبه اول و پنجشنبه دوم ماه ژوئن) که در انستیتوی سلطنتی امور بین المللی با کمک مالی بنیاد خیامی برگزار شد جمعی از متفکران دینی و کارشناسان سیاسی شرکت داشتند و نظرات خود را بیان کردند.

رزماری هولیس مدیر بخش مطالعات انستیتوی سلطنتی امور بین المللی هدف از برگزاری این کنفرانس را تلاش برای آغاز گفتگو میان دو تمدن اسلامی و غربی عنوان کرد تا شاید کمکی باشد برای از بین بردن شکاف عمیقی که در سال های اخیر به ویژه پس از وقایع سپتامبر سال 2001 میان جهان اسلام و غرب ایجاد شده است.

دو روز کنفرانس به هفت جلسه نود دقیقه ای تقسیم شده بود که هر جلسه به موضوع خاصی در رابطه با رویاروئی اسلام و غرب اختصاص داشت. در هر جلسه یک مسلمان و یک کارشناس غربی سخنرانی کردند و نظر مسلمانان و غربی ها را در رابطه با آن موضوع مشخص توضیح دادند و در پایان هر جلسه به سوالات حاضرین که در مواردی بسیار پیچیده و هوشمندانه بود پاسخ دادند. مختصر جلسات به این شرح بود:

جلسه اول- همزیستی یا مواجهه؟ نقش مذهب:

در این جلسه آیت الله شیخ احمد البهدلی از حوزه علمیه نجف گفت که دیالوگ و گفتگو در اسلام از واجبات است که البته باید در آن عزت انسانی حفظ شود و نباید طرفی بر طرف دیگر برتری یا مزیت داشته باشد. او همچنین اسلامگرائی افراطی را رد کرد و گفت آنچه که افراطیون تبلیغ می کنند، پیام واقعی اسلام نیست.

در همین جلسه اسقف ریاح ابوالعسال، اسقف کلیسای انگلستان در بیت المقدس ادیان الهی را با یک دیگر مساوی دانست و گفت چون هیچ یک بر دیگری برتری ندارد پس گفتگو میان آن ها هم امکان پذیر است و نباید مانعی در این راه وجود داشته باشد. هر دوی این علمای مذهبی معتقد بودند که اگر ادیان از سیاست و حکومت دور نگاه داشته شوند، نه تنها مقابله ای با هم نخواهند داشت که می توانند همزیستی مطلوب و نافعی هم داشته باشند.

جلسه دوم – کدام طرف تحت تهدید است؟:

در جلسه دوم ابتدا پروفسور طارق رمضان اهل مصر و مقیم سوئیس سخنرانی کرد و خود را استاد مستعفی دانشگاه نتردام آمریکا معرفی کرد و توضیح داد که پس از وقایع سپتامبر 2001 ویزای ورود او به آمریکا به دلایل نامعلوم امنیتی لغو شد و او از تدریس در نتردام بازماند. آقای رمضان در سخنان خود گفت آنچه باعث تضاد میان اسلام و غرب شده بیش از آن که متکی بر واقعیات باشد زائیده برداشت هائی است که در خیلی موارد هم نادرست است. او به عنوان مثال گفت که مسلمانان چون از لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی از غرب عقب مانده اند، این برداشت را دارند که غرب در تمام زمینه ها بر آنان مسلط است بنا بر این هیچ گونه گفتگوئی امکان پذیر نیست.

در مقابل، به گفته طارق رمضان، غربی ها هم فکر می کنند که تمام مسلمانان در پی از بین بردن ارزش های غربی هستند و از این رو سیاست های خود را بر اساس آنچه که او آن را ایدیولوژی وحشت نامید بنا می کنند. به اعتقاد آقای رمضان، آنچه که به "برخورد تمدن ها" معروف شده در واقع برخورد جهالت ها است.

پس از طارق رمضان، پروفسور فرانسوا بوگارت از انستیتوی مطالعات جهان عرب و اسلام در پاریس، ریشه تروریسم را که به اعتقاد او شکاف میان اسلام و غرب را عمیق تر کرده است، در اعمال سه گروه دانست. اول رهبرانی که آن ها را پینوشه های عرب نام گذاشته است. به گفته پروفسور بوگارت پینوشه های عرب رهبرانی هستند که به مخالفان خود اتهامات ایدیولوژیک وارد می کنند تا بتوانند به راحتی آنان را زندانی، شکنجه و حتی اعدام کنند. او گفت این رهبران زمانی به مخالفان انگ کمونیست بودن می زدند اما پس از سقوط امپراتوری کمونیسم در جهان، آنان را اسلامگرا می خوانند. گروه دوم دست راستی های اسرئیلی هستند که هم کرانه غربی رود اردن را می خواهند، هم صلح و آشتی را و هم می خواهند که فلسطینی ها لبخند رضایت بر چهره داشته باشند. گروه سوم به اعتقاد فرانسوا بوگارت نومحافظه کاران آمریکایی هستند که با تکیه بر دین، دیگران را نفی و متهم به جنایتکار بودن می کنند.

جلسه سوم – آیا آزادی راه حل است؟:

در این جلسه که به ریاست لیز دوست خبرنگار پرسابقه بخش جهانی بی بی سی برگزار شد ویتالی نامکین رئیس مرکز بین المللی مطالعات استراتژیک مسکو اشکال اصلی را در فقدان آزادی در کشورهای خاورمیانه دانست و گفت هیچ کشور اسلامی نتوانسته است جهان را قانع کند که حکومت مذهبی و متکی بر شریعت آزادی های اساسی و موازین حقوق بشر را تضمین می کند به ویژه در مورد نقش زنان که خیلی از سوالات بدون پاسخ مانده است.

او حکومت جمهوری اسلامی ایران را مثال زد و گفت که این حکومت ليبرالیسم غربی را رد می کند اما بسیاری از مظاهر آن را به اشکال دیگر مورد استفاده قرار می دهد. در همین جلسه الیزابت مک کان سفیر پیشین ایالات متحده آمریکا در قطر که هم اکنون وزیر مختار در سفارت آمریکا در لندن است از قول جورج دبلیو بوش رئیس جمهوری آمریکا گفت که آزادی حق هر انسانی است و در هیچ کجای دنیا نمی توان این حق اولیه و اساسی را از او سلب کرد. خانم مک کان نیز به وضع زنان در خاورمیانه اشاره کرد و با استناد به نتایج نظرخواهی ای که اخیرا در میان مردم عرب خاورمیانه صورت گرفته گفت که اکثریت عظیم این افراد طالب دموکراسی هستند. او همچنین نظام آموزشی عقب مانده و فقر مالی را از عوامل دیگر کشش مردم خاورمیانه به سوی افراطی گری خواند.

جلسه چهارم – جاذبه رویارویی در خاور میانه:

در آخرین جلسه روز اول کنفرانس، جان آلترمن معاون سابق وزارت امور خارجه آمریکا و رئیس برنامه خاورمیانه مرکز مطالعات بین المللی و استراتژیک واشنگتن گفت که اعراب فکر می کنند که مشروعیت حکومت هایشان از مردم نیست بلکه از ایالات متحده آمریکا است و چون از حکومت ها ناراضی هستند از آمریکا هم متنفر شده اند.

پس از دکتر آلترمن، مها عزام از انستیتوی سلطنتی امور بین المللی سه عامل را عوامل اصلی ستیزه خواند: روابط مردم با حاکمان، تضاد اسلام سیاسی با روشنفکران سکولار و مسلمانان میانه رو و دخالت آمریکا در منطقه. خانم عزام گفت که در دهه های اخیر بسیاری از مسائل منطقه شکل مذهبی به خود گرفته است از جمله مساله اسرائیل و فلسطینی ها که جنبه ملی خود را از دست داده و در هر دو سو یعنی در اسرائیل و فلسطین و در میان مسلمانان و یهودی ها به صورت یک مساله مذهبی درآمده است.

جلسه پنجم – جاذبه رویارویی در غرب:

در این جلسه مارتین کریمر از مرکز موشه دایان برای مطالعات آسیائی و آفریقائی در تل آویو این فرضیه را رد کرد که غرب به شرق به عنوان یک دشمن بالقوه نیاز دارد و گفت که برداشت جدید نومحافظه کاران آمریکا از اسلام بدبینانه نیست بلکه فکر می کنند که می توان جوامع اسلامی را تبدیل به جوامع دموکراتیک کرد. آقای کریمر گفت که برخورد تمدن ها در واقع برخورد دولت ها و حکومت ها است.

در همین جلسه پروفسور فرد هالیدی استاد روابط بین الملل در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه لندن گفت که اگر قرار باشد برخورد صحیحی با اسلام صورت گیرد باید توجه داشت که هویت مسلمانان در جهان یکسان نیست و ملیت در آن تاثیر فراوان دارد مثلا مسلمان مصری با مسلمان ایرانی بسیار متفاوت است. او همچنین منافع ملی را در تصمیمات حکومت های مسلمان موثر دانست و نمونه ایران را ذکر کرد. به گفته فرد هالیدی سیاست کلی جمهوری اسلامی ایران حمایت از تمام مسلمانان جهان است اما بر اساس منافع ملی در مناقشه قره باغ علیا از ارمنی ها، در چچن از روسیه و در مساله کشمیر از هند جانبداری می کند.

جلسه ششم – دموکراسی، عدالت و حقوق بشر در اسلام:

در جلسه ششم که به رياست راجر هاردی تحليلگر امور اسلام و خاورميانه بی بی سی برگزار شد، دیلیپ هیرو نویسنده 27 کتاب در مورد اسلام و خاورمیانه در سخنان خود گفت که بیش از شصت در صد از مسلمانان جهان در جنوب و جنوب شرقی آسیا زندگی می کنند که جوامع دموکراتیک است و آن ها مخالفتی با دموکراسی ندارند.

او سپس به ایران اشاره کرد که رای دادن در انتخابات یک وظیفه اسلامی عنوان شده. اما در مورد عراق گفت که در آن کشور تضادهایی وجود دارد. در حالی که آیت الله سیستانی تنها بر اساس اصول اسلام فتوی داد که شرکت در انتخابات واجب است، شورشیان بر اساس همان اصول انتخابات را تحریم کردند.

آقای هیرو اشکال را در تفسیرهای متضاد از احکام اسلامی دانست. سید فاضل میلانی، روحانی ایرانی و مدیر بخش فقه و حقوق اسلامی کالج عالی اسلامی لندن هم بر این این نکته تاکید کرد و گفت اکثر مشکلات امروز اسلام در اثر این تفسیرهای غلط از موازین اسلامی است. وگرنه به گفته آقای میلانی تعالیم اسلامی در قرآن تماما مطابق با موازین حقوق بشر است.

در مورد دموکراسی آقای میلانی گفت حق قانونگذاری در اسلام متعلق به خداوند است اما در حکومت های دموکرات مردم قانونگذار هستند پس در این زمینه اسلام دموکراتیک نیست. اما، فاضل میلانی اضافه کرد، در زمینه حکومت، هم اسلام و هم دموکراسی حکومت را بر اساس عدالت و مساوات تعریف می کنند. در زمینه حقوق بشر آقای میلانی گفت که هیچ کس را نمی توان در اسلام به خاطر مذهب از حقوقش محروم کرد و مورد اذیت و آزار قرار داد، چه بهائی باشد چه صوفی و چه هر مذهب دیگر.

جلسه هفتم – درک متقابل میان اسلام و غرب:

در آخرین جلسه این کنفرانس دو روزه، لرد کری اسقف اعظم پیشین کلیسای انگلستان گفت ادیان الهی ارزش های مشترک دارند که بسیاری از آن ها هم در غرب و هم در جوامع اسلامی محترم شمرده می شوند. از آن گذشته حضور 12 میلیون مسلمان در اروپا و میلیون ها مسلمان دیگر در آمریکا نشان می دهد که این مسلمانان می خواهند غربی هم باشند.

او اضافه کرد همان طوری که مسلمانان به حق توقع دارند که در غرب از حقوق مساوی برخوردار باشند در کشورهای خودشان هم باید حقوق اقلیت ها را تامین کنند و به بهائی ها و پیروان کلیسای انگلستان در ایران اشاره کرد.

در همین جلسه دکتر عبدالکریم سروش استاد فلسفه و متفکر اسلامی در مورد خطر اسلام برای غرب صحبت کرد و گفت اسلام سنتی که همان اسلام روحانیون است برای غرب خطری ندارد چون این نوع اسلام هیچگونه برنامه اقتصادی و سیاسی ندارد. اسلام به گفته او اصلاح شده هم اصولا کثرتگرا است و می تواند با ادیان دیگر همزیستی داشته باشد پس این اسلام هم خطری برای غرب ندارد اما می تواند رقیبی جدی برایش باشد.

دکتر سروش اضافه کرد که این اسلام مجموعه ای از قوانین است که به غیر از قانون جهاد، بقیه منافاتی با دموکراسی ندارند و در عین حال برای اجرای این قوانین نیازی نیز به روحانیت نیست. به گفته عبدالکریم سروش آنچه که برای غرب خطر دارد اسلام به عنوان یک هویت است آن هم وقتی مورد تجاوز قرار بگیرد و تحقیر شود.

در پایان دو روز کنفرانس رزماری هولیس مدیر بخش مطالعات انستیتوی سلطنتی امور بین المللی و احمد قریشی رئیس پیشین دانشگاه ملی ایران از سوی بنیاد خیامی به سوالات حاضران پاسخ دادند و به گفته آنان نظیر این کنفرانس ها برای ادامه دادن دیالوگ میان غرب و اسلام در آینده نزدیک برگزار خواهد شد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

روشنفکری که از نوشته هايش توبه کرد
 

 
 
سيد محمود القِمنی، فيلسوف و تاريخ‌نگار اسلامی، در مصر، با اعلام برائت از نوشته‌ها و انديشه‌های پيشينِ خود در زمينه سنت اسلامی، گفته است که از اين پس ديگر نخواهد نوشت.

او اين نوشته‌ها را "الحادی" و "بدعت‌آميز" توصيف کرده و گفته است از پانزدهم ژوييه به اين سو، سه نامه تهديد به قتل از سوی گروه‌های اسلامگرا دريافت کرده که در نامه آخر به وی يک هفته مهلت داده شده برای حفظ جان خود از همه انديشه‌هايش برائت بجويد.

آقای القِمنی تأکيد کرده که نمی‌خواهد بدين شيوه جان بسپارد و تصميم دارد زندگی‌اش را وقف خانواده و فرزندان‌اش کند. به گفته اين استاد دانشگاه، به ضميمه نامه تهديدآميز آخر، اعلاميه ای از گروه القاعده درباره قتل ايهاب الشريف، فرستاده ديپلماتيک مصر به عراق فرستاده شده بود با اين پيام که "تو هدف بعدی هستی". اين نامه‌ها امضای گروه "الجهاد فی المصر" را داشته است.

مقاماتِ امنيتی مصر در حال بررسی اصالت اين نامه‌ها هستند و هنوز اظهارنظر رسمی دراين‌باره نکرده‌اند؛ اما برای حفاظت از جان سيد محمود القِمنی تدابيری انديشيده شده است.

ترديد در ادعاهای القمنی

آقای القِمنی با اعلام خودداری از نوشتن و توبه از انديشه‌های گذشته‌اش، موجی از واکنش‌ها را در ميان روشنفکران، نويسندگان و روزنامه‌نگاران مصری و عربی برانگيخت. برخی از آن‌ها گفته‌اند ادعاهای آقای القِمنی برای جلب توجه به سوی اوست و حقيقت ندارد. همچنين، برخی بنيادگرايان گفته‌اند آقای القِمنی با "ادعاهای واهی" تلاش می‌کند دولت را به حفاظتِ امنيتی بيشتر از روشنفکران ليبرال و افزايش فشار بر اسلام‌گرايان وادار کند.

شماری ديگر باور دارند سخنان سيد محمود القِمنی درباره دريافت تهديد به قتل، برای پيشگيری از منتشرنشدن آثار وی در مصر و جهان عرب است. همچنين، پاره‌ای از روشنفکران ليبرال عرب، آقای الِقمنی را به ضعفِ برخورد و جنجال‌سازی متهم کرده اند.

سنت توبه در ميان روشنفکران مصر

شاکر النابلسی، نويسنده ليبرال فلسطينی، مقيم ايالات متحده آمريکا، در مقاله‌ای با عنوان "سيد القِمنی، شما چه روشنفکرِ ضعيفی هستيد"، در وبسايت ايلاف، از ترس‌زدگی آقای القِمنی ابراز تأسف کرده و آن را به "سنتِ عقب‌نشينی در روشنفکران مصری" پيوند داده که به باور او از دهه بيست سده بيستم آغاز شد.

در سال 1925، شيخ علی عبدالرازق، يکی از انديشمندان سياسی برجسته جهان از اسلام، به دليل فشارِ اسلام‌گرايان و محافل سنتی اسلامی، اعلام کرد که از انديشه‌های خود در کتابِ اسلام و مبانی حکومت دست کشيده است. همچنين و به همين دليل، در سال1926 طاها حسين از ايده‌های خود در کتاب شعرِ دوران جاهليت تبری جست و يکی از فصول آن را در چاپ‌های بعدی يک‌سره حذف کرد.

در ادامه همين سنت، شيخ خالد محمد خالد نيز در سال 1981 از عقايد خود در کتابِ دولت در اسلام واپس نشست.

آقای النابلسی اين پديده را «عقده گناهِ دينی» روشن‌فکرانِ مصری در سده بيستم ناميده و سيد محمود القِمنی را به فهرست اين دسته از روشنفکران توبه‌گر افزوده است.

همدلی با القمنی

تحليل‌گرانِ بسياری نيز بر واکنش آقای القِمنی به تهديدهای به قتل صحه گذاشته‌اند. آنها می‌گويند جدا از انفجارهای هفته گذشته در شرم الشيخ و نيز قتلِ سال گذشته کسانی چون تئودور ون‌گوگ، فيلم‌ساز هلندی به دستِ يک جوان بنيادگرای مراکشی، بنيادگرايان در مصر نشان داده‌اند که در حذف فيزيکی روشن‌فکران مصمم هستند.

در کنار ترور کسانی چون فرج فوده، نويسنده سودانی منتقدِ سنت اسلامی، نجيب محفوظ، رمان‌نويس و برنده جايزه نوبل در ادبيات نيز به خاطر مخالفت با فتوای آيت الله خمينی درباره قتل سلمان رشدی، نويسنده بريتانيايی هندی‌تبار، هدف حمله بنيادگرايان قرار گرفت و با ضربات عميقِ چاقو زخمی شد.

نصر حامد ابوزيد، يکی از قرآن‌شناسانِ پرآوازه مصری نيز به دليل نوشته‌ها و رويکردِ هرمنوتيک-زبان‌شناختی به قرآن، به تيغِ تکفيرِ شيوخ الازهر گرفتار و به جدايی از همسرش محکوم شد. وی سرانجام مصر را ترک کرد و استاد مطالعات اسلام‌شناسی دانشگاهِ لايدن در هلند شد.

اين دسته از تحليل‌گران باور دارند نبايد از نظر دور داشت که شعله‌های بنيادگرايی، پيرامون جهانِ ما، در حالِ گسترش است و بنيادگرايان بسياری هستند که در دل طناب دارِ روشنفکران را می‌بافند و به محض يافتن فرصت، رؤيای خود را تحقق می‌بخشند.

تکفير روشنفکران در مصر

در سال‌های اخير، خليل عبدالکريم نويسنده کتاب "جامعه يثرب؛ رابطه زن و مرد در زمان پيامبر و دو خليفه نخستين"، سعيد العشماوی، نويسنده کتاب "حقيقت حجاب" و فاطمه مرنيسی، نويسنده کتاب "جنسيت به مثابه هندسه‌ای اجتماعی" از روشنفکران مسلمانی هستند که در مصر تکفير شده‌اند و کتاب‌های آن‌ها از انتشار و پخش بازمانده است.

آثار سينماگرانی چون يوسف شاهين، کارگردانِ فيلم مهاجر، نيز از نمايش ممنوع شده است.

دانشگاهِ الازهر، به طور سنتی، هر از گاه، با صدور بيانيه‌ای فهرست کتاب‌های "شبهه‌ناک و مسموم برای اذهان مسلمانان" را منتشر می‌کند و ناشران را از چاپ و پخش دوباره آنها بازمی‌دارد.

سيد محمود القِمنی، نويسنده دهها کتاب و مقاله است که در سالهای اخير يک بار به خاطر کتاب‌اش با عنوان "پروردگار اين دوران" (ربّ هذا الزمان) به اتهام ترويج شرک و الحاد در دادگاه محاکمه و تبرئه شد. به خواست دانشگاهِ الازهر نيز کتاب ديگرش با نام "ممنون! بن لادن!" (شکراً بن لادن) از کتاب‌فروشی‌ها جمع‌آوری شد.

زندگی و سلوک فکری

سيد محمود القمنی، در روستايی در شهر واسطی، در جنوب مصر، در سال 1947 به دنيا آمد. خانواده او مذهبی بودند و پدرش از مريدان فکری شيخ محمد عبده، شاگرد سيد جمال الدين اسدآبادی، و در لباس روحانی بود.

سيد محمود القِمنی، دانش‌آموخته رشته فلسفه دانشگاهِ عين شمس قاهره است. پس از شکست اعراب از اسراييل در سال 1967، ذهن وی - آن‌گونه که خود گفته است – به پرسش از دلايل شکست درگير شد و از اين روی به مطالعه ميراث اسلامی روی آورد و کوشيد رويکرد انتقادی به سنتِ اسلامی را در گفتاری قومی و عرب‌گرايانه بگنجاند.

پس از اشغال کويت به دست عراق در سال 1991، آقای القِمنی به نقد سياسی پرداخت و به گفته خود از گفتارِ قومی تحت تأثير جمال عبدالناصر گسست و به ليبراليسم – در مقام الگوی فکری برای آزادی و رهايی کشورهای عربی – گرايش يافت.

اين تاريخ‌نگارِ اسلامی در آثار خود کوشيده است سرگدشت پيامبر اسلام (سيره نبوی) را با روش جامعه‌شناختی-تاريخی مطالعه کند. سيد محمود القِمنی در مصاحبه‌ای با روزنامه الشرق الاوسط آماجِ اصلی تلاش‌های فکری خود را تفسير رويدادها و انديشه‌های سنتِ اسلامی در درون سياق تاريخی دانست و تقدس‌زدايی از آن‌چه مقدس نيست را وظيفه‌ مهمِ روشن‌فکران مسلمان برای جبرانِ انحطاط اجتماعی و سياسی انگاشت.

الازهر، صدر اسلام و بنيادگرايی

در اين راستا، وی نقدی صريح و تند از شيوخ دانشگاهِ الازهر کرد و آنها را به فساد سياسی و مالی متهم نمود. او باور دارد پيوند روحانيتِ اسلامی با قدرت سياسی مانعی جدی برای داشتن تصويری تاريخی و واقع‌بينانه از اسلام و گذار از عصبيت‌های فرقه‌ای، تعصب‌های هويت‌سازِ اسلامی و گشودگی به روی ايده‌های تجدد است.

از اين رو، وی به مطالعه تاريخی قرآن از چشم‌اندازی سياسی پرداخت و انديشه‌های سياسی اسلامی دورانِ پيامبر را در درون بستر تاريخی آن پژوهيد. "حزب هاشمی، جنگ‌های دولتِ پيامبر" و شماری ديگر از نوشته‌های جنجال برانگيز سيد محمود القِمنی، فراورده نگرش به سنتِ اسلامی از چشم‌انداز روش‌های مدرن پژوهش است.

او باور دارد بنيادگرايیِ اسلامی، صورتی مشوش، غيرعلمی و خشونت‌بار از تاريخِ صدر اسلام می‌سازد و با گرايش انتقادی-تاريخی به سنت دشمنی می‌ورزد. او در مجله روز اليوسف در مقاله‌ای با عنوانِ "خود را نفريبيم: آيا تاريخِ ما گذشته‌ای پرافتخار بود؟" نوشت بنيادگرايان می‌خواهند به گذشته بازگردند و آن را دوباره در زمان حال بازسازی کنند، در حالی که هيچ گذشته‌ای به تمام و کمال قابلِ بازسازی نيست و تاريخِ گذشته عربی، سرشار از خشونت‌ها و کژرفتاری‌هايی است که اگر بازگشت به گذشته ممکن بود، فاجعه‌ای بيش پديد نمی‌آمد.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

سارتر، بر فراز معبد روشنفکری
 

 
 
سارتر
ژان پل سارتر (1905-1980)
ژان پل سارتر يکی از برجسته ترين فيلسوفان معاصر فرانسه صد سال پيش به دنيا آمد.

سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.

در اين سنت روشنفکر هم ارج و مقامی بالا دارد، و هم وظايفی سنگين. مرجعی آگاه است که حق ندارد در برابر نابرابری ها و ناروايی های اجتماعی خاموش بماند. او در هر "وضعيت" بايد "درگير" شود و به مسئوليت وجدانی خود عمل کند.

سارتر در 21 ژوئن سال ۱۹۰۵ در پاريس متولد شد. به خاطر مرگ زودهنگام پدر، در خانه پدر بزرگ مادری خود شارل شوايتزر که کارشناس برجسته زبان و نديشه آلمانی بود، بزرگ شد.

کودکی بس تيزهوش، اما گوشه گير بود. در اثر درخشانی به نام "کلمات" که خاطرات کودکی او را در بر دارد، شرح می دهد که سالهای کودکی را بيش از هرجا ميان انبوه کتابها به خواندن آثار مهم ادبی و تاريخی گذرانده است.

سالهای اول زندگی را در پاريس و سپس در شهر بندری لوآور گذراند. پس از گرفتن ليسانس، معلم ادبيات و فلسفه شد.

با بهره گيری از بورس تحصيلی به آلمان رفت و در برلين به ادامه تحصيل پرداخت. اينجا بود که با فلسفه اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) مارتين هايدگر و پديدارشناسی ادموند هوسرل آشنايی عميق تری پيدا کرد.

 سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.
 

سارتر که در نخستين نوشته های نظری خود، ژرف بينی کم نظيری در درک و تحليل مسائل فلسفی نشان داده بود، به زودی به عنوان پيشقراول اگزيستانسياليسم غيردينی فرانسوی شناخته شد.

سارتر به نشر ايده های فلسفی خود، که همواره با استنتاج های اجتماعی همراه بود، پرداخت. او در قلمرو انديشه همواره مدرن و سنت شکن، و در بيان افکار خود پيوسته بی باک بود.

در انديشه سارتر، انسان مرکزيت تام و مطلق دارد. او محکوم به زندگی در دنيايی است که آن را انتخاب نکرده، اما برترين سرور آن است.

سارتر در ۱۹۳۸ با انتشار رمان تکان دهنده "تهوع" به شهرتی فراگير دست يافت. در اين اثر دلهره وجود و بيهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی سابقه ترسيم شده است.

سارتر برای بيان نظريات فلسفی خود، از قالب های ادبی بهره می گرفت. با اين روش تازه می توانست نظريات خود را روشن تر و با کششی بيشتر تشريح کند.

در جنگ جهانی دوم با حمله ارتش رايش سوم به فرانسه، سارتر لباس سربازی پوشيد، به جبهه اعزام شد و به اسارت در آمد. پس از فرار از اردوگاه اسيران، به جنبش مقاومت پيوست و در صفوف رزمندگان کمونيست به مبارزه با اشغالگران نازی پرداخت.

سارتر در پهنه ادبيات

سارتر
سارتر در ميدان مبارزه، پشت سر او ميشل فوکو ايستاده است.

سارتر بعد از پايان جنگ، خود را وقف نوشتن کرد، و نشريه چپ گرای "دوران مدرن" را منتشر ساخت، که از بانفوذترين نشريات تاريخ مطبوعات فرانسه به شمار می رود.

در جريان بحث های داغ پس از جنگ بود که سارتر نظريات خود را صيقل داد و در سطحی وسيع منتشر کرد.

او با نشر انبوهی از مقالات سياسی و فرهنگی، در برابر رويدادهای مهم اجتماعی و سياسی واکنش نشان داد، و با هر مقاله، در محافل فکری و روشنفکری ولوله به پا کرد.

برای سارتر نوشتن نوعی عمل اجتماعی برای تحقق آزادی است. انسان در انديشه و کنش اجتماعی ناگزيز از انتخاب است. آزادی او از همين "اجبار" بر می خيزد. به گفته او: "انسان محکوم به آزادی است. انسان با آمدن به اين دنيا، مسئول تمام کارهايی است که انجام می دهد."

برخلاف آنچه رايج است، سارتر نويسنده را به "تعهد" فرا نمی خواند، او نوشتن را در ذات خود عملی تعهد آميز می داند. از ديد او نويسنده در نهاد خود و به اقتضای کنش اجتماعی خود "درگير" است.

سارتر در ميدان سياست

بسياری از منتقدان سارتر، انديشه و آثار او را ميان اگزيستانسياليسم و مارکسيسم سرگردان ديده اند.

سارتر را شايد بتوان از پيشروان "چپ نو" دانست، اما انديشه او بی گمان با "مارکسيسم سنتی" و "کمونيسم ايدئولوژيک" ناسازگار است.

سارتر با نوشتن رشته ای از مقالات، به خفقان حاکم در اتحاد شوروی و اقمار "سوسياليستی" آن سخت حمله کرد. او همچنين تجاوز ارتش شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶ و اشغال چکسلواکی را در سال ۱۹۶۸ به باد انتقاد گرفت.

سارتر اساسا بينش ايدئولوژيک را با آزادی انسانی مغاير می داند؛ با تشکيلات و تفکرات ايدئولوژيک سر سازگاری ندارد. نمايشنامه "دستهای آلوده"، نقد ديدگاه ها و شيوه های رايج در احزاب کمونيست است.

سارتر فيلسوفی برج عاج نشين نبود. با اينکه متون فلسفی او در عالی ترين سطوح آموزشگاهی تدريس می شد، اما خود او مرد کافه و خيابان بود. از گفتگو با روشنفکران ناراضی، دانشجويان معترض و کارگران اعتصابی خسته نمی شد.

از ديد سارتر، اعتراض و نفی شرايط موجود، در سرشت هر روشنفکر واقعی است. ديدگاه های او چه بسا افراطی و گاه جنجال برانگيز بنمايد، اما همواره سرشار از صداقت و بی باکی است.

در کنار سيمون دو بووار، يار و همراه زندگی

سارتر در هر فرصتی مخالفت بنيادين خود را با نژادپرستی، استبداد و استعمار بيان می نمود. از جنبش های رهايی بخش ملی در آسيا و آفريقا حمايت می کرد. از استقلال طلبان الجزاير دفاع کرد. به کوبا سفر کرد و به پشتيبانی از انقلابيون چپ گرا پرداخت. از مقاومت مسلحانه مردم ويتنام در برابر ارتش آمريکا ستايش کرد.

سارتر از آزادی بيان در همه جا و برای همه دفاع می کرد. او در حمايت از انتشار روزنامه های چپ گرای افراطی، پشتيبانی از جوانان آنارشيست و حتی جنبش های تروريستی (مانند فراکسيون ارتش سرخ در آلمان) فعالانه پا به ميدان گذاشت.

سارتر نه تنها در آفرينش ادبی، بلکه در نقد ادبی نيز مقام بالايی دارد. نوشته های او درباره شاعرانی مانند بودلر و مالارمه، و دو کار سترگ او درباره گوستاو فلوبر (به نام ابله خانواده) و درباره ژان ژنه (ژنه بازيگر يا شهيد) از بهترين نمونه های تک نگاری های ادبی در قرن بيستم به شمار می روند.

ميراث سارتر

ارزش ادبی آثار سارتر يکسان نيست. امروزه برخی از آثار او کمتر خوانده می شوند، و برخی همچنان پرخواننده هستند. برخی از نمايشنامه های او مانند "مگسها"، "دستهای آلوده" و "گوشه نشينان آلتونا" همچنان بر صحنه های تئاتر اجرا می شوند، درحاليکه اثری مانند "شيطان و خدا" به ندرت روی صحنه می رود.

جايزه نوبل در ادبيات در سال ۱۹۶۴ به سارتر تعلق گرفت، اما او از قبول آن خودداری کرد.

پير
سارتر در آخرين سالهای زندگی

سارتر در سراسر عمر روشنفکری مسئول، بيدار و ستيهنده باقی ماند، و هنجارهای مسلط را رد کرد. او در زندگی خصوصی خود نيز سنت شکن بود. از سال ۱۹۲۹ تا پايان عمر به رابطه ای باز و آزاد با سيمون دوبووار نويسنده فمينيست ادامه داد.

هنگامی که در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت، بيش از پنجاه هزار نفر از هم ميهنانش پيکر او را در پاريس تا گورستان مون پارناس مشايعت کردند.

سارتر يک ربع قرن بر زندگی ادبی و روشنفکری فرانسه و اروپا تأثير گذاشت، اما نفوذ او در سالهای اخير رنگ باخته است. "تعهد" او در زمانه ای که شک و ترديد در تمام ارکان زندگی و انديشه بشری رسوخ کرده، رنگ و بوی خود را تا حد زيادی از دست داده است.

سارتر دهها رساله فلسفی، مقاله سياسی، داستان، نمايشنامه و فيلمنامه نوشته است. شماری از کارهای او، بيشتر از آثار ادبی و نمايشی او، به فارسی ترجمه شده اند. در اين راه فضل تقدم با صادق هدايت است، که داستان کوتاه "ديوار" را به فارسی برگرداند.

از برخی نوشته های سارتر به همت مصطفی رحيمی و ابوالحسن نجفی ترجمه های خوبی در دست است.

مهمترين اثر فلسفی سارتر به نام "نقد خرد ديالکتيک" هنوز به فارسی ترجمه نشده است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

سارتر، بر فراز معبد روشنفکری
 

 
 
سارتر
ژان پل سارتر (1905-1980)
ژان پل سارتر يکی از برجسته ترين فيلسوفان معاصر فرانسه صد سال پيش به دنيا آمد.

سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.

در اين سنت روشنفکر هم ارج و مقامی بالا دارد، و هم وظايفی سنگين. مرجعی آگاه است که حق ندارد در برابر نابرابری ها و ناروايی های اجتماعی خاموش بماند. او در هر "وضعيت" بايد "درگير" شود و به مسئوليت وجدانی خود عمل کند.

سارتر در 21 ژوئن سال ۱۹۰۵ در پاريس متولد شد. به خاطر مرگ زودهنگام پدر، در خانه پدر بزرگ مادری خود شارل شوايتزر که کارشناس برجسته زبان و نديشه آلمانی بود، بزرگ شد.

کودکی بس تيزهوش، اما گوشه گير بود. در اثر درخشانی به نام "کلمات" که خاطرات کودکی او را در بر دارد، شرح می دهد که سالهای کودکی را بيش از هرجا ميان انبوه کتابها به خواندن آثار مهم ادبی و تاريخی گذرانده است.

سالهای اول زندگی را در پاريس و سپس در شهر بندری لوآور گذراند. پس از گرفتن ليسانس، معلم ادبيات و فلسفه شد.

با بهره گيری از بورس تحصيلی به آلمان رفت و در برلين به ادامه تحصيل پرداخت. اينجا بود که با فلسفه اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) مارتين هايدگر و پديدارشناسی ادموند هوسرل آشنايی عميق تری پيدا کرد.

 سارتر ادامه دهنده سنتی گرانقدر در سنت روشنفکری فرانسه است که نويسندگانی مانند ويکتور هوگو، اميل زولا، آندره ژيد و رومن رولان نمايندگان ديگر آن بوده اند.
 

سارتر که در نخستين نوشته های نظری خود، ژرف بينی کم نظيری در درک و تحليل مسائل فلسفی نشان داده بود، به زودی به عنوان پيشقراول اگزيستانسياليسم غيردينی فرانسوی شناخته شد.

سارتر به نشر ايده های فلسفی خود، که همواره با استنتاج های اجتماعی همراه بود، پرداخت. او در قلمرو انديشه همواره مدرن و سنت شکن، و در بيان افکار خود پيوسته بی باک بود.

در انديشه سارتر، انسان مرکزيت تام و مطلق دارد. او محکوم به زندگی در دنيايی است که آن را انتخاب نکرده، اما برترين سرور آن است.

سارتر در ۱۹۳۸ با انتشار رمان تکان دهنده "تهوع" به شهرتی فراگير دست يافت. در اين اثر دلهره وجود و بيهودگی ذاتی هستی، با جسارتی بی سابقه ترسيم شده است.

سارتر برای بيان نظريات فلسفی خود، از قالب های ادبی بهره می گرفت. با اين روش تازه می توانست نظريات خود را روشن تر و با کششی بيشتر تشريح کند.

در جنگ جهانی دوم با حمله ارتش رايش سوم به فرانسه، سارتر لباس سربازی پوشيد، به جبهه اعزام شد و به اسارت در آمد. پس از فرار از اردوگاه اسيران، به جنبش مقاومت پيوست و در صفوف رزمندگان کمونيست به مبارزه با اشغالگران نازی پرداخت.

سارتر در پهنه ادبيات

سارتر
سارتر در ميدان مبارزه، پشت سر او ميشل فوکو ايستاده است.

سارتر بعد از پايان جنگ، خود را وقف نوشتن کرد، و نشريه چپ گرای "دوران مدرن" را منتشر ساخت، که از بانفوذترين نشريات تاريخ مطبوعات فرانسه به شمار می رود.

در جريان بحث های داغ پس از جنگ بود که سارتر نظريات خود را صيقل داد و در سطحی وسيع منتشر کرد.

او با نشر انبوهی از مقالات سياسی و فرهنگی، در برابر رويدادهای مهم اجتماعی و سياسی واکنش نشان داد، و با هر مقاله، در محافل فکری و روشنفکری ولوله به پا کرد.

برای سارتر نوشتن نوعی عمل اجتماعی برای تحقق آزادی است. انسان در انديشه و کنش اجتماعی ناگزيز از انتخاب است. آزادی او از همين "اجبار" بر می خيزد. به گفته او: "انسان محکوم به آزادی است. انسان با آمدن به اين دنيا، مسئول تمام کارهايی است که انجام می دهد."

برخلاف آنچه رايج است، سارتر نويسنده را به "تعهد" فرا نمی خواند، او نوشتن را در ذات خود عملی تعهد آميز می داند. از ديد او نويسنده در نهاد خود و به اقتضای کنش اجتماعی خود "درگير" است.

سارتر در ميدان سياست

بسياری از منتقدان سارتر، انديشه و آثار او را ميان اگزيستانسياليسم و مارکسيسم سرگردان ديده اند.

سارتر را شايد بتوان از پيشروان "چپ نو" دانست، اما انديشه او بی گمان با "مارکسيسم سنتی" و "کمونيسم ايدئولوژيک" ناسازگار است.

سارتر با نوشتن رشته ای از مقالات، به خفقان حاکم در اتحاد شوروی و اقمار "سوسياليستی" آن سخت حمله کرد. او همچنين تجاوز ارتش شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶ و اشغال چکسلواکی را در سال ۱۹۶۸ به باد انتقاد گرفت.

سارتر اساسا بينش ايدئولوژيک را با آزادی انسانی مغاير می داند؛ با تشکيلات و تفکرات ايدئولوژيک سر سازگاری ندارد. نمايشنامه "دستهای آلوده"، نقد ديدگاه ها و شيوه های رايج در احزاب کمونيست است.

سارتر فيلسوفی برج عاج نشين نبود. با اينکه متون فلسفی او در عالی ترين سطوح آموزشگاهی تدريس می شد، اما خود او مرد کافه و خيابان بود. از گفتگو با روشنفکران ناراضی، دانشجويان معترض و کارگران اعتصابی خسته نمی شد.

از ديد سارتر، اعتراض و نفی شرايط موجود، در سرشت هر روشنفکر واقعی است. ديدگاه های او چه بسا افراطی و گاه جنجال برانگيز بنمايد، اما همواره سرشار از صداقت و بی باکی است.

در کنار سيمون دو بووار، يار و همراه زندگی

سارتر در هر فرصتی مخالفت بنيادين خود را با نژادپرستی، استبداد و استعمار بيان می نمود. از جنبش های رهايی بخش ملی در آسيا و آفريقا حمايت می کرد. از استقلال طلبان الجزاير دفاع کرد. به کوبا سفر کرد و به پشتيبانی از انقلابيون چپ گرا پرداخت. از مقاومت مسلحانه مردم ويتنام در برابر ارتش آمريکا ستايش کرد.

سارتر از آزادی بيان در همه جا و برای همه دفاع می کرد. او در حمايت از انتشار روزنامه های چپ گرای افراطی، پشتيبانی از جوانان آنارشيست و حتی جنبش های تروريستی (مانند فراکسيون ارتش سرخ در آلمان) فعالانه پا به ميدان گذاشت.

سارتر نه تنها در آفرينش ادبی، بلکه در نقد ادبی نيز مقام بالايی دارد. نوشته های او درباره شاعرانی مانند بودلر و مالارمه، و دو کار سترگ او درباره گوستاو فلوبر (به نام ابله خانواده) و درباره ژان ژنه (ژنه بازيگر يا شهيد) از بهترين نمونه های تک نگاری های ادبی در قرن بيستم به شمار می روند.

ميراث سارتر

ارزش ادبی آثار سارتر يکسان نيست. امروزه برخی از آثار او کمتر خوانده می شوند، و برخی همچنان پرخواننده هستند. برخی از نمايشنامه های او مانند "مگسها"، "دستهای آلوده" و "گوشه نشينان آلتونا" همچنان بر صحنه های تئاتر اجرا می شوند، درحاليکه اثری مانند "شيطان و خدا" به ندرت روی صحنه می رود.

جايزه نوبل در ادبيات در سال ۱۹۶۴ به سارتر تعلق گرفت، اما او از قبول آن خودداری کرد.

پير
سارتر در آخرين سالهای زندگی

سارتر در سراسر عمر روشنفکری مسئول، بيدار و ستيهنده باقی ماند، و هنجارهای مسلط را رد کرد. او در زندگی خصوصی خود نيز سنت شکن بود. از سال ۱۹۲۹ تا پايان عمر به رابطه ای باز و آزاد با سيمون دوبووار نويسنده فمينيست ادامه داد.

هنگامی که در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت، بيش از پنجاه هزار نفر از هم ميهنانش پيکر او را در پاريس تا گورستان مون پارناس مشايعت کردند.

سارتر يک ربع قرن بر زندگی ادبی و روشنفکری فرانسه و اروپا تأثير گذاشت، اما نفوذ او در سالهای اخير رنگ باخته است. "تعهد" او در زمانه ای که شک و ترديد در تمام ارکان زندگی و انديشه بشری رسوخ کرده، رنگ و بوی خود را تا حد زيادی از دست داده است.

سارتر دهها رساله فلسفی، مقاله سياسی، داستان، نمايشنامه و فيلمنامه نوشته است. شماری از کارهای او، بيشتر از آثار ادبی و نمايشی او، به فارسی ترجمه شده اند. در اين راه فضل تقدم با صادق هدايت است، که داستان کوتاه "ديوار" را به فارسی برگرداند.

از برخی نوشته های سارتر به همت مصطفی رحيمی و ابوالحسن نجفی ترجمه های خوبی در دست است.

مهمترين اثر فلسفی سارتر به نام "نقد خرد ديالکتيک" هنوز به فارسی ترجمه نشده است.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 

قسيم اخگر: ملازمه روشنفکری و دينداری
 

 
 
روشنفکر را فارسی زبانان معادل واژه Intellectual در زبانهای اروپايی می شناسند و بر همين اساس نيز کار روشنفکری را چنان چه از معنای واژه اروپايی آن استنباط می شود تفکيک کردن دانسته اند، تفکيک کردن دو چيز از همديگر.

با اين حال هنوز تعريف جامع و مانعی از مفهوم روشنفکر ارايه نشده است و نمی توان به صورت دقيق گفت که کار روشنفکری چيست؟

ژان پل سارتر روشنفکر را آدم رسالتمند می شناخت و آلبرکامو از آن به عنوان انسان معترض سخن می گفت.

ادوارد سعيد نويسنده کتاب معروف شرق شناسی و نقش روشنفکر، روشنفکر را انسان در تبعيد تعريف می کند و ميشل فوکو فيلسوف پساساختارگرای فرانسه چيزی به اين نام را اصلا به رسميت نمی شناسد.

در گفتگويی با قسيم اخگر نويسنده کتاب ستاره های بی دنباله که به تاريخ روشنفکری افغانستان اختصاص يافته خواستم تا معنايی روشنفکری را در گفتمان افغانی آن جستجو کنم.


قسيم اخگر
'روشنفکری با دين ملازمه ندارد'
می خواهم اين گفتگو را با سخن مشهور ميشل فوکو آغاز کنم که می گفت من افرادی را می شناسم که پزشک هستند، کسانی را می شناسم که روزنامه نگار و حقوقدان هستند ولی کسی را به نام روشنفکر سراغ ندارم ، نظر شما در مورد برداشت فوکو از روشنفکر چيست؟

اخگر: تا حد زيادی من هم با اين اظهار نظر موافق هستم چون واقعا تعريف روشنفکر مشکل است به ويژه برای ما که متاسفانه تا حالا چنين موجودی را فقط در سيمای چند تن شايد يافته باشيم.

گاهی است که ما روشنفکری را به عنوان يک حرفه تعريف می کنيم و گاهی هم به عنوان يک تعهد که دو حرف جداگانه است .

در معنی اول آن که عمدتا از جامعه شناسی مارکسيستی الهام گرفته خيلی کسان می توانند زير اين عنوان بگنجند از مامور بانک و تانک تيل (پمپ بنزين) گرفته تا نويسنده و شاعر و رمال شامل تعريف روشنفکری می شوند.

ولی اگر روشنفکری را به عنوان يک تعهد تعريف کنيم که من البته بيشتر با همين تعريف موافق هستم، می خواهم به چند ويژگی روشنفکر اشاره داشته باشم:
اول : منتقد است و معترض.
دوم : تعهد اعتقادی دارد و وقتی می گويم اعتقادی، به معنی ايدئولوژی حزبی نيست آن گونه که ما داشتيم.
سوم : تعهد اجتماعی و انسانی دارد.
چهارم : وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد.

ويژگی هايی را که برشمردم شايد کاملا نتوانند روشنفکری را تعريف کنند ولی براساس وجوه مشترکی که به نحوی در تعاريف مختلف وجود دارد می تواند آغازی باشد برای گفتگو.

شما اشاره کرديد که روشنفکر بايد اعتقاداتی داشته باشد يا به ديگر سخن پايه گاه اعتقادی داشته باشد آيا چنين پايگاهی کارروشنفکری را در حد ايديولوژی های سياسی مطرح نمی کند؟

ببينيد وقتی من می گويم که تعهد اعتقادی يا به گفته شما پايگاه اعتقادی، دقيقا منظورم اين است که روشنفکر به يک سری از ارزشها بايد معتقد باشد، نه آنگونه که منظومه استراتيژيک داشته باشد. چيزی که در افغانستان معمول بود.

در ميان روشنفکران ما، اساسا من معتقدم که چيزی به نام ايديولوژی وجود نداشت بلکه آنها استراتژی حزبی خود را نام ائديولوژی داده بودند و من با چنين برداشتی مخالفم. ولی معتقدم در عين حال تعهد در قبال آرمانهايی مثل آزادی و عدالت انسانی لازمه روشنفکری است.

پس به اين صورت به نظر شما روشنفکر می تواند به ايديولوژی ها نيز تمايل داشته باشد يا اين که کار روشنفکری با کار ايديولوژيکی متفاوت است؟

تازه بر سر تعريف ايدئولوژی توافق وجود ندارد، آنچه را که در جامعه افغانستان روشنفکران از ايديولوژی فهميده اند هيچ وقت ايديولوژی نبوده، بلکه استراتژی حزبی بوده و چنين چيزی شديدا کار روشنفکر را ضربه می زند ولی آخرين تعريفی که از ايديولوژی شده همان چيزی نيست که ما داشتيم ، من خودم ايديولوژی را به معنی نوع خاصی از خود آگاهی و خود شناسی می دانم. که چنين تعريفی فکر نمی کنم که منافات با کار روشنفکری داشته باشد.

طوری که ديده می شود در جهان هم همان گونه که شما اشاره کرديد با تعريف مشخص و جامع و مانعی از روشنفکری مواجه نيستيم به گونه مثال می توانم به گفته های رامين جهانبگلو اشاره کنم که معتقد است که وظيفه روشنفکر کشف حقيقت است ولی مصطفی ملکيان به اين نظر است که کشف حقيقت کار عالم و دانشمند است اما کار روشنفکر دوچيز است کشاندن اين حقيقت کشف شده تا آستانه آگاهی مردم جهانی و دوم کاستن از درد و رنج شهروندان کشور خود و يا شهروندان جامعه جهانی يا آن گونه که خودش می گويد وظيفه روشنفکر تقرير حقيقت و تقليل مرارت است. ديدگاه شما نسبت به اين دو برداشت چگونه است؟

'ويژگيهای روشنفکر'
منتقد است و معترض
تعهد اعتقادی دارد
تعهد اجتماعی و انسانی دارد
وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد
قسيم اخگر

من فکر می کنم حتی اگر تعريف دوم را بپذيريم روشنفکر که خودش کاشف حقيقت نباشد چگونه خواهد توانست باور کند که حقيقت چيست و باطل کدام است، يک گام پيشتر برويم ، ببينيد ما اين مفهوم را اگر داريم مثل خيلی از مسايل مدرن نظير دموکراسی ، حقوق بشر همه اش از غرب آمده.

بياييد برگرديم به اين که در غرب چه وقت اين مقوله به وجود آمد و چگونه تعريف شد.
شايد حوالی سال ۱۸۹۸ و يا ۱۸۹۷ وقتی دادگاه دريفوس در فرانسه داير می شود يک يهودی را می خواهند محاکمه کنند. در همين وقت اميل زولا در دفاع از اين يهودی بر می خيزد با وجود آن که روحيه انتی سيميتسم يا يهود آزاری که در آن زمان در فرانسه مانع از آن است که انسان های با وجدان در دفاع از اين يهودی سخن بگويند، اما اميل زولا اين جسارت را می کند و يک اعلاميه می نويسد که بعد اين اعلاميه به نام "من متهم می کنم" منتشر می شود و در همين زمان است که مفهوم روشنفکر به کار گرفته می شود که ما حالا با ترجمه آن رو در رو هستيم.

در همين زمان يک توافق وجود دارد که شعار روشنفکر حقيقت و عدالت است. زيرا در آن وقت غرور ملی ارتشيان فرانسه مانع از آن بود که دريفوس را تبريه کنند هر چند که حقيقت را می فهميدند. من فکر می کنم حالا هم آنچه که روشنفکر را از سياستمدار، از پادشاه ، از وزير و رييس جمهور جدا می کند دقيقا همين دو شعار است ، حقيقت و عدالت.

يعنی هرانسانی که در جامعه با اين دو ويژگی وجود داشته باشد می توان به او اطلاق روشنفکر کرد؟

بله ، چنين است.

روشفکر مذهبی؟
 من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد
 
قسيم اخگر

بسيار خوب ، حالا برمی گرديم به اين که امروز از روشنفکر تعاريف و برداشتها دچار دگرگونی شده، امروز حتی از روشنفکر دينی سخن گفته می شود و در برخی کشورها اين اصطلاح رواج دارد. به نظر شما گذاشتن صفت دينی در کنار واژه روشنفکر با تعابيری که مطرح کرديد متناقض نما به نظر نمی آيد؟

يک نکته را با کمال تاسف عرض کنم که ما همان قسم که می گوييم که دموکراسی داريم دروغ می گوييم يا خيلی از مسايل ديگر، ما روشنفکر هم نداريم و يا لااقل اين ادعای من است.

روشنفکری تخته خيزی بوده برای دست يابی به قدرت، وزير شدن، رييس شدن وغيره وغيره. پس وقتی چنين کسی را نداشته باشيم دينی و غير دينی آن نمی تواند مطرح باشد.

من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد.

ولی آن چه را که در جامعه افغانستان می خواهم بگويم اين است که روشنفکر چه معتقد باشد چه نباشد لااقل بايد دين را بشناسد نه اين که در مورد اسلام از روی کتابهابی که مثلا لنين نوشته، يا استالين نوشته و يا حتی مارکس نوشته قضاوت کند.

آغاز جنبش
سيد جمال الدين
 معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد
 
قسيم اخگر

رسيديم به مساله افغانستان و روشنفکری . هرچند که اين يک بحث بسيار جداگانه می تواند باشد ولی من فکر می کنم به شکل عام می توان نکاتی را مطرح کرد. شما پيشتر اشاره کرديد که در افغانستان چيزی به نام روشنفکر وجود ندارد، در آغاز می خواستم بدانم که چرا به چنين نتيجه ای رسيده ايد؟

ما در افغانستان يک مشکل اساسی داريم و آن اين است که آن چه را که ما به نام روشنفکر در افغانستان می شناسيم وارث انحرافات و بدآموزی هايی بوده که متاسفانه در تاريخ ما يک تعداد به نام روشنفکر مرتکب شده اند.

من منکر شخصيتهای معدودی نيستم که در تاريخ ما بوده اند. شخصيت های مثل مرحوم غبار و محمودی يا نظاير اين ها. ولی اينها اشخاصی بودند که می شود عنوان روشنفکر را به آنان اطلاق کرد ولی وقتی در کل از يک جريان حرف می زنيم من منکرش هستم. هرگز در افغانستان جنبش روشنفکری نتوانست تداوم منطقی و طبيعی خود را داشته باشد.

به اطلاع شما برسانم که من يک نوشته دارم زير عنوان "ستاره های بی دنباله" که کوشش کردم جنبش روشنفکری و تحولات آن را دريابم. از ويژگی هايی که من در اين نوشته برای جنبش روشنفکری افغانستان ذکر کرده ام اين است که جنبش روشنفکری در افغانستان دارای يک گسستگی بوده به خاطر حاکميت استبداد.

معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد.

و به اين شکل روشنفکر مجال اين را که عمر طبيعی خود را طی کند ندارد بنابراين درهر دوره قطع می شود و بايد از نو و از صفر کار را آغاز کند بدون آنکه از ميراث گذشتگان به نحو احسن بتواند سود ببرد.

رابطه با دين
عبادت
 اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد
 
قسيم اخگر
شما قبلا به مقوله روشنفکری اشاره داشتيد و اين که می تواند روشنفکر دينی باشد و يا نباشد. ولی از سوی ديگر در افغانستان روشنفکر در معرض اتهام قرار داشته يعنی اين که نگاه به روشنفکر نگاه به آدم غير دينی بوده است و حتی يک تن از رهبران مجاهدين در واکنش به چنين روشنفکرانی گفت که به نظر او روشنفکر کسی است که مسلمان باشد. می خواستم بدانم ريشه های اين گونه برداشت ها در کجاست؟

به هرحال جدا از اين که از طرف مقابل مثل هميشه سوء نيت در کار است که هر حرکتی را که داعيه پيشروی دارد با چماق تکفير بکوبد، بدبختانه در سرنوشت روشنفکران به ويژه حزب دموکراتيک خلق افغانستان در يک مقطع زير اين عنوان عمل کرد حرفهای زيادی وجود دارد، مثل ضديت شان با دين، علم کردن ماترياليسم و ديگر مسايل.

ولی اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد.

در دنيا کسان زيادی بودند که اعتقادات دينی نداشتند ولی روشنفکر بودند. روشنفکر می تواند ديندار باشد و هم روشنفکر باشد و الزاما دين داشتن روشنفکری او را نقض نمی کند با اضافه اين که ما از دين چه تلقی داريم اگر تعريف ما از دين تعريف طالبانی باشد و تعريف بنياد گرايانه باشد و دين را به عنوان يک ساختار منجمد نا پويای مرده فکر کنيم، طبيعی است که با روشنفکری در تعارض است ولی از سوی ديگر اگر روشنفکر هم اين تعريف از دين راداشته باشد در آن صورت او هم روشنفکر نيست، بلکه بايد روشنفکر تلقی يا تعريفی که از دين دارد دين را به عنوان يک شريعت پويا، پاسخگو به نياز هر زمان بشناسد.

در قران يک سوره داريم به نام والعصر و اميدوارم که تمام کسانی که مدعی دين داری اند و خود را دعوت گر می دانند اين سوره را يک بار ديگر بخوانند.

  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

 



۱- بخشی از اظهارات اخیر وزیر خارجه بعد از بازگشت از سفر اخیرش به اروپا و روسیه جالب توجه است.
" افغانستان ديگر حالا در سالهای مقاومت و جنگ نيست که کشورهای مختلف با احزاب بيرون از دولت رابطه ايجاد کنند. افغانستان دارای دولت و حکومت مشروع و منتخب است و هر ارتباطی با اين کشور بايد از اين طريق برقرار شود."
البته نفس این سخنان هیچ بدی ای ندارد، اما آیا واقعاً در افغانستان "احزاب مختلف" با روسیه هنوز رابطه دارند؟ اگر دارند چرا دولت افغانستان از آن جلوگیری نمی کند و آن احزاب را که بر خلاف قانون اساسی کشور و منافع ملی افغانستان با کشورهای بیگانه هنوز رابطه دارند غیر قانونی اعلام نمی کند؟ اگر چنین چیزی وجود ندارد، آیا اظهارات وزیر خارجه جو سازی بیهوده ، و پیچیده کردن بیشتر بحران داخلی افغانستان نیست؟ اگر این اظهارات بنا بر اطلاعات استخباراتی است باید به سمع مردم رسانیده شود و طبق عرف دیلماتیک سفیر روسیه به وزارت امور خارجه فرا خوانده شده و مراتب اعتراض افغانستان را در زمینه اعلام بدارند. اما اگر اظهار نظر و گمان شخصی خود وزیر امور خارجه است نباید در یک سفر رسمی به کشور دیگری چنین اظهاراتی مطرح گردد. چه اینکه منافع ملی افغانستان منافع یک شخص یا حزب و یک گروه و یا یک قوم نیست. به نظر عجیب می آید که یک سفر مهم به یک کشور مهم تحت تاثیر اظهاراتی این چنینی بی ثمر شود.

این اظهارات را بیشتر ناشی از همان مشی خام وزیر خارجه است که بین دیپلماسی و لکچرهای درسی نتوانسته اند موازنه ای بر قرار کنند. چنین می نماید که سخنان آقای وزیر خارجه در وجه ساده اش، جدای فهم تئوری های سیاسی، چیزی شبیه اظهار نظرهای بی خلته آقای مجددی است. مشت زدن ها بر هوا و جو سازی برای ماهیگیری در عرصهء خارجی و بدنام کردن رقیبان سیاسی اش در عرصهء داخلی.
راه میان بر برای سواری بر این ملت انگشت نهادن با نقطهء خواب آنها است: دشمنی و حساسیت در مقابل روسیه.
هرقدر ما در مقابل ایران و روسیه مشی خصمانه تری بگیریم در آن واحد در موازات آن بنابر تحلیل سیاست سازان در وزارت خارجه وزنهء نزدیکی به غرب سنگینتر می شود و اتحاد استراتژیک با غرب قویتر. همچنان خوراک داخلی این تبلیغات بعد از فروکش کردن نسبی تب حمله به جنگ سالارها، مطرح کردن مسایل جدیدی است تا خلق در آن مشغول شوند. چه چیزی بهتر از خواستن از روسیه برای ارتباط بر قرار نکردن با "احزاب مختلف"!
آیا در همین رابطه هیچ هشداری به دیگر کشورها که بودیجه نشریات و احزاب را تامین می کنند داده می شود؟ آیا گفته می شود که آن کمک ها باید از طریق دولت افغانستان باید صورت بگیرد؟ و مهمتر از همه آیا روسیه اصلا چنین رابطه ای با " احزاب مختلف" دارد؟
من به عنوان شاگرد "مکتب علم سیاست"* از دیپلماسی "عوامزده" موجود، که وضع داخلی را نا دیده می گیرد و ظرفیت مانور افغانستان در فضای بین المللی و منطقه ای را مد نظر ندارد سخت در عجب آمده ام!

۲- زمانی که کودتای کمونیستی در افغانستان پیروز شد و حکومت انقلابی روی کار آمد، ادارات دولتی و جامعهء افغانستان در اثر سیاست های انقلابیون از افراد تحصیلکرده ای که در صف انقلابیون نبودند خالی شد. عده ای از آنها از همان دفاتر دولتی و یا محل زندگی شان در اثر سیاست پاکسازی دولت روانهء زندان و یا اعدام شدند و عده ای دیگر به تبعید اجباری تن دادند. دولت نو بنیاد کمونیستی افغانستان خواهان برقراری عدالت اجتماعی و بر قراری نظامی سوسیا لیستی بود که می بایستی به زودترین فرصت آن را در جامعهء افغانستان پیاده می نمود. حزب کمونیست افغانستان با درکی قشری از مارکسیسم بیشتر از آنکه به جنبه های انسانی مارکسیسم و سوسیالیسم توجه کنند همت خود را صرف انقلاب و چگونگی حفظ قدرت و نظام کودتایی نموده و با الهام گیری از مارکسیسم-لنینیسم برای دفاع از انقلاب به حکومت پلیسی روی آورده و با ایجاد دستگاه رعب انگیز اکسا و بعدها خاد هم خود را صرف سرکوب فیزیکی مخالفین و از میان برداشتن آنها نمودند.

اختناق و سرکوب رژیم کمونیستی در کشور ما فقط با دوران سیاه نادری و طالبان قابل مقایسه است. در دوران نادرخان مخالفین به تبعید فرستاده می شدند و یا در زندانهای رژیم با حبس های طولانی مدت از پای در می آمدند اما در حاکمیت رژیم کمونیستی حذف فیزیکی مخالفین، با کشتارهای جمعی، و شیوه های نو تری از کشتار نظیر از هلیکوبتر به پایین انداختن و محاکمهء صحرایی صورت می گرفت. همهء این تمهیدات برای برپایی نظامی مدرن بود که از خرافات و سنت های پوسیدهء جامعهء افغانستان رها باشد.
این مقدمهء طولانی را فقط برای ذکر این نکته گفتم که رژیم دست نشاندهء شوروی در افغانستان برای نزدیکی بیشتر به کرملین سیاست خارجی اش را بر اساس دکترین سیاست خارجی اقمار کشورهای کمونیستی تدوین نموده بود و همانگونه که وزیر خارجه فعلی می گوید تا سیاست خارجی افغانستان از حالت منفعلانه به سیاست خارجی ای پویا در عرصهء بین المللی تبدیل شود. اگر محققین به بیانیه ها و موضع گیری های رژیم کمونیستی افغانستان دسترسی پیدا کنند می توانند شباهت های آن را در مسایل بین المللی و منطقه ای با بیانیه ها و موضع گیری های وزرات خارجهء امروز ما به خوبی مشاهده نمایند.

نزدیکی استراتژیک به شوروی محور سیاست خارجی کشور بود و بعد از نزدیک سه دهه باز سعی می شود سیاست خارجی کشور به نزدیکی استراتژیک با ابر قدرتی دیگر تدوین گردد. در این میان نکتهء حائز اهمیت افراط در نزدیکی زیاد به حامیانی است که معلوم نیست با چه شرایط و امتیازاتی همکاری خویش را با کشور ضعیفی چون افغانستان ادامه می دهند. ممکن است تا زمانی که بحران هسته ای ایران و پاکستان در میان باشد این سیاست خریدارانی در عرصهء بین المللی داشته باشد اما به محض از میان رفتن این عوامل افغانستان نقش فعلی اش را به احتمال زیاد از دست خواهد داد.

پرسش اساسی اینجاست که در نظام روابط بین الملل فعلی، با توجه به رشد روز افزون قدرتهای منطقه ای و جهانی در پیرامون افغانستان نظیر پیمان همکاری های شانگهای -که خواهان کمرنگ شدن نقش غرب در همسایگی خویش است و روابط نزدیک ایران و پاکستان با قدرتهایی نظیر چین و روسیه، آنها توانایی بیش از اندازه به تاثیر گذاری در بحران افغانستان را دارند- نشان دادن نزدیکی بیش از اندازه به غرب با پس زمینه ای اطمینان بخش صورت می گیرد یا خیر؟
همانگونه که دیده می شود قدرت گرفتن طالبان موازی بوده است با عدم نا رضایتی کشورهای منطقه از سیاست خارجی افغانستان. سیاست مداخله گرانهء افغانستان در مسایل منطقه ای، در زمانی که هنوز از توانایی مانور داخلی و منطقه ای بر خوردار نیست- که اکت هایی است برای پرستیژ یابی و کسب موقعیت از دست رفته- چقدر منطقی است باید سیاست گذاران ما به آن توجه جدی نمایند. 

۳ - اصلاحات در وزارت امور خارجه، مخصوصا امتحان ورودی یک موفقیت بسیار خوب برای دستگاه سیاست خارجی کشور است. سیاست کدری وزارت امور خارجه باید جذب افراد تحصیلکرده بر اساس شایستگی استوار باشد با نگاهی به تامین مشارکت قومی. لذا این حرکت را به فال نیک می گیریم.


مقاله ارسالی از محترم محمد علی هروی
  
نویسنده : Sina s ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥